داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
گلهای نقره کوب
date
newest »
newest »
پدرش جوان بود که دل به عشق دختری از طایفه ی دیگر بست....ءطایفه ای که در مقابل طایفه ی آنها بود و این یعنی سنت شکنی و گناهی نابخشودنی.ء
پدر با شهامت،خودش پا پیش گذاشت و خواستار مادر شد...چه جنگ ها و بگومگوها که با خانواده اش نکرد....چه زجرها و دردها که برای رسیدن به معشوقه اش نکشید.
معشوقه ی سفید روی و کوتاه قدی که نرمی موهایش از تافته های ابریشمی هم نرمتر بود ،عمه ها مخالف بودند ولی حسین حق پدری بر گردن خانواده اش داشت...بزرگشان کرده بود..خانه و زندگی به آنها بخشیده بود خانه ی بخت فرستاده بودشان،پول تحصیل تمامشان را خودش به تنهایی داده بود...برایشان هم مادر بود هم پدر.ء
لبخند نمکینی زد و آرام زمزمه کرد:
پدر به تو افتخار میکنم که مادرم را از آن خود کردی.ء
ذغالهای گر گرفته را بر روی زغالهای سرد و خاموشٍ قلیانهای قاجاری گذاشت و تنگ های نقره کوبشان را پرکرد از آب سرد و تیکه های قلیان هارا بر روی هم سوار کرد....ء
چند باری به نی های بلند و باریک لب زد تا آب آنها را اندازه کند...زغالدان های نقره ای که دورتا دورشان با لاجورد و فیروزه تزیین شده بود و آویزهای زنجیر مانندی که به گوی های نقره ای همراه با طرحی سنتی ختم میشد را بر سر قلیان ها سوار کرد و فوت....فوت....فوت....ء
هرم داغ ذغال دل داغش را تازه میکرد....ء
پاییز 1361 مادر رفت سوریه.....مادر و مسعود برادرش....ء
مسعود برگشت.... اما مادر هیچوقت برنگشت....ء
گرمای ذغال گرمی اشکش را بی اثر میکرد...اشکها بدنبال یکدیگر از دریای وجودش به گونه های برجسته و باطراوتش میریختند و این سُرسُره بازی را تا انحنای گردن کشیده اش ادامه میدادند و بعد....محو میشدند...ء
مسعود میگفت:
آن روز باران میبارید...میگفت در آن تصادف لعنتی مادر را در آغوش گرفته بودم که سالم بماند...از بخت بد آغوشم به تنهایی سالم ماند و مادر مثل یک ماهی تازه از آب درآمده،از دستانم لیز خورد....جنازه مادر را با آن روسری کرپ و چادر سرمه ای رنگ کودری اش که پر بود از گلهای ریز و سفید یاس از زیر صندلی های اتوبوس پیدا کرده بود....مادر بوی یاس میداد و عطر مریم...ء
هنوز هم مسعود...گه گاه بازوانش را سفت میفشرد و چشمانش را میبست... شاید در خیالش داشت مادر را در بغل میفشرد...شاید مثل افسانه ها زمان برمیگشت و مادر در بازوان پهن و ستبر مسعود که از پدرش به ارث برده بود...به خانه باز میگشت.
