داستان كوتاه discussion

148 views
داستان كوتاه > عروسک مو طلایی/ پگاه.ق

Comments Showing 1-16 of 16 (16 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Pegah (new)

Pegah | 54 comments آقا اصلا همه ی بدبختی ما از اون شب نکبتی شروع شد. اون شب هم مثل بقیه ی شبها، من بودم و غلام و صفدر، پسر شمسی فالگیر.
سه تایی دور آتیش جمع شده بودیم و مثل بقیه ی شب ها مشغول تاس بازی بودیم که یکدفعه سر و کله ی اون پیرزنه پیدا شد. قبلا هم چند دفعه اون طرف ها دیده بودمش.
یک دستگاه وزن داشت که باهاش کاسبی می کرد. سیگاری هم بود. اون شب هم که اومد پهلوی ما سه تا کنار آتیش نشست، سیگار توی دهنش بود. یک بوی بدی هم می داد که نگو. اومد و نشست کنار آتیش و زل زد به آتیش.
تا حالا قیافه اش رو اون طوری ندیده بودم. چشم هاش تو نور آتیش یک جورهایی بود که آدم چندشش می شد. یک کت پاره پوره هم تنش بود. همین طوری تو بحر پیرزنه بودم که غلام زیر آرنجم زد و با اشاره ازم پرسید که این یارو اینجا چیکار می کنه ؟! من هم شونه هام رو انداختم بالا که یعنی نمی دونم.
بعد غلام از جاش بلند شد و رفت بالا سر پیرزنه وایساد و زد به شونه ی پیرزنه؛ اما پیرزنه انگار نه انگار. همون طوری بروبر زل زده بود به آتش و سیگار دود می کرد. اصلا انگار نه انگار که دارن صداش می کنن. صفدر که دید پیرزنه همینطوری نشسته، زد زیر خنده وگفت: ؟«نکنه طرف نئشه ست؟!» من هم شکم برده بود.به غلام اشاره کردم که ولش کن و بذاره طرف تو حال وهوای خودش باشه .
دوباره شروع کردیم به تاس بازی هنوز یک بار بیشتر نیند اخته بودیم که متوجه بقچه ی پیره زن شدم که کنارش بود. یک چیز طلایی هم که برق برق می زد از توی بقچه ش زد ه بود بیرون . اول فکر کردم که خیالاتی شدم اما خوب که نگاه کردم، دیدم نه بابا جدی جدی داره برق میزنه. با یک نگاه اشاره کردم به بقچه پیرزنه.
غلام و صفدر هم انگار حالیشون شده بودقضیه از چه قراره. پیرزنه همینطوری زل زده بودبه آتیش ، ما سه تاهم زل زده بودیم به بقچه پیرزنه. خلاصه صفدر اومد ومنوکشید عقب و بیخ گوشم گفت که برم ببینم این چیه توی بقچه اش. بعد من هم آروم، طوری که پیرزنه حالیش نشه، رفتم طرف بقچه و بایک قاپ جانانه بقچه رو از کنار پیرزنه برداشتم و تندی دویدم اون طرف و دستم رو بردم توی بقچه ووقتی درآوردمش، دیدم که یک عروسک خیلی خوشگل که گیس های طلایی داره ، توی دستمه.
آقانمی دونی چه عروسک خوشگلی بود.گیس بلندطلایی، چشم های آبی ، لباس سفید توردار، عین یک عروس واقعی بود.اصلا" از اون هم خوشگل تر .غلام و صفدر مات عروسکه شده بودن تاحالاتوی عمرم یک همچین عروسک خوشگلی ندیده بودم . اما آقاچشمتون روز بد نبینه، همینطور که تو بحرعروسک بودم، یک دفعه دیدم پیرزنه از جاش بلند شد و یک نعره ای کشید که اوسرش ناپیدا بود. انگاری خون ازچشماش می چکید. اومد طرفم وخواست عروسک روازدستم بگیره.
منم واسه ی اینکه کمی با بچه هاحال کنیم و سربه سر پیرزنه بذاریم، تندی عروسک رو رد کردم به صفدر . صفدر هم پرتش کرد واسه ی غلام. پیرزنه هم همینطوری یک بند نعره میکشیدودنبال عروسک می دوید. وما هم هی غش وریسه میرفتیم و عروسک روواسه ی همدیگر پرت میکردیم. پیرزنه هم همینطوری نعره میکشید. انگاری تمام دارو ندارش روغارت کردند.
آخر سرعروسک افتاد دست من . من هم که دیدم پیرزنه این قدر واسه ی گرفتن عروسک داره زور میزنه، عروسک روپرت کردم اون طرف. اما از بخت بد من، عروسک یک راست افتاد وسط آتیش وشروع کرد به سوختن. پیرزنه که دید عروسکش افتاده تو آتیش، رفت طرفش که برش داره اما آتیش امونش نداد عروسک توی آتیش جزغاله شده بود.
من و صفدر وغلام هم همینطوری داشتیم غش وریسه میرفتیم که یک دفعه دیدم پیرزنه حمله کرد طرف من و چنان خودش رو انداخت روی من که از پشت افتادم زمین. بعد با دوتا دستاش گلومو گرفت وشروع کرد به فشاردادن . آقا جات خالی پیرزنه همچین داشت فشارمیداد که گفتم دیگه تشریف رو بردم. اون دوتا نامرد هم جای اینکه بیان کمکم کنند، زدند به چاک و نفهمیدم کدوم قبرستونی رفتند. منم همینطوری داشتم دست وپا میزدم و دنبال یک چیزی می گشتم که بزنم تو سر پیرزنه که از دستش خلاص بشم . دستم رو که دراز کردم یک پاره آجر اومد توی دستم و بی معطلی زدم توی سرش. خون گرم و غلیظ ریخت توی صورتم و دیگه هیچی نفهمیدم .
چشمهام رو که بازکردم، دیدم تو کلانتری ام. ای بابا آقا روزگار ماازهمون اول هم عین تف سربالا بود. محض تنوع یکدفعه هم تو زندگی شانس نیاوردیم . آخه مگه ما کف دستمون رو بوکرده بودیم که پیرزنه میخواد سر اون عروسک اونطوری قیل وقال راه بندازه وآخرش هم اونطوری بشه .
حالاهم توی این هلفدونی هستیم؛ فقط واسه خاطریک عروسک موطلایی. اما آقا راستش هنوز هم دلم میخواد عروسک مال من بود.



