“روزی یکی از زندانیان جوانمرد به اندازه ناخن انگشت سیر کهنه به من داد. او با من دوست شده بود. من این هدیه آسمانی را جلوی بینی بردم و بو کردم، و به یاد سیر مازندران افتادم. چشمانم پر از اشک شد. آخ یادآوری آن روزهای لعنتی برایم تلخ است و حالا باز اشک از چشمانم روی کاغذ روان است. به یاد آوردم که در مازندران سیر را توی هاون میکوبیدیم، سپس به آن نعناع اضافه میکردیم و دوباره میکوبیدیم. آخ نگو، بویش تمام خانه را میگرفت. سرانجام این سیر و نعناع را توی ماست میریختیم و باکته پلو میخوردیم.”
―
در ماگادان کسی پیر نمیشود
Share this quote:
Friends Who Liked This Quote
To see what your friends thought of this quote, please sign up!
0 likes
All Members Who Liked This Quote
None yet!
This Quote Is From
Browse By Tag
- love (101940)
- life (80635)
- inspirational (76809)
- humor (44700)
- philosophy (31533)
- inspirational-quotes (28776)
- god (27027)
- wisdom (24961)
- truth (24950)
- romance (24601)
- poetry (23665)
- life-lessons (22794)
- quotes (21246)
- death (20743)
- happiness (19020)
- hope (18794)
- faith (18604)
- inspiration (17953)
- spirituality (15967)
- motivational (15930)
- relationships (15862)
- religion (15512)
- life-quotes (15361)
- writing (15054)
- love-quotes (14925)
- success (14219)
- motivation (13942)
- time (12970)
- science (12222)
- motivational-quotes (12221)