به خودش نهیب زد:
ایران اونقدر دست دست کردی که همه زغالها خاکستر شد.ء
صدای خنده ی قاه قاه و بی دغده ی بچه های بازیگوش به گوش میرسید و به او میفهماند که همه از چُرت بعد از ظهر بیدار شده اند...عصر شده بود و طبق عادت همیشگی همسایه ها و فامیلهای نزدیک که همگی خانه هاشان در یک محله بود...هر روز عصر به خانه آنها می آمدند.... ء
درِِ خانه ی آنها بجز آخر شبها همیشه باز بود...اعتقاد پدر این بود.... که در خانه باید به روی همه باز باشد.ء
حیاط را جارو کرده بود و فرش های دست باف قرمز رنگ را که تارو پودش از ابریشم ناب بود و طرح های ترنج و لچک و شاه عباسی های آنها حکایت های زیادی شنیده و دیده و در خود پنهان داشتند را در قسمت شاه نشین حیاط پهن کرد...ء
قلیانهای چاق شده را ردیف چید ، پدر بعد از فوت مادر خمیده شده بود و خجول، انگار که در این دنیا سیر نمیکرد ولی از اُبُهت و بزرگی اش حتی یک ارزن هم کم نشده بود...ء
صدای خنده و بازی خواهر زاده ها و برادرزاده ها از نشیمن به گوش میرسید...ء
دستی به سر و رویش کشید و آن لبخند تصنعی و شادِ هر روزش را آویزانِ لبهای خوش تراشش کرد و نَفَسَش را تازه کرد،از پله های خنک و سیمانیِ ایوان ، که به هالی بزرگ ختم میشد بالا رفت، نگاهی به جمع شاد و صمیمی خانواده اش انداخت و در حالی که خیره در چشمان جلیل مینگریست، با صدایی پر انرژی گفت:
پدر،چای نیم چاشتت را دم کردم و قلیان هم که چاق است... کم کم به حیاط برویم که از دهن می افتد.ء
* سینی های کوچکی که قدیم برای هر نفر یکی از انها میگذاشتند و در آن یک قندان کوچک و استکان نعلبکی و شاخه ای نبات قرار میدادند
ضمیمه:لطفا این داستان کوتاه رو نقد کنید و اشکال های نوشته من رو حتما بهم بگید
یجورایی همسایه ها یاری کنید...ء
مهتابی نویسنده بشه:D...
ولی خواهشن انتقادهارو محکم نکوبید تو ذوقم...چون بیش از حد ذوقم نوپاست.
پیشاپیش از همگی ممنونم.
اوهوم...ممنون نبی خان...سعی میکنم در نوشته های بعدی این نکات رو رعایت کنم....یادم میمونه که شما اولین نقد کننده نوشته من بودید. بله... جلیل برادرش بود ... نمیدونستم آزاد شدنش رو چطور باید بیان کنم که آخر داستان معلوم بشه که جلیل آزاد شده. خودمم متوجه شدم که بعضی جاها بیش از حد به توصیف پرداختم...ولی من که مثل شماها استاد نیستم تا نحوه نوشتنم رو عوض کنم یا اصلاح کنم...فکر کنم کم کم باید این ضعف رو از بین ببرم
از تشویقتون هم ممنونم
مهتابی خانومنوشته ی خیلی خوب و جانداری نوشتید
ولی باید بهتون بگم که داستان خیلی ضعیفیه
اولین نکته ای که به نظرم میرسه اینه که این که شما نوشتید خلاصه ی یه رمانه نه داستان کوتاه
بعد این که خیلی خیلی احساس رو داخل داستان کردید
آنتوان چوخوف میگه نویسنده ای که موقع نوشتن داستان احساسی میشه و این احساس تو داستان مشهوده
مثل کارگردان تئاتری میمونه که موقع نمایش نمیتونه خودشو کنترل کنه و رو صحنه میره و به تماشا گرا میگه ببینید فلان شخصیت چقدر مهربانه و اونیکی چقدر رذله
(البته این عین جمله ی چخوف نبود)
شما تو شخصیت سازی خیلی خیلی ضعیف بودید
درواقع باید بگم هیچ شخصیتی رو خودتون نساختید
همه ی شخصیت هایی رو که آوردید با ما آشنا بو دند
مادری مهربان
پدری وفادار به عشق
دختری رنج کشیده و احساسی
و..
این طور شخصیت هارو میگن شخصیت قرار دادی که اصلا برای داستان کوتاه مناسب نیستند
اگه بخوام توضیح بدم شما میدونید که هیچ دو مادر مهربانی دقیقا مثل هم نیستند. در واقع باید گفت که مهربانی آنها از دو مهربانی آنها از دو جنس مختلفه
ولی شما دقیقا به خصوصیات مشترک همه ی مادرهای مهربان اشاره کردید.
