داستان كوتاه discussion

210 views
تفسیر داستان > داستان شماره یک

Comments Showing 1-25 of 25 (25 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments : جهنم شیرین، مرگ تلخ، زندگی شور


این بار هم جواب در خواستم نیامد. درخواست ِ یک ذره ی بی خاصیت ...بودن و نبودنم چه فرقی به حالشان می کرد.نه از نزدیکانشان بودم ، نه ویژگی خاصی بهم داده بودند تا بتوانم با آن دنیا را عوض کنم. مطمئنا حتی متوجه ی غیبتم هم نمی شدند.
بالاخره نصف شب یک پادو را فرستادند دم خانه. بهتر بود برای دلجویی هم که شده، به جایش یک نامه می فرستادند؛ توی خیابان زیر پنجره ایستاده بود. برای پادو بودن زیادی پیر بود.با اینحال انگار که از چیزی ذوق زده باشد، دست هایش را مثل آونگ دو طرف بدنش تکان می داد و مدام توی آبها بالا و پایین می پرید . با آن هیکلش و با ضرب ناقصی که گرفته بود ، چلپ و چلپ زیادی راه انداخته بود. تا دید آمدم دم پنجره ، صورتش را به طرف بالا چرخاند و آستین وصله پینه شده ی کتش را به قصد محافظت از قطرات تند و تیز، جلوی صورتش گرفت.نیشش را باز کرد و گفت:بیام بالا؟
توی ساختمان، کنار در ورودی منتظر شدم. مثل موش آب کشیده ،سلانه سلانه از پله ها بالا آمد. پای راستش لنگ می زد. تمام قد توی چارچوب ایستادم تا یکموقع داخل نیاید. اما یکدفعه تا چشمش افتاد به در ورودی، مثل قحطی زده ها خودش را انداخت طرف در، برای اینکه خیس نشوم مجبور به عقب نشینی شدم . پای در سکندری خورد.همانطور که روی زمین پهن شده بود ، شلوارم راچنگ زد و ناله ای کرد: (آخ خ، چرا جا خالی دادی؟) لکه ی خیس زرد رنگی روی شلوارم نقش بست،با یک حرکت سریع، پایم را از بین ناخن هایش بیرون کشیدم. دوباره صدای ناله اش بلند شد، به طرف پنجره رفتم. از لای پرده ی ضخیم نگاهی به بیرون انداختم،زیر لبی با خودم گفتم: ؟(تاریکه چقد، به خاطر اَبرا س؟!؟) پادو گفت: (ولش بابا، به خاطر هرچی، من بد بختو بگو یخ زدم اون بیرون). نگاهش کردم،چهارزانو کف زمین نشسته بود و آب پوتین هایش را خالی می کرد. روی صندلی کنار پنجره نشستم. گفتم : (خوب؟ )
-: (خوب چی ؟)
-: (بالاخره دفتر ریاست چی گفت؟)
-: (من چه می دونم)
-: (یعنی چی چه می دونی؟ مگه نفرستادنت جواب درخواستمو اعلام کنی؟)
پاهایش را به زور چپاند توی پوتین هایش.
-: (ولش بابا ،من خودم اومدم پیشت، گفتم تنها نباشی، دفتر ریاست که چرت زیاد می گه، یه موقع هم اصلا این درخواستو که می گی یه جا انداختن یادشون رفته)
-: (یعنی اونا تو رو نفرستادن؟ واسه اونا کار نمی کنی؟)
به شستشهای کج و کوله اش که از توی سوراخهای پوتین بیرون آمده بود زل زد :
-: (یه روزی کار می کردم، بالاترین مقام، مال خودم بود . واسه خودم برو و بیایی داشتم، ولی بعد یهو اخراجم کردن نامردا)
آب دماغش را که داشت سرازیر می شد کشید بالا .صدایش می لرزید.
- : ( همون روزی بود که ارباب رجوع سر و کلش پیدا شد ؛ گفتن باید جلو ارباب رجوع خم و راست شی، گفتن پستش از تو بالاتره. منم حرصم گرفت، گفتم دلم نمی خواد، گفتم ارباب رجوع سگ کی باشه، کجا بوده که حالا یهو پیداش شده؛ اونام انداختنم بیرون)
از توی جیب کتش یک کهنه یِ قرمزِ رنگ و رو رفته در آورد و فین کرد. سیب گلویش از پشت غب غب آویزانش معلوم بود.سیب ، انگار که آن وسط گیر کرده باشد ، چند بار بالا پایین شد. دستمال را چپاند توی جیبش.
حضورش اینجا ، وسط خانه ام ، برنامه هام را به هم زده بود.با اینحال برای اینکه بی ادبی نکرده باشم ، گفتم: (چیزی میل داری؟)
یکدفعه سرش را بلند کرد و همانطور چهارزانو ، به طرفم نیم خیز شد. با لبخندی کج و کوله ردیف دندان های زردش را جلوی صورتم به نمایش گذاشت: (نه ارباب، تو بگو چی میخوای واست بیارم؟)
بوی آشغال پخته پیچید توی دماغم .با خودم گفتم یارو خودش نوکر زاده است ، بعد می گوید بهش برخورده. دیدم موقعیت خوبی است که برتری نشان بدهم. گفتم : (باشه...نوشیدنی).هیکل سنگینش را به سختی بلند کرد و در حالی که لنگ می زد به طرف آشپزخانه رفت.فکر کردم بهتر بود خودم می رفتم،حالا می خواهد همه جا را به گند بکشد.هنوز صدای شرشرسنگینی می آمد.حتما تا صبح همه جا را آب میگرفت.چشمهایم را بستم و سرم را به چوب صندلی تکیه دادم.این بار هم اشتباه کردم.فکر میکردم این پادو را فرستاده اند تا مانع کارم بشوند، خیال کردم برایشان اهمیت دارم. آنها با این همه قدرت، من را هیچ هم حساب کنند خیلی است.صدای پادو را شنیدم که می گفت: ( بیا، زودی بخورش).چشم هایم را باز کردم و به پنجره خیره شدم. بعد از چند ثانیه، با اکراه صاف توی صندلی نشستم. لیوان شیشه ای را دستم داد. به رنگ زرد شربت خیره شدم .زیر لبی گفتم: (پس دفتر ریاست واقعا من رو فراموش کرده..، حدس می زدم)
پادو گفت: (آره، لابد..ولش ارباب، بخور بره بالا.)
تا حالا اینقدر تشنه ام نشده بود، میل شدیدی به شربت پیدا کردم.همه اش را یکجا سر کشیدم. هنوز از گلویم پایین نرفته بود که طعم تلخ و گز شربت تا ته وجودم را سورزاند.گفتم: (این دیگه چه کوفتی بود؟


