داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
متن هایی برای "هیچ کس"
date
newest »
newest »
من نه از ادبیات چیزی سرم میشه نه این چیزهایی که نوشتم رو داستان کوتاه میدونم و در نوشته فوق هم بهش اشاره کردم. شما اسمش رو بزارید نوشته، مجبور شدم در این قسمت قرار بدم که دوستان نظری بدند بلکه لااقل از نوشتن دست بردارم ;)ممنون میشم نظرتون رو بگید...
اگه مي خواي از نوشتن دست برداري اين كار رو بكن.
چون كسي كه چيزي مي نويسه تا به واسطه اون بهش بگن ديگه چيزي ننويس خودش هم مي دونه كه انگيزه اي براي نوشتن نخواهد داشت.
پس نيازي بن نقد نيست.
در ضمن نوشته شما داستان كوتاه نبود و اگر اين رو توي هر دسته ديگري هم كه مي گذاشتيد قطعا دوستان در موردش نظر مي دادند. مي تونم اين رو به بخش ديگري منتقل كنم اما اين كار رو نمي كنم. اميدوارم كه در آينده همه دوستان نوشته هاشون رو مطابق با دسته هاي تعريف شده توي دسته مورد نظر بگذارند.
آدمي كه به هم آغوشي اون هم با دقت به رنگ ماتيك فكر مي كنه نمي تونه نيهيليست باشه و من كاملا با محمد حسين جان موافقم.
پس بهتره بفهمي كه چه مشكلي داريد چون هرچي كه هست ناشي از نيهيليسم نيست.
نمي گويم موفق باشيد. چون ظاهرا خودتان نمي خواهيد موفق باشيد.
بدرود.
چون كسي كه چيزي مي نويسه تا به واسطه اون بهش بگن ديگه چيزي ننويس خودش هم مي دونه كه انگيزه اي براي نوشتن نخواهد داشت.
پس نيازي بن نقد نيست.
در ضمن نوشته شما داستان كوتاه نبود و اگر اين رو توي هر دسته ديگري هم كه مي گذاشتيد قطعا دوستان در موردش نظر مي دادند. مي تونم اين رو به بخش ديگري منتقل كنم اما اين كار رو نمي كنم. اميدوارم كه در آينده همه دوستان نوشته هاشون رو مطابق با دسته هاي تعريف شده توي دسته مورد نظر بگذارند.
آدمي كه به هم آغوشي اون هم با دقت به رنگ ماتيك فكر مي كنه نمي تونه نيهيليست باشه و من كاملا با محمد حسين جان موافقم.
پس بهتره بفهمي كه چه مشكلي داريد چون هرچي كه هست ناشي از نيهيليسم نيست.
نمي گويم موفق باشيد. چون ظاهرا خودتان نمي خواهيد موفق باشيد.
بدرود.
متاسفم برای نظرات ناامید کنندتون. به خصوص آقا مهدی.یکی از بهترین داستان هایی بود که تا حالا تو این گروه خواندم.
آدم جان: نکات مثبت بسیاری در داستانت هست. اول استفاده جالب از هیچ کس و معنای ایهامی آن. حتی برای من که تا حالا صدای اون جوونِ مزلف رو نشنیدم.
دوم مفهوم متعالی ای که در داستانت هست همان بیزاری از کلمات که همگی قالبن. و به قول ویتگنشتاین همه محدودیت و مشکلات از زبانه.(و البته صد ها فیلسوف دیگر)
سوم: بند اول که به قول دوستان اشاره به عشقبازی داره به نظر من حد بالایی از دوست داشتنه که تو به بهترین نحو با حس جنسی ما بازی کردی.البته به طرز صحیح.
(گرچه این جور بیان رو من قبلا شنیدم)
البته که همانطور که دوستان هم اشاره کردند. نوع داستانت خاصه و شاید غریب. من فکر می کنم بدون فکر قبلی نوشتی.
پیشنهاد : حالا اگر داستانت رو با رویکرد نامه گونه (که به داستان قالب بده)بازنویسی کنی ایشالا چیز خوبی ازش در میاد.
دوست عزيز آقا مهدي
من متنم به هيچ عنوان نا اميد كننده نبود.
اگر يك بار ديگر جواب بنده را مطالعه بفرماييد فحواي كلام بنده و عمق آن را دريافت خواهيد كرد.
نظر شما در مورد نوشته جناب آدم كاملا منطقي و متين اما از نگاه و ديد شما بود.