همینطور در مورد پدر
پدرش جوان بود که دل به عشق دختری از طایفه ی دیگر بست....ء
طایفه ای که در مقابل طایفه ی آنها بود و این یعنی سنت شکنی و گناهی نابخشودنی.ء
پدر با شهامت،خودش پا پیش گذاشت و خواستار مادر شد...چه جنگ ها و بگومگوها که با خانواده اش نکرد....چه زجرها و دردها که برای رسیدن به معشوقه اش نکشید
خوب اینا حرفهایی بود که برای شناساندن شخصیت پدر گفتید. خودتون قضاوت کنید که آیا این شخصیت یه شخصیت تکراری نیست.
در ادامه با ید بگم که من از بین این همه شخصیت که تو داستان بود دلم به حال عمه ها سوخت خیلی هم سوختعمه هایی که بدونه اینکه چیزی ازشون گفته بشه یک برچسب سیاه بدی به پیشونیشون زدید
اونم کی این برچسب رو زده دختری که دلش به شدت برای مادرش تنگ شده و تعصب تن صداشو لرزان کرده
مادر مهربان ترین زن روی زمین بود،من که خوب میدانم عمه هایم از مهربانی بیش از حدٌ مادرم بود که دوستش نداشتند...ء
به به
خواهش میکنم این قد تو داستان بیطرف نباشید!!!!
داستان نویس باید برای هیچ یک از شخصیت ها نه دادستان باشه نه وکیل
باید شاهد بیطرف باشه و البته راستگو
شخصیتها خیلی زیاد تر از ضرفیت داستان کوتاه بودند
دختر ، مادر،پدر،جلیل،پدر مادر،عمه ها،مسعود
بعضی جاها قضاوت کردید
مامورهای پدرسوخته ی ساواک
خوب از کجا فهمیدید که مامورهای ساواک بد و پدر سوخته هستند.این مارو یاد پیش فرض هایی که حکومت بهمون تلقین کرده میندازه
شما بدون برچسب داستانو بگید
مامورهای ساواک،که پدر را شبانه همراه خود بردند
البته ما اینجا باز از بیگناهی پدر هیچ خبری نداریم و
اصلا نمیدونیم چرا مامورهای ساواک پدر رو گرفتن
اگه قضیه ی بیگناهی رو تعریف میکردید که نکردید اون وقت لازم نبو تهمت بی دلیل پدر سوخته رو به مامورها بدید خوننده خودش به پدر سوختگیشون پی میبرد
مهتابی خانوم اگه دوست دارید نویسنده بشید
داستانهای کوتاه چخوف همینگوی و چوبک وگلشیری رو بهتون پیشنهاد میکنم که حتما چند بار و چند بار بخونید
البته عناصر داستان از جمال میر صادقی جزء واجباته هر داستان نویسه
منتظر داستان بعدیتون هستم
مهتابي عزيزممن نقدم را براي خودت نوشتم قبلا
به همين خاطر
برايت آرزوي موفقيت بيشتري مي كنم
و منتظر داستان هاي بعدي ات هستم
موفق باشي
از همگی ممنونم که با انتقاد های سازندشون به من در بهتر شدن کمک میکنند.و از شما آرزوی عزیزم.
خوشبیان خان.... بنده هیچوقت به اسلحه متوسل نمشم...ترجیح میدم با سیانور تهدید کنم.
یکی از بهترین داستانهایی بود که توی اینجا خوندمبه نظرم همه چیز سر جای خودش بود و توصیفات زیبایی به کار برده بودید.