message 2: by mohammad (last edited Feb 19, 2012 07:17AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments (چه می دونم، از همونا دیگه)
_:(همونا کدومه؟)
_: (همون قرص رنگ و وارنگا جلو آیینه دیگه ، ولی تو آب-شکر حلش کردم راحت از گلوت بره پایین)
به کلی یادم رفته بود. دهانم جمع شد. به زور گفتم :( چه تلخه ..چرا مزه ی زهر ماریش تمومی نداره؟) پادو آمد کنارم ایستاد و دستش را کشید روی سرم.
_: (عیب نداره،آب دهنتو قورت بده .زود تموم میشه.)
فکر نکرده بودم که ممکن است اینقدر سخت باشد.
یکدفعه روی زمین زانو زدم. نزدیک بود جانم بالا بیاید.پادو پرید و جلوی دهنم را گرفت.
:( قورتش بده،الان تموم میشه.) پرتش کردم کنار.تلخی بدجور زد زیر دلم. چشم هایم را بستم و دلم را گرفتم. استفراغ رنگی ، کف زمین پخش شد.
پادو همانجا نشست. همینطور زل زده بود به استفراغ . چشم از آنها بر نمیداشت.زیر لبی گفت: (نمک به حروم،این همه زحمت کشیدم. چرا پسش دادی ؟... عرضه ی این یه کارم نداری؟...)
باقیمانده ی دهنم را تف کردم روی زمین.
گفتم: (تلخ بود،عین جهنم بود، نتونستم،دیدی که؟)
_: (اِ ؟ خوبه خودم تا خرخره شیرینش کردم، بگو نمیتونم ... بی عرضه..)
درد شدیدی توی شقیقه هایم پیچید. به خاطر فشار استفراغ بود. دستم را به صندلی کنار پنجره تکیه دادم و بلند شدم.به طرف دستشویی رفتم. پادو هنوز داشت فحش میداد. وان را پر کردم و توی آب ِ گرم فرورفتم.چشم هایم را بستم و سعی کردم به دردی که توی مغزم پیچیده بود فکر نکنم...استفراغ بدجور حالم را به هم ریخته بود. تقصیر پادو بود،احمق این همه قرص را حل کرده بود توی آب- شکر.. تا به خیالش شیرین شود.. اگر نیامده بود خودم یکی یکی قرص ها را می انداختم بالا، بدون جان کندن کار تمام میشد. مزاحم..اگر این پادو نبود...من الان اینجا نبودم..من..الان .. اینجا.
حس کردم مغزم توی آب ورم کرده،انگار که چیزی می خواست از آن بیرون بزند. چند قطره از چشمم سرازیر شد به طرف دهانم.شور بود. مزه ی تلخی رفته بود.دلم گرم شد.بلند شدم ،حوله را پیچیدم دور خودم و آمدم بیرون. پادو، ساکت ، روی زمین ، چمباتمه زده بود و با خطوط نا مفهومی استفراغ مانده را کف زمین پخش می کرد.من را که دید، چند تا از انگشت هایش را توی دهانش گذاشت.صورتش جمع شد. گفت:( من می خواستم شیرینش کنم) گوشه های دهانش پایین افتاده بود.نگاهش را به طرف دستها ش برگرداند.قطرات رنگی و لزج ازشان چکه می کرد.سرش را بالا آورد و به پنجره خیره شد. گفت: ( گولم زدن.)هیکلش را بلند کرد و به طرف در رفت.انگار که با خودش حرف می زد: (دفعه ی دیگه حلش نمی کنم، حالا می بینین... منو اخراج می کنین؟ نشونتون می دم..می فهمین که به خاطر این عوضیای ضعیف...این بدبختا ، کیو از دست دادین... حیف اون همه خدمت، چطوری منو جلو اینا خار و خفیف کردین!؟چطوری منو روندین از خودتون!؟،..ولی کور خوندین، این نشد ، یکی دیگه....اونوقت آخر سر که شد می بینین این بی عرضه ها حرف کیو بیشتر گوش دادن، حرف منو یا حرف شما رو...اونوقت پشیمون میشین... حالا می بینین، این نشد یکی دیگه...)صدایش توی پله ها پایین رفت.
روی صندلی کنار پنجره ول شدم. از لای پرده ی ضخیم ، خط نور کمرنگی روی دستم افتاد.دستم را گذاشتم روی سینه ام.باران آرام شده بود.
تاریخ ارسال داستان برای من
یکشنبه 30.11.1390


message 3: by [deleted user] (new)

متن این داستان برای من کمی‌ نامفهوم بود شاید به این دلایل:

- راوی چطوری میدونست این آدم نامرتب که نصفه شب در خونه پیداش شده بود همون پادو هست که منتظرش بود، بدون اینکه ازش سوال کنه یا مطمئن بشه راهش داد بالا!

- پادو که هم کثیف بود، هم به قول خودش نوکر صفت، هم گفت اخراجش کردند پس نباید نظر راوی را جلب میکرد تا ازش سال بپرسه

- چرا راوی به چنین آدمی‌ اصلا اجازه داد بره براش شربت درست بکنه؟؟

- پس پادو می‌خواست راوی را بکشد؟ انگار راوی خیلی‌ هم تعجب نکرد چون خودش هم تصمیم داشت همون قرصی رنگ و وارنگ را بخوره فقط دونه دونه، ولی‌ چرا؟؟

- راوی رفت توی دستشویی وان آب را پر آب کرد، مگر توی دستشویی وان هم داریم؟؟

- در آخر اون خط نور کمرنگ که از پنجرهٔ روی دستش افتاد چه نوری بود؟ نور آفتاب؟ چون قبلش گفت چقدر تاریکه به خاطر ابرهاست!

البته نظر من کاملا مربوط به ‌یک خواننده ساده با سواد کم علمی‌ در مورد نقد ‌یک داستان می‌باشد.


message 4: by Art Miss (last edited Feb 20, 2012 05:25AM) (new)

