درخت مثل خود آذر است، شوخ و شنگ و دیوانه. از مدتها پیش پیله کردهام به درخت. شاید هم درخت پیله کرده است به من. بعضی وقتها میآید و مثل ولگردی میچسبد به دیوار مغزم و همان جا از نو سبز میشود. آفتاب از هر طرف به آن میتابد و درخت انگار یک هوا بلندتر میشود. از همهٔ خانههای محله میشود آن را دید. بعد آرام و بیصدا دود از آن بلند میشود. مثل این است که ذرهبین گندهای رویش بگیری و آتشش بزنی یا انگار صاعقه آن را زده باشد. صاعقهای بدون باران، آن هم در هوای آفتابی. اریب، ناگهانی و بیصدا. درخت سیاه میشود.
خيييلى دوستش داشتم.اين كتاب واقعا "قصه" ميگفت،شخصيت پردازى فوق العاده،داستانكهاى ساده ولى جذاب،و گه گاهى سرنخ گيرى و كاراگاه بازى بسيار جذابش كرده بود.روندش خيلى بى ريا و صادقانه بود و بين همه كتابهايى كه تاكنون از خانم وفى خوانده ام،يك سر و گردن بالاتر است بنظر من.
داستان درباره دختريست به نام حميرا كه از كودكى و خانواده اش و مناسباتشان با همديگر و همسايه هاى محله قديمى و سنتىشان در شهرستانى بى نام ميگويد و گاهى هم گريزى به بزرگسالى اش ميزند و تغييراتى را كه در پس آن در افراد و مكان ها رخ داده بازگو ميكند.
بيش از همه "شمس" دل مرا برد،از آن كاراكترهاى سرزنده و پرانگيزه كه حتى كورى هم نميتواند جلوى عشق بازيشان را با شور و شعف زندگى بگيرد.
و آذر،آذر معصوم و پر شر و شور كه مراد حق داشت بگويد مثل اسمش است...و سرانجام تلخ و دلخراش او
گوشه هايى از جملات هنرمندانه خانم وفى:
-شمس آب را مثل شربت ميخورد،نان را مثل كيك.
-عزيز داستان خلقت را گفت،او كه چند خيابان بالاتر اين دنيا را نميشناخت،از آن دنيا خبر داشت.
داستان یک کوچه و دوخانواده. دوستی دو دختربچه یکی سرکش و بی قرارودیگری تابع وساکت . ازاین بابت وخشونت فضای داستان مرا به یاد سربال اقتباسی دوست نابغه من اثرالنا فرانته انداخت . بعضی فضاسازیها و توصیفاتش خوب بود ولی حوصله کتابها وفیلمهای چرکین رافعلا" ندارم.
حسهای مختلفی رو با خوندن این کتاب تجربه کردم. همیشه دلم میخواست دوستی مثل آذر داشته باشم؛سرخوش، رها، شجاع ... قلبم با خوندن این کتاب فشرده شد اما دوستش داشتم. خیلی زیاد.
می دانم اگر از اتاق بیرون بروم ردّی از خودم باقی نمیگذارم. فوری فراموش میشوم. نباید این اتفاق ناراحتم کند. خودم خواسته ام تبدیل بشوم به زن بیخاطرهای که در حافظه دیگران هم نمی ماند. سالها تمرین کرده ام که بخشی از زمان را در وجودم فراموش کنم. بارها به خودم گفته ام آنچه حالا هستم اهمیت دارد. مهم نیست از کجا آمده ام. به دایی نمی گویم که فقط در یاد عبو نیست که نمی مانم، بعضی وقت ها در یاد خودم هم نمی مانم. گم می شوم. فراموش می شوم. آنچه از من می ماند کم است. ناچیز است.
آدمی هستم که یکباره و بیدلیل اینجا ظاهر شدهام. حتی اسم هم ندارم. بیگذشتهام. میدانم اگر از اتاق بیرون بروم، ردّی از خودم باقی نمیگذارم. فوری فراموش میشوم. ----------------- راستش کتاب رو دوست نداشتم... از شخصیت اصلی داستان و دوستش آذر، خوشم اومد ولی بقیۀ آدمهای داستان شدیداً احسابخوردکُن بودند. داستان از بزرگسالی راوی شروع میشه و شروع به تعریف کردن خاطرات کودکی میکنه ولی دیگه تقریباً به ماجراهای بزرگسالیاش برنمیگردد و تو همون کودکی میمونه.
