الیوت و خواهران برونته
چهار زن نویسنده، ستاره های درخشان دوران ویکتوریایی و از افتخارات ادبی انگلستان اند که در تحول رمان، شگفتی ها خلق کرده اند؛ "شارلوته برونته"
((Charlotte Brontë; 21 April 1816 – 31 March 1855 ،
خواهرش "امیلی جین"
(Emily Jane Brontë, 30 July 1818 – 19 December 1848)
که دو سال بعد از او متولد شد، "ماری آن ایوانز"، با نام قلمی "جورج الیوت"
(Mary Anne Evans, George Eliot, 22 November 1819 – 22 December)،
و بالاخره "آن برونته"
(Anne Brontë, 17 January 1820 – 28 May 1849)،
جوان ترین از خواهران برونته. شارلوته، خواهر بزرگ تر، برخلاف دو خواهر دیگرش، تا چهل سالگی زنده ماند. رمان مشهورش "جین ایر"، لرزه ی ای نامنتظر در جهان رمان بود. رمانی که چاپ اولش به سرعت نایاب شد و شارلوته چاپ دوم را به "ویلیام تکری" تقدیم کرد. "جین ایر" که تمامی دوران کودکی را بدون دریافت ذره ای عشق، برای زندگی می ستیزد، پیوسته در معرض تحقیر اطرافیان است. با استخدام به عنوان مربی، و پشت سر گذاشتن شکنجه های خانه و مدرسه، زندگی را در خانه ی اربابی "تورنفیلد هال" می فهمد. اگرچه دستمزد بالایی دریافت نمی کند اما برای اولین بار در تورنفیلدهال است که به استقلال می رسد و هم چون یک زن، یک انسان، و برابر با دیگران به او احترام گذاشته می شود. تجربه ی این تفاوت را هنگام دیداری کوتاه از زن دایی در حال احتضارش در خانه ای که کودکی دردناکش را گذرانده، بیشتر درک می کند. در این دیدار کوتاه، دختر دایی هایی که زمانی بحد شکنجه آوری او را تحقیر می کردند، در دوران جوانی می بیند، هم چنان کودکانی بخشیدنی! زن دایی بیمارش را با بزرگواری می بخشد، می بوسد و پس از مرگ زن دایی، خانه ی عاری از عشق را پروازکنان به سوی "تورن فیلد هال" ترک می کند. ارباب "ادوارد روچستر" مسبب اصلی این دگرگونی در جهان جین ایر، قهرمانی ست "بایرونی"*؛ با زخم هایی پنهان از گذشته ی خود. مهر و عشق آقای روچستر به جین، حامل دو اصل بارز رشد و تحول درونی جین، و عشقی که کمبودش مانع می شد تا جین، لذت زندگی را بشناسد. مهم تر آن که اینجا کسی هست که بهمان شدت به مهر و عشق جین نیازمند باشد. احترام و نیاز متقابل، بده و بستانی که هر انسانی در هر قامتی به آن نیازمند است.
