داستان كوتاه discussion

44 views
داستان كوتاه > افسانه نبود...افسانه نیست

Comments Showing 1-43 of 43 (43 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (last edited May 22, 2012 10:08AM) (new)

افسانه با صدای گریه ی نوزاد تخت کناری بیدار شد.مادرش سمت راست تخت نشسته بود.گفت:بچمو نمیارن پیشم؟
مادر پتو را کنار زد و کمک کرد تا روی تخت بنشیند:از دکتر اجازه گرفتم.می ریم تا پشت شیشه می بینمشو برمی گردیم.
--:حالش خوب نیس،نه؟
--:یه دقه بشین تا یه ویلچر گیر بیارم.
افسانه به پنجره ی اتاق که در سمت راست تختش بود،خیره شد.صدای مکیدن نوزاد را از پشت سر می شنید.آفتاب کم جان زمستان کم کم غروب می کرد و نور بی حال و کمرنگ آن فضای اتاق را روشن نگاه میداشت.
مادر با یک ویلچر وارد اتاق شد.از تخت کنار در رد شد و به نوزاد که به مادرش چسبیده بود نگاهی کرد.نفسش را بیرون داد و ویلچر را به کنار تخت دخترش برد.افسانه با پشت دست چشمهایش را پاک کرد و رویش را به طرف مادر برگرداند .
مادر کناره ی ویلچر را به تخت چسباند:غصه نخور مادر.درست میشه همه چی.
افسانه یک دستش را روی شکمش گذاشت، پاهایش را از تخت آویزان کرد و با ناله خودش را روی ویلچر انداخت.
مادر ویلچر را به بیرون بخش هل داد .به کنار آسانسور که رسیدند، ایستاد.افسانه مسیر رگی را که پشت دست راستش گرفته بودند،لمس کرد . زیر لب گفت:کاش می مردم.
مادر انگشتش را بی وقفه بر دکمه ی آسانسور گذاشت:پس چرا این آسانسور بالا نمیاد.
در آسانسور باز شد و چند نفری که که داخل بودند، راه را برای ویلچر باز کرند.افسانه نگاهش به آیینه ی درون آسانسور خیره ماند.دستش را بالا برد و انگشتانش را به کبودی زیر گونه اش کشید.مادر به دیوار آسانسور تکیه داد و نگاهش را به سقف دوخت:خدا لعنتش کنه .
آسانسور متوقف شد.مادر پشت ویلچر رفت و آنرا بیرون کشید..زنگ دری که روبروی آسانسور ، در آنسوی راهرو بود را فشرد .در با تقه ای باز شد.راهروی طویلی پیش رویشان بود. افسانه دستهایش را به دسته های ویلچر فشرد:مامان..
مادر دستش را بر روی شانه ی افسانه گذاشت.پرستاری ، از دری که در انتهای راهرو بود بیرون آمدو از همانجا گفت:خانم فقط مادر نوزاد اجازه داره بیاد تو.ویلچر رو هم نمی تونید بیارید توی اِن آی سی یو*.
مادر ویلچر را رها کرد ،به سمت پرستار رفت و با او به صحبت پرداخت.صدای مادر آرام بود.افسانه خودش را در صندلی اش جلو کشید.مادر سرش را به سمت افسانه و دوباره به طرف پرستار چرخاند و صدایش را آهسته تر کرد.حرف هایشان که تمام شد ، پرستار نگاهی به افسانه کرد و به مادر گفت:باشه، ولی فقط یه دقیقه. کمک کنین تا ببریمش.
هرکدام از یک طرف زیر بازوهای افسانه را گرفتند.پرستار گفت:زایمان اولته؟ افسانه جواب داد: بله
--:پدرش نمیاد؟
افسانه از گوشه ی چشم به پرستار نگاه کرد.مادر سریع جواب داد:پدر نداره.
--: فوت کرده؟
--:ایشالاه.آرومتر بیا مادر.مواظب باش.
به نزدیک در انتهای راهرو که رسیدند، پرستار به پنجره ی بزرگی که سمت چپ بود اشاره کرد:خوب ، جلوتر نمی تونین بیاین.ولی از پشت این شیشه می تونین نوزادتونو ببینین.تخت شماره ی چهاره.
افسانه از پشت شیشه به دور تا دور اتاق نگاه کرد:اینا هم همشون شیش ماهه به دنیا اومدن؟پرستار گفت : بعضیاشون.
افسانه گفت:بچه م اونه؟ چرا این همه لوله بهش وصله؟
پرستار نفسش را بیرون داد:نوزادتون به دستگاه تنفس مصنوعی وصله.چون ریه هاش نارسه و نمی تونه نفس بکشه.افسانه نگاهش را از شیشه به سمت پرستار برگرداند.پرستار گفت:ما هر کاری تونستیم کردیم.امیدوارم خوب بشه.توکلت به خدا باشه.
--:دختره یا پسر؟
--:دختره
مادر لرزش بدن افسانه را زیر دستش حس کرد.صدای آژیر مانندی از توی اتاق بلند شد.چند نفر با روپوش های سفید به سمت تخت شماره چهار رفتند.پرستار دست افسانه را در دست مادرش گذاشت و با چشم هایش به در خروجی اشاره کرد.مادر سرش را تکان داد.پرستار به سرعت از در انتهای راهرو بیرون رفت و پشت شیشه نمایان شد.مادر گفت: افسانه جان.بیا بریم.الان ضعف می کنیا.
افسانه دستهایش را از دست مادرش بیرون کشید و کف دست ها را به شیشه چسباند.ناله ی گنگی از ته گلویش بیرون آمد.مادر گفت:تو رو خدا بیا بریم افسانه.
افسانه پاهایش را محکم به زمین فشار داد .کف دستهایش عرق کرده بود.مادر سعی کرد دست ها را از شیشه جدا کند اما نتوانست.پشت به شیشه روی زمین نشست و با گوشه ی روسری ،صورتش را پوشاند.
صدای آژیر مانند هنوز در بخش می پیچید.پرستار از توی اتاق ،سرش را به طرف شیشه چرخاند.نگاه او و افسانه در هم گره خورد.افسانه دست هایش را مشت کرد.پرستار رویش را برگرداند و روی نوزاد را با ملافه ی کوچکی پوشاند.