داستان بسیار ملموس و روان بود. و بخاطر نثر زیبای نویسنده بسیار دوست داشتنی . ولی تنها مشکل داستان پایان آن بود. داستان هایی که جریان زندگی را نشان می دهند احتیاج به پایان باز دارند برای اینکه احساس در جریان بودن و ادامه داشتن زندگی القا شود. ولی متاسفانه انگار پایان این داستان کلا رها شده بود. به صورتی که احساس می شد فصلی یا صفحه ای از کتاب گم شده است. پایان باز به معنی تمام کردن داستان در هر نقطه دلخواه نیست. گره های داستان باید باز شود و بعد سرنوشت نهایی شخصیت ها با توجه به موقعیت شان در داستان به ذهن خواننده واگذار شود.
نثر فریبا وفی را دوست دارم. اما توصیفهایش درست وقتی مات و مبهوتم کرده اند، کامم را تلخ میکنند. روند داستان به دلم پیش نمیرود. کتاب مقطع و چند تکه است و پایان داستان هم یکی از آن تکه ها که به تن کتاب نمیچسبد.
از دیگر رمانهای وفی بهتر است. پیشرفت نوشتنش دیده میشود و شخصیتها بهتر در آمدهاند. همچنان دربارهی زنها و پیوندشان است هرچند مردها هم در گوشه و کنار گویی نقشهای عمده را بر دوش دارند.
در فاصله کم تر از بیست روز دوبار خواندمش و هربا ر لذتی دلنشین از خواندنش نصیبم شد.علت اصلی اینهمه علاقه شاید در درد مشترکی باشد میان من و آدم های داستان که در سطر به سطر و کلمه به کلمه کتاب جاری است.اینجا انگار داستانی در کار نیست و بر خلاف بیشتر قصه هایی که خوانده ام بویی از ماجرا به مشام نمی رسد. تنها, تکرار ملال آور روزهاست بی آنکه هیچ هیجان و تازگی قابل توجهی از جایی رخنه کند.و تو گویی اسیری در چاردیواری خانه ات؛ درچیزی که نامش را زندگی میگویند
داستان فریبا وفی گویی تصویر کوچکی است از زندگی هایی که من زیاد دیده ام. خانه هایی که بوی رخوت وسستی میدهند و آدم هایی که در دایره ی تنگ سرنوشت اسیرند و هر فردایی تکرار بیهوده دیروز است از بین شخصیت های داستان, آذر, مستم می کند.گویی روح پاک کودکی ام را در قالبی دیگر میبینم,با دلی جسورتر وبی خیالتر.عاشق صمیمیتی هستم که در خنده های این دختر جاری است.عاشق دیوانه بازی هایی که در پشت شان رنجی عظیم مدفون است.عاشق آن دختری که جز یک پیراهن و یک جفت دمپایی پاره چیزی ندارد ولی زنده تر از همه آدم های قصه است آنقدر زنده که گاهی احساس می کنی صدای سوتش را از پشت سرت میشنوی!
"....عبو با زل زدن حكومت مي كرد.زبان الكن ميشد.راه رفتن مختل.خون جمع مي شد توي صورت.گناه مثل علف خودرو از دلت بيرون مي زد بي خودي.اعتراف مي كردي تا از سوزن نگاه در امان بماني.به تلافي آن خيره خيره ديدن ها بود كه ماهرخ به چيزي نگاه نمي كرد حتي به من......"
نثر فريبا وفي رو دوست دارم...سهل و ممتنع است...وقتي كتابهاش رو مي خوني دلت مي خواد نويسنده باشي ...
