داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
بهترين منظره شهر - مهدي بهروزي
ادامه....
-----------------------------------------------
از پشت میز بلند شدم، رفتم توی تراس، آفتاب کم کم داشت غروب می کرد. این را از باقیمانده های خورشید روی دیوار ساختمان 10 طبقه جلویی که کم کم داشت از رنگ و رو می رفت فهمیدم. یاد آن نوشته ناشناس افتادم. چه کسی آن را نوشته بود؟ مرد بود یا زن؟ منظورش از بهترین منظره شهر چه بوده؟ از توی تراس هرچقدر بیشتر دقت کردم تا چیز جالبی ببینم، نبود. چهار انگشتم را که وسط کاغذهای کتاب گذاشته بودم در آوردم و کتاب را دودوستی بغل کردم و به سینه ام چسباندم. به سرم زد به آشپزخانه هم سری بزنم و از توی پنجره آن بهترین منظره این شهر را ببینم.
از توی هال که رد می شدم کنترل تلویزیون را از روی میز برادشتم و آن را روشن کردم. تلویزیون مثل دوره های قبل داشت مردم را به شرکت در انتخابات ریاست جمهوری دعوت می کرد. حالم دیگر داشت به هم می خورد از این سفارش ها و خورده فرمایش ها، هر وقت خدا موقع انتخابات که بود تلوزیون مثل همین حالا شورش را از مزه در می آورد.
همه اش می گفت که این انتخابات مهم ترین انتخابات و سرنوشت سازترین آنهاست، اوضاع و احوال منطقه خاورمیانه چنین و چنان است، دشمن چشم طمع به نتایج این انتخابات دوخته است و از این جور حرف ها.
به آشپزخانه رسیده بودم و کسی داشت از وظیفه ملی و میهنی اش توی هال خانه ام حرف می زد. پرده را کنار زدم و خیلی آرام پنجره را باز کردم، عجیب نبود، همانطور که حدس می زدم از اینجا هم هیچ منظره زیبایی را نمی شد دید، باز هم دیوار بتنی بود و آهن و آجر.
نویسنده آن نامه باید دیوانه باشد که زمختی بتن و آجر در کنار بی روحی و سیاهی آهن را منظره ای قشنگ بداند.
حالا اگر معماری این ساختمانها یک جوری بود، خاص بود، می شد با اغماض پذیرفت که زیبا هستند ولی از بد روزگار آپارتمانهای اینجا با بقیه ساختمان های شهر هیچ فرقی که نداشتند هیچ، زمخت تر و بی روح تر و بیقواره تر هم به نظر می رسیدند. هوا دیگر کاملا تاریک شده بود و گرمی توی هوا به همراه کلی دود و دم شهر داشتند راهشان را می کشیدند و می آمدند توی آشپزخانه. پنجره را کاملا بستم. پرده را به ارامی کشیدم و رفتم توی هال.
تلویزیون هنوز داشت درباره وظیفه شرعی و تکلیف دینی بودن شرکت در انتخابات حرف می زد. کانال ها را یکی یکی عوض کردم تقریبا همه شان داشتند برنامه ای راجع به انتخابات و دمکراسین شان می دادند. تلویزیون را خاموش کردم و دوباره کتاب را باز کردم.
ادامه در كامنت بعدي ....
-----------------------------------------------
از پشت میز بلند شدم، رفتم توی تراس، آفتاب کم کم داشت غروب می کرد. این را از باقیمانده های خورشید روی دیوار ساختمان 10 طبقه جلویی که کم کم داشت از رنگ و رو می رفت فهمیدم. یاد آن نوشته ناشناس افتادم. چه کسی آن را نوشته بود؟ مرد بود یا زن؟ منظورش از بهترین منظره شهر چه بوده؟ از توی تراس هرچقدر بیشتر دقت کردم تا چیز جالبی ببینم، نبود. چهار انگشتم را که وسط کاغذهای کتاب گذاشته بودم در آوردم و کتاب را دودوستی بغل کردم و به سینه ام چسباندم. به سرم زد به آشپزخانه هم سری بزنم و از توی پنجره آن بهترین منظره این شهر را ببینم.