*NICU = Neonatal Intensive Care Unit


message 2: by [deleted user] (last edited May 22, 2012 10:36AM) (new)

محسن ممنون که با دقت خوندی

اول از همه اون ستاره رو درست کردم چون یادم رفته بود.
اینکه بعضی جاها از خط چین استفاده کردم،علتش اینه اگه دقت کنی می بینی که در اون قسمت ها،از گوینده ی دیالوگ اسمی برده نشده، یعنی مثلا
افسانه جواب داد: بله
--:پدرش نمیاد؟
تا اونجایی که می دونم این روش نگارش درسته.

توصیف فضای داستان یا شاید بشه گفت تا حدی فضا سازی رو سعی کردم خیلی روش تمرکز نکنم و تا جایی که میشه خلاصه نوشتمش.تا جایی که فضا ملموس باشه.منظورم اینه که هرجا شخصیت ها هستن، همون جا رو در حد خلاصه توصیف کردم.شاید زیادی خلاصه بوده و به قول تو ، توصیفات خواننده رو ارضا نمی کنه.من فکر کردم در همین حد کافیه.

عنوان داستان رو بعد در موردش توضیح می دم.

در مورد کلمه ی مادرش در پاراگراف اول ، درست می گی .کمی گیج کننده ست برای خواننده

در مورد دیالوگ ها، شاید به قول تو ضعیف هستن.تا جایی که تونستم سعی کردم دقت کنم در نوشتنشون.دیالوگ نوشتن کار سختیه و امیدوارم به تدریج بهتر بشم

نکته ایی که در مورد آفتاب گفتی، درسته، کمی کلیشه ایی هست.استعاره ایی از زندگی افسانه است.
راستی فکر می کنم تمام توصیفاتی که در داستان ها از طبیعت میشه،آخرش کلیشه ایی از آب در میاد

محسن ، راوی دانای کل محدود هست.اینقدر دستش باز نیست که از همه چی بگه.اگر نا محدود بود که می تونستی زندگی افسانه و سرگذشتش رو از ذهن خودش یا مادرش بخونی

در مورد اینکه می گی داستان رو گیج کردی، درواقع تمام ماجرا رو کف دست خواننده نذاشتم.اجازه دادم تا از رفتارها و دیالوگ های شخصیت ها ، پی به جریان داستان ببره،البته با توجه به برداشت خودش.قسمتی از داستان کوتاه رو ذهن خواننده باید بنویسه.شاید در این مورد هم زیاده روی کردم


سعی می کنم ضعف هامو با بیشتر نوشتن و بیشتر خوندن جبران کنم.
بازم ممنون از دقتت در خواندن این داستان


message 3: by [deleted user] (new)

باید مادر بود، مادری که بچه‌اش را از دست داده تا حس کرد این داستان را که تا وقتی‌ داستان را میخوانی‌ حال افسانه را بفهمی و بس، که اهمیت نداشته باشه ملافه‌های کثیف بیمارستان یا اینکه مادرش به پرستار چی‌ گفت.

مرسی‌ مریم جان که ساده نوشته بودی ولی‌ گیرا که من احساسش کردم با تلخی‌


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments مریم عزیز
این داستان یکی از قشنگ ترین داستانهایی هست که خوندم . واقعا کارت عالی بود و حسادت برانگیز. داستان رو به قصد پیدا کردن ایراد خوندم اما واقعا اونقدر خوب به توصیف دو شخصیت اصلی داستان پرداخته بودی که من مجذوب داستان شدم.

از تخت کنار در رد شد و به نوزاد که به مادرش چسبیده بود نگاهی کرد.
اگه من این جمله رو میگفتم اینطور میگفتم.
از تخت کنار در رد شد زنی روی آن بور که نوزادش را به خود چسبانده بود.
راستش من با این جمله تو فهمیدم که احتمالا افسانه بچه اش رو از دست داده. این اصلا ایراد نیست که این راز عیان بشه . مشکل اینجاست که نحوه توصیف صحنه توسط نویسنده باعث این پرده برداری میشه.
در مورد راوی تا حدودی با محسن موافق هستم راوی تو دانای کل نا محدوده و اگر محدودش میکردی به افسانه یعنی دوربینی که روی سر افسانه هست داستان رو روایت میکنه . و چیزهایی رو میشنوه که افسانه میشنوه و چیزهایی رو میبینه که افسانه میبینه. اونوقت نشنیدن صدای پرستار و مادر قابل توجیه بود. اما دانای کل تو بعضی جاه ها محدود و بعضی جاها نامحدود بود.
.
در مورد صحبت نکردن از شوهر افسانه کاملا با محسن مخالفم. واقعا این رو بزرگترین حسن داستان میدونم. از این بهتر نمیشد به داستان جامعیت بخشید.
محسن جان اینحا ما چی میبینیم. زنی که وضع روحی و جسمی بسیار ناجوری داره و مسبب این وضع الان اینجا حضور نداره. همین.
چه اهمیتی داره که ما داستان رو خاص کنیم که مثلا شوهره معتاده؟!؟
تنها چیزی که مهمه اینه که یگانه یاور افسانه مادرشه همین.
افسانه اینجا یه نماینده اس . از یک زن که تنها مونده. یکی از چندین هزار زنی که تو دنیا همین وضع رو دارن .
بازماندن داستان تو این آرزوی مرگ اون توسط مادر ، واقعا نقطه قوت داستان هست.
در مورد فضاسازی هم کمی کم کار شده . البته بیمارستان جایی هست که اغلب باهاش آشنا هستند. ولی خوب باید یه کم با رنگ ها مهتابی ها و شلوغی ها بازی میشد که خواننده حد اقل دستش بیاد که بیمارستان در چه حدی از خدمات هست. من ترجیح میدادم اینجا یه بیمارستان دولتی کثیف باشه.
شخصیت مادر و دلسوزی پنهانش واقعا عالی بود. کاش کل داستان محدود به دید مادر بود . نه همینطور بهتر بود. البته وقتی داستان رو دوباره خوندم متوجه میشم به صورت ناخودآگاه محدود به افسانه ای اما بعضی وقتها از دستت رفته و نامحدود شده.
به نظر من اگه پرستار بد اخلاق تر بود داستان بهتر میشد یا حد اقل اونجا نفسش رو بیرون نمیداد.
موقع صحبت کردن مادر با پرستار کمی استرس آور بود. اینجا احساس میکنم جای یک اتفاق انحرافی خالیه اتفاقی که حواس خواننده رو پرت کنه مثلا یه پرستار دیگه برای عبور دادن تختی ویچر رو یک دفعه کنار بزنه. یعنی حواس و استرس افسانه و خواننده همزمان پرت بشه.
.
به هر حال داستانی بود که نتونستم ایراد محکمه پسندی ازش در بیارم.


