رازی در کوچه‌ها رازی در کوچه‌ها discussion


42 views
نقد ابوذر کریمی به نقل از هفتان : هژمونی منع در غیاب فرهنگ (نقدی بر "رازی در کوچه ها" نوشته ی فریبا وفی)

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

خرس "رازی در کوچه ها" رمان آخر فریبا وفی، رمانی رئالیستی و با مضمون و زمینه ای اجتماعی است. راوی اول شخص داستان، حمیرا در سفری ذهنی به گذشته، دوران کودکی و نو جوانی خود را که مدت ها گویی به عمد به فراموشی سپرده بوده است، مرور می کند .زمان روایت ، ترکیبی از حال و گذشته است. وقایع گذشته ، گاه گزارش گونه و گاه به شیوه ی ماضی روایت می شود. به کار گیری این تکنیک ،فاصله ی مخاطب را با رخداد های داستان تنظیم می کند و تنوع روایت و جذابیت متن را افزایش می دهد. گاه ماجرایی که در گذشته می گذرد ، نیمی با ساخت ماضی و نیمی با روایت گزارش گونه نوشته شده است،تا مخاطب ، گذشته ی راوی رمان را به شکلی ملموس تر دنبال کند.

آغاز رمان به هنگامی است که حمیرا برای عیادت پدرش عبو –که در بستر مرگ افتاده است – پس از مدت ها به زادگاه خود باز می گردد و با خاطراتی در گذشته ی خود همراه می شود. جغرافیای زمانی و مکانی داستان مشخص نیست .نامی از شهرِ زادگاهِ حمیرا برده نمی شود و نمی دانیم در حدود چه سالهایی از تاریخ معاصر ،ماجرا رخ می دهد. ابهام زمانی و مکانی داستان ، وقایع و شخصیت ها را از سطح واقعی به سطح نمادین بسط می دهد وگویی ماجرا را به تمثیلی فراگیر و قابل تعمیم به سراسر جغرافیای فرهنگی ایران بدل می کند؛هر چند که توصیفات داستان کم و بیش نشان می دهد که شهرِ خاطراتِ حمیرا تهران نیست و زمان خاطرات می باید حول و حوش دهه های 40 و 50 و پیش از پیروزی انقلاب باشد. جهان رمان " رازی در کوچه ها" جهانی منقطع از واقعیت سیاسی و تاریخی است . گویی از فضایی آکواریومی و چنان بسته حکایت میکند که جز یک کوچه و دیوارهای خانه ها ورای آن چیز دیگری وجود ندارد یا دست کم اعضای چنین جامعه ی کوچکو مختنقی تصوری از جهان خارج ندارند . جهانی کوچک، منزوی و منفعل که بیرون از آن برای شخصیت های داستان واقعیتی نیست.





خرس
تصویر آغازین رمان ، از حالتِ درحالِ احتضار عبو ، وجه نمادین این شخصیت را به تمامی آشکار می ک
عبو دارد می میرد. مثل یک پیرمرد نه، مثل یک تمساح می میرد.پلک هایش مثل گِلِ­خشک
سنگین شده اند . به زحمت بلندشان می کند و نصفه نیمه دنیا را می بیند. مردمک ها لیز و رنگ بر گشته اند . پیرمرد دیگر نمی تواند به چیزی زل بزند .حتی به من(ص 5)
عبو پدری است که از طریقِ زل زدن، اعمال اقتدار می کند. تمامی تصویرمان از عبو، در نقش پدری اش خلاصه می شود . می دانیم که او کفاش بوده است اما تمامی اقتدارِ او گویی که در منزل نمودار می شود و به ویژه در برخوردی که با ماهرخ –زنش،مادر حمیرا- دارد.اولین تصویر ارائه شده از ماهرخ ، زنی است بی حس که کف آشپزخانه دراز کشیده است و عبو برای آنکه واکنشی از ماهرخ ببیند ، اورا زیرکتک می گیرد . عبو پدری است که زمانی مقتدر و ترسناک بوده است و در جهان کوچک خانواده اش در حد نا آگاهیِ خود حصار و خفگی پدید آورده است. حمیرا در سراسررمان ، پدرو مادر خود را با نام کوچکشان یاد می کند ؛ همچون غریبه هایی که زمانی مادر و پدر او بوده ه اندو جز ربط جبری ِ این نسبت خانوادگی ، ارتباط دیگری میان آنها وجود ندارد. بیگانگی راوی با پدرومادرش به همان اندازه است که با زادگاه وگذشته اش. وگره اصلی ِرمان درواقعه ای است که مانند یک شوک شدید، به حافظه ی حمیرا دستور فراموشی داده است؛واقعه ای که در آواخرِرمان آشکار می شود.