امیلی برونته خواهر کوچک تر شارلوته نیز، چندین اثر دارد که هیچ کدامشان به اندازه ی "وودرینگ هایتس" شاخص نیستند. شاهکار امیلی برونته، مجموعه ای ست از وقایع و شخصیت هایی که نرمش و خشونت، عشق و خصومت را تا مرزهای "ناممکن" ادامه می دهند. "وودرینگ هایتس" نمونه ای ست از رمانتی سیسم دوران گوتیک (درشت نمایی هر چیز و هر حس) از نگاه یک زن نویسنده. اگرچه "کلاریسا" و "پاملا"، آثار "ساموئل ریچاردسن"، رمان های تلخ و بی "پایان خوش" دوران پیشاویکتوریایی اند، اما "وودرینگ هایتس"، اولین و شاید تنها رمان دوران ویکتوریایی ست که سرشار از مصیبت های ناشی از خطاهای انسانی ست و در عین حال به "پایانی خوش" نمی انجامد. "هیث کلیف" نیز مانند "روچستر"، یک قهرمان بایرونی ست، با شخصیتی خودمحور که "کاترین ارن شاو" را در انتخاب میان هیث کلیف فقیر و ادگار لینتون ثروتمند، به بحران هویت می کشاند. هر دو شخصیت تا انتها و با سماجت، بر خواسته هاشان پای می فشارند، و چون زمان، از قدرت انسانی آنان بسی زورمندتر است، از آنچه مطلوبشان نیست، می گریزند. وقتی زندگی آن نیست که من می خواهم، مرگ را بر می گزینم. اگرچه نلی دین؛ خدمتکاری که راوی داستان است، کم و بیش از تاثیر این دو شخصیت برکنار می ماند، دیگران اما؛ هیندلی ارشاو، ادگار، ایزابلا و کتی لینتون، هرتون ارن شاو و... بی آن که بخواهند، بازیچه ی دو شخصیت اصلی اند. هیث کلیف که در کودکی مورد تحقیر و تبعیض است، سخت دل و کین توزانه از همه انتقام می گیرد. هیندلی ارشاو را می شکند و مالک "وودرینگ هایتس"، و حتی "هرتن" فرزند هیندلی می شود. طومار زندگی ادگار لینتون را هم در هم می شکند، خواهرش ایزابلا را ویران می کند و "لینتون"، فرزند خود از ایزابلا را به زور، نزد خویش می آورد، و با کشاندن "کتی ارن شاو" به "وودرینگ هایتس"، مالک همه چیز لینتون ها، و خانه ی اربابی "تراش کراس" می شود. اخلاق اجتماعی و ارزش های موجود، کاترین را از هیث کلیف دریغ می کند. این دو که از کودکی یکدیگر را دوست دارند، بخاطر ناداری و گذشته ی نامعلوم "هیث کلیف"، بهم نمی رسند. هیث کلیف در مقابل ارزش ها می ایستد، کاترین را که از او دریغ شده، از ادگار لینتون ثروتمند، و از جهانی که چنین ارزش های نابرابری در آن حاکم است، می گیرد. کاترین می میرد و هیث کلیف با کابوس کاترین تنها می ماند. در این تنهایی بیمارگونه، وقتی تنها بازماندگان دو خانواده، کتی لینتون و هرتون ارشاو قصد دارند شب سال نو ازدواج کنند، هیث کلیف به مرگی خودخواسته می میرد.
"آن"، کوچک ترین از خواهران برونته، و ناکام ترین آنها، در 29 سالگی به دلیل "سل ریوی" مرد. دومین و آخرین رمانش، "مستاجر وایلدفل هال"، از بلندپایه ترین رمان های این دوره است که به گمان بسیاری از منتقدین، اولین اثر ادبی بزرگی ست که قهرمانش زنی عمل گرا (فمینیست) است. "هلن گراهام" که از شکنجه ی زندگی با مردش می گریزد، به دلیل موقعیتش، نسبت به همه ی همسایگان تازه اش، تلخ و ترشروست. او با کودکش و خدمتکارش تنهاست، در جامعه ای با موازین اخلاقی که او را به این گوشه پرتاب کرده، جایی که برای گذران زندگی، نقاشی می کند، تصاویری نه به میل خود، بلکه مطابق سلیقه ی بازار می کشد. تکروی هلن در گریز از شوهرش، مغایر اخلاق اجتماعی و سنت است، به همین دلیل همه جا در اطرافش شایعه پراکنی می شود. همین امر او را نسبت به زندگی