message 5: by [deleted user] (last edited May 23, 2012 04:28PM) (new)

رویای مهربان خیلی ممنون که وقت گذاشتی و خوندی.احساسی که نوشتی ،هم ناراحتم می کنه،چون حس کردم که غمگین شدی،و هم خوشحالم می کنه.
چون فکر می کنم که داستان رو با تمام وجود درک کردی

ممنون از این همه لطافت طبعی که داری دوست خوبم


message 6: by [deleted user] (last edited May 23, 2012 05:05PM) (new)

محمد ممنونم و خیلی خوشحالم که داستان به خوبی مورد توجهت قرار گرفت.
در مورد اون جمله ،هدف نشون دادن افسوس و حسرت مادر افسانه از جدا بودن مادر و نوزاده.چون نوزاد سالم نیست و مشکل داره،نه اینکه مرده.ولی به قول تو چنین برداشتی ازش می شه.شاید بهتر بود مادر آه نمی کشید و فقط نگاه می کرد و می رفت.
در مورد زاویه دید، درسته که خودم به محسن گفتم ،راوی دانای کل محدود هست،اما فکر می کنم اشتباه کردم.پایین بیشتر در موردش توضیح می دم.

خوشحالم که در مورد جامعیت داستان ،این نظر مثبت رو داری.روحیه بخش بود این برداشتت.مخصوصا این جمله ت:
افسانه اینجا یه نماینده اس . از یک زن که تنها مونده. یکی از چندین هزار زنی که تو دنیا همین وضع رو دارن

این جمله، کار من رو موقع توضیح دادن در مورد اسم داستان،راحت می کنه.

اما متوجه ی این جمله ت نشدم:
بازماندن داستان تو این آرزوی مرگ اون توسط مادر ، واقعا نقطه قوت داستان هست

در مورد فضا سازی قبول دارم حرفت رو.محسن هم نظر مشابه تو رو داشت.اما بازم می گم که به عمد(شاید زیادی البته) کم نوشتم.اگر داستان دوچرخه ها،بازوها،سیگارها از ریموند کارور رو خونده باشی،می بینی که اونم همچین شیوه ایی به کار برده.
مصطفی مستور در مورد این داستان می نویسه:
در سبک حداقل گرا یا مینیمالیسم،استفاده از حداقل کلمات،حداقل توصیف و حداقل صحنه پردازی وجود دارد.جملات کوتاه و کلمات ساده و معمولی از ویژگی های این نوع سبک ادبی است.این کم گویی در پرداخت صحنه بیشتر نمایان می شود و همچنان که اشاره شد عناصر صحنه صرفا در صورت لزوم و توجه شخصیت های داستان به آنها وجود پیدا می کنند.

فکر می کنم خیلی از داستانهایی که اینجا پُست میشه،آگاهانه یا ناآگاهانه از همین سبک،پیروی می کنن.از جمله این داستان.

نمی خواستم محدود به افسانه باشم محمد.مادر هم به همون اندازه برام مهم بود.
اتفاق انحرافی رو که گفتی ،متوجه نشدم.فضا استرس آور بود و چیزی نمی تونست و نبایست در اون خللی ایجاد می کرد.
راستی چرا همه اکثرا فکر می کنن پرستارا باید خشن،عبوس ،بی رحم ،سنگدل و بی تفاوت باشن.یعنی واقعا تصور همچین پرستاری(که در داستان اومده) در ذهن نمی گُنجه؟

در آخر جناب دادستان ،خوشحالم که متهم(داستان) به خوبی از خودش دفاع کرده و به طور محکمه پسندی نتونستی ازش ایراد بگیری .گرچه این وکیل تسخیری (خودم) گاهی زیادی توضیح میده
:)


message 7: by [deleted user] (new)

سعید عزیز
ممنون از اینکه داستان رو خوندی و خوشحالم که اینقدر تحت تاثیر قرار گرفتی.منم دوست نداشتم اینقدر تلخ باشه، ولی نمی شد جور دیگه ایی نوشته بشه.واقعا نمی شد


message 8: by [deleted user] (last edited May 23, 2012 05:29PM) (new)

می خوام کمی دیگه پُر حرفی کنم و چند خطی در مورد زاویه دید بنویسم.
من کتاب مبانی داستان کوتاه از مصطفی مستور رو حدود چند هفته پیش خوندم و از اون موقع تا حالا این کتاب رو از خودم جدا نکردم(البته با کمی اغراق).واقعا کتاب خوبیه که به زبان ساده و کاملا مختصر و مفید،داستان کوتاه و عناصر اون رو توضیح میده و در آخر ،داستان دوچرخه ها،بازوها،سیگارها رو از ریموند کارور تحلیل و و بعد نقد می کنه.