اجازه بدهيد در يك فضاي متكثر ديگران هم نظر خودشان را ابراز كنند.
شايد گفته تلخ و گزنده من بيش از تعريفها از نوشته جناب آدم برايشان سودمند باشد چه اينكه من اصلا نوشته ايشان را نقد فني هم نكردم.
مويد باشيد.
من متنم به هيچ عنوان نا اميد كننده نبود.
اگر يك بار ديگر جواب بنده را مطالعه بفرماييد فحواي كلام بنده و عمق آن را دريافت خواهيد كرد.
نظر شما در مورد نوشته جناب آدم كاملا منطقي و متين اما از نگاه و ديد شما بود.
اجازه بدهيد در يك فضاي متكثر ديگران هم نظر خودشان را ابراز كنند.
شايد گفته تلخ و گزنده من بيش از تعريفها از نوشته جناب آدم برايشان سودمند باشد چه اينكه من اصلا نوشته ايشان را نقد فني هم نكردم.
مويد باشيد.
سلام آدم جان ميتونستي داستانيش كني
من زياد خوشم نيومد.ولي ميتونم بگم نوشته جديدي بود
آقاي مهدي پيرهن آبي اگه قرار باشه ما نوشتهاي رو كه نپسنديديم با دروغ با چه چه و به به استقبال كنيم ونسبت به حال كسايي كه رك و راست نقد كردن تاسف بخوريم اون موقع گروه تبديل ميشه به لاكپشتي كه هيچ وقت آسمونو نميبينه و خودشو با سقف لاك خودش سرگرم مي كنه
درست عين دولت جمهوري اسلامي
محمدحسین جان ممنون از نظرت، راستش من اصلا ادعای نهیلیست بودن نکردم اگر میبینید در اینترستم گذاشتم چون به تفکرش علاقه دارم ولی لذوما این اینست که از اون پیروی میکنم بنده اصلا دوست ندارم از یک تفکر خاص پیروی کنم، فقط میتونم تفکر خودم رو داشته باشم، حالا میتونه تفکرم به یکی از تفکرات نزدیک باشه، ولی دلیلی بر نهیلیست بودن یا ناتورالیست بودن من ندارد. همین طور در سبک های هنری و...مهدی عزیز ممنون که نظر دادی، من فکر میکنم از نوشته من فکر کردی دارن تعارف تیکه پاره میکنم و میخوام از من تعریف بشه. قبول دارم یکم گنگ حرفم رو بیان کردم، ای کاش اصلا نمی نوشتم ولی میخوام بدونی که انگیزه برای شخص من با نقد خوب ایجاد نمیشه، بلکه برعکس، اگر کاری رو دوست داشته باشم انجام بدم و نقدهای بد در موردش گفته بشه سعی میکنم خودم رو بالا بکشم و نقد خوب رو هم همیشه دوست ندارم چون سطح انسان رو هیج وقت بالا نمیبره. اما مشکلی که من دارم چیز زیاد خاصی نیست و فکر میکنم محمدحسن درست گفته که سر در گمم و فرزان هم گفته نوشته ام گنگ است، چون خودم گنگم، حالا چرا گنگم و... فکر نمیکنم ضرورتی برای توضیح باشد و با نوشتن و دیگر روشهای هنری سعی بر این دارم که سردرگمی رو منتقل کنم تا بلکه راه و روشی پیدا کنم از مخاطب برای از بین رفتن گنگی و سردرگمی و شاید در این داستان خیلی واضح سردرگمیم رو بیان کرده باشم، نمیدانم، باری باز هم ازت ممنونم. اما مهدی جان این همه گفتی ولی آخرش نگفتی نظرت در مورد ین نوشته چیه، نه فقط ساختار بندی ادبیاتیش بلکه در کل میخوام ببینم چه طور هست، شما بیشتر شخصیت من رو نقد کردی نه این نوشته را :)
مهدی (لباس آبی) ممنونم که لطف به من داشتی. میگم من از ادبیات چیزی سر در نمیارم و فقط چیزی که در لحظه به ذهنم میرسه رو روی کاغذ میارم نه بیشتر.
محمد جان خیلی ممنونم از نظرت، من خودم آدم رکی هستم و دوست هم دارم طرف مقابلم هم رک باشد.
مثل حمید جان... فکر میکنم من نوشتن رو با ابژه های تصویری اشتباه گرفته ام. 100% قبول دارم همچون هذیان بود به خاطر موارد زیاد که خوب خودم کلا زندگی رو هذیان میبینم. شاید اصلا بیان کننده نوشته در حالت از خود بی خودی این حرفها رو زده باشه و....