Art Miss (Artmiss) این داستان را چند بار در مقاطع مختلف زمانی خواندم۰ بار اول که خواندم نتوانستم با آن ارتباط منسجمی پیدا کنم۰ راستا و روال بازگویی بنا به دلایل مختلف بارها دچار سکته می شود۰ مثل تکه پاره هایی از یک چیستان (همراه با پاسخ مستتر در آن) که بواسطه کاستی های بسیار در ساختار روایی, از هم دریده و تکه پاره شده باشد۰ (برایم بیشتر شبیه فیلمی ست که بسیاری از گفتارها و صحنه های آن سانسور شده باشد۰)پس در خوانش بعدی می بایستی در ذهن خود برای تکه‌های تکمیل ناشده و جا افتاده, جایگزینی پیدا می‌کردم تا بتوانم به این از هم گسیختگی در ذهن خود انسجام بخشم۰
تلاش هایم در همذات پنداری با راوی به نتایج مطلوبی نمی رسد۰ گرچه احساس او را در مجموع آنچه می‌خواهد بگوید درک می کنم اما نمی‌توانم به انگیزه‌های اصلی او پی ببرم۰ شخصیتی معترض که به بی‌تفاوتی رسیده است۰ آنقدر که از برای نبودن در چنین سپهر و نظامی که آنرا بازگو می نماید, جام شوکران تلخ را مهیا کرده که پادو یا پیام آور همان نظام برایش آنرا به شیرینی جهنمی می آلاید و این شیرینی دلش را آنقدر بهم میزند تا که به شور زندگی باز گردد۰
این همه در انتها برایم مثل از خواب پریدن راوی جلو می کند۰۰۰
در کل باید بگویم این روایت به شکلی که در بالا آمده روایتی نامتعارف میدانم که بنا به کاستی و ناپختگی در ساختار و بیان گمراه کننده (البته فکر نمی کنم نویسنده به عمد چنین کرده باشد۰) در توصیفات نمادین نمی‌توان به راحتی و بعنوان یک داستان واقعگرایانه به آن نزدیک شد۰ برای من یک روایت خواب گونه ست۰ اگر بازتر گفته باشم مانند نوعی فلج ذهنی در راوی ست۰ ما به فارسی آنرا بختک می گوییم۰ بَختَک در افسانه‌ها و باور عامیانه ایرانی نام موجودی تخیلی است که شبها قصد خفه کردن افراد در خواب را دارد. گرچه به روایتی نامریی ست اما روایات ایرانی به آن تجسم بخشیده‌اند۰ موجودی میمون - آدم یکی از این تجسمات است که در تاریکی زندگی میکند و بر روی سینه شخصی که در خواب است میپرد۰ این موجود تا ادبیات و هنرهای تجسمی ژرمن نیز نفوذ داشته و دارد(شاید هم به این دلیل که اصل و ریشه آن در روایات رومی به اسکندر مقدونی می رسد)۰ بختک به مانند کابوس نیست, گرچه میتواند در یک کابوس همعارض گردد۰ از نظر علمی در طی خواب در مرحلهٔ حرکات سریع چشم (آر. ای. ام)، یعنی مرحله‌ای که فرد خواب (رویا) می‌بیند، مغز انتقال پیام‌های عصبی به سوی عضلات اسکلتی (به استثنای عضله دیافراگم و عضلات چشم) را متوقف می‌سازد، تا انسان رویاهای خود را برون ریزی نکند (یعنی مثلا وقتی در خواب می‌بیند می‌دود، از رختخواب بلند نشود و شروع به دویدن نکند).
به نظرم می‌آید که در این روایت بختک (شخصیت پادو که بخوبی پخته و عرضه نشده) در زندگی راوی که مانند یک کابوس به نظر می‌آید, ظاهر می شود۰ بویژه توصیفاتی که از او هنگامی که زیر پنجره ایستاده است می‌شود (دست هایش را مثل آونگ دو طرف بدنش تکان می‌داد و مدام ۰۰۰ بالا و پایین می پرید) این انتظار را در من برانگیخت که زمانی که با راوی در چهارچوب در برخورد می‌کند و راوی نمی‌خواهد او را به خویش راه دهد, به او بپرد و نه به سمت درب۰ (جمله راوی: ـ اما یکدفعه تا چشمش افتاد به در ورودی، مثل قحطی زده ها خودش را انداخت طرف در ـ بجای واژه ٬٬در٬٬ از ٬٬من٬٬ استفاده کردم)۰ همچنین در مقاطع دیگر به بروزات زیادی از بختک بودن شخصیت پادو برخوردم و فکر می‌کنم این کلیدی بود برای یافتن بعضی پرسش هایم در ادامه روایت و نوشتن این مختصر۰
در مجموع کاری ست ناپخته و سخت در بیان یک ایده ی بواقع جذاب و خوب۰ کاری که می‌توانست در ژانر روایاتی بعنوان مثال با‌شخصیت پردازی های کافکایی گونه قرار گیرد۰


