یادداشتی بر رمان " کهنه رباط" نوشته ی " ژیلا تقی زاده"

کهنه رباطبه نام خدا
یادداشتی بر رمان " کهنه رباط" نوشته ی " ژیلا تقی زاده"

زیگموند فروید اعتقاد داشت رویاها بیان کننده ذهن ناخودآگاه ما هستند که غرایز مختلف را آشکار می‌سازند. کارل یونگ نیز اهمیت زیادی برای معانی رویاها قائل است. اما نمادهایی را که یونگ ترسیم می‌کند، بیشتر به فرضیه خود او یعنی ، کهن الگوهای جهانی و ضمیر ناخودآگاه همگانی ، که اغلب از نوع معنوی و مذهبی هستند، نزدیک است. کهنه رباط بر بستر خواب شکل می گیرد. در ادامه به نمادهایی از هر دو جنبه در این کتاب اشاره می کنم. ناخودآگاهی از غرایز سرکوب شده ی مهشید( شخصیت اصلی کتاب)، ناخودآگاهی که مهشید تلاش می کند فراموشش کند. و نمادهایی که از راه خواب به او نشانه هایی می دهد. مهشید به دنبال معادل ها یا به نوعی تعابیری از این نشانه ها می رود و طبق نظریه ی یونگ با تکیه بر کهن الگوهای جهانی و ضمیرناخودآگاه جمعی که در نهایت به وضوح به انواع مذهبی و معنوی نزدیک می شوند، به کشف و شهود می رسد. این کشف و شهود با رویارویی با هفت شخص و دنبال کردن هفت نشانه از خوابی که دیده، در واقع هفت مرحله از عرفان را ظی می کند تا به این کشف و شهود برسد.
این رمان، رمان تغییر شخصیت است. تغییر در باور و دنیایی که مثل پیله ای برای محافظت خودش از غم ساخته است. پیله ای از جنس فراموشی، که منافذ کمی دارد. رفت و برگشت ها به زندگی واقعی و خیال او که زنده بودن فرزندش – میران – است، او را دچار آشفتگی و سرگردانی می کند. اطرافیان و خانواده اش نگران او هستند و او تصمیم می گیرد برای پایان دادن به این سردرگمی به دنبال نشانه های خوابش برود. به نظر می‌رسد، رویاها گاهی الهامی برای حل خلاقانه مسائل هستند و اگر این گزاره را یک تئوری اثبات نشده برای شخصیت مهشید بدانیم، همراه با او تا آخر رمان به اثبات فرضیه و کشف واقعیت امر خواهیم رسید.
در مورد رمان یا داستان بلند بودن کار نظر من این است که " کهنه رباط" رمان است نه داستان بلند. نه براساس حجم کم یا تعدد شخصیت های فرعی. بلکه براساس نقش پررنگ و کلیدی شخصیت های فرعی در پیشبرد داستان.
از عوامل کشش روایت می توان اشاره کرد به: تنوع فضاها، آدم ها توانایی در ساخت دیالوگ های قوی و استفاده ی کافی و به جا از آنها و نیز خلاقیت نویسنده در ایجاد لحن های مختلف شخصیت ها که به آنها روح می دهد. یکی دیگر از دلایل خوش خوان بودن اثر نثر روان و تقسیم بندی فصل های کوتاه و تکه تکه کردن روایت و پخش کردن خرده روایت ها و بحران ها و گره گشایی در این فصل بندی های کوتاه. ژیلا تقی زاده در ساختن و وارد کردن شخصیت های فرعی جدید به داستان نیز تبحر دارد؛ آن هم درست در زمانی که داستان نیاز به پیچش و تغییر در ضربآهنگ دارد. به این ترتیب مخاطب همچنان با رغبت و اشتیاق داستان را می خواند.
رمان لبریز از عواطف انسانی است بی آنکه دچار سانتی مانتالیسم و احساسات زدگی شود. زبان در هیچ کجا شاعرانه نمی شود. فضا و شخصیت ها نیز غیرواقعی و ناملموس نیستند.بحران ها هم کلیشه نیستند. تنها دلیلی که باعث همذات پنداری مخاطب با شخصیت ها و حوادث داستان می شود، همین حس جاری انسانی در نگاه و دنیای داستان است. نگاهی که برای کسانی که ژیلا تقی زاده را از نزدیک می شناسند، به نگاه و احساس او به دنیا بسیار نزدیک است. ردپایی اجتناب ناپذیر از نویسنده در داستان که در خدمت پیشبرد داستان و ایجاد ارتباط نزدیک بین مخاطب و روایت داستانی می شود.