راوی تنها در یک نقطه ازداستان،مادرخود را با لفظ " مامان"به یاد می آورد.این دومین بار است که عبو اقتدارظالمانه اش را برماهرخ اعمال می کند.کارگرها برای ساختن حمام به خانه ی عبو آمده اند و ماهرخ هنگامی که در تمیز کاری به کارگرها کمک می کند سهوا چادرش کنار می رود.عبو آمرانه و توهین آمیز ماهرخ را طرد می کند.ماهرخ برای آخرین بار به حمام نمره می رود و حمیرای کوچک همراه اوست . ساعت ها ماهرخ در حمام نمره می ماند و وقتی حمیرا به سراغش می رود، درمی یابد که او ساعت ها رخت های چرک را چنگ زده است و دستانش مجروح است.

رفتم توی بخار ، مامان مثل یک روح نشسته بود زیر دوش و کوه لباس بغل دستش بود. داشت با حرکت خسته ای لباس ها را چنگ می زد.نور بی رمقی از نورگیر سقف می تابید و بخار را متراکم تر نشان می داد]...[مامان مرا دید ولی نگاه ماتش از شانه هایم بالا نیامد. انگارمرا نشناخت. صورتش سرخ شده بود و موهای خیسش چسبیده بود به صورت و گردنش. دست هایش قرمز بودند و خون از بر آمدگی استخوان هایش بیرون می آمد.بس که لباس های زبر را ساییده بود.(صص 2-141)


ماهرخ تصویر مادری است درون گرا و غالبا ساکت که بیش از آن که این ویژگی حاصل طبیعتش باشد ،انگار ازنوعی بی حسی ناشی شده است؛زنی که غیبت ِمحبت ِمردانه در زندگی اش و برخوردهای خشن و آمرانه ی عبو او را به درون خود فرو برده است. بارزترین تصویر ماهرخ که گویای شخصیت پردازی کامل آن است هنگامی است که راوی رقصیدن او را توصیف می کند. منیر-همسایه ای که شوهرِپاکستانی به نام مراد دارد-برای اولین بار،موسیقی را به خانه ی ماهرخ می آورد و زن ها با چیزی به نام رقص و موسیقی آشنا می شوند. منیر ،زن ِخونگرم و پر شروشوری است.لباس های کمد را به تن ماهرخ امتحان می کند و او را آرایش می کند. ماهرخ در تمامی این صحنه (صص58-54)حالتی خجول،منفعل وگریزنده دارد؛گفتی با زنانگی خود آشنا نیست.