message 5: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments وقتی ما داستان رو شروع میکنیم هنوز دو پاراگراف رو نخوندیم متوجه میشیم که این یه داستان رءال نیست. و میفهمیم که داریم یه خوابگونه رو میخونیم. پس باید خواننده تکلیف خودش رو بدونه که توی این داستان دنبال منطق نباشه. و به جاش باید حواسش رو جمع کنه که منظور نویسنده رو درک کنه .
وقتی محاکمه کافکارو میخونیم متوجه خیلی اتفاقها و واکنش ها میشیم که اولین چیزی رو که زیر سوال میبره منطق و عقله. اما بدون شک کافکا هم همین رو میخواد . خواننده از خودش همش میپرسه که چرا راوی محاکمه اصلا اظهار نمیکنه آخه جرم من چیه. و این سوالیه که خواننده تا آخر کتاب منتظره که پرسیده بشه اما راوی به جاش دنبال مراحل اداری و دادگاه و وکیله که بتونه تو دادگاه پیروز بشه. کافکا هم همین رو میخواد . اینکه خواننده متوجه بشه توی زندگی ما هم همینطوره بدون اینکه یک بار از خودمون بپرسیم که هدفمون چیه و فقط میخوایم پیروزبشیم تو زندگی. خوب نمیخوام در باره کافکا بحث بزنم بهتره برم سر داستان.
پس وقتی ما داستان سو رءال میخونیم باید کشف کنیم که هر شخصیت و هر اتفاق نماد چه چیزی تو زندگی واقعی ماست.
در مورد راوی : از دستگاه ریاست قطع ارتباط کرده. ولی امیدواره که دستگاه ریاست با پیغامی اون رو برگردونه. شخصیتیه تنها . مرتب چون حواسش هست پادو خونه رو به گند نکشه تمیز چون سریع میره دوش میگیره .بارها به دستگاه ریاست درخواست داده. از جمله اول داستان میشه فهمید. احساس حقارت میکنه در برابر دستگاه ریاست. اونقدر دوست داره که درخواستش رو جواب بدن که وقتی نیمه شب یه آدم کریه و ژنده پوش و کثیف و بی ادب میاد در خونش فکر میکنه که پادو دستگاه ریاسته وخدش رو دلخوش میکنه.
ویژگی هاش رو از دستگاه ریاست گرفته و شاکیه که چرا ویژگی خاصی بهش ندادن.
پادو رو راه میده بیاد بالا ولی دوست داره پیامش رو بده و بره اما پادو تقریبا به زور و شاید با کلک وارد میشه. و راوی شاکیه که برنامه هاش به خاطر حضور پادو به هم ریخته . خواننده میفهمه که برنامه راوی خودکشی با قرصهای رنگارنگه. با پیشروی تو داستان راوی میگه فکر میکردم این پادو رو فرستادن که مانع کارم شوند. اینجا خواننده دستش میاد که دستگاه ریاست از قصد راوی در مورد خودکشی خبر داره و همینطور اینکه راوی امیدواره که اونا مانع کارش بشن. اما افسوس میخوره که اینطور نیست. و باز از قدرت اونا میگه. آنها با این همه قدرت مرا هیچ حساب کنند خیلی است.
پادو: شخصی پیر که فقط به تعبیر راوی پادوه ولی خودش میگه که نه. شخصیتی منفور کهنه پوش کثیف بو گندو و دوبار تاکید میشه که میلنگه. پای راستش. از دستگاه ریاست دل خوشی نداره. و میگه که اونجا مقام بالایی داشته ولی اخراج شده . به خاطر ارباب رجوع ها و اینکه نمیخواسته به اونا احترام بذاره و جلوشون کج و راست بشه . یعنی مغروره. ولی نقش بازی میکنه که شربت رو به راوی بخورونه و تو خودکشی کمکش کنه. راوی منتظره که کسی از دستگاه ریاست بیاد و نذاره خودکشی کنه ولی کسی میا نه از طرف دستگاه ریاست و کمک میکنه که سریع تر خودکشی کنه. اما خوب به اینجا ختم نمیشه و در واقع پادو جلوی خودکشی رو میگیره. و به نظر میاد که این برنامه ریزی شدس. یعنی در واقع کسی که باید میومد و مانع این کار میشد اومد و مانع شد ولی راوی نفهمید. نظر من اینه که پادو از طرف دستگاه ریاست اومده چون و ماموریت خودش رو به نحو احسنت انجام داده. اول توصیف راوی از پادو اینطور میشنویم که دستاش مثل آونگ اینطرف و اونطرف میره و بالا و پایین مبپره و انگار ذوق کرده. دقیقا انگار نویسنده داره یه عروسک خیمه شب بازی رو توصیف میکنه میشه نتیجه گرفت که پادو علا رغم حرفهاش از طرف جایی اومده و داره و کسی با طنابهایی که به اون وصله کنترلش میکنه. راوی منتظر یه آدم شیک پوشه ولی یه آدم کریه میاد و نجاتش میده.
تحلیل من از این داستان اینه که یه وقتایی آدم منتظر نشونه ایه که متوجه بشه خدا بهش توجه میکنه همش منتظره خدا نشونه های زیادی براش میفرسته اما چون به اونا دقت نمیکنه متوجهش نمیشه.
این میتونه یه تحلیل باشه .
اما به نظر نمیاد نویسنده این همه حرف رو که پادو زده فقط برای نشون دادن نقش بازی کردن اون گفته باشه . در ضمن ما متوجه میشیم که رفتار پادو وقتی موفق نشد عوض میشه. و حرفایی رو میزنه که ما تا حدودی به این نتیجه میرسیم که دروغی تو کارش نبوده.
.انگار که با خودش حرف می زد: (دفعه ی دیگه حلش نمی کنم، حالا می بینین... منو اخراج می کنین؟ نشونتون می دم..می فهمین که به خاطر این عوضیای ضعیف...این بدبختا ، کیو از دست دادین... حیف اون همه خدمت، چطوری منو جلو اینا خار و خفیف کردین!؟چطوری منو روندین از خودتون!؟،..ولی کور خوندین، این نشد ، یکی دیگه....اونوقت آخر سر که شد می بینین این بی عرضه ها حرف کی.....
اینجا پادو خطابس با راوی نیست و مشخصه که با دستگاه ریاست حرف میزنه و راوی و امثالش رو عوضی ضعیف و بی عرضه خطاب میکنه . ما اینجاست که متوجه میشیم راوی جزء ارباب رجوعهاست.
واز یه جا دیگه میفهمیم پادو قدرت ماورایی داره. اینکه وقتی راوی زیر لب میگه به خاطر ابراس که اینقد تاریکه پادو متوجه میشه .
شیرینی که تو داستان داشتیم مربط به شکر داخل شربت بود و تو اسم داستان جهنم شیرین گفته شده.
و مرگ تلخ همون قرصها هستند. و زندگی شور اشکهای راوی . تحلیل داستان سورءال پوست آدم رو میکنه.


message 6: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments من میگم این یه سورءاله و براش دلیل دارم.
وقتی ما یه داستان عجیب میخونیم که همه شخصیتهاش در برابر عجیبها تعجب نمیکنن. باید قبول کنیم که سورءال میخونیم . حالا یا سورءال موفق یا نا موفق و باید داستان رو سورءالی نگاه کنیم . و دلایل رو سورءالی ببینیم و علت و معلولهای رءالی رو موقتا پرت کنیم یه گوشه ای کاریش نداریم فعلا.
منم داداش کایوکه با دستمال قدرت


message 7: by [deleted user] (last edited Feb 22, 2012 01:51PM) (new)

اول اینکه بگم چقدر خوشحالم که خیلی از بچه ها با یه ذوق و شوق باور نکردنی اومدن و با کامنت هاشون این فصل تازه ی گودریدز رو حسابی رونق دادن

حالا بریم سراغ داستان
به نظر من این داستان کاملا سورئاله و پر از نماد، و کلیدهایی که برای حل معمای داستان در اختیار خواننده قرار گرفته
به عنوان مثال ، اسم داستان ، که همونطور که خیلی از بچه ها اشاره کردن و محمد خیلی خوب برداشتش رو گفت، نشون از این می ده که اشاره به زندگی و مرگ شده،بعد که در داستان جلو می ریم، می فهمیم که راوی قصد خودکشی داشته ، که با عنوان جهنم ، جور در می یاد.همه می دونن که جهنم شیرین نیست، پس این صفت ، چرا در عنوان برای جهنم استفاده شده.
از اونجایی که داستان سورئاله ، پس این نکته می تونه یکی از کلیدها باشه.
قورت دادن قرص اونم یکی یکی، هیج باعث نمی شه که مزه اش رو در دهن حس کنیم.ولی در صورتیکه همین قرص در آب حل بشه ، تازه متوجه ی طعم تلخش می شیم.
همونطور که راوی اشاره کرده ، در صورتی که پادو پیداش نمی شد، خودش به تنهایی و به راحتی ، موفق به خودکشی می شد.اما پادو ، با حماقتش و بر خلاف آنچه گه می خواست
، باعث شد راوی متوجه ی طعم تلخ اون قرصها بشه و بالا بیاره.در واقع می شه گفت که راوی طعم واقعی ِ خودکشی و مرگ رو برای فقط یه لحظه می چشه ، ولی نمی تونه تحملش کنه،طعمی که پادو ، سعی داشت به دروغ شیرین جلوه اش بده