و آدم ها تلخ کرده است. "مستاجر وایلدفل هال" نیز، پر است از رفتارهای "پسندیده"، در مقابل عشق های غیر مجاز، و رفتارها و پندارهایی که از نگاه اجتماعی، ناصواب و "ناپسند" بنظر می رسند. هلن در 18 سالگی، علیرغم مخالفت عمه اش، عاشق آرتور هانتینگتن خوش مشرب و زیبا می شود و با او ازدواج می کند. فرار او از شوهر، اگرچه میخواره و عیاش و خشن است، پشت کردن به اخلاق معمول زمانه است، عملی نفرین شده و غیر قابل بخشش. وقتی شوهرش پی به نقشه ی فرار او می برد، تمام نقاشی هایش را که قرار است منبع گذران زندگی او در "گریز" باشد، می سوزاند. این حق مرد است، و گناهی محسوب نمی شود چرا که شوهر صاحب همسر خویش است و از او اطاعت می طلبد. هلن اما فرزندش را بر می دارد، و به کمک برادر و خدمتکارش "ری چل"، به زادگاهش "وایلدفل هال" می گریزد. آنجا نیز به عنوان زنی مستقل، از تحقیر و سرزنش در امان نیست. حتی "مارکهام" کشاورز که به او دل بسته، تحت تاثیر شایعات، با او نامهربان می شود. هلن دفتر یادداشت های روزانه اش را به مارکهام می دهد تا گذشته اش را بخواند. هلن ایمان دارد مارکهام، با آگاهی به گذشته ی او، دیگر به سراغش نخواهد آمد. از همین رو، صبح روز بعد، نزد شوهرش آرتور باز می گردد. آرتور مست، از اسب افتاده و پایش سخت صدمه دیده و در بستر مرگ افتاده. پس از مرگ آرتور، مارکهام (راوی داستان)، به دیدار هلن می رود. حالا هلن ثروتمند در قصری بزرگ زندگی می کند، و مارکهام هم چنان زارعی فقیر است. برخلاف تردید و تامل مارکهام در آستانه ی قصر اربابی، هلن او را می پذیرد!
"میدل مارچ" اثر بزرگ "جورج الیوت"، که در 1871 تا 1872 منتشر شد، داستانی ست با شخصیت های متعدد، به ویژه زنانی شاخص جامعه ی انگلیس در ابتدای قرن نوزده، با تمایلات سنتی و معمول؛ متمایل به ازدواج با مردانی متمول، دارای موقعیت و تحصیلات، و طالب یک زندگی با تجمل؛ اغلب آرمان گرا اما با اهدافی محدود در دنیایی بسته، به خود مشغول، ریاکار و متظاهر. متن رمان به تحولات اجتماعی و سیاسی زمان نیز می پردازد؛ آغاز دوره ی صنعت و پیشرفت، تاسیس راه آهن و... "دوروتیا" اما زنی ست با استقلال فکری و اعتماد به نفس، نمونه ای از زن آینده و غیرسنتی. آنچه میدل مارچ را در زمانه ی خود رمانی بزرگ و خواندنی می کند، تقابل زنانی چون "دوروتیا" و "ماری" با تمایلاتی متفاوت از سنت زمانه؛ در مقابل زنانی چون "روزاموند" و "سلیا" که مطابق خواست روز، سطحی و متظاهر اند. مردان "میدل مارچ" نیز دو دسته اند؛ آنان که چون "لادیسلاو"، دکتر "لیدگیت" و کشیش "فیربرادر" به آینده تعلق دارند، و امثال "کازابون"، "بولستراد" و... که به اخلاق و سنت های اجتماعی کهنه متعهد و وابسته اند. کازابون شخصیتی "چخوف" گونه دارد؛ ایده آلیستی متوهم و بی همیت که خود را در جاه طلبی هایی بزرگ تر از توان و استعدادش، محبوس کرده. دردی پنهان، روح او را از درون می جود، نه می تواند یادداشت های تحقیقی اش را منتشر کند، و نه می تواند از عمری که بیهوده صرف آنها کرده، چشم بپوشد. بولستراد نیز که از گذشته ای نازیبا و پر از خطا رنج می برد، و با تظاهر به روحیه ای مذهبی در صدد تطهیر خویش است. میدل مارچ، صلای رسیدن دنیای تازه است، جهانی بی گرفت و گیرها و قید و بندهای کهنه. دوروتیا با عبور از تجربه ی "ادوارد کازابون" به جهان "ویل لادیسلاو" می رسد، تحولی از "کلید