داستان كوتاه discussion

17 views
نوشته هاي كوتاه > در ایستگاه شب

Comments Showing 1-13 of 13 (13 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Feb 01, 2012 02:39PM) (new)

Nader - نادر درایستگاه شب


قطارهای بسیاری در این ایستگاه نمی ایستند۰ از سویی می‌آیند و به سویی دیگر می گریزند۰
من شاهد این گذرهای همیشه تا هم اینک خود بودم که با پای برهنه در برابر تو ایستادم و بدون سلام و هیچ تعارف, گفتم:ـ
لعنتی اگه نمیخوای بمونی, نمیتونی به خونه برگردی؟
تو زیر چانه ات را خاراندی۰
ابری سیاه تر از شب هوای باران داشت۰ تو خسته و بی رمق, کیسه خوابی کهنه بر پشت زده, خیس و زمستانی, هنوز اینجا ایستاده‌ای و از وقتی قطارهای شب رفتند; در انتظار سپیده و ستاره ای بنام سحر, گویی در جستجوی کدامین نور پنهانی۰
بازهم تکرار می کنم:ـ
لعنتی اگه نمیخوای بمونی, نمیتونی به خونه برگردی؟
و تو وامانده آنجا در خویش همچنان خواب زده و حیرانی۰
به زمین می نگرم و با انگشتان برهنه ام بر روی سنگفرش سیاه قدیمی گویی شطرنج می زنم۰
تو کاغذ را در مقابل چشمانم می گشایی و می پرسی:
و این چیزایی که اینجا نوشتی یعنی چی؟
می گویم: یعنی به نور باور داری۰
بعد باهم به گرد شب می گردیم۰ من با پای برهنه و تو با کیسه خواب کهنه۰ تو به گذر فاحشه های خسته از کار سخت شبانه می نگری و من به شهوت ساده و خیس ماهی ها درون حوض های بی‌قرار۰ صدای پر هیاهوی آهنگ شیرین حیات از عمق سردابه لذت همچون پژواکی تلخ در آخرین پیچ خیابان شب گم می شود۰ من از لحظه های آبی رنگ آنقدر می‌گویم و می‌گویم تا ساعت شنی میان میدان چه کنم چهار ضرب می نوازد و یاد سحر در ردپای دو قطره اشک بر گونه ات گم می شود۰
چشمانم را می‌بندم و با پای برهنه بر سنگفرش سیاه می‌کوبم و تکرار می کنم:ـ
لعنتی اگه نمیخوای بمونی, نمیتونی به خونه برگردی؟
تو درون کیسه خواب کهنه درخوابی۰
در رؤیای سحر قطار صبح از ایستگاه شب نمی گذرد۰

نادر
فوریه ۲۰۱۲


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments نادری باید باشه و برام توضیحش بده.
"قطارهای بسیاری" رو به نظر من تبدیل کن به "قطارهای زیادی".
باید با نوشته هات بیشتر آشنا شد


message 3: by [deleted user] (last edited Feb 02, 2012 01:14AM) (new)

فکر می کنم نادر ، کلا به قطار و سفر،موندن و نرفتن،رفتن و بازم رفتن توجه خاصی داره
بله،باید با نوشته هات بیشتر آشنا شد

و اینکه .. خیلی با احساس مینویسی


message 4: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) هرچند که بر رویا بودن آن تاکید رفته اما به کابوس نزدیکتره


طیبه تیموری | 659 comments دوستش دارم
این ایستگاه و نرسیدن ها رو

ممنون نادرگرامی


message 6: by Nader - نادر (last edited Feb 03, 2012 07:14AM) (new)