message 2: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments به نظر من هم داستان خوبی بود.
با این همه آخر داستان زود بسته شد.
از لحظه ای که آجر رو زدی تو سر پیر زن بیچاره به بعد،
انگار فقط میخواستی تمومش کنی.
در صورتی که اینجا میشد رابطه پیرزن با عروسک رو باز کرد
و خواننده رو کمی بیشتر درگیر داستان کرد.
پایان داستان هم به جای اینکه حقیقت رو جویده شده
تحویل خواننده بدی، بهتر بود کمی گنگ تر بیان میکردی
که خواننده مجبور به تفکر بیشتر در مورد عاقبت کار بشه
باز هم ممنون از داستانت




Amir  reza(mohammad) | 79 comments لحنش خيلي داش مشتي بود
به دل نشست
من اينجور داستان هارو دوست دارم
موفق باشي


message 4: by Pegah (new)

Pegah | 54 comments ممنون از دوستانی که نظر دادند.
با ایرادات بیانی داستان موافقم.
البته این داستان رو حدود 6-7 سال پیش نوشته بودم
فکر کردم شاید احتیاج به بازنویسی دوباره داشته باشه، اما بعد دیدم اگر بخوام دوباره نویسی کنم این داستان رو ممکنه کلا محتوای داستان هم تغییر کنه.
به هر حال ممنون از وقتی که گذاشتید.


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments پگاه عزیز...داستانت رو خوندم.
خوب و کوتاه نوشته بودی و از اضافه گویی پرهیز کرده بودی... ولی من متوجه نشدم پیرزن چه دلبستگی خاصی به عروسک داشت و چه چیز باعث شد که با سوختن اون عروسک حالت جنون بهش دست بده.
ممنونم از داستان قشنگ ولی سیاه و تلخت.


message 6: by mohammad (last edited Dec 08, 2008 11:59AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments داستان بر خلاف پیش فرضی که از اسمش به خودم داده بودم عالی و بی نظیر بود
من خیلی خیلی خوشم اومد قوی و عمیق
یک داستان کوتاه کامل
واقعا بهتون تبریک میگم

این اولین داستانی بود که ازتون خوندم امدوارم که آخریش نباشه

این طور داستانها که احساس نویسنده پشت داستان مخفی میشه خیلی دوست دارم

شما که این همه خوب داستان میگید چرا تو گروه فعالیت بیشتری نمیکنید و داستانهای بقیه رو نقد نمیکنید؟

