Zohre > Zohre's Quotes

Showing 1-30 of 86
« previous 1 3
sort by

  • #1
    Albert Camus
    “Don’t walk in front of me… I may not follow
    Don’t walk behind me… I may not lead
    Walk beside me… just be my friend”
    Albert Camus

  • #2
    Elie Wiesel
    “The opposite of love is not hate, it's indifference. The opposite of art is not ugliness, it's indifference. The opposite of faith is not heresy, it's indifference. And the opposite of life is not death, it's indifference.”
    Elie Wiesel

  • #3
    Albert Camus
    “ترجیح میدهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم نیست، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.”
    آلبر کامو

  • #4
    Milan Kundera
    “Two people in love, alone, isolated from the world, that's beautiful.”
    Milan Kundera

  • #5
    “امروز كشف مهمي كردم. اين كشف محصول سه ماه تفكر تامل و مراقبه است. من به طرز غريبي كه اين كلمات هرزه نمي توانند بگويند چه قدر از اين كشف هيجان زده ام. آنقدر كه دلم مي خواهد بروم بالاي ساختمان و فرياد بكشم. من امروز دريافتم كه سرانجام همه بي گمان همه و بدون هيچ استثنايي خواهيم مرد. من امروز اين واقعيت را اين يقين يگانه و يكتا را كه بي ترديد و تا صد سال ديگر هيچ اثري از ما نخواهد بود از عمق جان دريافتم. من از اين حقيقت از اين عدالت محض از اين تنها عدالت مطلق هستي كه هيچ عدالتي به وضوح و شفافيت و شكوه و قطعيت و معناداري آن نيست از اين كه تنها تا صد سال فقط تا صد سال ديگر حتي يك نفر از ما شش ميليارد آدمي كه حالا مثل كرم روي اين تل خاكي در هم مي لوليم وجود نخواهيم داشت به طرز به شدت شكرآوري خوش حالم...”
    مصطفی مستور

  • #8
    “اينكه همه‌چيز به روال هميشگي پيش مي‌رود، خود همان فاجعه است.»”
    والتر بنيامين

  • #9
    Hermann Hesse
    “من فقط خواستم آن طور که در کنه وجودم هستم،زندگی کنم.چرا این کار آنقدر مشکل بود؟؟”
    هرمان هسه

  • #10
    احمد شاملو
    “کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
    و انسان با نخستين درد.

    در من زندانی ستمگری بود
    که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-
    من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.”
    شاملو

  • #12
    رسول یونان
    “تو ماه را
    بیشتر از همه دوست می داشتی
    و حالا
    ماه هر شب
    تو را به یاد من می آورد
    می خواهم فراموشت کنم
    اما این ماه
    با هیچ دستمالی
    از پنجره ها پاک نمی شود”
    رسول یونان
    tags: love

  • #13
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم”
    سید علی صالحی

  • #14
    قدسی قاضی نور
    “!تنهایی، بی تو نبودن نبود
    !تنهایی، با خود نبودن بود”
    قدسی قاضی نور / Ghodsi Ghazinoor

  • #15
    Virginia Woolf
    “If you do not tell the truth about yourself you cannot tell it about other people.”
    Virginia Woolf

  • #16
    فریدون مشیری
    “من نمي دانم
    _ و همين درد مرا سخت مي آزارد_
    كه چرا انسان اين دانا
    اين پيغمبر
    :در تكاپوهايش
    _چيزي از معجزه آن سو تر_
    ره نبرده ست به اعجاز محبت
    چه دليلي دارد؟
    *
    چه دليلي دارد
    كه هنوز
    مهرباني را نشناخته است؟
    و نمي داند در يك لبخند
    !چه شگفتي هايي پنهان است
    *
    من بر آنم كه درين دنيا
    _خوب بودن _به خدا
    سهل ترين كارست
    و نمي دانم
    كه چرا انسان
    تا اين حد
    با خوبي
    .بيگانه است
    !و همين درد مرا سخت مي آزارد”
    فریدون مشیری

  • #17
    رسول یونان

    قول بده که خواهی آمد
    اما هرگز نیا!
    اگر بیایی
    همه چیز خراب میشود
    دیگر نمیتوانم
    اینگونه با اشتیاق
    به دریا و جاده خیره شوم
    من خو کرده ام
    به این انتظار
    به این پرسه زدن ها
    در اسکله و ایستگاه
    اگر بیایی
    من چشم به راه چه کسی بمانم؟