اساطیر" تا "کلید آینده"! او به ثروت و مکنتی پشت می کند که او را زمین گیر "میدل مارچ" کرده است. از وابستگی می گریزد و به آینده پناه می برد، و از "میدل مارچ" به جهان می رسد. میدل مارچ جامعه ی کوچک بسته ای ست، درگیر سنت و اخلاق کهنه، قبرستان اندیشه های نو و متحول. "فیربرادر" می گوید؛ میدل مارچ، جایی برای روشنفکرانی که به آینده می اندیشند، نیست. لادیسلاو در شرح احوال مادر بزرگش عمه جولیای کازابون، به دوروتی که در مقابل فقر مردم، دچار عذاب وجدان است، می گوید بی تردید مصیبت و زیبایی، هر دو وجود دارند. چرا باید به احترام مصیبت ها، زیبایی ها را ندیده بگیریم، و از لذت روی بگردانیم؟
اغلب شخصیت های میدل مارچ، ایده آلیست هایی پا در هوا هستند، در آرزوی خانه هایی با شکوه و زندگی در رفاه. دوروتیا اما از بیکارگی در رفاه، از آنچه بی تلاش نصیب او شده، می گریزد. با دیدن "لادیسلاو" یک لاقبا که به دنبال خواسته ی خود می رود، و دکتر "لیدگیت" که در تلاش برای آینده ای متفاوت است، دست به "عملگرایی" می زند! رزاموند وینسی هم میدل مارچ را برای خود کوچک می بیند، اما رزاموند خود را برتر از میدل مارچ می داند، و می پندارد نگاه او به زندگی، نگاهی ست طبیعی. او با تصویری که از "دکتر لیدگیت" ساخته، ازدواج می کند. لیدگیت اما با ایده ای بزرگ به میدل مارچ آمده، که در مقابل خواسته های حقیر رزاموند، ذوب می شوند. لیدگیت زیر بار بدهکاری درهم می شکند، و از اندیشیدن به بیمارستان و پزشکی مدرن می گذرد. در "میدل مارچ"، همه نسبت به زندگی، آینده، زناشویی، کار، عشق و... در توهمی عمیق گرفتارند. اگر "ماری" سبب تحول "فرد" نشود، این یکی متوهمی بیش نیست. رزاموند در لیدگیت، شاهزاده ی دنیای متوهمش را می بیند و... اما آقای رافلز با آواری از واقعیت از راه می رسد. با افشای "راز"ی، دنیای متوهمین را، و به همراه آن، آینده ی بولستراد، لیدگیت و میدل مارچ را ویران می کند. در انتها بولستراد، لیدگیت، رزاموند، دوروتیا، لادیسلاو، هر کدام به دلیلی "میدل مارچ" را ترک می کنند.
*
"قهرمان بایرونی" با الهام از افسانه هایی که در مورد زندگی "لرد بایرون" ساخته شده، و شخصیت های رمانتیک آثارش نظیر "کنراد"، قهرمان "کشتی دزدان دریایی" نامگذاری شده. شرکت بایرون در جنگ های آزادی یونان، و افسانه هایی که در باره ی زندگی و مرگ او ساخته اند، همه به شکل گرفتن "قهرمان بایرونی" در ادبیات دوران رمانتی سیسم و گوتیک کمک کرده است. قهرمانانی نظیر "کوزیمودو" گوژپشت نوتردام اثر ویکتور هوگو (1831)، "ادمونت دانته" در "کنت مونت کریستو" (1844)، اثر الکساندر دوما، "ادوارد روچستر" در "جین ایر" (1847)، اثر "شارلوته برونته"، "هیث کلیف" در "بلندی های بادگیر" (1847)، اثر امیلی برونته، و... قهرمان بایرونی محسوب می شوند؛ قهرمانانی که از نگاه سنت های مستقر و تثبیت شده در جامعه، مقبول نیستند، و بیشتر به عیاران و شوالیه هایی بی شمشیر می مانند. "قهرمان بایرونی" شخصیتی ست مغرور و متکبر، زیرک، بدگمان، بی تفاوت نسبت به ارزش های متداول اخلاقی و اجتماعی، اخمو و بی علاقه به حضور در جمع، دارای زخمی پنهان از گذشته، مرموز، جذاب، یاغی، تسلط طلب، دارای فلسفه ای ویژه ی خود، غیرتی، با وجدان، خودساخته، حساس، صریح و بیزار از روزگار، درونگرا و...که با ارزش های متداول، شخصیتی "مطرود" و "یاغی" محسوب می شود.