با این که به دقت خونده بودم،اما تفاوت زاویه دید دانای کل محدود و دانای کل نمایشی رو فراموش کردم و به همین دلیل به محسن گفتم که زاویه دید این داستان، دانای کل محدود هست.که محمد هم اتفاقا مخالفه با این حرف. مجبور شدم دوباره به سراغ کتاب برم که جملاتش رو عینا اینجا می نویسم:

دیدگاه دانای کل نامحدود:
به این دیدگاه،دیدگاه سوم شخص هم گفته می شود.علت این نامگذاری این است که راوی در خلال روایتش با ضمایر سوم شخص- او، آنها یا نام اشخاص داستان- به شخصیت های داستانش رجوع می کند.در این شیوه از روایت،راوی همه ی چیزهایی را که در مجموعه ی فضای داستان اتفاق می افتد می داند.او از موقعیتی برتر به همه ی اطلاعات مرتبط با وقایع و شخصیت های داستان احاطه دارد.به راحتی از شخصی به شخص دیگر و از واقعه ایی به واقعه ی دیگر گذر می کند و هرچه را که لازم بداند در اختیار مخاطب قرار می دهد یا نمی دهد.توان دانستن او در حوزه های رفتار ،گفتار ،احساسات ،انگیزه ها و افکار شخصیت هایش در یک سطح است.علاوه بر این او گاه در تفسیر و اظهار نظر درباره ی وقایع و اشخاص داستان مداخله می کند.درباره ی اشخاص داوری می کند،آنها را محکوم و یا تایید می کند.با این حال گرچه او منطقا همه چیز را می داند اما ممکن است به دلایلی که داستان ایجاب می کند مایل نباشد همه چیز را در اختیار مخاطب قرار دهد.
بسیاری از رمان ها و داستان های کوتاه کلاسیک در این دیدگاه نوشته شده اند.داستان کوتاه ساز روچیلد نوشته ی آنتوان چخوف نمونه ی برجسته و کاملی است از روایت داستان در این قالب.با این همه یکی از انتقادهایی که اغلب به این دیدگاه می شود خروج از بی طرفی راوی در روایت است.همدردی با اشخاص داستان و یا سرزنش آنها ، به داستان جهت گیری خاصی می بخشد.این نکته با توجه به این واقعیت که مخاطب گفته های راوی را همواره درست می پندارد،امکان قضاوت را از خواننده تا حدی سلب می کند و او را نسبت به آنچه که در داستان اتفاق می افتد منفعل می سازد.

دیدگاه دانای کل نمایشی:
این دیدگاه به نوعی شاخه ایی است از زاویه دید سوم شخص که گاه از آن به دیدگاه عینی هم تعبیر می شود.در این دیدگاه راوی همچنان دانای کل است ،اما ترجیح می دهد تنها آنچه را که می بیند گزارش دهد.محصول دیدن او مجموعه ایی است از رفتارها و گفتارهای اشخاص داستان.این شیوه از روایت،نوشتن را دیدن می داند.راوی مثل ماشینی مکانیکی واقعیت را نمایش می دهد.البته در این دیدگاه به رغم تاکیدی که بر بی طرفی آن می رود،امکان تحقق بی طرفی مطلق تقریبا صفر است.به این دلیل که از طریق تاکید بر برخی رفتارها یا گفتارها و یا اشیاء صحنه در گزارش واقعیت به ناچار تصرف می کند.به هر حال بدلیل داوری بسیار اندکی که در متن صورت می گیرد،مخاطب فرصت و امکان تعامل فعال با داستان را پیدا می کند.این دیدگاه اگرچه به دلیل ماهیتش ممکن است سرد و بی عاطفه تلقی شود،اما در داستان هایی با موضوع خشونت بیشترین تاثیر را بر مخاطب می گذارد.کارهای کوتاه همینگوی نمونه های خوبی از کاربست موفق این دیدگاه محسوب می شوند.سه داستان کوتاه آدمکش ها ،تپه هایی مثل فیل های سفید و اردوگاه سرخپوستان ،هر سه نوشته ی همینگوی در مایه ی خشونت و با این دیدگاه نوشته شده اند.

دیدگاه دانای کل محدود:
این دیدگاه،دیدگاه نسبتا جدیدی در داستان نویسی است.نخستین بار هنری جیمز این دیدگاه را بسط و پرورش داد.او در این دیدگاه شخصیتی را –به تعبیر خودش-به عنوان کانون یا هسته ی اصلی آگاهی و اطلاع رسانی به مخاطب بر می گزید و سپس شانه به شانه ی او در داستان حرکت می کرد.
در این شیوه ،راوی- دانای کل- به جای حرکت در میان شخصیت ها ،خود را محدود به یکی از اشخاص داستان می سازد و از دریچه ی نگاه او داستان را روایت می کند.بدینگونه راوی نمی تواند افکار، انگیزه ها و احساسات _ کنش های ذهنی_ سایر شخصیت های داستان را درک کند.


با توجه به این توضیحات، می تونم بگم دیدگاه یا زاویه دید این داستان،دانای کل نمایشی هست.


message 9: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
مریم واقعا جای نقد نداره.
وقتی یک کار خوبه.
درخشانه.
من چی بگم؟
خیلی خیلی خوب بود. خسته نباشی.