    رسول یونان / Rasul Yunan

  • #18
    رسول یونان
    “مانده‌ام
    چگونه تو را فراموش كنم
    اگر تو را فراموش كنم
    بايد
    سال‌هايي را نيز كه با تو بوده‌ام
    فراموش كنم
    دريا را فراموش كنم
    و كافه‌هاي غروب را
    باران را
    اسب‌ها و جاده‌ها را
    بايد
    دنيا را
    زندگي را
    و خودم را نيز فراموش كنم
    تو با همه‌ چيز درآميخته‌اي!”
    رسول یونان

  • #19
    رسول یونان
    “تو نیستی

    اما من برایت چای می ریزم

    دیروز هم

    نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

    دوست داری بخند

    دوست داری گریه کن

    و یا دوست داری

    مثل آینه مبهوت باش

    مبهوت من و دنیای کوچکم

    دیگر چه فرق می کند

    باشی یا نباشی

    من با تو زندگی می کنم”
    رسول یونان

  • #20
    رسول یونان
    “روزها پُـــر و خــــــالي مي شوند



    مثل فنجـان هاي چاي در كافه هاي بعد ازظهر



    امـــــــا . . .



    هيچ اتفاق خــــــاصي نمي افتد



    اينكه مثلا تو ناگهــــــان



    در آن سوي ميــــز نشسته بـــــــاشي”
    رسول يونان

  • #21
    “دلم تنگ می شود، گاهی

    برای حرف های معمولی

    برای حرف های ساده

    برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب چه خوردی؟»

    برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / « شادی پسر زائید.»

    و چه قدر خسته ام از«چرا؟»

    از «چه گونه!»

    خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده

    از کلمات سنگین

    فکرهای عمیق

    پیچ های تند

    نشانه های با معنا، بی معنا

    دلم تنگ می شود، گاهی

    برای

    یک «دوستت دارم» ساده

    دو «فنجان قهوه ی داغ»

    سه «روز» تعطیلی در زمستان

    چهار «خنده ی » بلند

    و

    پنج «انگشت» دوست داشتنی.”
    مصطفی مستور

  • #22
    محمود دولت‌آبادی
    “انسان چگونه حسی ست ، من چگونه حسی هستم وقتی خودم را ،بارانی ام را ، شال گردنم را و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال هست برایِ آسودن؟ من چگونه حسی هستم ووقتی ذهنم شاخه ،شاخه،شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجویِ نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #23
    ایرج جنتی عطائی
    “برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن
    فراز وحشت داری فرود خنجری ای تن
    غم آزادگی دارم ،به تن دلبستگی تا کی؟
    به من بخشیده دلتنگی شکستن های پی در پی

    در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن

    در آوار شب ودشنه چکد از قلب من خوناب
    که می بینم من عاشق چه ماری خفته در محراب

    خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان
    نمی ترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان

    در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن

    چرا تن زنده و عاشق، کنار مرگ فرسودن
    چرا دلتنگ آزادی، گرفتار قفس بودن

    قفس بشکن که بیزارم، از آب و دانه در زندان
    خوشا پرواز ما حتا به باغ خشک و بی باران

    اگر پیرم اگر برنا، اگربرنای دل پیرم
    به راه خیل جان بر کف که می میرند می میرم

    اگر سرخورده از خویشم من مغرور دشمن شاد
    برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد

    در این غوغای مردم کش ، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن”
    ایرج جنتی عطائی

  • #24
    رسول یونان
    “زندگی در اعماق امن است
    اما زیبا نیست
    ماهی هایی که در اعماق زندگی می‌کنند
    صید نمی‌شوند
    اما طلوع آفتاب را هم نمی‌بینند
    کشتی‌ها را نمی‌بینند
    حالا اسبی زیبا
    پا به دریامی‌گذارد
    او را نیز نخواهند دید
    بله، زندگی در اعماق غم‌انگیز است”
    رسول یونان

  • #25
    “حرف كه مي‌زني
    من از هراس طوفان
    زل مي‌زنم به ميز
    به زيرسيگاري
    به خودكار
    تا باد مرا نبرد به آسمان.
    لبخند كه مي‌زني
    من
    ـ عين هالوها ـ
    زل مي‌زنم به دست‌هات
    به ساعت مچي طلايي‌ات
    به آستين پيراهن ا‌ت
    تا فرو نروم در زمين.

    ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي
    در كلمه‌اي انگار
    در عین
    در شين
    درقاف
    در نقطه‌ها.”
    مصطفی مستور

  • #26
    “چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو!» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم: «بس است برو!» گفتم : « اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن‌قدر که گونه‌های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: «نگاه کن این‌جا چه‌قدر شلوغ است؟» و تو خوب دیدی که آن‌جا چه ‌قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط‌کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل‌تنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج ِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: «این‌جا رازی نیست.» گفتم: «راز؟» گفتی: «من رازم.» و آمدی تا وسط خط‌کش‌ها. من دست‌هات را در دست‌هام می‌فشردم تا نگریزی اما فریاد می‌زدم: «برو! برو!» تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک می‌خندیدی، من اما همه‌ی وجودم به سختی می‌گریست. بعد چشم‌ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت. آن‌چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من می‌دیدم که حرف‌ها و فلسفه‌ها و کتاب‌ها و خط کش‌ها و کاغذ‌ها و یأس‌ها و تاریکی‌ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل‌تنگی، مثل ذرات شن در شن‌زار، از سطح دل روبیده شدند و چون کاغذ پاره‌هایی در آغوش طوفان گم. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: «چیستی؟» گفتی: «راز.» گفتم: «این دل خالی است، تشنه ام.» گفتی: «دوستت دارم.» و من ناگهان لبریز شدم.”
    مصطفی مستور

  • #27
    احمدرضا احمدی
    “حقیقت دارد
    تو را دوست دارم
    در این باران
    می‌خواستم تو
    در انتهای خیابان نشسته
    باشی
    من عبور کنم
    سلام کنم
    لبخند تو را در باران
    می‌خواستم
    می‌خواهم
    تمام لغاتی را که می دانم برای تو
    به دریا بریزم
    دوباره متولد شوم
    دنیا را ببینم
    رنگ کاج را ندانم
    نامم را فراموش کنم
    دوباره در اینه نگاه کنم
    ندانم پیراهن دارم
    کلمات دیروز را
    امروز نگویم
    خانه را برای تو آماده کنم
    برای تو یک چمدان بخرم
    تو معنی سفر را از من بپرسی
    لغات تازه را از دریا صید کنم
    لغات را شستشو دهم
    آنقدر بمیرم
    تا زنده شوم ”
    Ahmad Reza Ahmadi / احمدرضا احمدی

  • #28
    Heinrich Böll
    “یک چیز بسیار زیبا وجود دارد. هیچ . به هیچ فکر کن”
    Heinrich Böll

  • #29
    عباس صفاری
    “دنيا كوچكتر از آن است
    كه گم شده اي را در آن يافته باشي
    هيچ كس اينجا گم نمي شود
    آدمها به همان خونسردي كه آمده اند
    چمدانشان را مي بندند
    و ناپديد مي شوند
    يكي در مه
    يكي در غبار
    يكي در باران
    يكي در باد
    و بي رحم ترينشان در برف
    آنچه به جا مي ماند
    رد پايي است
    و خاطره اي كه هر از گاه
    پس مي زند مثل نسيم سحر
    پرده هاي اتاقت را”
    عباس صفاری / Abas Safari, کبریت خیس

  • #30
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “هر روز دلم در غم تو زارتر است
    وز من دل بی‌رحم تو بی‌زارتر است
    بگذاشتیم، غم تو مگذاشت مرا
    حقا که غمت از تو وفادارتر است”
    Rumi

  • #31
    نادر ابراهیمی
    “براي زنده ماندن به 2 خورشيد نياز داريد :
    يكي در قلب و يكي در آسمان”
    نادر ابراهيمي

  • #32
    نادر ابراهیمی
    “نمی شود که تو باشی من عاشق تو نباشم نمی شود که تو باشی
    درست همینطور که هستی و من هزار بار بهتر از این باشم و باز هزار بار عاشق تو نباشم
    نمی شود می دانم
    نمی شود که بهاراز تو سر سبز تر باشد”
    نادر ابراهیمی / Nader Ebrahimi

  • #33
    نادر ابراهیمی
    “يك بار ، يك بار ، و فقط يك بار مي توان عاشق شد . عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق .... يك بار ،فقط يك بار . بار دوم ديگر خبري از جنس اصل نيست”
    نادر ابراهیمی



Rss
« previous 1 3