خرس تصویر رابطه ی مستانه یا محسن نیز جلوه ی دیگری از جهان بسته ی رمان"رازی در کوچه ها" است. مستانه خواهر بزرگ تر حمیرا بدون آنکه درک یا دیداری با پسر همسایه داشته باشد، از حمیرا جویای احوال اوست و نامه هایی به محسن می نویسد .حمیرا که کوچک تر است و هنوز اجازه دارد در کوچه رفت وآمد کند در نقش پیک قاصدی برای مستانه ظاهر می شود که اورا با جهان بیرون ارتباط می دهد.مستانه شخصیت فرعی رمان و سایه ای از انفعال ماهرخ است؛ و تجلی این واقعت که قواعد سنتی جامعه ی ایران در گذشته ، زنان را چنان در ناآگاهی نگاه می داشت که از درک واقعیت جهان پیرامون خود عاجز می ماندند.هنگامی که منیر حین ماشین سواری توجه محسن را جلب می کند و مستانه این واقعیت را در نمی یابد مقطعی از داستان است که مخاطب با محصول این خامی ناشی از عدم ارتباط با جهان خارج مواجه می شود.(صص113-110)

شمس و عالیه- زوج همسایه و پدرو مادر محسن-نیز بستری برای خرده داستان های فرعی رمان اند .شمس و دایی نمونه هایی از بارقه ی آگاهی در جامعه ی بسته ی داستان اند.دایی که فردی است اهل مطالعه و اخبار روز را دنبال می کند،گویی تنها شخصیتی است که در آینده ی حمیرا روی او تاثیر گذارده است.ونیز پنهانی با یک زن-یک معشوق آرمانی ؟- در تماس است.تصاویر دلنشینی که حمیرا در گذشته و حال از دایی ارائه می دهد گویای این تاثیر است .در عین حال پرداخت شخصیت شمس به عنوان یک شخصیت فرعی بسیار استادانه صورت گرفته است و از نقاط درخشانِ این رمان به حساب می آید.شمس- به همراه دایی-نقاط رنگ آمیزی شده ی گذشته ی راوی است؛شعر های زیادی از بر است، نجاری می کند،اهل گل و گلدان و باغچه است ، آواز های قدیمی ایرانی را دوست دارد،رادیو باز است، واز همه جالب تر آنکه شب ها دیر وقت به حمام می رود تا شعرهایی را که در حافظه دارد دکلمه کند و روی نوار ضبط کند.(صص 102-99) واین شخصیت به طرزی نمادین نابیناست.(به یاد شخصیت تیرزیاس در "ادیپ شهر یار "می افتیم که دانا ترین و پیشگوست و گویی به همین دلیل است که چشم سَر را به ازای چشم سِرداده است.)عالیه نیز در کنار شمس ،شخصیت پردازی مثال زدنی دارد؛مدام داستان های ساختگی از خودش و اطرافیانش می گوید که این داستان ها سرشار از شفقت و قدر دانی است و در همه ی آنها یا قلب کسی می شکند یا اشک کسی درمی آید و دست آخر دخترش گریه کنان دستهایش را در آغوش می گیرد!(صص101-100)

مهم ترین شخصیت رمان،آذر است که نقطه ی گره داستان مربوط به اوست و نشانه ی هوش کودکانه ای که سر انجام از دست می رود.آذر که پدرش زندانی است و مادرش نانواست با برادرش غلامعلی زندگی می کند؛برادری که تمرین می کند تا به مرد مقتدر-از آن گونه که عبو نمونه ی مثالی آن است- بدل شودو در پایان در می یابیم که که مخفیانه به خواهرِخود تجاوز می کند.(مسئله ای که تلویحا در داستان باز شده است.) آذر دوست صمیمی کودکی و نوجوانی حمیراست و جلوه ی هوش ، شادی و خلاقیت است؛حرکات دیگران را تقلید می کند ، شیطنت می کند و البته نظرکرده ی مراد-شوهر منیر – هم هست. (منیری که خود درپی به دست آوردن دل محسن است.)آشکارا نویسنده حاصل جامعه ی بسته ی ترسیم شده را بی اخلاقی می داند. محیطی که شادمانی و آگاهی را در وجه آشکار زندگی سرکوب می کند،طبیعت بشری را به ابعاد نهانی زندگی می برد و فجایع پنهانی آن در قالب روابط نا­مشروع بیان نشده رخ می نماید.