در مورد ادبیات دوران ویکتوریا، کمی مفصل تر در اینجا نوشته ام؛
http://www.ali-ohadi.com/global/index...
((Charlotte Brontë; 21 April 1816 – 31 March 1855 ،
خواهرش "امیلی جین"
(Emily Jane Brontë, 30 July 1818 – 19 December 1848)
که دو سال بعد از او متولد شد، "ماری آن ایوانز"، با نام قلمی "جورج الیوت"
(Mary Anne Evans, George Eliot, 22 November 1819 – 22 December)،
و بالاخره "آن برونته"
(Anne Brontë, 17 January 1820 – 28 May 1849)،
جوان ترین از خواهران برونته. شارلوته، خواهر بزرگ تر، برخلاف دو خواهر دیگرش، تا چهل سالگی زنده ماند. رمان مشهورش "جین ایر"، لرزه ی ای نامنتظر در جهان رمان بود. رمانی که چاپ اولش به سرعت نایاب شد و شارلوته چاپ دوم را به "ویلیام تکری" تقدیم کرد. "جین ایر" که تمامی دوران کودکی را بدون دریافت ذره ای عشق، برای زندگی می ستیزد، پیوسته در معرض تحقیر اطرافیان است. با استخدام به عنوان مربی، و پشت سر گذاشتن شکنجه های خانه و مدرسه، زندگی را در خانه ی اربابی "تورنفیلد هال" می فهمد. اگرچه دستمزد بالایی دریافت نمی کند اما برای اولین بار در تورنفیلدهال است که به استقلال می رسد و هم چون یک زن، یک انسان، و برابر با دیگران به او احترام گذاشته می شود. تجربه ی این تفاوت را هنگام دیداری کوتاه از زن دایی در حال احتضارش در خانه ای که کودکی دردناکش را گذرانده، بیشتر درک می کند. در این دیدار کوتاه، دختر دایی هایی که زمانی بحد شکنجه آوری او را تحقیر می کردند، در دوران جوانی می بیند، هم چنان کودکانی بخشیدنی! زن دایی بیمارش را با بزرگواری می بخشد، می بوسد و پس از مرگ زن دایی، خانه ی عاری از عشق را پروازکنان به سوی "تورن فیلد هال" ترک می کند. ارباب "ادوارد روچستر" مسبب اصلی این دگرگونی در جهان جین ایر، قهرمانی ست "بایرونی"*؛ با زخم هایی پنهان از گذشته ی خود. مهر و عشق آقای روچستر به جین، حامل دو اصل بارز رشد و تحول درونی جین، و عشقی که کمبودش مانع می شد تا جین، لذت زندگی را بشناسد. مهم تر آن که اینجا کسی هست که بهمان شدت به مهر و عشق جین نیازمند باشد. احترام و نیاز متقابل، بده و بستانی که هر انسانی در هر قامتی به آن نیازمند است.
امیلی برونته خواهر کوچک تر شارلوته نیز، چندین اثر دارد که هیچ کدامشان به اندازه ی "وودرینگ هایتس" شاخص نیستند. شاهکار امیلی برونته، مجموعه ای ست از وقایع و شخصیت هایی که نرمش و خشونت، عشق و خصومت را تا مرزهای "ناممکن" ادامه می دهند. "وودرینگ هایتس" نمونه ای ست از رمانتی سیسم دوران گوتیک (درشت نمایی هر چیز و هر حس) از نگاه یک زن نویسنده. اگرچه "کلاریسا" و "پاملا"، آثار "ساموئل ریچاردسن"، رمان های تلخ و بی "پایان خوش" دوران پیشاویکتوریایی اند، اما "وودرینگ هایتس"، اولین و شاید تنها رمان دوران ویکتوریایی ست که سرشار از مصیبت های ناشی از خطاهای انسانی ست و در عین حال به "پایانی خوش" نمی انجامد. "هیث کلیف" نیز مانند "روچستر"، یک قهرمان بایرونی ست، با شخصیتی خودمحور که "کاترین ارن شاو" را در انتخاب میان هیث کلیف فقیر و ادگار لینتون ثروتمند، به بحران هویت می کشاند. هر دو شخصیت تا انتها و با سماجت، بر خواسته هاشان پای می فشارند، و چون زمان، از قدرت انسانی آنان بسی زورمندتر است، از آنچه مطلوبشان نیست، می گریزند. وقتی زندگی آن نیست که من می خواهم، مرگ را بر می گزینم. اگرچه نلی دین؛ خدمتکاری که راوی داستان است، کم و بیش از تاثیر این دو شخصیت برکنار می ماند، دیگران اما؛ هیندلی ارشاو، ادگار، ایزابلا و کتی لینتون، هرتون ارن شاو و... بی آن که