Maryam > Maryam's Quotes

Showing 1-30 of 38
« previous 1
sort by

  • #1
    William W. Purkey
    “You've gotta dance like there's nobody watching,
    Love like you'll never be hurt,
    Sing like there's nobody listening,
    And live like it's heaven on earth.”
    William W. Purkey

  • #2
    Anaïs Nin
    “We write to taste life twice, in the moment and in retrospect.”
    Anais Nin

  • #3
    Allen Saunders
    “Life is what happens to us while we are making other plans.”
    Allen Saunders

  • #4
    Stephen Chbosky
    “Things change. And friends leave. Life doesn't stop for anybody.”
    Stephen Chbosky, The Perks of Being a Wallflower

  • #5
    Langston Hughes
    Harlem

    What happens to a dream deferred?

    Does it dry up
    like a raisin in the sun?
    Or fester like a sore--
    And then run?
    Does it stink like rotten meat?
    Or crust and sugar over--
    like a syrupy sweet?

    Maybe it just sags
    like a heavy load.

    Or does it explode?”
    Langston Hughes, The Collected Poems

  • #6
    Ivan Turgenev
    “Nothing is worse and more hurtful than a happiness that comes too late. It can give no pleasure, yet it deprives you of that most precious of rights - the right to swear and curse at your fate!”
    Ivan S. Turgenev, Rudin

  • #7
    فریدون مشیری
    “من دلم می‌خواهد
    خانه‌ای داشته باشم پُرِ دوست ،
    کنج هر دیوارش
    دوست‌هایم بنشینند آرام
    گل بگو گل بشنو … ؛
    هر کسی می‌خواهد
    وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
    یک سبد بوی گل سرخ
    به من هدیه کند .
    شرط وارد گشتن :
    شست و شوی دل‌هاست
    شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست …
    بر درش برگ گلی می‌کوبم
    روی آن با قلم سبز بهار
    می‌نویسم :
    ای یار
    خانه‌ی ما اینجاست
    تا که سهراب نپرسد دیگر :
    "خانه دوست کجاست؟ "
    فریدون مشیری”
    فریدون مشیری

  • #8
    حسین پناهی
    “من زندگي را دوست دارم ولي
    از زندگي دوباره مي ترسم!
    دين را دوست دارم
    ولي از کشيش ها مي ترسم!
    قانون را دوست دارم
    ولي از پاسبانها مي ترسم!
    عشق را دوست دارم
    ولي از زنها مي ترسم!
    کودکان را دوست دارم
    ولي ز آئينه مي ترسم!
    سلام رادوست دارم
    ولي از زبانم مي ترسم!
    من مي ترسم
    پس هستم
    اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
    من روز را دوست دارم
    ولي از روزگار مي ترسم”
    حسین پناهی

  • #9
    Omar Khayyám
    “اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود
    ني نام زما و ني نشان خواهد بود
    زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل
    زين پس چو نباشيم همان خواهد بود”
    Omar Khayyam

  • #10
    علیرضا روشن
    “فصل عوض می‌شود
    جای آلو را
    خرمالو می‌گیرد
    جای دلتنگی را
    دلتنگی”
    علیرضا روشن

  • #11
    عباس معروفی
    “خبرهای سوخته!

    چقدر می‌ترسم!
    از اين که بايد
    تو را به سوی گذشت زمان
    بدرقه کنم
    می‌ترسم...

    _خبرها همه‌ تكراری‌
    عكس‌ها همه...
    تیترها...
    یك‌ نفر را بارها اعدام‌ كرده‌ اند
    و باز او را
    پای‌ جوخه‌ی دار می‌برند
    ما
    اعلامیه‌ می‌نويسیم‌
    و هر چه‌ امضا‌
    دست‌مان‌ به‌ جایی‌
    امضاها همه...
    ...
    دست‌های تو اما
    هرگز تکرار نمی‌شود
    بانوی من!

    چشم‌هات را ببند
    و دست‌هام را بگير
    شايد از لای کتاب
    بيرون آمدم
    شايد
    باز خنديدم در آغوش تو.

    _معذرت می‌خواهم
    که عاشقت نبودم
    روزها و ماه‌ها و سال‌ها
    معذرت می‌خواهم.

    می‌بوسمت، و می‌بوسمت
    يک بار قبل از اين‌که به خواب روم
    می‌بوسمت
    يک‌بار وقتی به خواب رفتم.