نوشته تان را خواندمشما حتما داراي دفترهايي هستيد كه پر است از چنين نوشته هايي
يا كتابهاي كه آغاز و انتهايش با قلم خوردگي ها و نوشته هاي كه فقط به خودتان معنا دارد پر شده است
اينكه شما به هيچ وجه نيهيليسم نيستيد و افكار هيچ انگاري نداريد من قبول ندارم
چون نوشته شما نوشته انساني ست كه دوست داشتن و علائق ...را با آرزوي طلب ..هيچ مي انگارد كاري ندارم كه عقايد شما از دسته يوناني رومي ست يا قرون وسطايي و يا نيست انگاري مضاعف و مدرن يا ديدگاه نيچه و هگل و داستايوسكي ..اما نوشته اي كه اينجا گذاشته ايد نشان دهنده اين است كه شما از نيهيليسم خيلي تاثير گرفته ايد اما انقدر سردرگم هستيد كه حتي قبول هم شايد نكنيد اين افكارتان را
ويكي از اين نشانه هاي سردرگمي شما عكس هايي هست كه گرفته ايد زيبايي آنها يك گوشه افكار شماست و اين نوشته گوشه ديگر
هرچند با يك نوشته نمي شود قضاوت كرد
و هدف هم آناليز كردن افكار شما نيست بلكه نوشته شما هست
چونكه تمام آنچه كه مي نويسيم خود ما نيست
نوشته شما نشانگر اين هم مي تواند باشد كه مي توانيد از بعدهايي بنويسيد كه تازگي دارند فقط كافيست تصميم قطعي براي نوشتن داشته باشيد و حاكم بر سردرگمي خود باشيد و شخصيت هاي داستان جا نمانند
مي دانيد كه دنيا سرشار از نظريه هست
مطالب نوشته من هم تنها نظريه اند
پس
نتيجه با خودتان
و
موفق باشيد
آرزو جان ممنون بابت نظرت. بله نوشته هایی بود البته نه در دفتر، روی کاغذهای آ4 و یادداشتهای کوچک و حتی ورقهای پاره که البته همه اش را مچاله میکردم بعد از نوشتن و مینداختم تو کمد که چند وقت پیش هم آتش گرفتن همه شان از دم. اما در مورد نیست انگاری بنده، من تفکرات زیادی رو قبول دارم، از اگزیستانسیالیسم و نهیلیسیم بگیرید تا تفکر فروید و رئالیسم اما همه شان 100% با تفکر من جور نیست، هر کدام گوشه ای از ذهن من رو مشغول کرده و البته این تفکرات را قبل از مطالعه همه اینها داشتم و بعد از مظالعه متوجه شدم فلان و فلان موضوع مخچه ام مربوط به فرویدیسم است. شاید همین باعث این سردرگمی باشد.من به پوچی معتقد هستم ولی بدلایلی مجبور به زندگی ام، این یک واقعیت است، پس به خودم می گم که اگر قرار هست این زندگی پوچ رو ادامه بدم پس باید لااقل احساسات و عواطفی را که دارم برای دیگری صرف کنم. این میشود که مجبور به عکاسی یا نوشتن میشوم و...




می خواستم رنگ سبز باشم از برای آن تاپ سبز تیره ات که حس کنم این منم که تو را در آغوش می گیرم و سینه هایم را به روی آن سینه های گرم سرشار از حیات تو حس میکنم و گاهی می خواستم رنگ سرخ باشم از برای آن ماتیک سرخ گونت که بر آن لبان ظریف دلربایت می کشی و من حس می کنم این لبان من است که به نوازش آن می آید و با زبان داندان های صدفیت را حس میکنم. یک زمانی هم می خواستم رُف پنجرۀ اتاق ات باشم از برای آن دم که روی آن تکیه می دهی تا پک های پیاپی را بر سیگارت زنی و من فکر می کردم این کمر درماندۀ من است که بر آن دو آرنج زیبای ظریف را گمارده ای تا وزن سبک آن همچون لذتی بی منتها را بر من تحمیل کنی.