طیبه تیموری | 659 comments سلام مريم عزيز
خسته نباشي
راستش هرزمان شروع به خوندن داستان‌هاي تو مي‌كنم با خودم مي‌گم كه اين نويسنده نوشتن‌رو بلده. مثل يه معماري كه بلده آجرها‌رو چطور جاي درست خودش بگذاره
اين از نقطه‌نظر فني است
به‌هرحال داستان داراي وجوه زياديه
از نظر تفكر هم دغدغه‌هات هميشه برام قابل‌احترامه و مطمئنم كه فقط بخاطر توليد داستان نمي‌نويسي
اما راستش اگه بخوام صريح صحبت كنم نوع روايت براي كساني‌كه داستان مي‌نويسند و مي‌خواهند ياد بگيرند جذابيت داره و شايد خيلي نتونه مخاطبان ديگه‌رو درگير خودش كنه
بحثم بحث جذابيت و گيرايي يك داستانه به‌عنوان داستان صرف
اين شايد مشكل بسياري از ماها باشه
نوع روايتمان مي‌تونه سرشار از خلاقيت باشه
با اينهمه كارهات‌رو دوست دارم مريم عزيز


message 11: by [deleted user] (new)

ممنون مهدی.خیلی خوشحالم که مورد توجهت قرار گرفت.
گرچه تا این حد که می گی خوب نیست.
واقعا روحیه دادی.ممنون از وقتی که گذاشتی


message 12: by [deleted user] (new)

سلام طیبه جان
همیشه نظراتت پر از احساس ولطافت و همراه با یه نکته سنجیه که خاص خودته
خیلی خوشحالم که همچین نظری داری در مورد داستانهام.
در مورد خلاقیت، نمی دونم تی تی جان،درست متوجه نمیشم.منظورت در انتخاب موضوعه یا نحوه ی روایت؟
من خودم الان در حال یادگیری هستم و می نویسم تا بیشتر یاد بگیرم.

تی تی جان حضورت خوشحالم می کنه.ممنون که خوندیم


message 13: by [deleted user] (new)

maryam wrote: "رویای مهربان خیلی ممنون که وقت گذاشتی و خوندی.احساسی که نوشتی ،هم ناراحتم می کنه،چون حس کردم که غمگین شدی،و هم خوشحالم می کنه.
چون فکر می کنم که داستان رو با تمام وجود درک کردی

ممنون از این همه لط..."



مریم عزیزم ببخشید که با احساسی‌ ناخواسته ناراحتت کردم. باید می‌گفتم که چقدر داستانت در عین سادگی‌ با ظرافت نوشته شده بود که احساسش میکردی با همه وجود. همه چیز در جای خود و به بهترین نحو توصیف شده بود، باورم نمی‌شه که آنقدر احساس را قشنگ به تصویر کشیدی. احساسی‌ که درکش کردم با همه وجودم. می‌خواستم برات بنویسم ولی‌ خیره بودم به دور دستها آنجا که خاطره‌ها برده بود من را با خودش.

متاسفانه در زندگی بعضی‌ از خاطرات تبدیل به غم میشوند، غمی که خراشیده میکنند روح را و این آنجاست که سهراب میگوید:

"مثل این است که شب نمناک است،

دیگران را هم غم هست به دل‌،

غم من، لیک، غمی غمناک است."



ممنونم از به تصویر کشیدن غم در نهایت زیبایی


message 14: by mohammad (last edited May 25, 2012 04:29AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments اما من میگم این داستان دانای کل محدود به افسانه هست. یه نگاه به داستان بندازی میبینی داستان کاملا اطراف افسانه هست چیزهایی که افسانه میبینه فقط دیده میشه . مثلا مادر وقتی دیده میشه که در محدده دید افسانه هست چرا تا پاش رو از اتاق بیرون میذاره دیگه توصیف نمیشه . چرا وقتی دوباره تو داستان پیداش میشه که میاد تو محدوده دید افسانه چرا اون افسوسی که از دیدن یک مادر و فرزند میخوره ، وقتی نیست که توی راهرو داره ویلچر خالی رو به سمت افسانه میاره و از شیشه اتاق بغلی همچین صحنه ای رو ببینه.
چرا ما نمیشنویم که پرستار و مادر چی میگن . چون افسانه نمیشنوه وگرنه تو دانای کل نمایشی باید اون حرفها شنیده میشد.
دانای کل نمایشی که یکی از شیوه های محبوب من تو روایت هست یک شاخه از دانای کل نیست.
دانای کل یا محدوده و یا نا محدود. و در هر دو صورت بسته به تشخیص نویسنده میتونه نمایشی و یا تحلیلی باشه .
من هم قبول دارم که این داستان به صورت نمایشی روایت شده و فقط توصیف رفتار شخصیبها دستور کارت قرار گرفته و با افکار و نیات شخصیتها کاری نداری و این وظیفه رو به خواننده میسپری.
اما اگه کامل بگم این داستان دانای کل محدود نمایشی هست. و این خیلی خوبه اما وقتی میگم برخی از جاها از دستت در رفته منظورم اینه که روایت به سمت دانای کل نامحدود رفته که البته باز هم حالت نمایشی داره. مثلا با اینکه محدود به افسانه هستی هیچ وقت از دید افسانه چیزی نمیگی . مثلا این جمله : افسانه مادر را دید که با ویلچر وارد اتاق شد.
البته نه اینکه همچین جمله ای لازم باشه. اما این طور که داستان رو ببینی دیگه دوربین از افسانه دور نمیشه.
.
در مورد باز موندن داستان منظورم در خصوص هویت شوهر بود. یعنی داستان تو این خصوص باز مونده و به عهده خواننده گذاشته که هر چیزی رو در خصوص شوهر تصور کنه. اما یه کلید به خواننده دادی که خواننده ای هر گز فکر نکنه شاید شوهر مسافرتی ماموریتی چیزی باشه و یا شاید مرده باشه.
اون کلید، کلمه ایشالاست.
در مورد کوتاه گویی میتونستی سطح بیمارستان رو با یک جمله بیان کنی . توقع ندارم که برای این داستان توصیفات چند پاراگرافی از بیمارستان داشته باشی .
نه من فکر نمیکنم که همه پرستارها خشن هستند. اما دوست داشتم اینجا پرستار خشن باشه و بی عاطفه. به دودلیل . یکی اینکه برای این داستان به نظرم کمی لازم میومد . نه پرستار خشن بلکه پرستار بی توجه.
و دلیل دوم اینکه این احساس به وجود نیاد که اون پرستاره خودتی . چون تو پرستاری و نویسنده و این احساس توی من به وجود اومد که نماینده ای برای دلسوزاندن تو داستان داری. برای من این حالت ناخوشایند بود. اگه پرستارت خشن بود نویسنده رو جدا از پرستار میدونستم.