    _سقوط، سقوط، سقوط
    در لابلای خبرها
    مدام هواپيما سقوط می‌کند
    نان سقوط می‌کند
    خدا سقوط می‌کند
    سقف سقوط
    آنهمه آدم...
    ...
    تنها منم
    که در خواب تلخ تو
    زنده می‌شوم.

    اگر قرار باشد
    هزار بار زندگی کنم
    هر هزار بار من
    مال تو

    _توفان بود
    روزنامه در باد می‌سوخت
    و من خبرهای سوخته را
    در ميان شعله‌ها
    برای تو می‌خواندم
    می‌دانم
    تاريخ سرزمينم را می‌دانی
    عشق من!
    از خودم بگويم؟

    اول دست‌هات را جوهری کن
    بعد بيا سراغ تنم
    بعد هم ببين
    دست‌هات را
    به کجای تنم کشيده‌ای.

    _تب و لرز تمام نمی‌شود
    کنار پنجره‌ی برفی می‌نشينم
    و اين بستنی را
    مزه مزه می‌کنم
    يک نگاه به تو
    يک قاشق بستنی
    ...
    آب می‌شود.

    حتا موهام می‌خندند
    وقتی با تو حرف می‌زنم
    آقای من!
    حتا وقتی بگويم "نمی‌دانم"
    عشق توست که قورت می‌دهم.

    _تو
    باران تنم کن
    و مرا زير پر چشم‌هات بگير
    قطره قطره
    تو را گريه می‌کنم.

    می‌خواهی بروم
    لباس‌های خدا را
    برات بدزدم؟”
    عباس معروفی / Abbas Ma'rofi

  • #12
    “بعضی ترانه‌ها را
    می توان
    بارها و بارها
    گوش داد

    بعضی انسان‌ها را
    می‌توان
    بارها و بارها
    دوست داشت ..”
    ایلهان برک

  • #13
    “آدم‌ها می‌آیند
    زندگی می‌کنند
    می‌میرند
    و می‌روند
    اما
    فاجعه‌ی زندگی تو
    آن هنگام آغاز می‌شود
    که آدمی می‌ميرد
    اما
    نمی‌رود
    می‌ماند
    و نبودنش در بودن تو
    چنان ته ‌نشین می‌شود
    که تو می‌میری در حالی که زنده­‌ای
    و او زنده می‌شود در حالی که مرده است

    از مزار که بازگشتی
    قبرستان را به خانه نیاور”
    آزاده طاهايي / Azadeh Tahaei

  • #14
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “از زلزله و عشق، خبر كس ندهد
    آن لحظه خبر شوي كه ويران شده اي...”
    محمدرضا شفيعي كدكني

  • #15
    “می گفت دگرباره به خوابم بینی / پنداشت که بعد از این مرا خوابی هست”
    ابوسعید ابوالخیر

  • #16
    Saadi
    “تو را نادیدن ما غم نباشد
    که در خیلت به از ما کم نباشد

    من از دست تو در عالم نهم رو
    ولیکن چون تو در عالم نباشد”
    Saadi

  • #17
    رسول یونان
    “کنار دریـــا
    عاشق باشی
    عاشق تر می شوی
    و اگر دیــوانه
    دیوانه تر

    ... این خاصیت دریاست
    به هـــمه چــــیز
    وسعتی از جنون می بخشد”
    رسول یونان

  • #18
    Marcus Tullius Cicero
    “A room without books is like a body without a soul.”
    Marcus Tullius Cicero

  • #19
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “هر روز دلم در غم تو زارتر است
    وز من دل بی‌رحم تو بی‌زارتر است
    بگذاشتیم، غم تو مگذاشت مرا
    حقا که غمت از تو وفادارتر است”
    Rumi

  • #20
    علیرضا روشن
    “از لیوان ها
    به لیوان , شکسته فکر می کنی
    از آدمها
    به کسی که از دست داده ای
    به کسی که به دست نیاورده ای
    همیشه
    چیزی که نیست
    بهتر است”
    علیرضا روشن

  • #21
    Sohrab Sepehri
    “من در اين تاريكي
    فكر يك بره‌ي روشن هستم
    كه بيايد علف خستگي‌ام را بچرد.

    من در اين تاريكي
    امتداد تر بازوهايم را
    زير باراني مي‌بينم
    كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.

    من در اين تاريكي
    در گشودم به چمن‌هاي قديم،
    به طلايي‌هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.

