(?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)

“روز اول با خودم گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه عاصی در درونم های و هو میکرد
مشتت بر دیوارها میکوفت روزنی را جستجو میکردد
میشنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم درد لیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش از چه بیهوده گریانی؟
در میان گریه مینالید دوستش دارم نمیدانی؟
روزها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان میکشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدار”

azadeh
Read more quotes from Azadeh


Share this quote:
Share on Twitter

Friends Who Liked This Quote

To see what your friends thought of this quote, please sign up!

2 likes
All Members Who Liked This Quote




Browse By Tag