بخواهند، بازیچه ی دو شخصیت اصلی اند. هیث کلیف که در کودکی مورد تحقیر و تبعیض است، سخت دل و کین توزانه از همه انتقام می گیرد. هیندلی ارشاو را می شکند و مالک "وودرینگ هایتس"، و حتی "هرتن" فرزند هیندلی می شود. طومار زندگی ادگار لینتون را هم در هم می شکند، خواهرش ایزابلا را ویران می کند و "لینتون"، فرزند خود از ایزابلا را به زور، نزد خویش می آورد، و با کشاندن "کتی ارن شاو" به "وودرینگ هایتس"، مالک همه چیز لینتون ها، و خانه ی اربابی "تراش کراس" می شود. اخلاق اجتماعی و ارزش های موجود، کاترین را از هیث کلیف دریغ می کند. این دو که از کودکی یکدیگر را دوست دارند، بخاطر ناداری و گذشته ی نامعلوم "هیث کلیف"، بهم نمی رسند. هیث کلیف در مقابل ارزش ها می ایستد، کاترین را که از او دریغ شده، از ادگار لینتون ثروتمند، و از جهانی که چنین ارزش های نابرابری در آن حاکم است، می گیرد. کاترین می میرد و هیث کلیف با کابوس کاترین تنها می ماند. در این تنهایی بیمارگونه، وقتی تنها بازماندگان دو خانواده، کتی لینتون و هرتون ارشاو قصد دارند شب سال نو ازدواج کنند، هیث کلیف به مرگی خودخواسته می میرد.
"آن"، کوچک ترین از خواهران برونته، و ناکام ترین آنها، در 29 سالگی به دلیل "سل ریوی" مرد. دومین و آخرین رمانش، "مستاجر وایلدفل هال"، از بلندپایه ترین رمان های این دوره است که به گمان بسیاری از منتقدین، اولین اثر ادبی بزرگی ست که قهرمانش زنی عمل گرا (فمینیست) است. "هلن گراهام" که از شکنجه ی زندگی با مردش می گریزد، به دلیل موقعیتش، نسبت به همه ی همسایگان تازه اش، تلخ و ترشروست. او با کودکش و خدمتکارش تنهاست، در جامعه ای با موازین اخلاقی که او را به این گوشه پرتاب کرده، جایی که برای گذران زندگی، نقاشی می کند، تصاویری نه به میل خود، بلکه مطابق سلیقه ی بازار می کشد. تکروی هلن در گریز از شوهرش، مغایر اخلاق اجتماعی و سنت است، به همین دلیل همه جا در اطرافش شایعه پراکنی می شود. همین امر او را نسبت به زندگی و آدم ها تلخ کرده است. "مستاجر وایلدفل هال" نیز، پر است از رفتارهای "پسندیده"، در مقابل عشق های غیر مجاز، و رفتارها و پندارهایی که از نگاه اجتماعی، ناصواب و "ناپسند" بنظر می رسند. هلن در 18 سالگی، علیرغم مخالفت عمه اش، عاشق آرتور هانتینگتن خوش مشرب و زیبا می شود و با او ازدواج می کند. فرار او از شوهر، اگرچه میخواره و عیاش و خشن است، پشت کردن به اخلاق معمول زمانه است، عملی نفرین شده و غیر قابل بخشش. وقتی شوهرش پی به نقشه ی فرار او می برد، تمام نقاشی هایش را که قرار است منبع گذران زندگی او در "گریز" باشد، می سوزاند. این حق مرد است، و گناهی محسوب نمی شود چرا که شوهر صاحب همسر خویش است و از او اطاعت می طلبد. هلن اما فرزندش را بر می دارد، و به کمک برادر و خدمتکارش "ری چل"، به زادگاهش "وایلدفل هال" می گریزد. آنجا نیز به عنوان زنی مستقل، از تحقیر و سرزنش در امان نیست. حتی "مارکهام" کشاورز که به او دل بسته، تحت تاثیر شایعات، با او نامهربان می شود. هلن دفتر یادداشت های روزانه اش را به مارکهام می دهد تا گذشته اش را بخواند. هلن ایمان دارد مارکهام، با آگاهی به گذشته ی او، دیگر به سراغش نخواهد آمد. از همین رو، صبح روز بعد، نزد شوهرش آرتور باز می گردد. آرتور مست، از اسب افتاده و پایش سخت صدمه دیده و در بستر مرگ افتاده. پس از مرگ آرتور، مارکهام (راوی داستان)، به دیدار هلن می رود. حالا هلن ثروتمند در قصری بزرگ زندگی می کند، و مارکهام هم چنان زارعی فقیر است. برخلاف تردید و تامل مارکهام در آستانه ی قصر اربابی، هلن او را می پذیرد!