message 15: by [deleted user] (new)

Roya wrote: "maryam wrote: "


ممنونم رویا جان


message 16: by [deleted user] (new)

محمد ممنون از توضیحاتت
ولی باید بگم که به نظر من دیدگاه دانای کل نا محدود و از نوع نمایشی هست.
من آگاهانه از ذهن و انگیزه و خاطرات افسانه ننوشتم.یعنی از دید افسانه و یا مادرش داستان رو بازگو نکردم.پس نمیشه بهش گفت محدود.
در مورد پرستار،اصلا دلم نمی خواست که اون نماینده ی احساسات من باشه.خیلی از پرستار ها همچین شخصیتی دارن.نمی دنم.شاید اگر به قول تو جور دیگه ایی بود جذاب تر می شد.نظراتت برام کاملا قابل احترامه وممنون از جوابی که دادی


طیبه تیموری | 659 comments مريم جان منظورم اينه كه من مثلاً مي خوام خلاصه داستانت رو براي كسي تعريف كنم
چي بايد بگم؟ يه روايت يه خطي كه فقط با خوندنش مي توني بگي يه كار هنريه نه شنيدن خلاصه اش
شايد اين نگاه سختگيرانه اي باشه
اما حرف تازه اي بيان نشده و نوع روايتم توش كار تازه اي اتفاق نيفتاده
اميدوارم شفاف گفته باشم
موفق باشي مريم پذيراي عزيزم


message 18: by [deleted user] (new)

طیبه جان در مورد موضوع داستان و تکراری بودنش باید باهات مخلفت کنم.همیشه نباید در یک داستان یه حادثه ی غیر منتظره اتفاق بیفته.برداشت هایی طبیعی از یه زندگی شاید حتی از اون اتفاق غیر منتظره حرف بیشتری برای گفتن داشته باشن.چنانکه این داستان هم بدون فکر و هدف نوشته نشده و حاوی پیامه.

در مورد نحوه ی روایت،شاید حق با توست.خلاقیت در نوع روایت یه داستان از یه شاعر بیشتر بر میاد.ولی منم سعی خودم رو می کنم
ممنون تی تی جان


message 19: by Ava (last edited May 27, 2012 05:03AM) (new)

Ava | 100 comments :)

داستان ِ خوبی بود
غافلگیر ام نکرد اما خوب نوشته شده بود
ولی با این موافقم که فضا سازی ضعیفی داره.


message 20: by Ava (new)

Ava | 100 comments خوش آمد دوباره است؟
من از اوایل کار گروه این جا عضو بودم
:)

ممنونم محسن
خیلی وقت بود اینجا سر نزده بودم
خوش آمد دلپسندی بود
.

:)


message 21: by [deleted user] (new)

Ava wrote: ":)

داستان ِ خوبی بود
غافلگیر ام نکرد اما خوب نوشته شده بود
ولی با این موافقم که فضا سازی ضعیفی داره."



آوا جان داستان رو برای غافلگیر کردن ننوشته بودم.در مورد فضا سازی نظر بقیه هم کمابیش همین بود

ممنون که خوندیم
امیدوارم بیشتر ببینمت


message 22: by Ava (new)

Ava | 100 comments محسن صادقیان wrote: "نه به خاطر عضویت
به خاطر شروع فعالیت دوباره ات
بازم خوش اومدی"




:)


message 23: by Ava (new)

Ava | 100 comments maryam wrote: "Ava wrote: ":)

داستان ِ خوبی بود
غافلگیر ام نکرد اما خوب نوشته شده بود
ولی با این موافقم که فضا سازی ضعیفی داره."


آوا جان داستان رو برای غافلگیر کردن ننوشته بودم.در مورد فضا سازی نظر بقیه هم کما..."




:)
مریم جان بذار این طور بگم که منظورم از غافلگیر نشدن این بود که داستانت از اول قابل حدس زدن بود. این توو هر داستانی که باشه یه کم از جذابیت اش واسه خواننده کم می کنه.
به هر حال باز هم خیلی خوب بود.


message 24: by mohammad (new)

mohammad naderi (torange) | 17 comments سلام
من خیلی دیر رسیدم و مجبور شدم کل کامنت ها رو بخونم ولی داستانت که داشت یه لحظه رو تصویر می کرد کمی گنگ و معذرت می خواهم تکراری بود و احساس کردم یه جایی می خواهی داستان رو پیچیده کنی مثل اونجا که گفت پدرش مرده
بهرحال چون دیر رسیدم نمی تونم بیشتر اظهار نظر کنم
اما فضای داستانت یک دست بود و من احساس آرامش کردم
ممنون


message 25: by [deleted user] (new)

سلام محمد
چرا می گی چون دیر رسیدی نمی تونی نظراتت رو بگی؟
خوشحال می شم می بینم یه نفر دیگه هم داستان من رو خونده.
من قصد پیچیده کردن داستان رو نداشتم و اصلا هیچ کدوم از شخصیت ها نگفتن که پدر نوزاد مرده.
در مورد تکراری بودن، ،تی تی و آوا هم به نحوی با تو همنظرن.بنابراین از این به بعد باید بیشتر حواسم به این موضوع باشه.

ممنون از وقتی که گذاشتی


message 26: by [deleted user] (new)

Ava wrote: "maryam wrote: "Ava wrote: ":)

."