بهتون تبریک میگم و امیدوارم موفق باشید
اگه اين اولين نوشته ات بودبايد گفت خيلي خوب بود
چون براي كسي كه اولين باره مي نويسه
ديالوگ ها و فضاها و روايت اينقدر آسون پيش نمي ره
اما يك نقد از جنبه منفي ها
اونم اينكه خيلي حرفهاي زايدي داشت
اگه مثلا نصف قصه خوب باشه نصفش كش دادنه بي خوديه
فيلم بود يه چيزي
اما داستان براي خوندنه
و اولين حسن داستان كوتاه از نظر محتوا كوتاهي و در عين حال مفيد بودنشه
توصيفاتش زيادي بود خلاصه
خودت به داستانت چند مي دي نمره؟
آلبالوی عزیز ممنونم از نقد عالی و به جات... واقعیت اینه که خودم هم از توصیفات بیش از حد بدم میاد و دقیقا اگر در داستانی زیاد توصیف کرده باشه نخونده میرم سراغ اصل مطلب...ولی نمیدونم چرا موقع نوشتن انگار مجبور بودم که حتما توضیح بدم و احساس میکردم اگر این توصیفات نباشه یه جای کار میلنگه و فضای داستان من اونجور که باید باشه پیش نمیره.این داستان در حقیقت یک زندگینامه بود و چون برای خودم آشنا بود میخواستم کل عناصر رو توش جا بدم که همینطور که شما و دوستان دیگه گوشزد کردین داستان کوتاه نباید اینهمه سوژه داشته باشه.
فکر میکردم اگر نقد داستانم همش منفی باشه و فقط ایراد های کارم بیان بشه خیلی تو ذوقم بخوره ولی اصلا اینطور نبود و احساس میکنم با نقدی که شما و آقای محمد و نبی و خوش بیان و آرزوی عزیزم بر نوشته من داشتند خیلی چیزها رو یاد گرفتم که انشالله در نوشته بعدیم حتما بکار میبرم.
از شما آقا ماهور ممنونم بابت لطفتون و جناب امیر رضا مرسی که وقت گذاشتین و خوندید. و نقد کردید.
نمیدونم،چون هنوز اونقدر دستم پر نیست که بتونم نمره بدم ، شما به من چند میدید؟!ا


او عادت داشت روزی چند مرتبه این کار را انجام دهد...
پله های ایوان را یکی کرد و از آن دو پله ی بلند و خنک سیمانی پایین آمد، هوا عطر پاییز داشت و سوز زمستان.
نفس عمیقی کشید و موهای بلند و فرفری بهم بافته شده اش را تاب داد و بست بالای سرش.
دمپایی قهواه ایِ کهنه و رنگ و رو رفته ای را که یادگار خدابیامرز مادرش بود...با آن ضربدرِ پاره شده و چروکیده را پایش کرد،نگاهی به اتاقهای دور تا دور حیاط انداخت و باغچه ای که بوی پاییز گرفته بود ولباس بر کنده بود.
لخ لخ کنان خودش را به آشپزخانه که در حیاط قرار داشت و از پنجره کوچک بالای ظرفشویی آن میشد باغچه و پرنده های لطیفی که بر درخت توت لانه داشتند را زیر نظر گرفت، رساند...ء
دستی به صورت خواب آلودش کشید و مشغول چیدن استکان و نعلبکی های شاه عباسی...با لبه های طلایی رنگ و قاجاری شد و مرتب کردن *فرمان های نقره و قندان های کوچکی که هرکدام8-7 قند بیشتر درشان جا نمیشد ، طبق عادت یک کفپوش پر نقش و نگار در کف سینی نقره کوبشان انداخت و زغال های خشک و سیاه را با ظرافت درون آتش گردان ریخت ، گاز چند شعله ی مادرش را روشن کرد...شعله های آتش در چشم هاش مشکی و درشتش عرض اندام میکردند و دلش آشوب میشد...ء
ماتِ روشن شدن زغال ها بود و صدای تیریک، توروکِ آرامِ زغالهای در حال گر گرفتن او را تا مرز خاطره هایش میبرد...تا مرز کودکی کوچکش که بی هیچ مسئولیتی تنها برای خودش بود...بازی میکرد...میخندید...برای عروسک پارچه ایَش که مادرش درست کرده بود آواز میخواند.ء
هنوز 3 سالش نشده بود که خدا به او برادری داد...با آمدن این نوزادِ تازه تولد شمار خواهر و برادر هایش به 9 میرسید. خواهر و برادر هایی که اگر نبودند زندگی برایش معنا نداشت.ء
صدای تیریک ،توروک ذغال بود و هوای سرد پاییز... احساس سرما میکرد..تنش کرخت شده بود و کف پایش مور مور میشد.ء
آتش گردان را به دست گرفت ، دستهء بلندی داشت که مثل یک طناب فلزی به یک کاسه ی کوچک ختم میشد که تمامش را با باریکه های مرتب آهن ساخته بودند و ذغالها در آن جای میگرفتند.ء
انگشت های کشیده اش سیاه شده بود .. موهایی که بر پیشانی اش ریخته بودند را با پشت دست کنار زد ، از پله ی کوچک و سیمانی آشپزخانه پایین آمد ،دستش را به کمرش زد و تکیه اش را طبق عادت بر پای راستش داد و با یک تابِ کوچک شروع کرد به گرداندن آتش گردان.... هر دور را سریع تر از دور قبل میگرداند و هر گردش او را میان خاطرات گذشته اش غرق میکرد...