"کهنه رباط" خوانشی از جنس کلمات است از سیر در هم آمیختن بحران ها، سرنوشت ها و دردهای مشترک انسانی. همان طور که پیش تر اشاره شد، داستان درباره ی مادری است که فرزندش را از دست داده و با گذشت سه سال از مرگ او هنوز نتوانسته این فقدان را باور کند و همین ناباوری باعث شده حضور میران را در خانه حس کند. فراموش کند که دیگر نیست و این فراموشی ها و لغزش های ناخواسته اش باعث ناراحتی و نگرانی اطرافیانش می شود. خود او نیز زمانی که از این خلسه ی ناخودآگاه کوتاه بیرون می آید، از اینکه باز هم باعث ناراحتی خانواده اش شده احساس عذاب وجدان می کند. از اینکه می بیند و می شنود که همکارانش او را به ریاکاری در ابراز عواطفش متهم می کنند و به بغضی که هنوز سنگین و غیرقابل کنترل است و گاه به گاه باعث گیجی و جدا شدن او از زمان و مکان می شود، مشکوکند و تصور می کنند او برای جلب توجه و ترحم دیگران این رفتار را از خودش نشان می دهد.
در واقع با وجود اینکه ما از همان خطوط ابتدایی داستان می فهمیم که با مادری رو به رو هستیم که سعی دارد بعد از سه سال با غم از دست دادن فرزندش کنار بیاید و هنر نویسنده در این است که با اینکه خواننده از همان خطوط ابتدایی داستان می داند که قرار نیست مثلاً راز قتل کسی را کشف کند؛ می داند که با یک فقدان رو به رو است ولی روایت آنقدر جذاب و پراز شخصیت و خرده داستان است که مخاطب را یک نفس تا آخر روایت می کشاند. در ادامه به این شخصیت ها و تاثیرات آنها در سیر تغییر و تحول احساسات مهشید نگاهی می اندازیم.
از نظر زیبایی شناسی، درآمیختن صحنه های خواب مهشید و مخلوط شدنش با اتفاقاتی زمان حال؛ مانند بریدن انگشت مهشید با شیشه ی شکسته، چاقو و در آخر تراشه ی چوب نشان دهنده ی تخیل تصویری قوی نویسنده در طرح روایت دارد. این درهم آمیختگی نه تنها در موتیف های کوچکی مانند اسامی و آدرس ها و ظاهر آدم ها رخ می دهد، بلکه در نهایت در لایه های عمیق تری از داستان به ارتباط دوباره با گذشته ی قبل از مرگ فرزندش و ارتباط جدید با آدم های بعد از مرگ او ختم می شود. صحنه ی رویارویی با آدم هایی که به مهشید نشانه هایی از خواب عجیبش را می دهند، انگار طبق جبرگرایی ای همانقدر نزدیک و تغییرناپذیر که مرگ می تواند باشد، در طول روایت بین حوادث تکراری روزمره ی زندگی مهشید قرار می گیرد. ذوالقدری، نامی که در خوابش به آن برخورده بود. گذشته ای که با دادن کدهای کوچک ولی آگاهانه برای مخاطب با دقت قابل کشف است که شباهت هایی بین جنس سرگردانی ذوالقدری و آشفتگی مهشید وجود دارد. ناباوری از مرگ عزیز از دست رفته ای در گذشته ی هردو که باعث شده در زمان گم شوند. خودشان را فراموش کنند. کارشان را فراموش کنند. گذشت سال ها را فراموش کنند. حسی عمیق که از خواب برخاسته و دارد مهشید را وادار می کند به ماجراجویی هایی که به شیوه هایی کاملاً غیرمستقیم او را از این ناباروری می رهاند و شاید حتی به او کمک کند بعد از باور کردن مرگ پسرش بتواند برای او سوگواری کند و بالاخره این مرحله از درد را که مانند کنده شدن بخشی از وجودش می ماند تجربه کند.