از توی هال که رد می شدم کنترل تلویزیون را از روی میز برادشتم و آن را روشن کردم. تلویزیون مثل دوره های قبل داشت مردم را به شرکت در انتخابات ریاست جمهوری دعوت می کرد. حالم دیگر داشت به هم می خورد از این سفارش ها و خورده فرمایش ها، هر وقت خدا موقع انتخابات که بود تلوزیون مثل همین حالا شورش را از مزه در می آورد.
همه اش می گفت که این انتخابات مهم ترین انتخابات و سرنوشت سازترین آنهاست، اوضاع و احوال منطقه خاورمیانه چنین و چنان است، دشمن چشم طمع به نتایج این انتخابات دوخته است و از این جور حرف ها.
به آشپزخانه رسیده بودم و کسی داشت از وظیفه ملی و میهنی اش توی هال خانه ام حرف می زد. پرده را کنار زدم و خیلی آرام پنجره را باز کردم، عجیب نبود، همانطور که حدس می زدم از اینجا هم هیچ منظره زیبایی را نمی شد دید، باز هم دیوار بتنی بود و آهن و آجر.
نویسنده آن نامه باید دیوانه باشد که زمختی بتن و آجر در کنار بی روحی و سیاهی آهن را منظره ای قشنگ بداند.
حالا اگر معماری این ساختمانها یک جوری بود، خاص بود، می شد با اغماض پذیرفت که زیبا هستند ولی از بد روزگار آپارتمانهای اینجا با بقیه ساختمان های شهر هیچ فرقی که نداشتند هیچ، زمخت تر و بی روح تر و بیقواره تر هم به نظر می رسیدند. هوا دیگر کاملا تاریک شده بود و گرمی توی هوا به همراه کلی دود و دم شهر داشتند راهشان را می کشیدند و می آمدند توی آشپزخانه. پنجره را کاملا بستم. پرده را به ارامی کشیدم و رفتم توی هال.
تلویزیون هنوز داشت درباره وظیفه شرعی و تکلیف دینی بودن شرکت در انتخابات حرف می زد. کانال ها را یکی یکی عوض کردم تقریبا همه شان داشتند برنامه ای راجع به انتخابات و دمکراسین شان می دادند. تلویزیون را خاموش کردم و دوباره کتاب را باز کردم.
ادامه در كامنت بعدي ....
ادامه....
------------------------------------------------
اکنون در حق خلق علم صفتی است که چون چیزی موجود گردد، پس از وجود آن چون آدمی آن چیز را ادراک کند چنانکه هست، این ادراک را علم خواند، و جز چنین صورت نبندد در حق خلق و این در حق خدای تعالی بدین وجه اثبات نتوان کرد زیرا که چون در او چیزی پیدا گردد پس از وجود چیزی دیگر، صفات او حادث بود، و لابد است که علم او مغایر بود با علم خلق.
دوباره سئوالی به ذهنم آمده بود. آن نامه را چه کسی نوشته بود؟ رفتم به طرف سطل آشغال و پاکت را که توی آن افتاده بود برداشتم و باز کردم. برعکس در پاکت که با بی دقتی و شاید دستپاچگی بسته شده نامه دقت تای عجیبی داشت، با چه خط خوشی هم نوشته بودند، نستعلیق تحریری با قلم نی ریز . شاید از این خود نویس هایی که سر پهن دارند. کاغذ نامه بوی عطر زنانه عجیبی می داد، همان که موقع آمدن توی خانه حس کرده بودم، این بو برایم خیلی آشنا بود.