"میدل مارچ" اثر بزرگ "جورج الیوت"، که در 1871 تا 1872 منتشر شد، داستانی ست با شخصیت های متعدد، به ویژه زنانی شاخص جامعه ی انگلیس در ابتدای قرن نوزده، با تمایلات سنتی و معمول؛ متمایل به ازدواج با مردانی متمول، دارای موقعیت و تحصیلات، و طالب یک زندگی با تجمل؛ اغلب آرمان گرا اما با اهدافی محدود در دنیایی بسته، به خود مشغول، ریاکار و متظاهر. متن رمان به تحولات اجتماعی و سیاسی زمان نیز می پردازد؛ آغاز دوره ی صنعت و پیشرفت، تاسیس راه آهن و... "دوروتیا" اما زنی ست با استقلال فکری و اعتماد به نفس، نمونه ای از زن آینده و غیرسنتی. آنچه میدل مارچ را در زمانه ی خود رمانی بزرگ و خواندنی می کند، تقابل زنانی چون "دوروتیا" و "ماری" با تمایلاتی متفاوت از سنت زمانه؛ در مقابل زنانی چون "روزاموند" و "سلیا" که مطابق خواست روز، سطحی و متظاهر اند. مردان "میدل مارچ" نیز دو دسته اند؛ آنان که چون "لادیسلاو"، دکتر "لیدگیت" و کشیش "فیربرادر" به آینده تعلق دارند، و امثال "کازابون"، "بولستراد" و... که به اخلاق و سنت های اجتماعی کهنه متعهد و وابسته اند. کازابون شخصیتی "چخوف" گونه دارد؛ ایده آلیستی متوهم و بی همیت که خود را در جاه طلبی هایی بزرگ تر از توان و استعدادش، محبوس کرده. دردی پنهان، روح او را از درون می جود، نه می تواند یادداشت های تحقیقی اش را منتشر کند، و نه می تواند از عمری که بیهوده صرف آنها کرده، چشم بپوشد. بولستراد نیز که از گذشته ای نازیبا و پر از خطا رنج می برد، و با تظاهر به روحیه ای مذهبی در صدد تطهیر خویش است. میدل مارچ، صلای رسیدن دنیای تازه است، جهانی بی گرفت و گیرها و قید و بندهای کهنه. دوروتیا با عبور از تجربه ی "ادوارد کازابون" به جهان "ویل لادیسلاو" می رسد، تحولی از "کلید اساطیر" تا "کلید آینده"! او به ثروت و مکنتی پشت می کند که او را زمین گیر "میدل مارچ" کرده است. از وابستگی می گریزد و به آینده پناه می برد، و از "میدل مارچ" به جهان می رسد. میدل مارچ جامعه ی کوچک بسته ای ست، درگیر سنت و اخلاق کهنه، قبرستان اندیشه های نو و متحول. "فیربرادر" می گوید؛ میدل مارچ، جایی برای روشنفکرانی که به آینده می اندیشند، نیست. لادیسلاو در شرح احوال مادر بزرگش عمه جولیای کازابون، به دوروتی که در مقابل فقر مردم، دچار عذاب وجدان است، می گوید بی تردید مصیبت و زیبایی، هر دو وجود دارند. چرا باید به احترام مصیبت ها، زیبایی ها را ندیده بگیریم، و از لذت روی بگردانیم؟