بعد راوی با چشیدن طعم شور اشکش (زندگی
)و محو شدن طعم تلخی(مرگ)، به صرافت می افته و از کرده اش پشیمون میشه.
چرا راوی به پنجره نگاه می کنه و می گه گولم زدن؟
همونطور که از ابتدای داستان دیدیم، پنجره ، حضور داشته.
چه از اون لحظه که راوی از پنجره پادو رو میبینه و بهش اجازه ی ورود میده، چه اون موقع که راوی از پنجره به بیرون نگاه می کنه و تاریکی رو میبینه، چه اون وقتی که قبل از نوشیدن شربت به پنجره خیره میشه ، چه لحظه ای که پادو به پنجره نگاه می کنه و میگه گولم زدن، چه در آخر داستان که راوی از طریق پنجره ، روشنایی رو می بینه.
همه ی اینها نشون دهنده ی نماد بودن پنجره است و ب نظر من یک نماد برتر که میشه گفت ناظر بر همه چیزه

چرا گفته شده که پادو پای راستش می لنگه، پیر و در عین حال ظاهرا با انرژیه، ذوق زیادی یرای عبور از در خانه ی ارباب رجوع داره، کثیف و رقت انگیزه ، و بی خانمان جلوه می کنه؟کسی که به خاطر ارباب رجوع از دفتر ریاست رونده شده و حالا اومده تا به ظاهر، همدم یه ارباب رجوعی که فکر می کنه فراموش شده، باشه ولی در باطن می خواد هرچه سریعتر اونو به طرف خودکشی و گناه و جهنم سوق بده و به این صورت ، انتقامش رو از ارباب رجوع و دفتر ریاست بگیره؟
و چرا در آخر اون حرف ها رو می زنه؟ (آخرش معلوم میشه به حرف من بیشتر گوش می دن یا شما) (این نشد یکی دیگه)؟

به وجود آمدن این قبیل سوال ها و پیدا کردن جوابشون ، به حل این داستان سورئال کمک می کنه


به قول محمد ، تحلیل داستان سورئال پوست آدم رو می کنه
و به نظر من ، خوندنش بیشتر، چون باید با دقت بی نظیری خوانده بشه

برخلاف محسن، من فکر می کنم علت اینکه از بهشت نامی برده نشده، اینه که بهشت برای این آدم هنوز خیلی زوده

توصیف پادویی که زیر پنجره ایستاده(آونگ و ...) به نظر من نشون دهنده ی سرماست و مهمتر از اون، بی تابی برای رفتن به بالا و داخل خونه

خیلی نوشتم، با اینحال دوست دارم بازم بیشتر بنویسم
خیلی جالبه که بتونیم برداشت های مختلف از یک داستان رو بخونیم


message 8: by mohammad (last edited Feb 23, 2012 04:23AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments ببینید من میگم عقل و منطقهای رءال تو سو رءال جا نداره.
تو سورءال چرا و چگونه داریم خوبشم داریم و اما چرا وچگونه برتر . نه اینکه چرا مرده رو دفن میکنیم چون بو میگیره و یا اگه قاتل طرف هستیم لو میریم . این یه چرا و چون رءاله .
اما تو سورءال اینطور نیست . شخصیت اول بوف کور برای این دلیلهای رءال بود که جسد زن اثیری رو دفن کرد. خوب مشخصه که نه و دلایل دیگه ای داشت دلایلی که اصلا با دو دوتا چهارتا جور نمیشه. دلایل برتر . دلایلی که منظور نویسندس. دلایل سورءال و چون سورءال نمادینه اون دلایل با دلایلی تو زندگی واقعی مطابقه که واقعا خواننده رو به فکر فرو میبره.
محسن جان من اگه بخوام برم شمال و ماشینم خراب بشه به کرج نرسیدم به همدان رسیدم.:-) همه که از تهران نمیرن شمال.
اینجا یه مشکلی پیش اومده که بعدا توضیح میدم . یک هفته که تموم شد.
خوب من هم میخوام بدونم چه دلیلی دارید که این سورءال نیست . نمیخوام کلی سورءال رو تعریف کنید واقعا میخوام یاد بگیرم. بلکه با مثال بگید مثلا فلان چیز این داستان مغایرت داره با یه داستان سورءال . من فرقی بین این داستان و داستان های کافکا رو فقط تو جهانبینی پشت نوشته میبینم. و تا شیر فهمم نکنید میگم سورءاله اونم موفق.


message 9: by Art Miss (last edited Feb 23, 2012 04:09AM) (new)

Art Miss (Artmiss) هنوز هم بر این باورم که این داستان را نمی‌توان یک روایت فراواقگعرایانه صرف یا به تعبیری پایبند به اصول آموزه سوررئالیسم دانست۰ هرچند که نویسنده تلاش خود را برای وارد شدن به این گستره نشان می‌دهد اما به دلایلی چند از عناصر بنیادین این آموزه دور می‌ماند و در نتیجه روایتی خوابگونه باقی می‌ماند بدون آنکه مخاطب توانسته باشد به تفسیر روشنی از هدف نویسنده برسد ۰ برای روشن شدن بیشتر سخنم نگاهی کوتاه به مکتب سوررئالیسم انداختم و پاگیری آن بویژه در دهه های آغازین قرن بیستم۰

فراواقعگرایی ( سوررئالیسم) جنبشی پیشرو در هنر و ادبیات است که پس از جنگ اول جهانی در پاریس پای گرفته و اصول و قواعد آن همه به تعبیر خواب زیگموند فروید و ضمیر ناخودآگاه باز می گردد۰ آنچه که هواداران این مکتب مهمترین منبع هنر نامیده اند همانا ضمیرناخودآگاه است۰ تجزیه و تحلیل روان تحت تعاریف فرویدی نویسندگان این مکتب را برآن داشت تا حقیقت را در رؤیا جستجو نمایند۰ خواب و خیال و مستی و حتی تب زدگی و یا مسمومیت و تمامی عواملی از این دست که موجب ایجاد وهم و ابهام در ذهنیت آگاه و بروزات ناخودآگاه می‌گردد گستره ژرف نگری های هنرمندانه ای شد که هنرمند هدفمند درآن تلاش می‌کند با شکستن واقعیت عقلانی به ترکیب (سنتز) تناقضات و تضادهای مرسوم (همچون مرگ و زندگی, تاریکی و روشنایی, شر و نیک, بهشت و جهنم, خدا و شیطان و و و) دست یافته و از این طریق فراواقعیتی را بیآفریند که آدمی را از فشارها و محدودیت‌های درونی و بیرونی خویش برهاند۰

نویسندگان و بویژه شاعران این جنبش از دلیل (عقل), منطق و نحو به تناوب و در درجات متفاوت چشم‌پوشی می کنند۰ این هنرمندان بر قراردادهای مرسوم زیباشناختی و اخلاقی خط کشیده و از هرگونه بازگویی عینی واقعیت گریخته و تمایل زیادی به دیدگاه‌های بنیادین ذهنی از خود نشان می دهند۰

