داستان كوتاه discussion

74 views

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Payam (new)

Payam | 17 comments غزاله


صدای برخورد قطره های باران به پنجره تداعی¬گر صدای قدم هایی بود که بارها برای به خاطر سپاردنش٬ سکوت کرده بود.
از جایش بلند شد. رو به روی پنجره ایستاد. پرده ی کرکره ای را کنار کشید. دست هایش را روی حاشیه ی کنار پنجره گذاشت و سرش را به شیشه چسباند. سرمای شیشه بدنش را مور مور می کرد.
به واسطه ی بازدم های سریعش٬ دایره ای بزرگ از بخار روی شیشه تشکیل شد. با نوک انگشتش قلبی کج و معوج روی بخارها کشید. داخل قلب نوشت " غزاله ". دستش می لرزید. هوای سرد پاییزی قلبش را به انجماد تهدید می کرد. بغضش گرفته بود.
همیشه سکوت کرده بود. سکوت برای آن که صدای قدم هایش را در ذهنش لمس کند. صدای شیرینش را که پژواک امیدبخش زندگیش بود در قلبش حس کند. هیچ وقت نتوانسته بود آن چیزی را که مدت ها مثل خوره وجودش را می خورد٬ به او بگوید. یعنی نمی خواست که حرفی بزند. می ترسید. ترس از این که مبادا او را از خود برنجاند. ترس از این که او را از دست بدهد.
در کتابی خوانده بود که لغت عشق٬ لغت فریبنده ی خوبی است. ولی او هیچ وقت معنی آن را نفهمیده بود. اصلا آن را لمس نکرده بود اما خوب می دانست که رازی در آن هست که عاشق را مجنون و معشوق را آرام می کند. بارها خواسته بود٬ از این واژه استفاده کند بدون این که معنی اش را فهمیده باشد ولی همین نفهمی مانع کار می شد. حالا هم که برای فهمیدن دیر شده بود٬ خیلی دیر.
لب هایش را به شیشه چسباند و اسم غزاله را می بوسید. آغاز چیزی چون هیجان در درونش زبانه کشید. به جای بر زبان آوردن کلامی که او را از خود براند٬ بغضش ترکید و شروع به گریه کردن نمود.
مدت ها بود که با رویاهای پیش ساخته اش زندگی می کرد. دست در دست غزاله ی خیالش در بوستان ها پایکوبی می کرد. همدیگر را در آغوش می گرفتند و عشق بازی می کردند. شانه به شانه ی هم می دویدند و روی چمن ها غلت می خوردند. رویاهایی شیرین ولی پوک و بی حالت.
قلبش را نیرویی افسارگسیخته و رام نشدنی در پنجه می فشرد. احساس می کرد که مرگ از او می گذرد ولی هر بار که پاهایش را روی سختی زمین فشار می داد نسبت به این احساس تردید می کرد.
قبل ترها یعنی قبل از آن که با غزاله آشنا شود٬ هر وقت که حالش دگرگون می شد لباس هایش را می پوشید و بطری فلزی بغلی که پر از کنیاک کرده بود را بر می داشت و از خانه بیرون می زد.
امروز هم به مانند قبل٬ در را پشت سرش بست و کلیدها را درون قفل های بالا و پایین چرخاند. در را نیم فشاری داد تا از بسته شدنش مطمئن شود.
دکمه ی آسانسور را فشار داد. در آن را باز کرد. دختر همسایه را با موهای پریشان و صورتی بزک کرده دید. ابتدا در رفتن تردید کرد ولی در نهایت داخل شد و خود را به کنج اتاقک فلزی چسباند. بوی عطر دختر ریه اش را می سوزاند. نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود. سرش درد گرفته بود و از پشت تیر می کشید. در طبقه ی دوم٬ آسانسور را نگاه داشت و از آن بیرون آمد. راهرو خلوت و تاریک بود. بقیه مسیر را از پله ها پایین رفت.
شدت باران بیشتر شده بود. تکه ابرهای سیاه جدیدی آسمان را پوشانده بودند. ابرهایی که همه چیز را مسخ می کردند. یقه کتش را بالا زد و دست هایش را در جیبش فرو برد. یاد عصرهایی افتاد که با غزاله بیرون می رفت. با خنده هایش می خندید و با گریه هاش می گریید بدون آنکه دلیل آن را بداند و یا حتی٬ دلیلش را بپرسد. فقط سکوت می کرد.
در مدتی که با او آشنا شده بود٬ کمتر در گوشه ای کز میکرد. سوال های احمقانه ای که بارها در تنهایی از خود می پرسید را فراموش کرده بود. ایمانش رنگ گرفته بود.
