داستان كوتاه discussion

171 views
گفتگو و بحث > لطیفه ها و لبخند ها

Comments Showing 1-41 of 41 (41 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments چه کار خلاقانه ای:)



message 2: by Maria (last edited Oct 28, 2008 01:30PM) (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments مرد جوان: ببخشید، آقا می‌شه بگین ساعت چنده؟!
پیرمرد: معلومه که نه!
- چرا آقا... مگه چی ازتون کم می‌شه اگه به من ساعت رو بگین؟؟
- یه چیزایی کم می‌شه... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم می‌شه!
- ولی آقا آخه می‌شه به من بگین چه جوری؟؟
- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلماً تو از من تشکر می‌کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟
- خوب... آره امکان داره .
- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی .
- خوب...آره این هم امکان داره.
- یه روزی شاید بیای خونه‌ی من و بگی داشتم از این دور ورا رد می‌شدم، گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم... و بعد این تعارف و ادبی که من به‌جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که می‌گی به‌به چه چایی خوش‌طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده.
- آره ممکنه.
- بعدش من به تو می‌گم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد!
لبخندی بر لب مرد جوان نشست !!!
- در این‌زمان هست که تو هی می‌خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می‌خوای باهات قراربذاره و یا این که با هم برین سینما.
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد!
- دختر من هم کم‌کم به تو علاقمند می‌شه و همیشه چشم انتظارته که بیای. و پس از ملاقات‌های مکرر تو هم عاشقش می‌شی و ازش درخواست می‌کنی که باهات ازدواج کنه.
مرد جوان دوباره لبخند زد!
- یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می‌کنین و از من واسه‌ی عروسیتون اجازه می‌خواین.
- اوه بله... حتماً و تبسمی بر لبانش نشست!
پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ‌وقت اجازه نمی‌دم که دختر دسته‌ی گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره، ازدواج کنه... می‌فهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.


message 3: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments مردي سراسيمه وارد كافه شد و از گارسن كه مشغول پاك كردن ميز با حوله مرطوب بود پرسيد:
آيا شما داروئي داريد كه علاج سكسه باشد؟
گارسن به قصد سورپريز ..بلادرنگ حوله را در هوا گرداند و محكم به صورت مرد زد
مرد عصباني و خشمگين فرياد كشان علت اين حركت ناشايست را سوال كرد گارسن در حاليكه لبخند خوشحالي بر لب داشت پاسخ داد:شما خوب شديد شما خوب شديد ديگر سكسكه نمي كنيد مگر همين را نمي خواستيد؟
مرد غريبه با صداي هشداردهنده اي گفت:مرد حسابي من هيچ وقت سكسكه نداشتم دارو را براي زنم مي خواستم كه در ماشين منتظر من است وسكسكه امانش را بريده است ........


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments يکي از روزنامه‌هاي عربي در يک گاف اقتصادي جالب درباره اوضاع اقتصادي ايران نوشت: در ايران بادمجان کيلويي پانصد درهم است.

به گزارش سرويس بين‌الملل «تابناک»، خبرنگار اين روزنامه که بر حسب اتفاق از يکي از ميادين تره بار تهران بازديد مي‌کرده، با ديدن يک گوني بادمجان که روي نرخنامه آن نوشته شده بود، «500 درهم»، نوشت: بادمجان در ايران به ازاي هر کيلو پانصد درهم عرضه مي‌شود و اين به آن معناست که در تهران، هر کيلو بادمجان 125 دلار است!
اين خبرنگار مفهوم واژه درهم به معناي «درهم فروشي و سوا نفروختن» را با واژه درهم (واحد پول امارات) اشتباه گرفته است.





message 5: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments در يك مهماني بزرگ مردي به مرد ديگر گفت:
بعضي ها خيلي بي مزه هستند آن خانم را مي گويم واقعا كه نفرت انگيز است

مخاطب به طرفي كه مرد اشاره كرده بود نگاه كرد و سپس در نهايت خشم و اعتراض گفت:چي گفتي؟مرد حسابي آن خانم زن من است

مرد گوينده رندانه گفت:شما اشتباه مي كنيد من خانم شمارا مي شناسم آن خانم را مي گويم كه كنار خانم شما ايستاده است

اين بار مخاطب از شدت خشم منفجر شد :اگر مي شناسي چرا نمي داني ؟آن خانم هم دختر من است


message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
يك طنز كوچولو بنويسم؟

دنيا با پيشرفتهاي تكنولوژيكي به زودي به جايي براي آرامش ادبي تبديل خواهد شد.