مهشید به پیروی از خوابش برای یافتن نجاری که روی ویلچر می نشسته، با ذوالقدری ملاقات می کند و با او از همسرش پروانه سخن می گوید. ذوالقدری که انگار نسخه ای معوج و وارونه و در عین حال دردناک از جنس فراموشی مهشید است، به نوعی آینده ی خود اوست. فلسفه ی گذشت زمان و التیام دادن دردها. مهشید با دیدن ذوالقدری که بعد از سال ها آن قدر در نقش جدیدش که فروش ویلچر است فروررفته و به خودش تلقین کرده که این شغل هیچ ارتباطی با گذشته ی تراژیکش نداشته، برای آینده ی خودش و حسی که به فرزند مرده اش خواهدداشت نگران تر می شود. اینکه آیا او هم آنقدر در فریب دادن خودش استاد می شود که مانند ذوالقدری که همسرفلجش را از خاطر برده، او هم میران دوست داشتنی اش را فراموش می کند و حتی به مرحله ی انکار می رسد؟ شاید او هم مثل ذوالقدری سال ها بعد در جواب کسی که از او درباره ی میران می پرسد، بگوید: هرگز چنینی فرزندی نداشته. هرگز دو پسر نداشته. همین یک پسر بوده از اول. فراموشی های کوچک که به تغییر دادن کامل شخصیت او ختم می شود، نگرانش می کند.
نویسنده در توصیف جزئیات و ساختن فضاها بسیار استادانه عمل کرده است؛ بخصوص بخشی که مهشید به دنبال نسرین با لباس لاجوردی اش به محله ای فقیر و کثیف می رود. بدون داشتن دلیل قانع کننده ای برای خودش. ماجراجویی او کم کم دارد رنگ و بوی خطر به خود می گیرد و نویسنده آگاهانه با توانایی اش در ساختن لحن کاراکترها فضای خانه ی نسرین و مریم این اضطراب و نگرانی را به مخاطب منتقل می کند. تسلسل این آدم های فراموش شده در گذشته، طبق ردپاهای خواب مهشید جلو می رود. ناصر، برادر نسرین و شوهر مریم در ذهن آنها مرده بدون آنکه جنازه ای از او دیده باشند یا حتی خبر مرگش را شنیده باشند. ترک کردن این دو زن در آن محله ی پر از جرم و فساد که مریم را به اعتیاد کشانده و نسرین را به شکست در عشقش، باعث شده خاطره ی مردشان را هم با خیال مرگش از ذهنشان پاک کنند. این دو زن آینده شان را به خاطر نبودن ناصر تباه شده می دانند؛ نسرین که ازدواج نکرده و حتی شناسنامه هم ندارد و مریم همسر ناصر که در اعتیاد غرق شده و به قول خودش برگشتن ناصر برای دیدن تفاله ای که از او مانده، چه فایده ای دارد؟ این خرده روایت، آینده ی محتمل دیگری است برای مهشیدی که پسرش – میران – را از دست داده است.
در ادامه کاراکتر دکتر زابلی با تصادفی که باز هم در راستای همان جستجوی مهشید برای یافتن دشت پریشان است که در خوابش بوده، آنها را به خانه اش دعوت می کند. خانه ای که پر از حیوانات اهلی و وحشی است. نگاه درمانده ی درنا به مهشید و جمله ی دکتر زابلی که « درنا هنوز منتظر مادرش است.» مهشید را آشفته و گیج می کند. با ناباوری با خود فکر می کند نکند میران را جایی جا گذاشته، گم اش کرده و او هنوز چشم انتظار مادرش است که دنبالش بیاید؟
اتفاق جالب دیگری که در طول جستجو و سفر مهشید رخ می دهد، تاثیر است که ناخواسته روی شخصیت هایی که با آنها رو به رو می شود می گذارد. مهشید بی آنکه بخواهد باعث می شود این آدم ها حوادث ناراحت کننده ای را که سال ها سعی کرده اند فراموش کنند، دوباره به یاد بیاورند و مانند مهشید به جای فراموشی و ایجاد زخم کهنه که هر لحظه ممکن است سرباز کند و عفونت سال های طولانی درد عمیق تری برایشان به دنبال داشته باشد، به دنبال راه حل بهتری باشند. بفهمند چطور می توانند با آن کنار بیایند. و برای این کار باید در درجه ی اول آن را بپذیرند و باور کنند. سلسله ی حوادث بعدی آن شب باعث می شود داستان گم شدن سعید پسر حاجی که دوست قدیمی دکتر زابلی است، در ذهنش مثل یک پرونده ی مختومه دوباره شود و دکتر زابلی برای یافتن گمشده ای تمام این سال ها خبری از مرگش نشده بار سفر می بندد. سعید، که مانند ناصر سال هاست گم شده است. افرادی