ولی باز هم از امروز شروع به ساختن سوال های بی اساس خود کرد. آیا تولد همیشه با سقوط همراه است؟ آیا فرشتگان بال دارند؟
جرعه ای کنیاک نوشید تا حالش سرجا آید. اولین جرعه ای بود که بعد از مدت ها می نوشید. گرمای لذت بخشی وجودش را فرا گرفته بود.
غزاله خواستگارهای زیادی داشت. دختری به خوش برخوردی و خوش برورویی او باید هم این همه خواستگار می داشت. هر دفعه که از خواستگارهایش صحبت می کرد از کلماتش می فهمید که دلش با آن ها نیست ولی این آخری بدجوری دل غزاله را برده بود. هر دفعه که می خواست در مورد او صحبت کند٬ حرفش را قطع می کرد. چند باری اخلاقش را با اخلاق او مقایسه کرده بود. می گفت که تو مثه برادر من می مونی و اون هم به زودی همسرم. هر بار که این کلمات را در ذهنش مرور می کرد٬ از درون به خود می لرزید.
همین طور زیر باران راه می رفت. از سر و صورتش آب می چکید. سیگاری بر لبانش گذاشت. فندکش را از جیب شلوارش در آورد. زغال روی سنگ جا افتاد و ساییده شد. جرقه ای پدیدار شد ولی شعله ای از پس آن به وجود نیامد. یادش آمد که چند روز قبل فندک خراب شده بود. جعبه ی کبریتی در گوشه ای از پیاده رو زیر سقف بیرون آمده از دیوار آجری شکلی٬ افتاده بود. نمی خواست تصور کند که جعبه خالیست. تکانش نداد. بازش کرد٬ حتی یک دانه هم نبود. سیگار را از گوشه ی لبش برداشت و به وسط خیابان پرتاب کرد.
صدای بوق ماشین ها و ترمز اتوبوسها ذهنش را مغشوش تر می کرد. چراغ مغازه ها و نور ماشین ها چشمانش را آزار می داد.
هنوز هم پشت سرش تیر می کشید. همان مسیری را که قدم زده بود به قصد خانه برگشت. در بین راه باز هم جرعه ای از کنیاک نوشید ولی دیگر افاقه ای نمی کرد. هر حرکتی که می کرد حالش بیشتر به هم می خورد.
از پله ها آرام آرام بالا می رفت. راهرو ها آرامشی خاص داشتند. کلید را در قفل چرخاند. در را به آرامی باز کرد. اولین کلید برقی را که به دستش نزدیک بود٬ زد.
آب از لباس هایش چکه می کرد و بر روی سنگ های قرمز کف سالن می ریخت. به سمت اتاق خوابش راه افتاد. بوی لاشه مرده همه ی فضای اتاق را در بر گرفته بود. ملحفه ی روی تخت را کنار کشید. روی زمین نشست و صورتش را به صورت سرد غزاله چسباند. فقط گریه می کرد. باز هم چیزی نمی گفت. در برابر جسمش هم سکوت را ترجیح می داد.
بطری کنیاک را روی لب های سفید و سرد غزاله گذاشت تا جرعه ای از آن بنوشد. تا گرم شود و جان بگیرد. دوست داشت نفسش را در دهان کبود شده ی غزاله بدمد تا روحی تازه کالبد نرمش را حالت دهد.
شور و هیجان خاصی به واسطه ی تصاحب دائمی غزاله در خود احساس می کرد ولی هنوز می ترسید. از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت. با گوشه ی آستینش قلب کج و معوج را به همراه اسم داخل آن پاک کرد. نگاهی به آدم هایی که در زیر باران دو به دو٬ چتر به دست راه می رفتند٬ انداخت. از پنجره فاصله گرفت و به سمت تخت رفت.
لباس عروسی که چند ماه پیش از بهترین مزون شهر گرفته بود از کمد لباس هایش درآورد. همیشه دوست داشت غزاله را در لباس صورتی رنگ حریر داری در کنار خودش ببیند. مسرور از تحقق رویاهای شیرینش بود. غزاله را حمام کرد. لباس عروسی را تنش نمود. چه قدر زیبا شده بود.
خودش هم کت و شلوار سفیدی به تن کرد. یقه ی لباسش را سفت بست. کروات پهن سورمه ای رنگی با خط های اریب موازی بر گردن بست. تمام کنیاک داخل بطری را سرکشید و جسورانه کنار جسم بی حالت غزاله نشست.
جعبه ای از جیب کتش بیرون آورد. دو حلقه ی طلایی رنگ از درون آن می درخشیدند. حلقه ی اول را درانگشت نازک و سفت شده ی غزاله قرار داد و سپس حلقه ی دوم را در انگشت زمخت و نرمش.
دست های غزاله را گرفت. بلندش کرد و شروع به رقصیدن نمود. بزرگترین شب زندگیش را که تصور می کرد٬ صبح نمود. آرام و قرار نداشت. گاهی می خندید و گاهی می گریید.