آوا جان منظورت رو متوجه شدم.حس تعلیق به اندازه ی کافی قوی نبود

بازم ممنون از دقت نظرت


message 27: by [deleted user] (new)

دو تا مساله دارم: یکی اینکه چرا دوستان فکر میکنند موضوع تکراری بوده و یکی اینکه چرا باید میدونستیم بابای بچه کجاست؟

بابای بچه که اینجا به نظر من هیچ نقشی‌ نداشته و بهتر که حذف بود. و اما اینکه موضوع تکراری چیست؟ اینکه ‌یک نفر فرزندش را از دست میدهد یا آنکه ۸ قلو می‌زاید! زندگی تشکیل شده از همین موضوعات هر روز که ما نام آنها را تکراری می‌گذاریم و راحت از کنارشان میگذریم در هوای دیدن عجایب و این هست که اشکی در نگاه ‌یک مادر دیگر دلمان را نمیلرزاند. این من را یاد دکتر متخصصی در کانادا می‌اندازد که با شوق و ذوق برای من از تماشای فیلم جدایی سیمین از نادر میگفت. میگفت که عاشق فیلمهای ایرانی‌ هست که به تصویر میکشند زندگی واقعی را، آن چیزی را که ما فراموش کردهیم و راحت میگذریم از کنارش. میگفت که موضوع درد هر روزه آدمیان هست که چه ساده ردّ می‌شویم از این درد برای رسیدن به هیجانی در لحظه.



ممنونم مریم جان از به تصویر کشیدن درد با قلمی از همیشه زیباتر



*در ضمن آن ۸ قلو که ذکر کردم توهمات ذهنم نبود که یکی دو سال پیش در آمریکا ‌یک زن جوان که ۲ تا بچه بی‌ پدر داشت رفت و از امکانات پزشکی‌ استفاده کرده و ۸ قلو بچه در شکمش کاشت برای معروف شدن که معروف هم شد. داستانی بود بر سر زبانها برای مدتی‌ طولانی.


message 28: by [deleted user] (new)

رویا جون خوشحالم که بر روی نظر قبلیت پافشاری می کنی.این نشون میده که داستان رو با تمام وجود درک کردی، که بیشترش به خاطر خودت هست. تو همیشه داستان ها رو با نگاه منحصر به فردی می خونی.حست رو دوست دارم رویا جان.
در مورد موضوع، منم با تو هم نظرم ،اما نگاه بعضی از بچه ها فرق داره.که من به همشون احترام می ذارم

ممنون دوست خوبم


message 29: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments داستان کوتاه نگاهی خاص به جریانهای فوق تکراریه


message 30: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
اول تاخیرم رو عذر می خوام
داستان مادر مجردی رو روایت می کنه که بچه ای نارس رو به دنیا آورده
و از این بابت احساس سر خوردگی شدیدی داره
و دیدن چهره تکیدش در آیینه باعث بهم ریختگی هر چه بیشتر دختر جوان می شه
و داستان در ادامه میره و در نهایت بی رحمی ، که ذات تمام نویسنده هاست بچه جلو چشم مادرش از دنیا می ره و داستان با مرگ پایان می گیره
و مادری که هر چند ناتوان و ضعیف از نظر جامعه
اما تنهاترین و بزرگترین پشتیبان دختر.
و کودکی که دختر بودنش خیلی چیزها رو روشن می کنه
داستانی کاملا فمنیستی که اشاره به سه نسل از زنان داره
مادر میان سالی که تمام حرکات و رفتارش نشان از مستاصل بودنش داره
دختری جوانی که در گیجی و هپروت پل میزنه به گذشته و آینده ی نا معلومش
و نسل جدیدی که نیامده محکوم به نبودنه
داستان زیبایی بود
و اما ایرادات
فضا سازی که همه دوستان عنوان کردند
نباید جامع باشه
ینی همه چیز رو نباید روایت کرد
اما نویسنده خودش رو وسط مکان داستان قرار می ده و تصور می کنه چه چیزی در اون فضا می تونه اون تاثیر مد نظرش رو بر مخاطب بذاره و بعد ار انتخاب نگرشش رو با هنرش مخلوط می کنه تا یک جمله و ترسیم صحنه ،دقیقا اونجوری که تو ذهنشه واسه مخاطب شکل بگیره
که این رو به خوبی رعایت نکرده بودی
و دیگه اینکه بعضی جمله هات تخصصی بود نه عامیانه مثل :
افسانه مسیر رگی را که پشت دست راستش گرفته بودند،لمس کرد
رگ گرفتن یک اصطلاح آشنا بین دکتر ها و پرستار هاست
اما عامیانه اش جای سرم یا اینطور ترکیب هاست
.
وقتی افسانه خود را در آیینه می بیند
میشد زمان متوقف شود
بهترین جا برای فلش بک زدن
که به سادگی ازش گذشتی
و در نهایت مرگ
که خیلی ساده و عادی اتفاق افتاد
در صورتی که دقیقا نقته اوج داستان بود
اگر هدفت از نپرداختن بهش اینه که می خواستی مرگ رو حقیر جلوه بدی اصلا موفق نبودی
اما اگر هدف دیگری داشتی من متوجه نشدم

پایدار باشی
بهزاد


message 31: by ستاره (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments مریم جون داستان زیبایی بود ..
فقط تکراری بود میتونست خاص تر باشه.. با این عنوان که مثلن اون بچه نامشروع ..
همه چی تو یک لحظه اتفاق افتاده بود, من این یک لحظه رو دوست نداشتم.. میتونستی با یک جمله گذشته رو نشون بدی ..
منم مثل بقیه با فضاسازی داستان یک مقدار مشکل داشتم..
در کل نوشته هاتو خیلی دوست دارم ..
ممنون عزیزم.


message 32: by [deleted user] (new)

بهزاد تفسیر جالبی داشتی از داستان.خیلی موشکافانه بود.فمینیستی بودنش رو قبول دارم.دوست داشتم تفسیرت رو.
فضا سازی رو بهت حق می دم.همه انگار همین نظر رو دارن.
جمله های عامیانه رو نمی دونم چی بگم.یعنی فکر می کنی ترکیب رگ گرفتن، خیلی تخصصیه؟

قصد نداشتم با استفاده از فلش بک یا تکنیک دیگه ایی، داستان رو بشکافم.فکر کردم که در همین حد کافی هست.شاید به قول تو نیاز بوده که اینکار رو بکنم.