هههههههههه


message 7: by Mehdi (last edited Nov 06, 2008 01:22AM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
محمد حسين جان سلام

من كل استعدادم توي طنزه ولي فكر نمي كنم طنز من رو تو يكي بفهمي.


من باب مزاح بود زياد به دل نگير.
چيزي كه عوض داره گله ديگه نداره.
نه؟


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments به به...جناب بهروزی، خیر مقدم


message 9: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام! دادن مدرک دکترا به کردان را تکذیب کرد، واژه "کردان" به دیکشنری آکسفورد راه پیدا کرد




- Kordanize /'kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]
(1): To get Ph.D without having B.Sc.
(2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.
- Kordanification( n.)
(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
(2): The relationship between happiness and telling a big lie.
(3): A method in order to gain Self confidence.

- Kordanism(n. )
(1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.

- Kordanic(adj. )
(1): Happy
(2): Self Confident
(3): Relaxed

- Kordanicly(adv. )
(1): In a Kordanic manner.



message 10: by [deleted user] (new)

بلندترين ارتفاعي كه باعث مرگ من مي شود

افتادن از چشمان توست


message 11: by [deleted user] (new)

آقا نبي من دقت كردم

اينو به خاطر نوشته الانم نمي گم

ولي شما هيچي رو نمي پسندي

هيچ چيز به نظر شما خوب و قشنگ و ايده آل نيست




message 12: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments وقتي فيلم شروع شد افسري كه دير آمده بود از راهروي صندلي ها به طرف جايگاه خود رفت به هنگام عبور از راهروي تنگ پاي سربازي را كه در جاي خود نشسته بود لگد كرد
سرباز در حاليكه به پاي لگد شده خود نگاه مي كرد فرياد زد
-بكش بالا حيوان!
و...
بعد از دشنام موقعي كه سربلند كرد متوجه شد طرف يك تيمسار است درحالي كه بكلي جا خورده بود با صداي آرام و ملتمسانه گفت:
تيمسار پاي ديگرم اينجاست
لطفا تشريف بياريد بالا!


message 13: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
پانزده سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.

زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین، خاموش کنه!!!!!!




message 14: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments شخصي ادعاي خدايي مي كرد.او را پيش خليفه بردند.
خليفه به او گفت:سال گذشته اينجا فردي ادعاي پيغمبري كرد و چون نتوانست به اثبات برساند او را كشتيم،حال تو دعوي خدائي مي كني؟
آن شخص گفت:كار نيكي كرده ايد چون من او را نفرستاده بودم.


message 15: by Maria (last edited Nov 27, 2008 12:28AM) (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره!
داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.
چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه،
خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید!
این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد...
هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه!
نه خانوم، نـه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.

بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛
عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند.

داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!


message 16: by [deleted user] (new)

مادري دائما فرزندش را با بچه همسايه مقايسه مي كرد
و مي گفت پسر همسايه را ببين

يكي از شب ها كه بچه در خواب بود پدر و مادر دعوايشان شد و پدر حين بگو مگو زن همكارش را پيش كشيد وگفت ببين خانم فلاني رو

مادر كه از اين مقايسه جگرش آتيش گرفته بود شب هنگام در خواب پسرش را بوسيد و گفت

طفلكم تا حالا چي كشيده اي؟


message 17: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments روزي در مجلسي بهلول وارد شده و يكراست بطرف مرد ثروتمندي كه لباسهاي فاخر پوشيده بود رفت و نزد او نشست
مرد وقتي لباس ها و سر و وضع بهلول را ديد كه ژنده و چروك است،ناراحت شده و با صداي بلند به بهلول گفت:
اي مردك احمق!اگر گفتي فاصله ي تو با خر چه قدر است؟
بهلول بلافاصله گفت:خيلي كم،به اندازه يك وجب و او را نشان داد


message 18: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments آخوندی را گفتند ـ خــرقه خویش را بفروش ـ گفت ـ اگـــر صیاد د ام خـــود را فروشد به چه چیز شــــــکار کنـــد .
عبيد زاكاني


message 19: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments
كسي آواز مي خواند و مي دويد . گفتند:
" چرا چنيني مي كني ؟ "
گفت :
" شنوندگان مي گويند كه آواز من از دور خوش است. مي دوم تا آواز از دور بشنوم ! ؟




message 20: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments
كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:
" من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي . "
كجل گفت:
" انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش
آورد ؟ ! "