آثار مربوط به دوران پیش از این جنبش امتیازهای بسیار در اختیار فراواقعگرایان قرار داده اند۰ عناصر سبک باروک (بعنوان مثال آنجلوس سیلسیوس) همانقدر مورد توجه هنرمندان این مکتب قرار گرفته‌ که عناصر رومانتیک آلمانی (بعنوان مثال نوآلیس) یا بازتاب فرهنگ شرق در ادبیات این مکتب (همچون اشعار فردوسی)۰

حتی در مورد کافکا نیز این بحث وجود دارد که گرچه می‌توان بعضی آثار او را در قالب روایتی فراواقعگرایانه مطرح نمود اما این دلیل برآن نیست که کافکا از اصول و قوانین سوررئالیسم که مدتی بعد از نوشته‌های نخستین او شکل منسجمی بخود می‌گیرد استفاده نموده باشد۰ در‌واقع داستان ناتمام محاکمه کافکا (۱۹۱۵ م) را به صرف تشابهات عینی نمی‌توان یک اثر سوررئالیستی ناب دانست۰ شاید اگر تأثیر فرهنگ یهودیت را که به ظاهر اثری از آن در روایت مشاهده نمی شود را پس زمینه اصلی این اثر قرار دهیم بیشتر بتوان آنرا یک روایت نمادین در گستر ذهنیت منطقی دانست۰ کافکا به تجزیه و تحلیل ناخودآگاه نمی پردازد۰ بلکه با تاثراتی بسیار از روایتگویی فلوبر تا نحوه های روایی برگرفته از نیچه بویژه چنین گفت زرتشت به چنین سبک و سیاقی از روایتگویی می‌رسد که هنوز با سوررئالیسم مورد بحث بالا و نخستین مانیفست های آن که از ۱۹۲۲ به بعد پا گرفته, فاصله ها دارد۰


message 10: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments اطلاعات فوق العاده خوبی بود اما متوجه نشدم چرا داستان جزء سورءاها قرار نمیگیره و اینکه چی کم داره یا چی زیاد داره لطفا در مورد داستان حرف بزنید


message 11: by [deleted user] (last edited Feb 23, 2012 05:05AM) (new)

آرتمیس عزیز
ممنون از اینکه بحث رو به جلو می بری
همه با هم ، و هرچه بیشتر یاد می گیریم

توی کامنتت این جملات نظرم رو جلب کرد:
هنرمند هدفمند درآن تلاش می‌کند با شکستن واقعیت عقلانی به ترکیب (سنتز) تناقضات و تضادهای مرسوم (همچون مرگ و زندگی, تاریکی و روشنایی, شر و نیک, بهشت و جهنم, خدا و شیطان و و و) دست یافته و از این طریق فراواقعیتی را بیآفریند که آدمی را از فشارها و محدودیت‌های درونی و بیرونی خویش برهاند

آیا این داستان، چیزی غیر از این جملات رو می خواد بگه که تو به عنوان سورئال قبولش نداری؟
حرف این داستان دقیقا همینه،بیان تناقضاتی مثل جبر و اختیار، کفر و ایمان ، خدا و شیطان، ولی به صورت فرا واقعیت، به طوریکه امکان نداره توی زندگی روز مره با همچین موقعیت مشابهی مواجه بشی

در مورد کافکا ، اگر نمی خوای قبول کنی که به سبک سورئال می نوشته، چه بهتر، من اسمش رو میذارم سبک کافکایی

اگر قرار بود همه ،قوانین و قواعد قدیم رو عینا رعایت کنند، امروز این همه اسم توی ادبیات و شعر نداشتیم
من می گم نویسنده حق داره و می تونه یه سبک جدید خلق کنه،چرا که نه

و لطفا مطلبی رو که خودت گذاشتی بخون، داستان رو هم دوباره بخون و بگو به نظرت و با توجه به تعریف کتابی سورئال، چرا این داستان رو سورئال نمی بینی
البته من منکر اشکالات فنی که وجود داره نمی شم ولی در سورئال بودنش هم شک ندارم


message 12: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) از تمامی آنچه که در کامنت ها آمده وقتی به واژه سورریالیسم یا فراواقعگرایی برمیخورم که همه از آن استفاده می کنند مجبورم برای تحلیل این داستان از تعاریف و اصول و قواعدی که برای این مکتب رفته نیز پیروی نمایم۰ اینکه کسی بخواهد سبک جدیدی بیافریند بحث مورد نظر من در اینجا نیست۰
همانطور که در بالا هم اشاره کردم این روایت روایتی نامتعارف است۰ این بدان مفهوم است که نه در گستر واقع‌گرایی و نه در حیطه فراواقعگرایی در هیچ یک بدرستی نمی گنجد۰ جایگاه آن مشخص نیست و از نظر من این نا متعارف بودن دلایلی زیادی دارد۰ یکی کمبود و یا نبود فضاسازی مناسب در آغاز و در روند داستان است۰ گرچه بنا به تداعی هایی که برایم پیش آمد از همان جایی که راوی از پنجره بیرون را می نگرد و حرکات پادو را آن پایین میبیند در ذهنم فضایی فراواقعی بازسازی می نمایم۰ اما تصاویر و فضایی که در ذهنیت من بعنوان مخاطبی آشنا با فضاهای فراواقعی پدید می آید نبایستی این شبهه را پیش آورد که این فضا مخاطب ناآشنا را نیز به فراواقعیتی که مورد نظر نویسنده بوده بکشاند۰ همانگونه که بعضی آنرا چنین نمی بینند و بسیار واقعی‌تر با آن برخورد می‌کنند و این کاستی در ساختار و تداوم روایت می‌تواند تا آخرین صحنه مخاطب را گمراه نموده و از آنچه در ذهنیت نویسنده گذشته دور سازد۰ بازهم میگویم که این روایت نه روایتی از ضمیر ناخودآگاه بلکه فلج ذهنی راویست که نویسنده در آن اصول و قواعد آموزه های مکتب فراواقعگرایی را در ساختار و فضاسازی رعایت نکرده است۰ اینکه نویسنده بیاید و توضیح دهد که اینجا و آنجا بنا به این نماد و آن نشان این داستان از واقعیت فراتر می رود دلیلی بر فرا واقعگرایانه بودن این اثر نیست۰ از نظر من این روایت روایتی نامتعارف و خوابگونه ست که نمیتوان آنرا در میان آثار فراواقعگرایانه جای داد۰
درضمن پرسشی دارم و آن اینکه اگر یک روان پریش خاطرات خود را با شفافیت و رعایت اصول نوشتاری روایت نماید می‌توان روایت او را در ژانر روایات فراواقعگرایانه قرار داد یا نه؟


message 13: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments این داستان کمبود فضاسازی داره و اگه قرار بود که داستان نقد بشه
نقد و نه تحلیل من این ایراد رو میگرفتم
روی سیاه بودن داستان باید مانور داده میشد
صدای پادو باید توصیف میشد
وبهتر بود صداش میپیچید تو خونه

اما با فلج مغزی راوی موافق نیستم و یا اینکه اون ممکنه یه دوانپریش باشه موافق نیستم
راوی فقط روایت میکنه هیچ جا از اینکه اون مشگل ذهنی داره نشونه ای نمیبینیم که اگه میبینیم من ندیدم و یه مثال توی داستان بزنید که مصدق فلج مغزی بودن راویه.

