ومرگ حادثه ای بود میان دو هیچ حادثه ای از جنس روزمره وقتی نفس هایمان روی خطوط ممتد درد مچاله می شود مرگ آینه عقب ماشینی بود که به دره ی ناگهان سقوط کرده عابری بود از جنس هر روزمان که با سرعتی غیر مجاز به همیشه گره خورد مرگ بهانه ی بوسیدن لبهای تو بود در آخرینِ اکنون بهانه ای به وسعت هجا کردن واژه ی پوچ به من نگاه کن دستی به روی صورتم بکش تا به بی نهایت نیستی پی ببری وقتی مردی در سوگ خویش نشسته خود را بغل میکند درون حجم همیشه گی می گذارد وزیر سایبانی سپید به خواب میرود اینجا تنها سرما حرف می زند حرف حرف حرف و کلمه ای درون خاک ریشه می دواند
حادثه ای از جنس روزمره
وقتی نفس هایمان روی خطوط ممتد درد
مچاله می شود
مرگ آینه عقب ماشینی بود که به دره ی ناگهان سقوط کرده
عابری بود از جنس هر روزمان
که با سرعتی غیر مجاز به همیشه گره خورد
مرگ بهانه ی بوسیدن لبهای تو بود در آخرینِ اکنون
بهانه ای به وسعت هجا کردن واژه ی پوچ
به من نگاه کن
دستی به روی صورتم بکش
تا به بی نهایت نیستی پی ببری
وقتی مردی در سوگ خویش نشسته
خود را بغل میکند
درون حجم همیشه گی می گذارد
وزیر سایبانی سپید به خواب میرود
اینجا تنها سرما حرف می زند
حرف
حرف
حرف
و کلمه ای
درون خاک ریشه می دواند