message 21: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments ساده دلي به جنگ رفته بود. سپر بزرگي با خود داشت كه براي محافظت از جان خويش برده بود. چندي نگذشت كه از بالاي قلعه ، سنگي بر سرش زدند و بشكستند. دست بر سر گذاشت و گفت:
" مگر كوريد؟...سپر به اين بزرگي را نمي بينيند و سنگ بر سرم مي زنيد؟! "



message 22: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments در خانه ي جحي را كندند و دزديدند . او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد. گفتند :
" چرا چنيني كردي و در خانه ي خدا را كندي ؟ "
گفت:
" خدا خوب مي داند كه در خانه ي مرا چه كسي دزديده است . هر وفت دزد را به من بسپارد ، من هم در خانه اش را پس مي دهم ! "
( جحي : شخصيت ظنز آميز معروف در ادبيات )



message 23: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments لطيفه هاي بالا از عبيد زاكاني بود گفتم شايد بد نباشه حالا كه قراره با هم بخنديم يه يادي هم از اين اديب بزرگ كرده باشيم


message 24: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments مردي ادعاي پيامبري كرد . او را نزد قاضي بردند . قاضي چون ادعاي او شنيد ، گفت : " حقا كه آدم بساير احمقي هستي ."
گفت : " اگر احمق نبودم كه بر شما مبعوث نمي شدم ! "



message 25: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments دزدي لباسي را ربود و به بازار برد تا بفروشد . در بازار لباس را از او دزديدند . در راه بر گشت ، رفيقش از او پرسيد : " لباس را چند فروختي ؟ "
گفت : " به همان قيمت كه خريده بودم! "




message 26: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments مرد زشت رويي در برابر آيينه نشسته بود. به خويش نگاه مي كرد و مي گفت : " سپاس خداي را كه مرا صورتي چنين زيبا داد. "
غلامش بر در خانه ايستاده بود و اين سخن ها مي شنيد . كسي از آنجا مي گذشت . از غلام پرسيد : " خواجه چه مي كند؟ "
گفت : " نشسته است و بر خدا دروغ مي بندد "




message 27: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments اين واقعا منو خندوند شما رو نمي دونم:))))))))



message 28: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments عبید زاکانی واقعا ادیب بزرگیه
مطالب عمیق و بشردوستانه ای رو که حتی برای امروز جدید هستن درقالب طنزآورده
موش و گربه حرف نداره


خوشحالمکه اینجا ازاین بزرگ مرد حکایاتی آورده شد



message 29: by keyvan (new)

keyvan (k1soltani) | 1 comments mahshar bood:-)


message 30: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments پروردگار محترم


احتراما، نظر به اینكه طی بررسی های به عمل آمده توسط اینجانب، علی رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالی در مراحل مختلف زندگی به این حقیر، به جایی نرسیده و موجبات شرمساری نسل بشریت را فراهم آورده ام. متمنی است پیرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرینش، مورخ 1/1/1 منعقده فیمابین ابرجد اینجانب - مشهور به آدم - و حضرتعالی، استفای این حقیر را از مقام انسانیت بپذیرید.
بدیهی است من بعد اینجانب هیچ گونه مسئولیتی در قبال انسانی بودن رفتار و گفتار خویش را نخواهم پذیرفت. مستدعی است در صورت نیاز به اخذ حیات، لطفا مراتب را هرچه سریعتر به اطلاع حضرت عزرائیل برسانید

و من االه توفیق.

رونوشت:
نكیر
منكر
عزرائیل
شیطان رجیم










message 31: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments فقط محض خنده بود ايشالا كه جدي نميگيريييييد:))



message 32: by Gelareh (new)

Gelareh | 38 comments :))))))
eshkali nadare faghat ghol bede bekhandiiiii badam man be niabat az parvardegar estefaie shoma ro rad mikonam:)))))shoma ta etelae sanavi ensan khahid mand



message 33: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments محمد صالح جان من هم یب می خواستم این نکته را به ایشون متذکر بشم که شما زودتر گفته بودید راستی از عکسم راضی هستی ؟


message 34: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه پایین می‌‌رود.
شوهرش در آشپزخانه نشسته بود، در حالی‌که یک فنجان قهوه هم در دستانش بود . در حالی‌که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود.
زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید.
زن در حالی که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشسته ای؟"
شوهر نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌فقط اون موقع ها را به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگر و ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟
زن که حسابی ‌تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت: "آره یادمه..."
شوهرش به سختی‌گفت:
یادته که پدرت ما رو وقتی ‌که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

آره یادمه (در حالی‌که بر روی صندلی‌کنار شوهرش نشست.)
یادته وقتی ‌پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان!