نویسنده با برنامه ریزی داستان رو نوشته و لی تو جادادن نمادهایی که توذهنش بوده کمی مشکل داره
اینجا شمارو به خوندن این داستان کافکا دعوت میکنم که داستانی رءال و کافکایی و نمادینه و من شباهتهای زیادی بین اون داستان و این داستان میبینم با این تفاوت که اونجا داستان ماورایی نیست:
http://faryad.epage.ir/fa/module.cont...

در مورد پرسش. فصل اول خشم و هیاهو که سیال ذهنیست از زبان یک روانپریش که اصلا سورءال نیست رو مثال میزنم. روانپریش اینطور روایت نمیکنه که اینجا روایت شده اگه یه با یه روانپریش حرف بزنی متوجه میشی


message 14: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments ونوس جان مرسی از اطلاعات مفیدت واقعا به دردم خورد.
خوب میشه یه نتیجه ای بگیرم که مابین اثر رءال و سو رءال یه نوع اثر هست که این داستان جزء اونه .
اما داستانهای کافکا رو مثال زدی من بعید میدونم که کافکا محاکمه رو بدون برنامه نوشته باشه و خیلی از داستانهای کوتاه خودش رو . و همچنین بوف کور هدایت که اگه من این جمله رو از هدایت ندیده بودم فکر میکردم تو عالم نءشگی نوشته شده.
هدایت میگه بوف کور رو با هدف و تو عالم هشیاری نوشتم.
اما همه قبولش دارن که سورءاله اما با توضیح شما من میگم سورءال نیست و نمیشه گفت رءاله.
داستان نمادین و خوابگونه همین . صفت من برای این داستانه.


message 15: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments ممنون ونوس عزیز بابت توضیحاتت.
حالا سوال من اینه که آیا هنرمندی نمیتونه اونقدر هنرمند باشه که سورءال بنویسه. یعنی یه شخص کاملا عادی بشینه و سورآل بنویسه؟ همش با برنامه باشه و به عمد جمله ها رو پسو پیش بنویسه و وسط جمله ها بیاد پرانتز باز کنه.
من عقیدم در مورد کافکا اینه که واقعا و از ته قلب نمیخواسته اثر هاش سوزانده بشه و اونهایی که میخواست رو خودش سوزانده بود . این رو بیشتر از هر کسی برود میدونه . چرا که توجیهش در عملی نکردن وصیت کافکا اینه که کافکا وصیت نکرد بلکه یه صحبت دوستانه بود و از من همیشه وصیت شوخی ها و خنده ها این رو میخواست. وجدیت کافی باهاش نبود. کافکا هم ته قلبش دوست داشته خونده بشه. اما کمی خودش رو لوس میکرد. من نمیگم ماکس برود میگه. و اگه ماکس برود یه احمق بود طوفانی که کافکا تو ادبیات به وجود آورده بود به وجود نمیومد. کافکا زمان خودش معروف نبود و این یعنی اثرهاش اون استقبالی رو که باید داشته باشه رو نداشت و شاید این باعث اون شده بود که کافکا دلزده بشه . نه اینکه واقعا بخواد خونده نشه.
من قبلا یه داستان نوشتم به اسم بعد از ظهری در هیج اگه وقت کردید بخونید و به من بگید که میتونه سورءآل با شه یا نه؟
http://www.goodreads.com/topic/show/5...
من سعی نکردم به سبک خاصی بنویسم.
چطور میشه فهمید اثری ما ناخودآگاهه یا خود آگاه؟


message 16: by [deleted user] (new)

ونوس جان ممنون از توضیحات خوبی که دادی
در مورد کافکا من فکر می کنم هیچ نویسنده ای نیست که دوست نداشته باشه خوانده بشه ، وگرنه نویسنده نمی شد.می شد کسی که به جمع آوری دفترچه خاطرات ، علاقه داره

در مورد داستان باید بگم
این داستان با یک طرح کلی نوشته شده،اما طرحی که خودمم هم نمی دونستم چیه و به کجا و چه جوری ختم می شه
من صفحات زیادی رو سیاه کردم و چند صفحه ی آخر ، شد همین که میبینین
قبلا هم به محمد گفتم که خیلی چیزا تو سرم بودو شاید به قول تو یه کشمکش درونی بود
از اونجایی که این داستان رئال نیست( و به هیچ وجه هم نمی تونستم رئال بنویسمش) اصرار بر سورئال بودنش داشتم
اما حالا با توضیحات تو و آرتمیس و محمد، می تونم بگم که چیزی بین رئال و سورئال هست، و نمی دونم چه اسمی می شه روش گذاشت ، فقط می دونم که جور دیگه ای نمی تونستم بنویسمش

شاید اکثریت خواننده ها، نتونستند با داستان ارتباط برقرار کنن
شاید دلیلش نگارش ناپخته باشه
به هر حال آیا درسته که بخوام توضیح بدم درون مایه ی داستان رو؟
به هر حال چون در حال آموختن هر چه بیشتر هستم، توضیحاتی می دم تا نظر دوباره ی دوستان رو در باره ی داستان بدونم

دفتر ریاست نماد بارگاه الهی و پادو نماد شیطان رانده شده است.راوی هم نماد یک بنده ی معمولی

آیا کلید هایی که در عنوان یا متن بود، به اندازه ی کافی گره گشا نبود؟


message 17: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خوب این اولین داستان بود که تحلیل شد.
نویسنده داستان مریم بود
تجربه خوبی بود من که کلی چیز یاد گرفتم
از همه کسایی که تو این تحلیل شرکت کردن تشکر میکنم و بخصوص از ونوس عزیز با اطلاعات جامعی که در مورد سورآل دادند .