همین چند ترم پیش توی یکی از کلاسهایم یکی از دخترها که خیلی هم به ظاهرش می رسید همیشه همین بو را می داد. دختر عجیبی بود 3 تا درس با من داشت. توی کلاس خیلی فعال بود، توی بحث ها شرکت می کرد، همیشه برای کنفرانس دادن حی و حاضر بود و به سرعت داوطلب می شد، انصافا از پس آنها هم خیلی خوب بر می آمد اما موقع امتحان که میشد نمره خوبی نمی گرفت اگر نمی خواستم به فعالیتهای کلاسی نمره بدهم و یا سهم کمی را به فعالیتهای کلاسی اختصاص می دادم اصلا نمی توانست درسها را پاس کند. هر وقت که نمره های خام را می زدم توی پانل بدون درنگی سر و کله اش توی اتاقم پیدا می شد و بوی عطرش همه جای اتاق را پر می کرد. نمی دانم چرا فقط روزهایی که با من کلاس داشت آن عطر را به خودش می زد، یک روز توی اتاق یکی از همکاران دیدمش، سلام و علیک گرمی کرد خوب که دقت کردم دیدم بوی همیشگی اش را نمی دهد و بوی عطر دیگری را می داد، روز فارغ التحصیلیش که با چند شاخه گل به اتاقم آمد آخرین باری بود که می دیدمش، آن روز هم بوی عطر همیشگی اش را می داد.
حالا این یعنی اینکه این نامه را یک زن نوشته بود؟ به صراحت نمی شد نتیجه گرفت، توی این دوره زمانه هیچ چیز دیگر سرجایش نیست. به اسم اسپورت هر کس هر کاری که دلش می خواهد می کند، زنها لباس های جلف مردانه می پوشند، می گویند : اسپورته!!پسرها عطرهای زنانه و دخترانه به خودشان می زنند، می گویند: اسپرته!!. شاید این نامه را هم یک مرد نوشته باشد که از همین عطرهای اسپرت به خودش می زند. اصلا هیچ چیزی با هم جور در نمی آمد، یکی یک نامه نوشته است، من را اقای بارانی قهوه ای خطاب کرده، خط خوبی هم دارد، هم دقیق است و هم بی دقت و دست پاچه، از عطری زنانه هم استفاده می کند و در نهایت از بهترین منظره شهر می گوید که فقط از پنجره های خانه من می شود آنها را دید، اما از پنجره های خانه من هیچ چیز قشنگ و زیبا و چشم نوازی دیده نمی شود. دیوانه است طرف، نه؟ نیست؟ اگر دیوانه بود نمی توانست اینقدر خوش خط بنویسد. اصلا آدم دیوانه عطر به این خوشبویی را از کجا می تواند خریده باشد؟ اینها که ملاک دیوانه بودن یا نبودن نیست. هست؟
چه خلق را علم پس از وجود معلوم می توان بود، و خدای تعالی را هیچ صفتی پس از وجود چیزی دگر نتواند بود، زیرا که این صفت اگر نقصانی بود پس وجودش محال بود، و اگر کمالی بود وجود این کمال در غیری مستفاد بود، و پیش از وجود این غیر باید که قدیم ناقص بوده باشد، و نقصان قدیم محال بود، و چون اورا صفت علم پس از وجود معلوم اثبات شاید کرد، چیزی دیگر باید که باشد از معنی علم با ما تا آن چیز را در حق او اثبات کنیم. و آن عملی است که وجود معلوم از او مستفاد بود نه او مستفاد بود از وجود معلوم.
خسته شده بودم. یادم افتاد از وقتی به خانه برگشته ام چیزی نخورده ام. سالها می شد که شام نمی خوردم. درست از 11 سال پیش که فریبا رفته بود و من تنها شده بودم.
نگاهی به ظرف میوه که روی میز اتاق خواب تنها مانده بود انداختم، یک سیب قرمز خوش لعاب برداشتم و شروع کردم به گاز زدن.
عقربه های ساعت داشت روی 10 خوابشان می برد.
دفترچه خاطراتم را که به هزاران صفحه رسیده بود باز کردم و کمی به عقب و جلو ورق زدم، صفحه ای خالی پیدا شد.
