Vahideh Mortazavi > Vahideh's Quotes

Showing 1-15 of 15
sort by

  • #1
    فریدون مشیری
    “من نمي دانم
    _ و همين درد مرا سخت مي آزارد_
    كه چرا انسان اين دانا
    اين پيغمبر
    :در تكاپوهايش
    _چيزي از معجزه آن سو تر_
    ره نبرده ست به اعجاز محبت
    چه دليلي دارد؟
    *
    چه دليلي دارد
    كه هنوز
    مهرباني را نشناخته است؟
    و نمي داند در يك لبخند
    !چه شگفتي هايي پنهان است
    *
    من بر آنم كه درين دنيا
    _خوب بودن _به خدا
    سهل ترين كارست
    و نمي دانم
    كه چرا انسان
    تا اين حد
    با خوبي
    .بيگانه است
    !و همين درد مرا سخت مي آزارد”
    فریدون مشیری

  • #3
    یغما گلرویی
    “محاکمه در خیابان"


    شاکی روزگار منم
    تموم این شهر متهم
    یه حادثه چند ساعته
    با من میاد قدم قدم
    زخمها دهن وا میکنن
    وقتی دل از دشنه پُره
    دست منو بگیر که پام
    رو خون عشقم می سُره

    بگو که از کدوم طرف
    میشه به آرامش رسید
    وقتی تو چشم هر کسی
    برق فریب ُ میشه دید
    راه ضیافتو به من
    دستای کی نشون میده
    وقتی که حتی گل سرخ
    این روزا بوی خون میده

    وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه
    وقتی رفاقتا خیانت میشه
    محکمه ات رو تو خیابون برپا کن
    وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه

    تمرین مرگ می کنم
    تو گود این پیاده رو
    یه چیزی انگار گم شده
    توی نگاه من و تو
    دارم به داشتن یه زخم
    تو سینه عادت می کنم
    دارم شبام ُ با تن
    یه مرده قسمت میکنم”
    یغما گلرویی

  • #4
    W.B. Yeats
    “...I'm looking for the face I had, before the world was made...”
    William Butler Yeats

  • #5
    David Nicholls
    “This is where it all begins. Everything starts here, today.”
    David Nicholls, One Day

  • #6
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/ با چشم های روشن براق/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/ هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/ این هم نشان ما :/ یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر”
    محمد رضا شفیعی کدکنی

  • #7
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “در روزهای آخر اسفند
    کوچ بنفشه‌های مهاجر
    زيباست
    در نيم‌روز روشن اسفند
    وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد
    در اطلس شميم بهاران
    با خاک و ريشه
    - ميهن سيارشان –
    از جعبه‌های کوچک و چوبی
    در گوشه‌ی خيابان می‌آورند
    جوی هزار زمزمه در من
    می‌جوشد:
    ای کاش
    ای کاش، آدمی وطنش را
    مثل بنفشه‌ها
    (در جعبه‌های خاک)
    يک روز می‌توانست
    هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
    در روشنای باران
    در آفتاب پاک”
    محمد رضا شفيعي كدكني

  • #8
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #9
    Guy de Maupassant
    “There is only one good thing in life, and that is love.”
    Guy de Maupassant, The Complete Short Stories of de Maupassant

  • #10
    Barbara W. Tuchman
    “Books are the carriers of civilization...They are companions, teachers, magicians, bankers of the treasures of the mind. Books are humanity in print.”
    Barbara W. Tuchman

  • #11
    شهیار قنبری
    “با این مردمان ناکوک / خوبه که نیستی در فیسبوک”
    شهیار قنبری
    tags: شعر

  • #12
    حبیبه جعفریان
    “من دختری را می‌شناسم که دلش می‌خواست با یک فلفل دلمه‌ای ازدواج کند، با یکی از آن سبزهای خیلی درخشانش که وقتی انگشتت را به پوستش می کشی از فرط تردی و تمیزی قرچ می کند. این دختر کتاب خیلی داشت، هنوز هم خیلی دارد. یک بار به‌اش گفتم:«همه پولهایت را در همه دوره های زندگیت داده ای بالای کتاب، آره؟» و او با سر تایید کرد و گفت شاید روزی با یک فلفل دلمه ای ازدواج کند. وقتی این جمله را می‌گفت نخندید و هیچ چیز در ظاهر یا نگاهش تغییر نکرد. حتی به نظر نمی‌آمد احساسش این باشد که دارد جمله عجیب یا بی‌ربطی می‌گوید و من در یک لحظه کشف کردم که همه اینها به خاطر کتابهاست؛ این که دوست من آدم تنهایی است به خاطر کتابهاست؛ این که آدم خوشحالی نیست به خاطر کتابهاست و این که آدم عجیبی است که فکر می‌کند می‌تواند با یک فلفل دلمه‌ای ازدواج کند هم به خاطر کتابهاست. به نظرم کتاب‌ها سازنده و نابود کننده‌اند، خطرناک و ضروری‌اند، دشمن و دوستند. به نظرم کتابها از آن چیزهایی هستند که زندگی آدم ها به قبل و بعد از آنها تقسیم می‌شود؛ مثل ازدواجند، خطرناک و ضروری. نمی‌شود کسی را به آن توصیه کرد و نمی‌شود کسی را از آن نهی کرد. زندگی با وجود آن‌ها سخت و بدون آنها ساده، اما بی بو و خاصیت است...”
    حبیبه جعفریان

  • #13
    “هرگز گمان نمی‏بردم واژه‏هایی که در نوجوانی، در کتابی قدیمی از نویسنده‏ای یونانی خوانده بودم چنین ژرف، در زیستن و نوشتن، برای من معنا شوند: خوشا آن کس که جهان را در دقایق مرگ‏بار آن زیست

    از مقدمه‏ کتاب امید بازیافته: سینمای آندری تارکوفسکی”
    بابک احمدی, امید بازیافته: سینمای آندری تارکوفسکی

  • #14
    Antonio Gramsci
    “I'm a pessimist because of intelligence, but an optimist because of will.”
    Antonio Gramsci, Antonio Gramsci: Prison Letters

  • #15
    “با هم بودن، کنار هم بودن، دوست داشتن، دوست داشته شدن، همه حاشیه هایی بر متن تنهایی آدم است؛ جایی که مرگ مصمم باشد چیزی از بار زمین کم کند.”
    امین انصاری, والس با آب‌های تاریک

  • #16
    Goli Taraghi
    “هر چه هست - خواب یا بیداری- خوشبخت است. نه از نوع خوشبختی یک آدم مرفه و موفق. از نوع خوشبختی نقطه ای شناور در فضاست.”
    گلی ترقی



Rss