اما مشکلی که پیش اومده بود .
مریم جان نویسنده که نباید اثر خودش رو تحلیل کنه. و حتی نباید دربرابر تحلیل های اشتباه قد علم کنه. باید اثر خودش از خودش دفاع کنه. یا حد اقل نمیگفتی نویسنده هستی تا یه هفته تموم بشه. ومن باید این رو تو قسمت قوانین میگفتم و اشتباه از من بود ایشالا تو داستانهای بعدی این مشکل تکرار نمیشه.
البته اگه هنوز کسی تحلیلی در مورد این داستان داره بگه این کامنت به معنی تمام شدن ای تاپیک نیست. هنوز یه هفته تموم نشده . وداستان بعدی گذاشته نمیشه.
با تشکر.


message 18: by [deleted user] (new)

مریم جان خسته نباشید، گرچه من با داستان ارتباط برقرار نکردم اما تحلیل‌های وسیع دوستان منجمله خودت به دانش ادبی‌ من به قرار زیر افزود:

- تفاوت رئال و سورئال

- کافکا و افکارش (بی‌ مخاطب مینوشته و پزی هم بوده)

- شیاطین بارگاه الهی به شکل پادو دم در خانه ظهور میکنند نباید در را برایشان باز کرد

- شما به عنوان نویسنده و بقیه افراد گروه، البته به غیر از خودم که بیشتر مشاهده گر‌ بودم، با تلاشی که در پیشرفت داستان نویسی می‌کنید از نظر من قابل احترام و ستایش هستید

سایت عزیز بهنویس خسته شده و قبل از اینکه کاملا در این نمیه شب قاطی‌ کنه من بدرود میگویم برای داستان موفق شماره ۱.


message 19: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments محسن جان کافکا خیلی جاها اسامی رو مخفف به کار برده
راستی دست خودتم درد نکنه
تحلیل داستان ایده خودت بود
اولیش که خیلی خوب بود


message 20: by [deleted user] (new)

ممنون ، ممنون و ممنون از تک تکتون و از اینکه با دقت خوندین و تحلیل کردین
از ونوس، از رویا، از آرتمیس ، از محمد و از محسن ؛ به ترتیب ارسال کامنتاشون
امیدوارم در داستان های بعدی ، از افراد بیشتری تشکر کنیم

این همه توجه ، این همه اشتیاق ، واقعا خستگی رو از تن آدم بیرون می کنه
الان من یه عالمه انرژی دارم
و یه عالمه اطلا عات خوب و مفید که امیدوارم در داستان های بعدی به کار بگیرمشون

محمد من نمی دونستم که نویسنده نباید خودش ، خودش رو معرفی کنه، از این به بعد رعایت می شه
اما اگه توی تحلیل ها شرکت نمی کردم، یه جورایی تابلو می شد که خودم نوشتمش.مگه می شه یه قسمت جدید توی گودریدز باز بشه و من هیچی نگم.
البته قبول دارم، بعضی جاها هیجانی شدم و زیاد حرف زدم


محسن دلیل تاکید من بر سورئال بودن داستان، این بود که اطلاعات سورئالیم محدود به کافکا و هدایت بود و بعد از اینکه در مورد ماهیت واقعی سبک سورئال صحبت کردیم، خودم هم به این نتیجه رسیدم که داستان بین رئال و سورئال هست.


خیلی خوشحالم که این طرح خوب ، نتیجه داد.
پس با کمک هم ادامه میدیم


message 21: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments باز هم در رسیدم انگار! تلاش می کنم زودتر برسم! ‏
از نگاه من بازخوانی یک داستان ناخواسته همراه تحلیل است اما نکته ای که وجود دارد دست کم من نمی توانم بی آنکه نیم نگاهی به نقد داشته باشم، داستانی را نقد کنم برای من شده است مانند مرغ و تخم مرغ! ‏
در داستان نویسی و به ویژه نگارش داستان کوتاه، زمانی که نویسنده روند داستانش را بر پایه گفتگو میان شخصیت های داستانی می گذارد، کار بسیار دشوارتر است زیرا زمان برای آفرینش فضا و شخصیت آفرینی بسیار کمتر خواهد شد. به باور من این نوشته از این بابت ضعف بزرگی داشت. چگونه سخن گفتن (زبان گفتگو کنندگان) نمایشی باید باشد از شخصیت ها که به باور من شخصیت پردازی را ضعیف می کرد و این تاثیر نامناسب را در فضاسازی هم می بینیم
انگیزش در آفرینش مهمترین عامل است. بسیاری می پندارند که با گذار از روش های کلاسیک و کار در فضاهایی نوتر انگیزش کم رنگ می شود که من با آن از بن مخالفم. انگیزش نویسنده در این نوشته هم در سایه گنگ شخصیت ها و فضا گم شده است. ‏همین سایه سنگین خط داستانی را گم می کند، ریتم را از داستان می گیرد و خواننده را می گذارد در تعارف که آیا بخواند یا نه! ‏
یک آغاز سرد و پایانی که انگار به اجبار برای تمام کردن باشد زیبایی درون مایه را می کُشد
خواندم که دوستان بحث جالبی را درباره رئال و سورئال آغاز کرده اند. درباره اینکه این اثر رئال است یا سورئال باید بگویم که به باور من هیچ یک
برای آنکه کسی بتواند از پس سورئال بربیاید باید اول رئال نوشته باشد و خوب هم نوشته باشد. این ها دید یا هنر نویسندگی نیستند تکنیکی در پرورش داستان هستند. هدایت اگر بوف کور را نوشته است با زنده بگور آغاز کرده است


message 22: by [deleted user] (last edited Feb 26, 2012 12:58AM) (new)

من هم دارم تلاش می کنم تا بتونم بنویسم و خوب بنویسم، و کاملا قبول دارم که اشکالات زیادی داشت این داستان
مخصوصا در انتقال پیام به مخاطب،

اشکان اگر بتونی نیم نگاهی به نقد ها بندازی ، بدون اینکه روی نظر ِ شخصی خودت تاثیر بگذاره ،من فکر می کنم مشکلی نداشته باشه

واقعا دارم فکر می کنم آیا این داستان حتی یه نکته ی خوب و مثبت ِ قابل ِ گفتن هم نداشت!؟


message 23: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments نه با تو هم نظر نیستم. همین که می نویسی کار بزرگی است. خیلی ها هستند که نمی نویسند. پس بسیار از آنها جلوتری


message 24: by [deleted user] (new)

Ashkan wrote: "نه با تو هم نظر نیستم. همین که می نویسی کار بزرگی است. خیلی ها هستند که نمی نویسند. پس بسیار از آنها جلوتری"




ممنون اشکان از دلگرمیت
این روزا بهش نیاز دارم
تلاشم رو می کنم بهتر بشه، خیلی بهتر


message 25: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments من از جستجوی داستان رئال به این جا رسیدم.
همه چیز خوب بود
همه چیز به قاعده بود
اما دلیل نداشت
گرچه دو سال میگذره و دیگه نباید نظر داد اما
از ابتدا تا انتهای داستان دلیل نداشت.
خودکشی قهرمان دلیل نداشت
پادو شدن یارو دلیل نداشت
آسمان آبی دلیل نداشت
غم و آرامش دلیل نداشت
قشنگ بود

اما دلیل نداشت


back to top