داستان كوتاه discussion

21 views
داستان كوتاه > نخستین شب آرامش

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited May 07, 2011 12:46AM) (new)

Nader - نادر شب آرام است و پرتوِ تابانِ ماهِ کاملِ پشتِ پنجره, جادویی نقره فام بر سطح اتاق می پاشد۰
صندلی را جلو می‌کشم و پشت میز می‌نشینم۰
بر روی میز برگِ سپیدِ همیشه و قلمِ تکرارِ واژه‌ در زیر تابشی خاکستری خفته اند۰
در چرخشی به حافظه‌بازمیگردم تا ادامه ی آنچه را که در پی توصیف آن بودم به یاد آورم۰
نه۰هیچ۰
به یاد نمی آورم۰ ۰۰۰چه بود؟
میدانم موضوع کلی آن به زمان بازمی گشت۰
اما کجا بود و در کدامین زمان؟
به یاد نمی آورم۰ هیچ

قلم را برمی‌دارم۰ نقطه یی بر سطح کاغذ می‌گذارم۰
از نقطه ی سیاهِ کوچک بر گسترِ سفیدِ کاغذ, در اندیشه ی یک مکان و یک زمان, تابه سطحِ سردِ دیوارِ روبرو با ساعتی گِرد, آویخته بر آن, بالا می روم۰
در خود۰ شاید هم بی خود۰
صدایی نیست جز ضرب های یکنواخت ثانیه بر ثانیه روی عقربه ی سیاه در مسیر دایره ی سفیدِ تکرار و تکرار و تکرار۰
پریشان, همچون زمانه۰ عقربه ی ثانیه شمار هم به خود زمانی برای ایستادن و آسودن نمی دهد۰
می‌اندیشم و به یاد می‌آورم که به یاد نمی‌آورم۰ اینکه کجا بودم و در کدامین زمان؟۰
پس ژرف تر می نگرم به سکوت نقره یی میان دو تپش و جادویِ میان دو لحظه۰
عقربه ی ثانیه شمار اما از دقیقه شمار و ساعت شمار سبقت می‌گیرد و آرامش بر من۰ از لحظه یی که پشت میز نشستم تا لحظه یی که گذشت هزار بار چرخیده ام و با همان شتاب که پریشانی می آفریند به سکوت و آرامش, درون دایره, به آن نقطه ی سیاه, روی کاغذ سفید, بازگشته ام
بر آغاز سطر می‌نویسم: چرا ۰۰۰
پنج ضربه در آرامش صبر می‌کنم و ادامه میدهم: ۰۰۰ تولیدکنندگان این محصول در سراسر دنیا پریشانی می فروشند؟
ثانیه ها می گذرند۰ عقربِ سیاه می‌چرخد و من به یاد نمی آورم۰ فقط چرا؟
لحظه ها نیش می زنند۰ من می‌اندیشم در سکوت خویش آرام میان لحظه‌ها به زمان, دردِ زمانه۰
اگر آن را طوری می ساختند که عقربه ی ثانیه شمار چنین سرعتی نداشت؟
اگر فقط در هر ده ثانیه یک ضرب نواخته می شد؟
آیا پریشان احوالان دنیا کم تر بودند؟
آیا دردِ کرانِ زمانمندان کم تر بود؟

نگاه از صفحه ی کاغذ برمی گیرم و بر دیوار نقره فام روبرو, به زمان می نگرم۰
به یاد نمی‌آورم کجا و در کدامین زمان بود۰
آن زمان که زمان آهسته تر یا زمانی که زمان سریع‌تر بود؟