که با مهشید رو به رو می شوند و به نوعی او را به هدفش در خواب نزدیک می کنند، همگی گمشده ای دارند. مثل مرضیه که دختری گمشده دارد. انگار او هم به دنبال خوابی مشابه مهشید به دنبال نجار می گردد و می خواهد مجسمه ای را که در کودکی به نجار سفارش داده بگیرد. مرضیه انگار آینده ی مهشید است، با چشم هایی سرخ و تشویشی شدیدتر از الانِ‌مهشید. چشم هایی که به قرمزیِ چشم های درنا است. مرضیه که نشانه هایی از شمیرانِ قدیم دارد. انگار از گذشته آمده است که به دنبال نجاری بگردد که مغازه اش کنار خانه ی حاجی ای است که پرنده نگه می دارد. همان حاجی که دوست دکتر زابلی است. همان حاجی که پسرش سعید را سال ها پیش گم کرده است. دنبال کردن نشانه های خواب کم کم او را به مکاشفه ای معنوی می کشاند. مهشید انگار در خوابی که دیده به دام افتاده و در بیداری جلو و جلوتر می رود در همان راهی که نیروی خوابش او را می کشاند. مهشید به شیراز می رود. در راه با جوانی به نام علیرضا همسفر می شود. علیرضا در یک تصادف یکی از دست های خود را از دست داده و مادرش هنوز نمی تواند این واقعیت را بپذیرد. مهشید خودش را به جای مادر علیرضا می گذارد. آیا حاضر بود میران را داشته باشد ولی با بدنی معلول و بیمار و روحی افسرده؟ علیرضا به او پیشنهاد می دهد برای یافتن جواب سوال هایش به زیارت آرامگاه خواجوی کرمانی برود. مهشید درویشی را که برای علیرضا پروتز دست مهیا کرده پیدا می کند. درویش در میان جمعی از مریدان ایستاده. ناگهان برمی گردد به طرف مهشید و این بیت شعر را از خواجوی کرمانی می خواند:
خیمه ی انس مزن بر در این کهنه رباط / که اساسش همه بی موقع و بی بنیاد است
ذهن مهشید روشن می شود. به یاد حرف های عمه همدم می افتد و صحبت هایش در مورد شوهر مرحومش. عمه همدم با راهنمایی غیرمستقیم مهشید رازی را که سال ها بعد از جدا شدن و مرگ شوهرش – مظفرخان- معما باقی مانده بود حل می کند. کلید خانه ای از مظفرخان در محلی به نام کهنه رباط هنوز در کت قدیمی او در انبار است و همدم آن را می یابد. مهشید به تهران برمی گردد.
در آخرین تلاش مهشید برای رسیدن به سرنخ نهایی خوابش به نجاری می رود. مجسمه را که تنه ی درختی با ریشه های درهم تنیده اش است پیدا می کند. نجار سال هاست که تصویر چهره ی پسرکی را روی این تنه می تراشد؛ به سفارش کسی که یادش نمانده چه کسی بوده. آخرین نشانه های خواب به واقعیت می پیوندد. انگشت مهشید با تراشه ی چوب بریده می شود و احساس می کند بعد از این همه جسنجو بالاخره به جواب نزدیک شده است. گرد فراموشی در این مکان نیز پاشیده شده، روی خاطره ی عهدیه خواهر عباس نجار از گذشته ی تلخش. و با آمدن مهشید این گره نیز باز می شود. در نهایت عهدیه از او می خواهد که به پدرش بگوید او را بخشیده. مهشید به قبرستان برمی گردد و جواب تمام سوال هایش در همان جایی است که تمام این التهاب ها و دردها شروع شده.
فصل آخر پرتصویرترین و در عین حال پرالتهاب ترین فصل کتاب است. گره گشایی به کمک تمام موتیف هایی که به واسطه ی گفتار شخصیت ها یا نشانه های مکان ها و اشیاء در طول فصل های قبلی به مخاطب شناسانده شده اند، انجام می شود. پازل حل بحران نهائی داستان با آشفتگی ذهنی مهشید در لحظه ای که در قبرستان غش می کند، به شیوه ی سیال ذهن روایت می شود. مهشید چشم باز می کند؛ مانند یک فیلم با دور تند خودش را، گذشته ای که کتمان اش می کرده و آینده ای که ممکن است به‌ آن دچار شود می بیند. چشمش می افتد به اسم پسرش روی سنگ قبر و در همان لحظه و همان جا مرگ میران را باور می کند.
رمان کوتاه " کهنه رباط" توسط انتشارات کتابسرای تندیس، در 80 صفحه منتشر شده است.
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on February 29, 2016 11:29
No comments have been added yet.