Nader - نادر با سلام به همه و سپاس از اینکه این دست نویسِ میانِ راه را خواندید۰

محسن جان این نظر نیکویی ست که نویسنده وظیفه آگاه نمودن خواننده خویش را بر عهده دارد۰ اما آگاه نمودن از چه؟ در پاسخ به چنین پرسشی می بایستی تمامی گستره ادبیات جهانی را در نظر گرفت۰ یعنی از جایی که شخصی دل نوشته‌ای ساده از دفتر خاطرات خویش را در معرض انتقال به همه آن‌هایی که می‌توانند بخوانندش قرار می‌دهد تا پیچیده‌ترین متن های روایتی از حرفه‌ای ترین داستانسرایان۰
بله این درست است که مجموعه دانش خواننده اعم از تئوری و یا تجربی می‌تواند در درک موضوع انتقالی از جانب نویسنده مشکل ساز گردد۰ اما این به نشانه آن نیست که نویسنده به خواننده خویش پشت کرده و یا احیاناً به قدرت فهم او بی‌اعتنایی نموده باشد۰ مثل این است که من در مقابل یکی از تابلوهای شاگال و یا پیکاسو بایستم و به دلیل عدم آگاهی از فن و روش خاص هنرمند در خلق یک اثر تجریدی و انتزاعی به درک آن نایل نیایم و در ذهن خویش نتیجه‌گیری کنم که این نقاش هنرمندی مسئول و متعهد نبوده و به مخاطب خویش پشت کرده است و یا بعنوان مثال داستان شازده احتجاب از گلشیری را بخوانم و در میان پیچیده‌ترین روش‌های بیانی و روایتی در واقعیت جادویی که هنرمند خلق نموده چنان گیج شوم تا نهایتاً به این نتیجه‌ برسم که او به من خواننده پشت کرده است۰
محمد جان در توضیحی که خواسته‌ای باید بگویم در‌واقع این نوشته کوتاه همچون تابلویی ناتمام است از یک اقامت کوتاه در یک ایستگاه خودی و یا به تعبیری بیشتر تجسم گفتگویی درونی با خویش است۰
آرتمیس عزیز این درست است۰ این دست نویس کابوسی است از نیمه شبی سرد و واقعی در گوشه‌ای از یک ایستگاه قطار و زندگی در کنار چند بی خانمان که از سرمای خیابان‌ پرهیاهوی شب و میدان های چه کنم در شهر لذت گریخته اند تا در کیسه خواب خیس و سرد زمستان به رؤیای گرم خورشید فردا پناه برده باشند۰
مداد رنگی عزیز اینجا رنگ خاکستری نرسیدن در رنگ سیاه شب محو می شود۰
مریم جان چه احساس دردناکی است در ایستگاه ماندن با آرزوی رفتن و هرگز نرسیدن۰

از همه شما ممنونم۰


message 7: by mohammad (last edited Feb 03, 2012 07:20AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments نادر جان خوشحالم که محکم و با اعتماد به نفس بالا به نظرها جواب دادی و من مطمءن هستم که تو به خاطر همین صلابتی که داری تو راهی که پیش گرفتی موفق میشی.
اما داستانک یک تابلو نیست و نباید مقایسه بشن با هم.
شازده احتجاب رو یک بار که بخونی گیج میشی بار دوم بیشتر گیج میشی و بار سوم و چهارمه که کمکم دستت میاد که چه خبره تو دنیای داستانش.
این نشون میده که نویسنده برای قفلهایی که توی داستان گذاشته کلیدهایی هم قرار داده. این در حالیه که این داستان رو هرکسی حتی اگه اصلا گلشیری رو نشناسه میتونه کشف کنه .
همینطور خشم وهیاهو که من دو بار سعی کردم بخونمش اما هر دو بار اواسط رمان منصرف شدم.
اما بوف کور رمز و راز هایی داره که تا با هدایت آشنا نباشی نمیفهمیشون یعنی کلید قفلها تو خود داستان نیست .
نوشته میتونه مبهم باشه و این حق نویسندس که وقتی میخواد یه ذهن پریشان رو توصیف کنه نوشته های مبهم و ظاهرا نامربوط رو بنویسه ولی اگه نوشته قراره خوانده بشه باید نویسنده برای خواننده یه راهی برای کشف بزاره حالا میخواد تو نوشته این کار رو بکنه و یا از هر راه دیگه به هر حال هدف از یک نوشته طرح معما نیست. و و و
سوالی که من میخوام جوابش رو بدونم اینه که چرا لقمه رو سه دور دور گردن بچرخونیم بعد به خورد خواننده بدیم اگه قراره خواننده اون لقمه رو نوش جان کنه.
چرا؟


message 8: by Nader - نادر (last edited Feb 03, 2012 05:43PM) (new)

Nader - نادر mohammad wrote:
اما داستانک یک تابلو نیست و نباید مقایسه بشن باهم ۰۰۰
۰۰۰
همه آنچه شما می‌گویید راست است۰ قصد من هم آن نبود که گفته باشم داستان همچون تابلوست, بلکه مثالی بود در ذات هنر که ادبیات هم جزئی از آن محسوب می گردد۰ در این زمینه می‌توان بحث کرد که البته جای آن اینجا نیست. استنباط من آن است که شما و بیشتر محسن عزیز این دست نوشته میان راهی که از نظر من روایتی درونی از بازتابی روانی و همچون بازگویی یک انگاره یا تابلوی ذهنی از آنچه بر نویسنده در فضا و مکان و زمانی محدود و گاه تحت شرایط خاص بروز نموده و بدون هیچ دست کاری بعدی مطرح شده را تحت استانداردهای داستان کوتاه مورد بررسی قرار میدهید۰ گرچه این انگاره ها دارای بافتی روایتی است و ماجرا در آن خلق و آغاز و اوج و سرانجامی دارد اما نمی‌توان آنرا داستان نامید۰ بلکه فقط روایتی است از آن احساس به قالب واژه درآمده در لحظاتی که نویسنده با خود مواجه است و در برابر خود ایستاده و به گفتگویی با خود دست می‌زند۰