ادامه در كامنت بعدي.....
------------------------------------------------
اکنون در حق خلق علم صفتی است که چون چیزی موجود گردد، پس از وجود آن چون آدمی آن چیز را ادراک کند چنانکه هست، این ادراک را علم خواند، و جز چنین صورت نبندد در حق خلق و این در حق خدای تعالی بدین وجه اثبات نتوان کرد زیرا که چون در او چیزی پیدا گردد پس از وجود چیزی دیگر، صفات او حادث بود، و لابد است که علم او مغایر بود با علم خلق.
دوباره سئوالی به ذهنم آمده بود. آن نامه را چه کسی نوشته بود؟ رفتم به طرف سطل آشغال و پاکت را که توی آن افتاده بود برداشتم و باز کردم. برعکس در پاکت که با بی دقتی و شاید دستپاچگی بسته شده نامه دقت تای عجیبی داشت، با چه خط خوشی هم نوشته بودند، نستعلیق تحریری با قلم نی ریز . شاید از این خود نویس هایی که سر پهن دارند. کاغذ نامه بوی عطر زنانه عجیبی می داد، همان که موقع آمدن توی خانه حس کرده بودم، این بو برایم خیلی آشنا بود.
همین چند ترم پیش توی یکی از کلاسهایم یکی از دخترها که خیلی هم به ظاهرش می رسید همیشه همین بو را می داد. دختر عجیبی بود 3 تا درس با من داشت. توی کلاس خیلی فعال بود، توی بحث ها شرکت می کرد، همیشه برای کنفرانس دادن حی و حاضر بود و به سرعت داوطلب می شد، انصافا از پس آنها هم خیلی خوب بر می آمد اما موقع امتحان که میشد نمره خوبی نمی گرفت اگر نمی خواستم به فعالیتهای کلاسی نمره بدهم و یا سهم کمی را به فعالیتهای کلاسی اختصاص می دادم اصلا نمی توانست درسها را پاس کند. هر وقت که نمره های خام را می زدم توی پانل بدون درنگی سر و کله اش توی اتاقم پیدا می شد و بوی عطرش همه جای اتاق را پر می کرد. نمی دانم چرا فقط روزهایی که با من کلاس داشت آن عطر را به خودش می زد، یک روز توی اتاق یکی از همکاران دیدمش، سلام و علیک گرمی کرد خوب که دقت کردم دیدم بوی همیشگی اش را نمی دهد و بوی عطر دیگری را می داد، روز فارغ التحصیلیش که با چند شاخه گل به اتاقم آمد آخرین باری بود که می دیدمش، آن روز هم بوی عطر همیشگی اش را می داد.
حالا این یعنی اینکه این نامه را یک زن نوشته بود؟ به صراحت نمی شد نتیجه گرفت، توی این دوره زمانه هیچ چیز دیگر سرجایش نیست. به اسم اسپورت هر کس هر کاری که دلش می خواهد می کند، زنها لباس های جلف مردانه می پوشند، می گویند : اسپورته!!پسرها عطرهای زنانه و دخترانه به خودشان می زنند، می گویند: اسپرته!!. شاید این نامه را هم یک مرد نوشته باشد که از همین عطرهای اسپرت به خودش می زند. اصلا هیچ چیزی با هم جور در نمی آمد، یکی یک نامه نوشته است، من را اقای بارانی قهوه ای خطاب کرده، خط خوبی هم دارد، هم دقیق است و هم بی دقت و دست پاچه، از عطری زنانه هم استفاده می کند و در نهایت از بهترین منظره شهر می گوید که فقط از پنجره های خانه من می شود آنها را دید، اما از پنجره های خانه من هیچ چیز قشنگ و زیبا و چشم نوازی دیده نمی شود. دیوانه است طرف، نه؟ نیست؟ اگر دیوانه بود نمی توانست اینقدر خوش خط بنویسد. اصلا آدم دیوانه عطر به این خوشبویی را از کجا می تواند خریده باشد؟ اینها که ملاک دیوانه بودن یا نبودن نیست. هست؟
چه خلق را علم پس از وجود معلوم می توان بود، و خدای تعالی را هیچ صفتی پس از وجود چیزی دگر نتواند بود، زیرا که این صفت اگر نقصانی بود پس وجودش محال بود، و اگر کمالی بود وجود این کمال در غیری مستفاد بود، و پیش از وجود این غیر باید که قدیم ناقص بوده باشد، و نقصان قدیم محال بود، و چون اورا صفت علم پس از وجود معلوم اثبات شاید کرد، چیزی دیگر باید که باشد از معنی علم با ما تا آن چیز را در حق او اثبات کنیم. و آن عملی است که وجود معلوم از او مستفاد بود نه او مستفاد بود از وجود معلوم.