16 ساله بود که مادر رفت سوریه برای زیارت،مادر میگفت فقط آقا میتواند پسرم را به من بازگرداند،جلیل...ء
برادر مهربان من اسیر دشمن بود.
چندین ماه مفقود الاثر بود تا آینکه بعد از چند ماه خبر آوردند اسیر شده.... مادر به مرز جنون رفت....خانه داغدار این مصیبت شد.ء
مادر در گرمای 45درجه ی تابستان که هر موجودی را از پا در می آورد ،زیر آفتاب سوزانِ ظهر های داغ ، بر روی بام نان میپخت..بر روی بام ظرفهای سنگی دیزی را در تنورک گلی میگذاشت...مادر شبها میان بازوان پرمهر و گرم حیاط میخوابید و همبستر با آجر فرشهای همرازش میشد.
التماسش میکردم:
فقط یک شب...یک شب را با ما بخواب..مادر ببین..پدر بخاطر تو کولر خریده...برای تو که از گرما تمام تنت کهیر میزند.ء
زیر بار نمیرفت...فقط نگاهش را خیره میکرد به آجر فرش های کف حیاط و با انگشتان تپل و کوتاهش روسری سرمه ای رنگش را به بازی میگرفت و گویی با خودش حرف میزد:
بچم اونجا تک و تنها و غریب داره زجر میکشه،نمیدونم چی میخوره،کجا میخوابه،چیکار میکنه، الهی من بمیرم ، آخه چجوری میتونم زیر کولر بخوابم در حالی که جلیلم...پاره ی تنم توی گرما زیر مشت و لگد افتاده؟!
بعد آرام با گوشه روسری سرمه ای رنگش اشکهایش را که میهمانان ناخواسته هر ساعتش بودند ، پاک میکرد و بی هیچ حرف اضافه ای خودش را به کاری مشغول میکرد.
مادر مهربان ترین زن روی زمین بود،من که خوب میدانم عمه هایم از مهربانی بیش از حدٌ مادرم بود که دوستش نداشتند...ء
ابروهایش در هم رفت ...ء
خودش شنیده بود که عمه هایش چقدر بد مادرش را میگفتند....پدرش بزرگ خاندان بود و معتمد و امین شهرشان،پدرش پولدار بود ولی بی نهایت بخشنده،او کسی بود که مردانگی از سر و رویش میبارید،پدرش به تمام معنا اصیل زاده بود ،نیمی از زمینهای زراعتی شهر از اموال پدر بود،همه از پدرش حساب میبردند حتی مامورهای پدرسوخته ی ساواک،که پدر را شبانه همراه خود بردند...ء
دقیق یادش نبود...فقط در آن شب چهره مشوش مادرش را بخاطر می آورد که با اضطراب و ترس فرستاده بودش پی نخود سیاه....