رازی که حمیرا را ناخواسته به فراموشی ِگذشته ناچار کرده است، مرگ آذر است.اگر چه نویسنده خشونت و وجه طبیعت گرایانه ی فصل مرگ آذر را چندان تغلیظ نکرده است اما تاثیر گذاری این صحنه در مقایسه با سایر
بخش­های رمان بر جستگی خاصی دارد.غلامعلی،آذر را به خاطر رفتن به بازارتنبیه و در خانه محبوس می کند .پس از مدتی که آذر در خانه زندانی است به بالای درخت می رود وراز غلامعلی را(تجاوز شبانه به آذر)آشکار می کند.غلامعلی که راهی برای پایین آوردن آذر نمی بیند و نمی نواند او را خاموش کند در خت را آتش می زند وآذر بخت برگشته کباب می شود .نویسنده می توانست به کمک جزئی نگاری و بر جسته ساختن عناصر واقع گرایانه و خواه ناخواه خشن ِ این بخش از رمان،تاثیر گذاری آن را به مراتب افزایش دهد(مشابه این صحنه را درفصل آغاز"بچه های قالیبافخانه"مرادی کرمانی با توصیف آتش زدن یک الاغ خلق کرده است و باز خورد آن به لحاظ تاثیر به مراتب بیشتر است.)
در حاشیه ی این ماجراها،عزیز –مادر بزرگ-نماینده ی نسل پیشتر است که تنگی محیط خود را از طریق روی آوردن به تجسمات خود ساخته و فاقد اصالت دینی بسط و گسترش داده است.

عزیز داستان خلقت را گفت . او که چند خیابان بالاتر از این دنیا را نمی شناخت از آن دنیا خبرداشت و آدم و حوّا را لابد دیده بود که آنقدر قشنگ توصیفشان می کرد.دلم می خواست بروم آنجا.همان جایی که اسمش بهشت بود و امن بود. آذر را هم با خودم می بردم(ص162)




خرس ویا:
عزیز آز آن دو پرسشگر قهار گفت که مدام می پرسند و می پرسند . انگار جواب مهم نبود.مهم سوال بود که با آن مراسم پرسیده می شد .آن دو نفر هرگز از زندگی ام کنار نرفتند، حتی وقتی عزیز نبود که یادم بیندازد.برای هر کاری که می کردم باید جواب پس می دادم . پرسش­ها تمامی نداشتند.(ص166)

تصویر عزیز، تصویر انسان مرگ زده است ؛ انسانی که برای بهبودی حیات بشر در روی زمین و رفع بی عدالتی ها تلاش نمی کند ، بل که تنها می کوشد وضعیت نابسامان و رنج آور زیست جهان خود را از طریق به یاد­آوردن رستگاری نهایی در جهان آخرت تحمل پذیر کند.(توجه کنید به تقابل این انگاره­ها با آموزه های عمیق دینی و به ویژه قیام حسین ابن علی(ع) در نینوا.)

فضای رمان "رازی درکوچه ها"ترسیم جامعه ای است در غیاب فرهنگ؛جامعه ای که نشانه ای از آگاهی ، بلوغ و حرکت دریک روند تاریخی در آن دیده نمی شود.در ایجاد فضای رکود،نویسنده توفیق کاملی یافته است . کوچه و خانه های داستان نماد باز نمایی جامعه ای ایستا و مرده را با موفقیت ترسیم می کند.جامعه ی کوچک این رمان ، جامعه ای است فاقد چشم انداز؛آینده در ان معنایی ندارد؛کما این که رشد درونی و بیرونی ،مادی و معنوی هم در آن دیده نمی شود.به نظرمی رسد که به درستی ، فریبا وفی عنصر مذهب را از کلیت این فضا –چه به نحو سلبی و چه به نحو ایجابی – حذف کرده است.همه ی ما روشنفکرانی را سراغ داریم که ابعاد راکد و آینده ستیزِ سنتِ ایرانی و فرهنگ تحول ناپذیری را به دین و مذهب نسبت می دهند .در حالی که نویسنده در این رمان نشان می­دهد که دین به فراخور ظرفیت و آگاهی فرهنگی هر جامعه ای،قالب ذهن و زندگی را می پذیرد.فرهنگ ایستا دین را نیز به صورت ایستا به کار می گیردو از آن تفسیری مغایر با تحول و رشد معنوی ارائه می دهد.