داستانتون دارای طنزی بود که یک فاجعه رو تو خودش داره
عین داستانهای چخوف

راوی رو عالی انتخاب کردید

احساسی رو که من موقع خوندن این داستان داشتم
دقیقا همونی بود که برای اولین بار داستان پیرمرد سر پل از همینگوی رو خوندم
داستان فوق العاده ایه
توصیه میکنم اگه نخوندید حتما بخونید

تعریفهای راوی از عروسک و دقت نظر اون با شخصیتش نمیخوند

به جای پیرزن نعره میکشید کاش میگفتید پیرزن جیغ میزد
تصور کردنش خیلی راحت تره

فضای سرد و گرمای کنار آتیش رو نساختید

تصویرسازی ضعیف بود

انگاری تمام دارو ندارش روغارت کردند
اینو نباید مگفتید چون خواننده اینو تا این موقع فهمیده بود

دست مریزاد

این طور که بوش مییاد باید تو داستان نویسیمنو راهنمایی کنید
منتظر نقدها و داستاناتون تو این گروه هستم


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments اثر پروانه ای
یا
......


message 8: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments ممنون پگاه عزيز داستان جذابي بود ولي كاش در مورد دلبستگي پيرزن به عروسك كمي توضيح مي دادي


message 9: by Pegah (new)

Pegah | 54 comments محمد عزیز درباره ی نقد و نظرت و لطفی که نسبت به این داستان داشتی، خیلی ممنونم.
حتما سعی می کنم بعد از این فرصت بیشتری برای فعالیت در این گروه قائل بشم.
الناز و مهتاب خانوم عزیز، درباره ی مسئله ی دلبستگی پیرزن به عروسک، راستش زیاد لزومی به توضیح ندیدم.
چون درواقع این داستان صرفا گزارش یک موقعیت بود، و اگر قرار بود که به بکراند شخصیت های داستان توجه بشه، کلا مسیر داستان تغییر می کرد.
به نظرم بعضی از نکات توی داستان می تونه بر اساس فرض و تخیل هر خواننده شکل بگیره..
به هر حال از وقتی که برای خواندن این داستان گذاشتید، ممنونم


message 10: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments کاملا با پگاه موافقم
رفتار پیرزن همه چیز رو گفت
و همه چیزاین بود که پیرزن به عروسک وابستس
حالا اینکه چرا وابستس به این داستان مربوط نیست
و لازم هم نیست


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments داستان به خواننده امان فکر کردن نمیده
کل داستان یک پاراگرافه که زیاد جالب نیست
خوب بود ولی از سلیقه ی من خارج


message 12: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خط خطی عزیز اتفاقا داستان به خواننده اجازه فکر کردن میده
ولی نه از او ن فکر کردنی که ما به علت عادت داشتن به قصه های عامیانه ازش انتظار داریم
یعنی فکر کردن به پاسخ این سوال
بعد چی؟

داستان هایی که این سوال رو برای خواننده ایجاد میکنن معمولا جذاب ولی ضعیفن و طرح سستی دارن

ولی داستانهای قوی و بزرگ سوالهایی رو که ما بهش عادت نداریم
برای خواننده ایجاد میکنن
چرا؟و چگونه؟

توی عروسک موطلایی به صورت متوالی این دو سوال ایجاد میشه



message 13: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments پگاه عزيزم
با نقدهاي دقيقي كه صورت گرفته من جاي براي نقد دوباره نمي بينم تنها به اين اكتفا مي كنم كه داستان قدرتمندي مانند اين نام قدرتمند تري هم مي توانست داشته باشد
كشش اي كه منو تا به آخر داستان كشوند
برايم لذت بخش بود

شعرهايت را هم دوست دارم
و منتظر داستان هاي بعديت هستم
موفق باشي


message 14: by Hamed (new)

Hamed j | 1 comments سلام
داستان غافلگیر کننده ای بود. راحت میشه اون مکان اتفاق رو تصور کرد.این نشون میده که تصویر سازی قوی دارین. اما لحن داستان یک دست نیست. شخص اول داستان که داره با لحن کوچه بازاری سحبت میکنه تا آخر باید همینجوری باشه اما بعضی از قسمت ها لحن تغییر میکنه.به نظر من این داستان اگه با لحن ادبی و خاطره انگیز و ایجاد فضاهای غم آلود از زبان شخص سومی بیان بشه خیلی بهتره.
موفق باشین.


message 15: by [deleted user] (new)

عالي بود

جدي مي گم

من خيلي لذت بردم

منتظر داستان هاي بعديت هستم


message 16: by Baran54 (new)

Baran54 | 20 comments دوست داشتنی بود. از نظر من داستان همانجا که آجر توی دستش آمد تمام شد. بقیه توضیح واضحات بود


back to top