در مورد مرگ باید بگم ،می خواستم مرگ رو یه مرگ نشون بدم.همونی که هست.وقتی یه نفر میمیره،دیگه مرده.کاریش نمیشه کرد.هدفم حقیر جلوه دادنش نبود

خوشحالم که داستان رو خوندی.با تاخیر یا بدون تاخیرش مهم نیست.
ممنون بهزاد به خاطر وقت و نقد


message 33: by [deleted user] (new)

ستاره جون خوشحالم که داستان رو خوندی
تکراری بودن موضوع داستان،مطلبیه که بعضیا باهاش موافق بودن و بعضیا مخالف.این نشون میده که بیشتر باید به این نکته دقت کنم.
در مورد نشون دادن گذشته ی دختر،در جواب نقد های قبلی،بهش اشاره کردم.

خیلی خوشحالم که میگی داستان هامو دوست داری دوست خوبم
ممنون از تو


message 34: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments مریم عزیزم خوندمت...
داستان تخم هندوانه ی در بطن هندوانه ی در روی میز میوه فروشی تلخ و بی حوصله .
خب من فکر می کنم انقدر تاثیر نویسنده زیاد بود در نگاه فمنیستی ش ، که خواننده احساس می کرد چیزی به زور به او اجبار می شود.
در حالیکه در یک داستان بهتر است انقدر دور ایستاد و فقط توصیف کرد و تعریف کرد و گفت تا خواننده تا مدتها فکر کند چرا باید این گونه می شد؟ چرا اصلا اینطور شد؟ چی شد؟ چرا؟
در داستان تو ؛ همه چیز حاضر و آماده بود.
و انقدر طبیعه جابر بودن بعضی مردان بر بعضی زنان که آدم از خودش نمی پرسه چرا؟!
شاید ضعفت از شروع داستانه
این نظر سلیقه ی منه که اگه شروع داستان با اتفاقی نشون داده باشه خاصش می کنه
من نثر تورو دوست داشتم
امیدوارم باز هم داسیتان هایت را بخوانم


message 35: by [deleted user] (new)

آرزو جان بالاخره خوندیم
:)
نگاه فمینیستی نویسنده رو به خاطر داستان می گی یا به خاطر اینکه توی جواب بهزاد به فمینیستی بودنش اشاره کردم؟
چون من سعی کردم حضور نویسنده در داستان احساس نشه.
قبول دارم که شروع داستان باید خاص و جذاب باشه.حق با توست

ممنون از وقتی که گذاشتی و توجهت دوست عزیزم


message 36: by [deleted user] (last edited Jun 04, 2012 02:31AM) (new)

گفته بودم در مورد اسم داستان توضیح می دم.علت این نامگذاری اینه که افسانه
در واقع بیانگر یه ایهام هست.
داستان از شخصی به نام افسانه می گه .افسانه ایی که قبل از این، از خودش گرفته شده بوده، و بعد از این هم تکه ایی از وجودش برای همیشه ازش گرفته شده
افسانه ایی که قبل از این افسانه نبوده، وبعد از این هم دیگه افسانه نمیشه
و همینطور خشونتی که بر اون به عنوان یه زن و یه مادر وارد شده،اولین خشونت دنیا نبوده، و آخرینش هم نخواهد بود.این خشونت ، داستان و افسانه نبوده و نیست و نخواهد بود،این خشونت، واقعیت محضه


message 37: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments بسیار تاثیرگذار بود...نه خسته


message 38: by [deleted user] (new)

حسام عزیز ممنون از خسته نباشیدی که گفتی و اینکه بعد از چند مدت این داستان رو خوندی.
خوشحالم که مورد قبول واقع شد


message 39: by [deleted user] (new)

Mohamad wrote: "چقدر دیر دیدم این داستانو
خوب بود و لذت بردم"



محمد دیر و زود بودنش مهم نیست.برای من مهم اینه که از نظر تو داستان، داستان بدی نبوده.
ممنون که خوندیم


message 40: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments بی تعارف داستان به مرز داستان های حرفه ای نزدیکه و
نویسنده هم همین طور انشالاه
باقی کاستی ها از نظر من فقط مربوط به سلیقه هاس


message 41: by [deleted user] (new)

Hessam wrote: "بی تعارف داستان به مرز داستان های حرفه ای نزدیکه و
نویسنده هم همین طور انشالاه
باقی کاستی ها از نظر من فقط مربوط به سلیقه هاس"



:)
ممنونم حسام عزیز


message 42: by Keyvan.k (last edited Jul 27, 2012 01:15AM) (new)

Keyvan.k | 26 comments ویژگی این داستان حرفه ای بودنشه
همه جزییات با دقت نوشته شده و داستان روی اصول پیش رفته به همین خاطر نمیشه ایراد خاصی ازش گرفت چون نویسنده حواسش بوده که خراب نکنه
اما به نظرم داستانت از همینجا ضربه خورده
داستانت تو نوشتنش ریسک نداره و به عنوان یه داستان خوب نوشته شده فراموش میشه
داستان استاندارده ولی به یادموندنی نیست


message 43: by [deleted user] (new)

در مورد حرفه ایی بودنش نمی دونم ولی دلگرم کننده ست که میگی داستان روی اصول پیش رفته.
به خاطر موندن،آرزوی هر نویسنده و صاحب اثری هست. اما به شرطی که اثری وجود داشته باشه.تا رسیدن به اون مرحله راه زیاده.
ممنون از وقتی که گذاشتی و
در ضمن خوش اومدی

امیدوارم حضورت ماندگار باشه


back to top