یادداشتی روی رمان «بن بست اردیبهشت» نوشته ی نسترن مکارمی
به نام خدا
یادداشتی روی رمان «بن بست اردیبهشت» نوشته ی نسترن مکارمی
رمان کوتاهی که بیشتر از هرچیز، نثری پیراسته و موجز دارد. از توصیف های مکانی و جزئیات در موارد لزوم، در حد و اندازه ای کاملاً حساب شده و مفید به کار رفته، به طوری که نمی توان کلمه یا جمله ای را حذف کرد، بدون آنکه به بدنه و ساختار فرمی و محتوایی اثر لطمه ای وارد شود. ولی این ایجاز و گزیده گویی در بخش هایی داستان را خلاصه و محدود می کند و کم بودن اطلاعات، برخوردهای بین شخصیت ها، درگیری های درونی راوی و ارتباط شخصیت های با محیط اطرافشان را مصنوعی و غیرقابل باور می کند. به عنوان مثال اگر خرده روایت ها و شاخه های فرعی روایت اصلی بیشتر می شد، بعضی تک گویی های شخصیت اصلی یا دیالوگ های عمیق و فلسفی شخصیت های دیگر از متن بیرون نمی زد.
لحن راوی با اینکه زن است و از نظرگاه اول شخص با مخاطب ارتباط برقرار می کند، دچار سانتی مانتالیسم و گلایه های زنانه نمی شود. لحن زن منطقی است و قانون مدار، همان طور که در شخصیت پردازی اش لحاظ شده و او را وادار می کند که سال های زیادی از جوانی اش را به خاطر نیازهای دیگران و توقعات بی مورد و غیرمنطقی هدر دهد. عذاب وجدانی که او را به اجبار تبدیل کرده به زنی مطیع و منفعل که به قول خودش، سال ها برای دیگران زندگی کرده است و خسته است از اینکه برای خودش هم همیشه دلیلی داشته باشد برای انجام هرکاری. آشنایی با فریبرز به او کمک می کند این جای خالی را در شیوه ی زندگی اش درک کند و سعی کند در لحظه باشد، رها و آزاد از قیود و تکلف ها و تعهدها. و یک بار هم که شده بدون حسابگری نتیجه ی کاری، حتی شده برای وقت گذرانی، آن را انجام دهد؛ مثل سفر به شمال با فریبرز که نقطه ی عطفی است در داستان برای شناخت راوی از خودِ درونی اش که در میان لایه هایی از منطق و ترس اسیر شده است.
شخصیت های فرعی پرتعداد و کمرنگ اند و اگر ارتباط بین آنها و شخصیت اصلی که راوی نیز هست، بیشتر واکاوی می شد، شناخت آنها راحت تر بود و این شناخت ما را با چالش های جدیدی برای گره گشایی و تصمیم نهائی راوی برای ادامه ی مسیر زندگی اش، روبه رو می کرد. به عنوان مثال سفر فریبرز و لیلا و دیدارشان با ترزا و زاون در اوج، تمام می شود. در صورتی که شخصیت های فرعی در این بخش از رمان، قابلیت کشف و شهود بیشتری توسط مخاطب دارند. زاون، مردی که بعد از اتفاق مرموزی که در جنگل برایش افتاده سکوت کرده و سال ها روی ویلچر می نشیند و به جنگل خیره می شود. همسرش، ترزا، که هنوز عاشقانه با زاون زندگی می کند و حتی به بچه دار نشدن هم تن داده، ولی توضیح یا کلیدی برای این فداکاری به ما نمی دهد. چراهایی که در ذهن ما شکل می گیرند، موتیف یا ایماژی برای کمک به گره کشایی در متن ندارند. درست است که خط اصلی و هسته ی مرکزی داستان روی شخصیت لیلا سنگینی می کند و درست و سالم به پایان می رسد، ولی هرچه هست بیشتر نقل است و به ما کلید یا کلیدهایی برای حل معماهای ناشی از سرخوردگی های کوچک و بزرگ لیلا در گذشته اش نمی دهد. به همین دلیل مخاطب بیشتر شنونده است تا کاشف. این کم رنگ بودن و نگاه گذرا در