امّا می دانم که همۀ این افکار آرزویی بود. کاش همان روز می آمدم زنگ خانه یتان را می زدم یا در خیابان از پشت صدا می زدم «ببخشید، خانم...» امّا بعدش چه؟ می گفتم «ببخشید... دوستتون دارم»؟ مسخره نیست؟ نمی دانم امّا هر چه بود عمری بود که منتظر همۀ این ها بودم که تو بیایی اما حتی نامت را هم نمی دانستم و نمی دانم، هنوز. و مثل همیشه باید هیچ کس را جایگزین آن اسم ات می کردم تا بلکم کسی نیاید بپرسد «الاق، داری از کی حرف می زنی؟» و من هم مثل همیشه همانگونه بی هیچ حالت در چهره ام می گفتم «هیچ کس» که البته منظور همان "هیچ کس" است و متاسفانه این هم دردسری شده از وقتی آن پسرک دل خوش-سروش را می گویم- آمده یکاره اسم خودش را گذاشته هیچکس و رپ می خواند. همانکه وقتی در کوچه میدیدمش کلی تو سر و کله اش می زدم و حالا... به هر حال گفتم "هیچ کس" منظور "هیچکس" نیست و همان "هیچ شخص مشخص" را می گویم. این هم مثل همان واژه "دوست دارم" شده که وقتی می گویی «دوست دارم» معلوم نیست می گویی به چیزی علاقه مندی یا منظور اینست که رفیق داری. این برادران فرهنگستان هم باید بیایند بجای اینکه برای کلمات عجنبی واژه بسازند و بحث بکنند که جای کلمه "آسانسور" بگویند "بالابر" و تازه هیچ کس (با هم منظور آن پسرک نیست) هم نگوید "بالابر" و همه بگویند "آسانسور" و حتی در ادارات دولتی هم بنویسند "به سمت آسانسور" بیایند و این "دوست دارم" را دو واژه مجزا کنند تا هر دفعه به هرکسی خواستم بگویم «دوست دارم» برندارد بگوید «چند تا؟» و من همان موقع به فکر فرو نروم که ای بابا من دوستان زیادی هم ندارم و تازه همان ها را هم هیچ کدام را دوست ندارم و در واقع آن کسی را هم که دوست دارم و نامش نیست و هیچ کس می خوانمش و با آن پسرک رپر اشتباه گرفته می شود، دوستم نیست و اگرم بیاید و نامش فاش شود باز هم دوستم نخواهد بود بلکه عزیز دلم می شود، آن روز.
نمی دانم از برای چه اینقدر سردرگم واژه ها شدم که از همۀ شان متنفر و به قولی که همه در واژه می گویند دوست دارم ولی در واقع منظور قلبی شان همان رفیق داشتن است و من از این متنفرم که رفیق داشته باشم در حالی که آدم رفیقش را اصلا دوست ندارد، یا لااقل من اینجور هستم و اگر کسی را دوست بدارم نمی دانم چه خطابش کنم و ای داد از این واژه ها که من را درگیر خود کرده و هیچ کس و آسانسور و دوست داشتن و کوفت و زهر مار را همه را قاطی کرده ام بلکه یک دیزی ناز ناز بر رگان مبارک بچکانم و بیخیال آن بشوم که اولِ این نوشته یا نامه یا هر چیز دیگر این همه چرند براتان گفتم و بیخیال هیچکس (رپر را می گویم) و بیخیال رففا و دوست دارم ها و همه و همه و باز هم در خلوت خودم کنار دنج اتاق ام بتمرگم و تو خماری همان هیچ کس بمانم بلکه یک روز از پشت پنجره اتاق سردرگمم که معلوم نیست در آن چی جایش کجا است، -داشتم می گفتم- از پشت پنجره اتاقم ببینم که هیچ کس جان دارد من را نگاه می کند و البته آن روز حتما در حال خندیدن به من است چون فکر می کنم تا آن روز بیشتر شبیه جنگلی ها شده باشم و حتی دوربین را هم که با آن، آن همه حال می کردن و جای چشمانم با آن دنیا را به مردم نشان می دادم را هم نشناسم و فقط بلغور کنم «هیچ کس آمد... هیچ کس... هیچ...
کس.. آمد هیچ... هیچ کس آمد...».
هیچ کس جان پس خواهش می کنم اگر این چرندیات من را خواندی خودت را زودتر برسان که بیشتر از این از دست نروم، چون لااقل الان فقط عقلم پاره سنگ برداشته و هنوز یک ریختکی برایم مانده شکر خدا.
زودتر بیا، خواهش می کنم هیچ کس
جان...
ملالی نیست فقط اگر باشد نبود تو است
از طرف یک مالیخولیایی
"هیچ کس مذکر"
برای آن که دوستش دارد
"هیچ کس مونت"
مهر 87