اغلب شخصیت های میدل مارچ، ایده آلیست هایی پا در هوا هستند، در آرزوی خانه هایی با شکوه و زندگی در رفاه. دوروتیا اما از بیکارگی در رفاه، از آنچه بی تلاش نصیب او شده، می گریزد. با دیدن "لادیسلاو" یک لاقبا که به دنبال خواسته ی خود می رود، و دکتر "لیدگیت" که در تلاش برای آینده ای متفاوت است، دست به "عملگرایی" می زند! رزاموند وینسی هم میدل مارچ را برای خود کوچک می بیند، اما رزاموند خود را برتر از میدل مارچ می داند، و می پندارد نگاه او به زندگی، نگاهی ست طبیعی. او با تصویری که از "دکتر لیدگیت" ساخته، ازدواج می کند. لیدگیت اما با ایده ای بزرگ به میدل مارچ آمده، که در مقابل خواسته های حقیر رزاموند، ذوب می شوند. لیدگیت زیر بار بدهکاری درهم می شکند، و از اندیشیدن به بیمارستان و پزشکی مدرن می گذرد. در "میدل مارچ"، همه نسبت به زندگی، آینده، زناشویی، کار، عشق و... در توهمی عمیق گرفتارند. اگر "ماری" سبب تحول "فرد" نشود، این یکی متوهمی بیش نیست. رزاموند در لیدگیت، شاهزاده ی دنیای متوهمش را می بیند و... اما آقای رافلز با آواری از واقعیت از راه می رسد. با افشای "راز"ی، دنیای متوهمین را، و به همراه آن، آینده ی بولستراد، لیدگیت و میدل مارچ را ویران می کند. در انتها بولستراد، لیدگیت، رزاموند، دوروتیا، لادیسلاو، هر کدام به دلیلی "میدل مارچ" را ترک می کنند.
*
"قهرمان بایرونی" با الهام از افسانه هایی که در مورد زندگی "لرد بایرون" ساخته شده، و شخصیت های رمانتیک آثارش نظیر "کنراد"، قهرمان "کشتی دزدان دریایی" نامگذاری شده. شرکت بایرون در جنگ های آزادی یونان، و افسانه هایی که در باره ی زندگی و مرگ او ساخته اند، همه به شکل گرفتن "قهرمان بایرونی" در ادبیات دوران رمانتی سیسم و گوتیک کمک کرده است. قهرمانانی نظیر "کوزیمودو" گوژپشت نوتردام اثر ویکتور هوگو (1831)، "ادمونت دانته" در "کنت مونت کریستو" (1844)، اثر الکساندر دوما، "ادوارد روچستر" در "جین ایر" (1847)، اثر "شارلوته برونته"، "هیث کلیف" در "بلندی های بادگیر" (1847)، اثر امیلی برونته، و... قهرمان بایرونی محسوب می شوند؛ قهرمانانی که از نگاه سنت های مستقر و تثبیت شده در جامعه، مقبول نیستند، و بیشتر به عیاران و شوالیه هایی بی شمشیر می مانند. "قهرمان بایرونی" شخصیتی ست مغرور و متکبر، زیرک، بدگمان، بی تفاوت نسبت به ارزش های متداول اخلاقی و اجتماعی، اخمو و بی علاقه به حضور در جمع، دارای زخمی پنهان از گذشته، مرموز، جذاب، یاغی، تسلط طلب، دارای فلسفه ای ویژه ی خود، غیرتی، با وجدان، خودساخته، حساس، صریح و بیزار از روزگار، درونگرا و...که با ارزش های متداول، شخصیتی "مطرود" و "یاغی" محسوب می شود.
در مورد ادبیات دوران ویکتوریا، کمی مفصل تر در اینجا نوشته ام؛
http://www.ali-ohadi.com/global/index...
Published on October 05, 2012 01:08
No comments have been added yet.