ارتباطات مهم تری نیز دیده می شود. مانند شخصیت مهرگان، پسر نوجوان لیلا، که در اوج بلوغ جسمی و روحی قرار دارد و نگرانی های مادرش برای برقراری ارتباط نزدیک تر با او - در پی پیشنهادش برای ماندن نزد او به جای خانواده ی جدید پدرش،- در پوسته می ماند و در سکوتی اجباری به حاشیه رانده می شود تا جائی که فقط با یک دیالوگ به لیلا می فهماند که دلیل اصرارش برای زندگی با او چه بوده است. نشانه هایی برای حدس و گمان خود لیلا در مورد دلیل این مشکل نیز وجود ندارد. همچنین شخصیت پدر لیلا، مادری که سال ها هم صحبتی تلخ زبان برای لیلا بوده و در آخر عمر آلزایمر گرفته، فریبرز و خانواده اش و نیز کتی همسر دوم مهران، شخصیت هایی هستند که در پیله ی ایجاز اسیر شده اند و ما نه به وضوح می بینم شان نه نشانه هایی دریافت می کنیم که بتوانیم بشناسیم شان یا قضاوت شان کنیم.
خوشبختانه پایان داستان از این ایجاز صدمه ندیده و به خوبی گره گشایی انجام می شود. مسلم است که ضربآهنگ متن و تعلیق و کشمکش نیز به دلیل این ایجاز حفظ شده و مخاطب به راحتی با داستان ارتباط برقرار می کند. بحث ما بین خوب بودن و عالی بودن این اثر است؛ اثری که می توانست پربحران تر و طولانی تر شود.
این کتاب در 96 صفحه و توسط انتشارات هیلا به بازار نشر عرضه شده است.
بهاره ارشدریاحی
17 بهمن 1394
یادداشتی روی رمان «بن بست اردیبهشت» نوشته ی نسترن مکارمی
رمان کوتاهی که بیشتر از هرچیز، نثری پیراسته و موجز دارد. از توصیف های مکانی و جزئیات در موارد لزوم، در حد و اندازه ای کاملاً حساب شده و مفید به کار رفته، به طوری که نمی توان کلمه یا جمله ای را حذف کرد، بدون آنکه به بدنه و ساختار فرمی و محتوایی اثر لطمه ای وارد شود. ولی این ایجاز و گزیده گویی در بخش هایی داستان را خلاصه و محدود می کند و کم بودن اطلاعات، برخوردهای بین شخصیت ها، درگیری های درونی راوی و ارتباط شخصیت های با محیط اطرافشان را مصنوعی و غیرقابل باور می کند. به عنوان مثال اگر خرده روایت ها و شاخه های فرعی روایت اصلی بیشتر می شد، بعضی تک گویی های شخصیت اصلی یا دیالوگ های عمیق و فلسفی شخصیت های دیگر از متن بیرون نمی زد.
لحن راوی با اینکه زن است و از نظرگاه اول شخص با مخاطب ارتباط برقرار می کند، دچار سانتی مانتالیسم و گلایه های زنانه نمی شود. لحن زن منطقی است و قانون مدار، همان طور که در شخصیت پردازی اش لحاظ شده و او را وادار می کند که سال های زیادی از جوانی اش را به خاطر نیازهای دیگران و توقعات بی مورد و غیرمنطقی هدر دهد. عذاب وجدانی که او را به اجبار تبدیل کرده به زنی مطیع و منفعل که به قول خودش، سال ها برای دیگران زندگی کرده است و خسته است از اینکه برای خودش هم همیشه دلیلی داشته باشد برای انجام هرکاری. آشنایی با فریبرز به او کمک می کند این جای خالی را در شیوه ی زندگی اش درک کند و سعی کند در لحظه باشد، رها و آزاد از قیود و تکلف ها و تعهدها. و یک بار هم که شده بدون حسابگری نتیجه ی کاری، حتی شده برای وقت گذرانی، آن را انجام دهد؛ مثل سفر به شمال با فریبرز که نقطه ی عطفی است در داستان برای شناخت راوی از خودِ درونی اش که در میان لایه هایی از منطق و ترس اسیر شده است.
