Nazanin Mousavi > Nazanin's Quotes

Showing 1-14 of 14
sort by

  • #1
    “Then wear the gold hat, if that will move her; If you can bounce high, bounce for her too, till she cry 'Lover, gold-hatted, high-bouncing lover, I must have you!”
    Thomas Parke D'Invilliers

  • #2
    Fyodor Dostoevsky
    “وای ناستنکا ، تنها ماندن سخت مخزون خواهد بود. محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری. هیچ ، هیچ ، هیچ. زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک "هیچ" احمقانه و بی معنی ، همه خواب بوده است.”
    Feodor Dostoievski

  • #3
    Fyodor Dostoevsky
    “شما را به خدا این فکر را نکنید ناستنکا ، زیرا من بغضی وقت ها به قدری غصه دارم ، به قدری نا امیدم که .... چون من در این اوقات به این فکر می افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این جور وقت ها فکر می کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده ام ، چون خودم را لعنت کرده ام ، چون همیشه بعد از این شب های رویا هشیار می شوم و این هشیاری نمی دانید چه تلخ است ! وقتی آدم هشیار می شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می شنود که در گردباد زندگی حرکت می کنند، می بیند و می شنود که مردم زنده اند و بیدارند ، می بیند که در زندگی بر آنها بسته نیست. می بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی رود و نابود نمی شود ، زندگی شان پیوسته تازه می شود و همیشه جوان است ، و هیچ لحظه ای از آن به لحظه ی دیگر نمی ماند ، در حالی که خیال بازی های آمیخته با ترس غم انگیز و و در نهایت فلاکت یکنواخت است.

    در اندوه ، کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟”
    Feodor Dostoyevsky

  • #4
    علیرضا میراسدالله
    “می دانی چقدر دوستت دارم؟
    می دانی که خوشبختی
    آرام آرام
    از دل من رفته است؟
    ...
    ذهنم آکنده از چیزی حجیم و نامفهوم است
    می دانی چشمانم را گم کرده‌ام؟
    نه شادی قابل وصفی دارم
    و نه اندوهی
    گوش کن
    در دنیای روشن و پرنور
    آنگاه که گل ها بخواهند باران می بارد

    -از شعر «خورشید»”
    علیرضا میراسدالله, خوی وارونه دیوها

  • #5
    George R.R. Martin
    “Fear cuts deeper than swords.”
    George R.R. Martin, A Game of Thrones

  • #6
    عباس معروفی
    “هميشه مي خواستم بدانم مرز احساس و منطق كجا تعيين ميشود.در آلمان فهميدم كه مرز احساس و منطق در فرهنگ تعيين مي شود.در درازاي تاريخ.آلماني ها كانت دارند و ما حافظ.”
    عباس معروفی, تماماً مخصوص

  • #7
    Anna Gavalda
    “چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟”
    Anna Gavalda, Someone I Loved

  • #8
    Miranda July
    “Don't wait to be sure. Move, move, move.”
    Miranda July, No One Belongs Here More Than You

  • #9
    “اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
    من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
    پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
    من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
    آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
    من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
    سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
    کمونیست نبودم ، بنابراین اعتراضی نکردم
    سرانجام به سراغ من آمدند
    هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
    مارتین نیمولر

  • #10
    گراناز موسوی
    “نه آدمم
    نه گنجشك
    اتفاقی كوچكم
    هربار که می افتم
    دو تكه می شوم
    نیمی را باد می برد
    نیمی را مردی كه نمی شناسم”
    گراناز موسوی

  • #11
    Omar Khayyám
    “Drink wine. This is life eternal. This is all that youth will give you. It is the season for wine, roses and drunken friends. Be happy for this moment. This moment is your life.”
    Omar Khayyam, رباعيات خيام

  • #12
    Sylvia Plath
    “I saw my life branching out before me like the green fig tree in the story. From the tip of every branch, like a fat purple fig, a wonderful future beckoned and winked. One fig was a husband and a happy home and children, and another fig was a famous poet and another fig was a brilliant professor, and another fig was Ee Gee, the amazing editor, and another fig was Europe and Africa and South America, and another fig was Constantin and Socrates and Attila and a pack of other lovers with queer names and offbeat professions, and another fig was an Olympic lady crew champion, and beyond and above these figs were many more figs I couldn't quite make out. I saw myself sitting in the crotch of this fig tree, starving to death, just because I couldn't make up my mind which of the figs I would choose. I wanted each and every one of them, but choosing one meant losing all the rest, and, as I sat there, unable to decide, the figs began to wrinkle and go black, and, one by one, they plopped to the ground at my feet.”
    Sylvia Plath, The Bell Jar

  • #13
    Oscar Wilde
    “Be yourself; everyone else is already taken.”
    Oscar Wilde

  • #14
    Fyodor Dostoevsky
    “For all is like an ocean, all flows and connects; touch it in one place and it echoes at the other end of the world.”
    Fyodor Dostoyevsky, The Brothers Karamazov



Rss