در این نوع خود گردی ها, وقتی همچون سگی وفادار در کنار خود راه می روم, اگر بخواهم با خود صادق باشم نمی‌توانم به فکر هیچ کس دیگری جز صاحب خود باشم۰
در آنجایی که من در برابر من همچون آیینه یی قرار می گیرد۰ در آن لحظاتی که خودت با خودت رو در رو هستی, خواننده و شاهدی وجود ندارد۰ و اگر چنین انگاره ای ذهنی, که می‌تواند همچون رویا و یا کابوسی پر از ابهام نیز باشد, بعداً برای ارایه به مخاطب مورد بررسی مجدد قرار گیرد و در آن تغییراتی داده شود یا ساده نگاری و یاتفسیر گردد دیگر همان انگاره و رخداده ای نخواهد بود که براستی بر من بعنوان نویسنده واقع شده است۰ پس به شخصه هر نوع دست کاری ساختاری در چنین نوشته هایی را خیانت به خویش در وهله اول و عدم صداقت نویسنده برابر مخاطب در مرحله بعدی می دانم۰
در بازگویی چنین انگاره هایی گاه انفاق می افتد که نویسنده خود نیز کلیدی برای گشایش معمای خویش در دست ندارد, چه رسد به اینکه بخواهد آنرا در اختیار خواننده نیز قرار دهد۰
به همین دلیل شاید هم به گونه ای معمایی ترجیح می‌دهم لقمه‌ای سه بار دور دهان چرخانده و بعد نوش جان شود تا اینکه خدای ناکرده سریع و پوست کنده ناگاه باعث تلخی دهان یا گرفتگی راه گلو گردد۰



message 9: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments پس نوشته شما شعر منثوریست قابل تامل

اگه زورمون کرده باشن براش قالب تعیین کنیم


message 10: by Nader - نادر (new)

Nader - نادر محمد عزیز
در مدت یکسال و اندی که شما حضور فعالی در اینجا نداشتی تلاش کردم با نوشتن انگاره هایی این چنینی گاه بلند و گاه کوتاه به روشن نگاه داشتن چراغ این خانه به گونه ای یاری داده باشم۰ در اکثر این نوشته ها همیشه همین بحث تکرار شده و گرچه اشکان عزیز در بسیاری موارد سعی در باز نمودن و روشن سازی این نوع نوشتار نموده اما شعر منثور هم نمی تواند شکل و یا قالبی برای این گونه نوشتار باشد۰ هرچند که گاه به چنین قالبی نزدیکی می گردد۰
گرچه بیان این نوع انگاره های ذهنی بطور حتم همه شعرگونه ست اما شخصا نمی خواهم هیچ قالبی آزادی بیانم را محدود نماید۰
نوشته زیر نیز بعنوان مثال یک انگاره ذهنی است که کمی بازتر و گویاتر و نه چنین فشرده فاصله میان دو لحظه را شکافته است۰
اما در کل اغلب متهم به سخت گویی, گًنده گویی و یا حتی هجو گویی شده ام۰
http://www.goodreads.com/topic/show/5...


message 11: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من اول بگویم که به نظر من شعر منثور یک سوتفاهم در نقد است. از آن که بگذرم من از نخستین نوشته نادر به این روش من شیفته آن شدم. این شیفتگی به دو دلیل بود. یکی جز نگارشی (جمله ها) و دیگری یک نوآوری شگفت انگیز و با ریشه. ‏
بارها در تحلیل و نقد نوشته های نادر آورده ام که نمادگرایی های این نوشته ها بسیار کلاسیک هستند اما به شکلی نو ظاهر می شوند. ‏فارغ از دیدگاه هایی که خوانده ام این نوشته ها را پدیده ای نو می دانم که هنوز نامی ندارند. ‏


message 12: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments نادریسم چطوره؟


message 13: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments نادر عزیز

من به عنوان یک فردی که هیچ چیزی در مورد نقد و نویسندگی نمی دونم . با درک سطحی خودم یک احساس غریب و تاریکی را حس کردم . شاید درست باشه بگم احساس ترک شدن را کردم
اما با این اینکه خیلی کم از نوشته ات فهمیدم ، برام لذت بخش بود


back to top