قلم بر روی کاغذ می‌گذارم و سیاه روی سفید می‌نویسم: واقعاً در دنیای ما چه اتفاقی افتاده است؟
همه می دوند۰ پدر می دود۰ مادر می دود۰ فرزند می دود۰ این و آن, همه می‌دوند۰ قلم روی کاغذ, سیاه روی سفید, همچون عقربه ی ثانیه شمار بر گستر تاریخ۰
ماراتن ابدی در مسیرِ گِرد روی حاشیه ی میدانِ بیکرانِ زمان؟
و اگر ۰۰۰
لحظه یی سرم را بالا می‌آورم۰ نفسی تازه می‌کنم و ادامه میدهم: ۰۰۰ تولیدکنندگان این محصول سرعت آنرا کاهش می دادند۰ چه می شد؟ آیا ذهن با تمرکز در سکوت میان تپش ها به آگاهی می رسید؟ و رهایی؟
پس می نویسم: نه۰ بطورحتم و قطعاً نمی‌تواند اسارت ما در سلول‌های تکرار با سرعتی چنین شتابنده پیش رود۰ ۰۰۰

قلم را بر روی کاغذ می نهم۰ سرم را پایین می‌آورم۰ پیشانی م را روی دستم بر سطح میز تکیه میدهم۰ چشم‌هایم را می‌بندم و دیگر به یاد نمی‌آورم۰
کجا و در کدامین زمان بود؟
در ژرفترین سیاهی با لای لای یکنواخت لحظه‌ها به خواب می روم۰
۰۰۰
چشم باز می کنم۰
صدایی نیست۰
فوران نور در هیچی ست۰
پریشانی نیست۰
سکوت ناب تنهایی ست۰

به یاد می‌آورم
در انفجار ماه بود که
عقربِ سیاهِ لحظه بر سطحِ سفید به انتهای خویش رسید
و زمان روی کاغذ مُرد۰

ساعت ۰۰:۰۰

نادر
مارچ ۲۰۱۱


message 2: by آمیرزا (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments نوشته هات شبيه شعر هستن
توصيف هات قشنگن


message 3: by Sanaz (new)

Sanaz nei (sahel12) ممنون


message 4: by Ashkan (last edited May 07, 2011 01:14AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments چند وقتی می شود که کتاب جان شیفته را آغاز کرده ام. ‏توصیف های کلاسیک بسیار من را درگیر کرده است بنابراین خواندن این نوشته به دلیل داشتن چنین توصیف هایی با روند فکری من سازگاری عجیبی داشت که آن را خواندنی تر می کرد. ‏
یک تفاوت بارز وجود دارد و آن این که آن تم توصیف های کلاسیک رنگی نو به خود گرفته است و انگار خصوصی هستند و زاده نویسنده. ‏این نوآوری بسیار شایسته توجه است. ‏
دیگر تطبیق ضرب آهنگ گذر زمان با شاکله نوشتار و موضوع آن است. ‏گذر با شتابی یکنواخت و حضور دقیقه که با بازگشت پرسش همراه است و در آخر ضربه های ساعت برای اعلام نیم شب. ‏
گذاری بسیار هنرمندانه بر رخدادی بسیار بدیهی که نشان از دید هنرمندانه نویسنده دارد. ‏
دیگر نکته شایسته توجه نتیجه گیری داستان است. طرح پرسش که در تخیل نویسنده انگار آزاردهنده می نماید، ناگهانی ست هرچند خواننده خود را آماده هر پرسشی می کند آن هم به پشتوانه مقدمه کوتاه و برنده این نوشته. ‏
و از همانجاست که نتیجه گیری آمیخته با برهان نویسنده تا انتها ادامه می یابد یک درآمیختگی خوشایند از متن و نتیجه گیری که بیشتر در ادبیات کلاسیک شاهد آن هستیم اما با زیرکی نویسنده توانسته است آن را به خدمت هنر نو درآورد. ‏
خواندن این نوشته بسیار برایم لذت بخش بود و سپاس! ‏


message 5: by NaWa (new)

NaWa  | 1 comments عالی بود ، همچين استعدادی جاي تحسین داره :)


Nader - نادر دوستان
سپاس از توجه و خوانش شما همگی۰

برقرار باشید


back to top