ديگه اعتبار اسم فريبا وفي كافيه تاهر كتابش رو بخرم
کتاب از صفحات اول انسان را به یاد همسایههای احمد محمود میاندازد. بدون شخصیت پردازی و داستانپردازی محمود. تعداد شخصیتها زیاد و پرداخت نشدهاند. حوادث برای داستان زیاد است وانسانهایی وارد کتاب شدهاند و جریانهای روایت شده که الزاما تعریفشان واجب نبوده. حتی نثر روان فریبا وفی کتاب را نجات نمیدهد. گمانم کتاب نیاز به بازنویسی و تعمق بیشتر توسط نویسنده داشته.
" دایی به سیگارش پک می زند و ساکت گوش می دهد. حرف زدن پیش او وراجی ساده نیست. عملی لذت بخش و جسارت آمیز است. با توجه و تمرکز مهرآمیزش میدان پروسعتی می سازد که هوس می کنی در آن راه بروی، بدوی، شلنگ تخته بیندازی، فریاد بکشی، خودت را بر زمینش بکوبی و رویش بغلتی. برای راه رفتن در همین میدان است که به خانه اش می روم... از نظر دایی چیزها آن قدر که ما فکر می کنیم مهم نیستند. هر چیزی می گذرد و دوامی ندارد. این حرفی بود که آن روزها به من می گفت. برایم از عظمت کهکشان می گفت و ناچیزی سیاره ما. آن قدر بزرگ و کوچک را پیش هم می گذاشت که وقتی به خودمان می رسید دیگر نبودیم. اصلا به حساب نمی آمدیم. سفری بود که در آن حیرت از هستی، دلت را پر می کرد و جا برای هیچ چیز دیگر نمی ماند. بعدها بارها خواستم به چنین سفری بروم، نتوانستم. خورشید جایی گم و گور می شد و ستاره ها و سیاره ها ربطی به من نداشتند. هستی فقط اسم خوبی برای دخترها بود و زمان قریب تر از هر چیزی بود. از جایی می گذشت و جایی نمی گذشت. از روی صورتم رد می شد و پیرم می کرد. ولی با روزهای دور زندگی ام کاری نداشت. گاهی حتی بازیگوشانه آنها را به رخ می کشید، گزندگی و تلخی شان را. ناچیز بودند و زیر هیچ ذره بینی دیده نمی شدند ولی در لحظاتی از زمان به سلول های ذهن چسبیده بودند. کنده نمی شدند و به همه اندازه کهکشان اهمیت داشتند."
خانم فریبا وفی خیلی زیبا سرخوردگی های زنان که جامعه تحمیل کرده را به تصویر می کشن... تو این داستان شخصیت بچگی حمیرا و زمان حالش که بزرگ شده و در خاطرات گذشته حبس شده خیلی زیبا نشون داده شده شخصیت دوستش آذر ،که خیلی هم دردناک بود، با وجود همه سختی ها سرخورده نبود و همیشه بانشاط بود شاید مقاومت زنان در برابر خیلی از محدودیت ها و موارد تحمیل شده نشون میده و مادر حمیرا که خودش شخصیتی بی دفاع داشت همیشه تشویق میکرد که حمیرا شبیه آذر شجاع باشه با اینکه آذر شرایط خیلی بدی داشت اما شجاعتش همیشه پابرجا بود و به نظرم آذر باشیم
می دانم اگر از اتاق بیرون بروم ردّی از خودم باقی نمیگذارم. فوری فراموش میشوم. نباید این اتفاق ناراحتم کند. خودم خواسته ام تبدیل بشوم به زن بیخاطرهای که در حافظه دیگران هم نمی ماند. سالها تمرین کرده ام که بخشی از زمان را در وجودم فراموش کنم. بارها به خودم گفته ام آنچه حالا هستم اهمیت دارد. مهم نیست از کجا آمده ام. به دایی نمی گویم که فقط در یاد عبو نیست که نمی مانم، بعضی وقت ها در یاد خودم هم نمی مانم. گم می شوم. فراموش می شوم. آنچه از من می ماند کم است. ناچیز است. #رازی_در_کوچه_ها #فریبا_وفی
نثر کتاب رو دوست داشتم ولی به نظرم در طرح میلنگید. شخصیتهای زیادی وارد داستان شدند که نویسنده ولشون کرد. انگار این کتاب چند تا قصه نصفه نیمه است که به هم وصل شده. هیچ کدوم از قصهها اونقدری قوی نیستند که بتونند به عنوان خط اصلی داستان مطرح بشوند.