Fahimeh-amirhomayon (fahim-amirhomayon) | 20 comments داستانتون می تونست خیلی کوتاه تر و هیجان انگیز تر باشه. در ضمن پایان نداشت. پایان داستان یا باید پایان واقعی قصه باشه مثلا قهرمان شماصبح مثل غزاله دیگر بیدار نمی شه یا یه جمله عمیق که آدمو غرق کنه و منتظر باقی قصه نمونی


message 3: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments داستان تاثیرگذاری بود
ایرادات کارتون به نظر من
شامل موارد زیر میشه
اول اینکه قسمت اصلی داستان مثل یک نوشته عاشقانه است که دارای تم داستانی نیست.
از اواسط کار، تازه داستان پا میگیره و خواننده جذب میشه.
دوم اینکه به خاطر موضوع، ترجیح میدادم به جای توصیف دقیق شرایط فیزیکی موجود کمی داستان مالیخولیایی تر بود. و با کمک ذهن پریشان شخصیت داستان در قالب اول شخص میرفتید و از زبان او روایت میکردید.
با نظر خانم فهیمه در مورد به پایان ماندن داستان هم موافقم.
با اجازه شما اگه بخوام پایانی برای داستان توصیف کنم،
درحین رقص دونفره همراه با شادی هر دو آنها، غزاله به سوی آسمان پرواز میکنه، شخصیت اصلی هم شادی کنان پا به پای غزاله تا لبه پنجره حرکت میکنه. و بعد پرواز او به دنبال غزاله.


message 4: by mohammad (last edited Jan 07, 2009 11:35AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments این متن رو به شخصی قوی که میخواد داستان نویس بشه مینویسم.

داستان خالی و پوک بدون درونمایه و سرشار از احساسات زود گذر و دارای حقیقت مانندی ضعیف و لحن غیر داستانی بود

با این حال باید بگم که قلمی قوی در توصیفات پرداختن به جزئیات فضاسازی و صحنه سازی دارید
وقتی داستان رو میخوندم با خودم میگفتم حیفه این قلم که داره متنی رو مینویسه که فقط به درد سرگرمی و یا پرکردن صفحه ای از یک مجله، میخوره
داستانت رو پر کن درونمایه براش بزار اون طوری که اگه یکی هزار سال دیگه بخونتش به طرز فکرت احسنت بگه . به تعداد کسایی که از متنت خوششون میاد اصلا فکر نکن خودت باش و خودت
مسائل عمیق انسانی رو توش بگنجون
البته جامعه ی مفلوکمونم از یاد نبر

داستان بعدیت رو هم میخونم



message 5: by Elahe (new)

Elahe | 8 comments با محمد موافقم، فضاسازی ها تاثیرگذار بود و لی منم آخر قصه را دوست داشتم معلق نمی موند
موفق باشید


message 6: by Emran (new)

Emran | 17 comments زیبا بود پر بود از توهم های جونی که اکثر پسرا با هاش مدتی در گیر می شن و بعد از بزرگتر شدن این احساسات و هیجانات رو کمتر می کنن ،مثل کشیدن قلب رو شیشه و بوسیدن اسم توی اون شاید اکثرمون این کار و کردیم ولی آیا وقتی 40 ساله می شیم بازم این کارو می کنیم یا از انجام دادنش خجالت می کشیم یا اینو کاری بیخود و مسخره تلقی می کنیم.ولی داستانتون زیبا بود چون کلی سوال توی ذهن من ایجاد کرد .منتظر نوشته های بعدی تون هستم .موفق باشید


message 7: by Payam (new)

Payam | 17 comments mamnoon az nazaratetoon....
inke dastan tohi az hargune daron mayasto ghabul nadaram!!!
mipaziram ke ziadi kesh dade shode,va albate dar morede entehash,baz hagh ba shomast!!!
jadidan dar hale edite in dastan hastam,bishtar az in harfa shode,shayad yek dastane boland beshe,albate be reayate talkhis va tamame nokat....
barae entehasham bayad bishtar fek konam,rasti mamnonam az dustam ماهور ke nazraesho raje be entehaye dastan bayan kard,ziba bood....



message 8: by mohammad (last edited Jan 08, 2009 02:39AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments دوست عزیزم پیام
توی این گروه دیگه به عنوان یه قانون همه پذیرفتیم که فارسی تایپ کنیم
اگه به فینگلیش عادت دارید میتونید از لینکهایی که تو تاپیک لطفا فارسی تایپ کنید، هست استفاده کنید

در مورد درونمایه شاید من اشتباه کردم میشه درمورد درونمایه داستان توضیح بدید


back to top