Glory > Glory's Quotes

Showing 1-7 of 7
sort by

  • #1
    Antoine de Saint-Exupéry
    “آدم‌بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچوقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمی‌کنن، هیچوقت نمی‌پرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی رو دوست داره؟ پروانه جمع می‌کنه یا نه؟
    می‌پرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق می‌گیره؟
    و تازه بعد از این سوالاس که خیال می‌کنن طرف رو شناختن!

    اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن. باید حتما بهشون گفت یک خونه چندمیلیون‌تومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!

    نباید ازشون دلخور شد.بچه ها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.”
    آنتوان دو سنت اگزوپری

  • #2
    Gabriel García Márquez
    “فقر بهترين دواي مرض قند است.”
    Gabriel Garcí­a Márquez, El coronel no tiene quien le escriba

  • #3
    Gabriel García Márquez
    “من كلاه سرم نميگذارم كه مجبور باشم آن را براي هر كسي بردارم.”
    Gabriel Garcí­a Márquez

  • #4
    “اگر بیشعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است: می خواهند در هیچ چیز کم نیاورند از جمله عشق!”
    Xavier Crement, بیشعوری: راهنمای تشخیص و درمان خطرناکترین بیماری تاریخ بشریت

  • #5
    Zoya Pirzad
    “نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن.
    هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن.
    آدم‌ها عقیده‌ات را که می‌پرسند نظرت را نمی‌خواهند.
    می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی.
    بحث کردن با آدمها بی‌فایده است.”
    زویا پیرزاد, چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

  • #6
    Mark Fisher
    “همه اندیشمندان خردمند در طول اعصار گفته اند كه :

    بزرگترین محدودیتها ،حدودی است كه انسان بر خویشتن تحمیل می كند؛
    واز این رو ،بزرگترین مانع كامیابی مانعی ذهنی است.
    حدو مرزهای ذهنی ات را بگستر تا حد ومرزهای زندگیت را بگستری .
    محدودیتهایت را منفجر كن تا محدودیتهای زندگیت را منفجر كنی.”
    Mark Fisher, حکایت دولت و فرزانگی

  • #7
    مرتضی احمدی
    “«کار شاغلام پخت و پز و فروختن جغوربغور «حسرت‌الملوک» بود. بعدازظهر تا شب سر چارراه گمرک امیریه چسبیده به دکون نونوایی سنگکی آق الیاس بساط می‌کرد و با اون صدای خوشش می‌زد زیر آواز‌، «دل دارم قلوه دارم کباب سرخ‌کرده دارم...» عطر و بویی راه می‌نداخت که هر عابری رو به طرف خودش می‌کشوند. ماهی یه بارم شاغلام دل و جیگر و خوش‌گوشت می‌آورد خونه‌، منقل و زغالو می‌ذاشت بغل باغچه‌، دل و جیگرارو سیخ می‌کرد و می‌چید رو آتیش و اهل خونه رو دعوت می‌کرد. بادبزنو دس می‌گرفت و سیخو زیر و رو می‌کرد و می‌زد زیر آواز. از جواد یساری و داوود مقامی و عباس قادری و نعمت آغاسی براشون می‌خوند و گاهی‌ام یه کوچه باغی مهمونشون می‌کرد و حال و هوای دیگه‌ای به بزم خودش می‌داد.»”
    مرتضی احمدی, مردی که هیچ بود



Rss