آره اونم یادمه...

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.


message 35: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments از دست اين مردا؟!
(:


message 36: by Homa (new)

Homa | 5 comments زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه، گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم.
زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه.
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!


message 37: by Homa (new)

Homa | 5 comments اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت.
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی ام رو برداشت و نرفت!



message 38: by Homa (new)

Homa | 5 comments براي لذت بردن از زندگی کافيه کمی احمق باشي . "شکسپير"


message 39: by Homa (new)

Homa | 5 comments ازدواج آهو و الاغ
----------
آهو خيلي خوشگل بود .
يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند


message 40: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید:
'مامان؟ نژاد انسان ها از کجا اومد؟
مادر جواب داد:
'خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد.'

دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد:
'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد.'

دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:
'مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!'

مادرش گفت:
'عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ی خودش
(-;


message 41: by [deleted user] (new)

موضوع دوره: رسیدن به سطح هوشی یک خانم (کامل شدن)

هدفهای آموزشی: کلاسهای آمادگی دایم برای مردان تا عضوی از بدنشان به نام مغز را فعال کنند، عضوی که آنان منکر وجود آن هستند.

برنامه: 4 واحد اجباری

واحد 1 : کلاسهای اجباری
1. بیاموزیم چگونه بدون مادرمان زندگی کنیم.(2000 ساعت)
2. زن من مادر من نیست.( 350 ساعت)
3. تمام درآمدم را به زنم می دهم.(550 ساعت)
4. می فهمم که فوتبال ورزش نیست و رونالدو یک ابله است.(500 ساعت)
5. زن من پرستار من نیست.
6. زن من کلفَت من نیست.

واحد 2 : زندگی مشترک
1. بچه دار شدن بدون احساس حسادت.(50 ساعت)
2. من دیگر به دوره های دوستانه ی زنم دوره ی احمقها نمی گویم.( 500 ساعت)
3. ترک اعتیاد به بازی کردن با کنترل از راه دور تلویزیون.( 550 ساعت)
4. من دیگر سر پا ادرار نمی کنم. من پیشرفت کردم و تکبر را کنار گذاشتم....( تمرین عملی همراه با نوار وی دیو 100 ساعت)
5. من دیگر دوش استخر را با دوش حمام اشتباه نمی گیرم.
6. چگونگی انتقال لباسهای کثیف به سبدشان بدون پخش و پلا کردن آنها.
( 500 ساعت)
7. چگونگی بهبود یافتن از سرماخوردگی بدون از دست دادن امید به زندگی.
( 200 ساعت)
8. چگونگی به تنهایی لباس پوشیدن،به تنهایی لباس انتخاب کردن و دانستن محل کمد لباسها.

واحد 3 : تفریح و سرگرمی
1. اتو کشی در دو مرحله:
الف) یک پیراهن در کمتر از 2 ساعت
ب ) تکرار با دیگر لباسها ( تمرین عملی)
2. تمیز کردن خانه... فعالیتی مطلوب و دلپذیر.
3. فراموش نکردن بیرون بردن زباله ها.
4. به خاطر سپردن معنای جاروبرقی: وسیله ای برای تمیز کردن خانه که گرد و خاک و آشغالها را جمع می کند.( برای استفاده ی بهتر به بخش 1 واحد 4 توجه کنید.)
5. چگونگی استفاده از دستمال گردگیری.
6. جمع کردن خرابکار یها بعد از انجام تعمیرات در خانه.
7. بیاموزیم معادل زنانه ی + نشستن جلوی تلویزیون ; ، + ایستادن کنار اجاق گاز; نیست.

واحد 4 : کلاس آشپزی
سطح 1 (مقدماتی): وسایل خانه:
ON : روشن کردن دستگاه
OFF: خاموش کردن دستگاه

سطح 2 ( پیشرفته): درست کردن اولین سوپ آماده بدون سوزاندن آن.
( تمرین عملی: قبل از اضافه کردن مواد، آب را بجوشانید.)

سطح 3 ( تخصصی): درست کردن چای بدون فراموش کردن آب و چای، و دم کردن آن داخل قوری و نه کتری.

سطح 4 ( عالی): تعارف کردن چای بدون این که نصف آن در نلبکی بریزد.

مهلت ثبت نام: هر چی زودتر بهتر




back to top