به تعبیر دیگر ، قالب های موجود برای تفسیر جهان ، خود بر خواست و خصلت و زمینه ای ِزیست جهان ِانسان بنا می شود.منظومه های تفسیری که در اختیار انسان است مطابق پیش داشته ها و پیش پنداشته ها به کار گرفته می شودو در بستر جامعه ای که تحول را به کلی ترس آور و مذموم می شمارد از تصمیم مختارانه ی فرد در مقابل الگوهای پیش پرداخته ی فرهنگ دفاع نمی کند، هر الگویی - اعم از دین ، ایدئولوژی یا اسطوره - معنای تغییر ناپذیری می دهد و جامعه الگوی از پیش پذیرفته ی خود را در متن مورد ارجاع جست وجو می کند.به همین سبب است که ادیان و ایدئولوژی ها در فرهنگ­های گوناگون شکل های متفاوتی به خود می گیرند و اینجاست که می باید گفت در بستر این ایستایی تاریخی ، دین تنها عنصری است که به عنوان عامل باز دارنده،دست کم جلو فاجعه بزرگ را می گیرد.
این جامعه ی ایستا فاقد رنگ و هنر است سواد وآگاهی مکتوب در آن وجود نداردو حتی نخستین گام­ها را برای درک فرهنگ بر نداشته است. دراین جامعه ،فقدان آزادی نتیجه ی اعمال اقتدار بیرونی نیست.بل که ترس و منع درونی شده ای است که نوعی بیماری روانی را تداعی میکند . بنابراین جامعه ی ترسیم شده در "رازی در کوچه ها "از عنصرهژمون سیاسی یا اجتماعی نیست که به اختناق کشیده شده است،بل که از یک عنصر هژمون روانی رنج می برد .بر همین اساس می توان گفت آنچه فریبا وفی در رمان اخیرش ترسیم کرده است هژمونی منع در سنت ایرانی است.هژمونی منع ،بیش ازآن که موجه نوعی رشد و آگاهی معنوی باشد مکانیسم تولید و تکثیر دیوار است، تا اعضای جامعه، آنچه را که دارند-همان ارزش­های نداشته و باز تولید نشده-نگه دارند،غافل از این که باروری و رشد معنوی و فرهنگی در تعامل ودگردیسی مداوم در جدار پنجره ها و روابط بیرون از محیط بسته­ی موجود درآن است.اینجاست که هژمونی منع، نقطه ی تقابل سنت و دین را تشکیل می دهدو نشان می دهد که هر قدردین در پی رشد و بالیدن معنوی و فرهنگی افراد است، پاره های نامعقول سنت بعضا رو در روی این خواسته قرار می گیرند.

لحن کلی روایت در رمان فریبا وفی با نوعی بی حسی و تلخی همراه است که با طنز گهگاهی راوی-طنز رقیق،درونگرایانه و کمتر همذات پندارانه-به لحن هماهنگ با کلیت ساختار بدل می شود.تقسیم رمان به چهل و چهار بخش کوتاه ،از سویی به نویسنده کمک کرده است تا برش های زمانی را به راحتی ترتیب بخشد و از سوی دیگر خواننده را درپیگیری داستان یاری میدهد.به هر حال این رمان نقدی است بر شرایط اجتماعی زنان،در جامعه ی گذشته ی ایرانی و شاید بخش های کوچکی از ایران امروز.


back to top