شخصیت های فرعی پرتعداد و کمرنگ اند و اگر ارتباط بین آنها و شخصیت اصلی که راوی نیز هست، بیشتر واکاوی می شد، شناخت آنها راحت تر بود و این شناخت ما را با چالش های جدیدی برای گره گشایی و تصمیم نهائی راوی برای ادامه ی مسیر زندگی اش، روبه رو می کرد. به عنوان مثال سفر فریبرز و لیلا و دیدارشان با ترزا و زاون در اوج، تمام می شود. در صورتی که شخصیت های فرعی در این بخش از رمان، قابلیت کشف و شهود بیشتری توسط مخاطب دارند. زاون، مردی که بعد از اتفاق مرموزی که در جنگل برایش افتاده سکوت کرده و سال ها روی ویلچر می نشیند و به جنگل خیره می شود. همسرش، ترزا، که هنوز عاشقانه با زاون زندگی می کند و حتی به بچه دار نشدن هم تن داده، ولی توضیح یا کلیدی برای این فداکاری به ما نمی دهد. چراهایی که در ذهن ما شکل می گیرند، موتیف یا ایماژی برای کمک به گره کشایی در متن ندارند. درست است که خط اصلی و هسته ی مرکزی داستان روی شخصیت لیلا سنگینی می کند و درست و سالم به پایان می رسد، ولی هرچه هست بیشتر نقل است و به ما کلید یا کلیدهایی برای حل معماهای ناشی از سرخوردگی های کوچک و بزرگ لیلا در گذشته اش نمی دهد. به همین دلیل مخاطب بیشتر شنونده است تا کاشف. این کم رنگ بودن و نگاه گذرا در ارتباطات مهم تری نیز دیده می شود. مانند شخصیت مهرگان، پسر نوجوان لیلا، که در اوج بلوغ جسمی و روحی قرار دارد و نگرانی های مادرش برای برقراری ارتباط نزدیک تر با او - در پی پیشنهادش برای ماندن نزد او به جای خانواده ی جدید پدرش،- در پوسته می ماند و در سکوتی اجباری به حاشیه رانده می شود تا جائی که فقط با یک دیالوگ به لیلا می فهماند که دلیل اصرارش برای زندگی با او چه بوده است. نشانه هایی برای حدس و گمان خود لیلا در مورد دلیل این مشکل نیز وجود ندارد. همچنین شخصیت پدر لیلا، مادری که سال ها هم صحبتی تلخ زبان برای لیلا بوده و در آخر عمر آلزایمر گرفته، فریبرز و خانواده اش و نیز کتی همسر دوم مهران، شخصیت هایی هستند که در پیله ی ایجاز اسیر شده اند و ما نه به وضوح می بینم شان نه نشانه هایی دریافت می کنیم که بتوانیم بشناسیم شان یا قضاوت شان کنیم.
خوشبختانه پایان داستان از این ایجاز صدمه ندیده و به خوبی گره گشایی انجام می شود. مسلم است که ضربآهنگ متن و تعلیق و کشمکش نیز به دلیل این ایجاز حفظ شده و مخاطب به راحتی با داستان ارتباط برقرار می کند. بحث ما بین خوب بودن و عالی بودن این اثر است؛ اثری که می توانست پربحران تر و طولانی تر شود.
این کتاب در 96 صفحه و توسط انتشارات هیلا به بازار نشر عرضه شده است.
بهاره ارشدریاحی
17 بهمن 1394
Published on February 29, 2016 11:21
No comments have been added yet.