شخصیتپردازی عالی بود، مثل بیشتر کتابهای دیگه که از نویسنده خونده بودم. داستان به قشنگی گذشته رو روایت کرد، چنان که برای من گذشتهگریز هم قسمتهایی از گذشتهی خودم زنده شد. باز هم نویسنده به طور مداوم در روایتاش بین زمانهای مختلف جا به جا میشد، بدون این که خواننده رو سردرگم کنه. به نظرم داستان تلخی بود و طنز قشنگی داشت. یکی از تاثیرگذارترین کتابهایی بود که تا به حال از فریبا وفی خونده بودم.
. با احتياط زياد دست هايش را به سوي من دراز مي كند. انگشت هايش تا نزديك چشم هايم مي آيند. مي گويم الان مي زند چشمم را مثل چشم خودش كور مي كند. دست ها كمي بالاتر مي روند و روي موهاي فرفري ام قرار مي گيرند. بعد آرام سُر مي خورند روي شانه هايم. اندازه هايم دستش مي آيد. "تو دختر قشنگي هستي." اولين بار است كه يكي از قشنگي من مي گويد. حيف كه آن يك نفر كور است! _______________ رازي در كوچه ها، دومين كتابي هست كه از فريبا وفي خوندم. اين كتاب هم مثل "پرنده ي من"، شخصيت پردازي و فضاسازي فوق العاده اي داشت. من چهره ي تك تك اين آدم ها و كوچه و درخت گردو و گربه ي آذر رو تصور كردم و اين توانايي عالي خانم وفي در نويسندگي رو نشون ميده. اما مشكل اصلي من درمورد محتواست و پايانِ به ظاهر باز كه اصلا پايان نبود! انگار نويسنده ديگه از نوشتن خسته شده بود و همه ي شخصيت ها و نتيجه رو ول كرده بود به امانِ خدا! رازي در كوچه ها داستان نبود، صرفا يك روايت جذاب، كه نه خيلي تلخ و نه خيلي شيرين بود و من در آخر به اين نتيجه رسيدم : كه چي؟ كاش اين همه توصيفات قوي و دقيق، حرفي براي گفتن و دغدغه اي براي پرداختن داشت. و گرنه اين كتاب با پرنده ي من چه تفاوتي داشت؟ صرفا يك خاطره بازيِ بي سرانجامِ ديگر.. . .
This novel (if I may call it a novel) is based on two favorite Iranian topics - childhood memories and domestic violence towards women. The novel is divided into small chapters, each of them telling scattered memories of a woman`s childhood. It seems that Iranians are just unable to write one continuous novel. Most of the times there is no particular story and almost no action in Iranian prose. It seems that Iranian authors are trying to describe the atmosphere so hard, that they just forget to bring some action to their stories. That`s why sometimes you read a book, even like it, but just can`t say what it was about because nothing is happening there! The same can be said about رازی در کوچه ها.
به ماهرخ نگاه ميكنم.كنار حوض پتو ميشويد.چكمه هاي لاستيكي سياهي پايش كرده و پتو را لگد ميكند.هر ماري مي كنم نمي توانم او را در لباس عروسي مجسم كنم. لباس سفيد هميشه نگرانش مي كند. عادت ندارد. هيچ كدام عادت نداريم. سفيد از رنگ هاي زندگي مان نيست. خانه پر است از قهوه اي و طوسي. زير شلواري عبو و مسعود طوسي پررنگ اند و لحاف و تشك و متكاهامان سرمه اي و سبز و قرمزاند. گل و باه پرده ها قهوه اي است.
داستان در زمان ه��ي قديم و در ميان مردمي فقير از نظر مالي و فكري سير ميكند. حميرا كه براي عيادت و نگهداري از پدرش به شهر كودكي اش برگشته، خاطرات كودكي اش را مرور ميكند. شخصيت ها قابل باور و واقعي اند، اما همچنان امكان پردازش بيشتر وجود داشت.فضا ها ملموسند. نثر كتاب روان و بدون پيچيدگيست.