    من در اين تاريكي
    ريشه‌ها را ديدم
    و براي بته‌ي نورس مرگ، آب را معني كردم.”
    سهراب سپهري

  • #22
    “دلم تنگ می شود، گاهی

    برای حرف های معمولی

    برای حرف های ساده

    برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب چه خوردی؟»

    برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / « شادی پسر زائید.»

    و چه قدر خسته ام از«چرا؟»

    از «چه گونه!»

    خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده

    از کلمات سنگین

    فکرهای عمیق

    پیچ های تند

    نشانه های با معنا، بی معنا

    دلم تنگ می شود، گاهی

    برای

    یک «دوستت دارم» ساده

    دو «فنجان قهوه ی داغ»

    سه «روز» تعطیلی در زمستان

    چهار «خنده ی » بلند

    و

    پنج «انگشت» دوست داشتنی.”
    مصطفی مستور

  • #23
    “ما مثل ﺭﺅﯾﺎ فراموش می شویم و ﺭﺅﯾﺎهایمان پیش از خودمان فراموش می شوند.”
    مریلین رابینسون Marilynne Robinson

  • #24
    Seyyed Hossein Nasr
    “حتی در روزگاران گذشته در غرب هنگامی که یک نقاش مسیحی می‌خواست شمایل حضرت مسیح یا حضرت مریم را نقاشی کند، رسمی که هنوز هم در کلیسای ارتدوکس یونان ادامه دارد، چهل روز روزه می‌گرفت، خود را آماده میکرد و به حالتی از حضور معنوی می‌رسید و آنگها به نقاشی آن شمایل می‌پرداخت.”
    Seyyed Hossein Nasr, در جست‌وجوی امر قدسی

  • #25
    احمدرضا احمدی
    “چرا مرا
    با ظرف‌هاي شكسته مقايسه مي‌كني
    من كه هنوز مي‌توانم تو را صدا كنم
    من كه هنوز برگ زرد را نشانه‌ي پاييز مي‌دانم
    تنها گاهي از نااميدي
    با افسوس آهي مي‌كشم
    سپس پنجره را در سرما مي‌بندم
    هنوز تفاوت ميوه‌هاي تابستاني و زمستاني را
    مي‌دانم
    همان‌طور كه ميان اتاق ايستاده بودم
    سال تحويل شد
    دو سه پرنده به سرعت پر زدند
    سپس در افق گم شدند
    سپس پيري من و تو آغاز شد
    ماهيان قرمز سفره‌ي هفت سين
    با دهان باز
    با تعجب ابدي ما را نگاه مي‌كردند
    بر جامه‌هاي نو روح افسرده‌ي ما
    دوخته شده بود
    تو را سه بار خواندم
    نمي‌شنيدي
    پنجره را گشودي
    گفتم: هياهو نيست، شهر خلوت است
    ما تنها در اين شهر هستيم
    تا غروب فردا فقط يكديگر را
    نگاه كرديم و گريستيم
    گفته بودي: شايد معجزه‌اي رخ دهد
    تا ما اين خانه را ترك گوييم”
    احمدرضا احمدی

  • #26
    “حرف كه مي‌زني
    من از هراس طوفان
    زل مي‌زنم به ميز
    به زيرسيگاري
    به خودكار
    تا باد مرا نبرد به آسمان.
    لبخند كه مي‌زني
    من
    ـ عين هالوها ـ
    زل مي‌زنم به دست‌هات
    به ساعت مچي طلايي‌ات
    به آستين پيراهن ا‌ت
    تا فرو نروم در زمين.

    ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي
    در كلمه‌اي انگار
    در عین
    در شين
    درقاف
    در نقطه‌ها.”
    مصطفی مستور

  • #27
    علیرضا روشن
    “ما شعر می گوییم

    ما

    که نمی توانیم زندگی کنیم

    ما شعر می گوییم ...”
    علیرضا روشن

  • #28
    Saadi
    “ما خود نمی‌ رویم دوان در قفای کس
    آن می‌ برد که ما به کمند وی اندریم”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #29
    گراناز موسوی
    “نه آدمم
    نه گنجشك
    اتفاقی كوچكم
    هربار که می افتم
    دو تكه می شوم
    نیمی را باد می برد
    نیمی را مردی كه نمی شناسم”
    گراناز موسوی

  • #30
    Jean-Paul Sartre
    “انسان خلاصه ای از آنچه داشته نیست بلکه خلاصه ای است از آنچه هنوز به آن نرسیده خلاصه ای از آنچه میتواند داشته باشد”
    سارتر



Rss
« previous 1