خسته شده بودم. یادم افتاد از وقتی به خانه برگشته ام چیزی نخورده ام. سالها می شد که شام نمی خوردم. درست از 11 سال پیش که فریبا رفته بود و من تنها شده بودم.
نگاهی به ظرف میوه که روی میز اتاق خواب تنها مانده بود انداختم، یک سیب قرمز خوش لعاب برداشتم و شروع کردم به گاز زدن.
عقربه های ساعت داشت روی 10 خوابشان می برد.
دفترچه خاطراتم را که به هزاران صفحه رسیده بود باز کردم و کمی به عقب و جلو ورق زدم، صفحه ای خالی پیدا شد.
ادامه در كامنت بعدي.....
ادامه....
----------------------------------------------
فریبای من، اوضاع خیلی هم عوض نشده، یعنی فکر می کردم شاید بشود ولی می بینی که تکان نخورده است. هنوز هم به غیر از پنج شنبه ها و جمعه ها ساعت 5/5 از خواب بیدار می شوم و خودم را به دایره زندگی روزمره می سپارم. وقتی ساعت 5/7 به دانشکده می رسم همه چیز برایم تکراری است. با وجودی که دانشجو ها مرتب عوض می شوند، با وجودی که رنگ لباس ها روز به روز عوض می شود اما به نظر من هیچ چیزی تغییر نمی کند، دیوارها همان، کتاب ها همان و جزوه ها همانها که بودند.
دلم می خواهد هر روز که به کلاس می روم یک چیز جدید درس بدهم، نه آنچیزی را که گفته اند، هنوز هم نمی گذارند به بچه های فوق یا دکتری درس بدهم، خودت که می دانی چرا، لا اقل اگر به آنها درس می دادم تدریس تا این حد یکنواخت و کسل کننده نبود.
راستی می دانی، دیروز که توی آینه به خودم زل زده بودم به موهای سفید روی شقیقه ام بیشتر دقت کردم، از آن روزی که تو چند تارشان را کشف کرده بودی خیلی بیشتر شده اند، حالا باید دنبال تارهای سیاه میان آنها بگردم که این هم کار سختی است. بی اختیار نگاهی به شناسنامه ام انداختم، از 25 مرداد 1330 خیلی گذشته است، از 17 شهریور 1355 هم خیلی گذشته است اما از 14 آذر 73 تا حالا فقط 11 سال می گذرد. باور کن به این سادگی ها هم که می گویم نبود. 11 سال برای من به درازی یک قرن بوده است. چهارهزار و پانزده روز است که صبح ها بدون حداحافظی تو از خانه بیرون رفته ام و چهار هزار و پانرده شب است که تنم را بدون تو به آغوش پستر سپرده ام. چهار هزار و پانزده شب و روز است که اتاق خواب من رنگ هیچ فرشته ای را به خود ندیده است. آه که چه دشوار است بدون تو راهی نیمه رفته را تنها پیمودن.
صدای زنگ آپارتمان مثل قیچی خیاطی افکارم را جر داد، فریبا دیگر رفته بود. منگ و گیج به طرف در رفتم، با صدای قیژ قیژ لولا، دخترکی بلند بالا را دیدم که داشت آب دهانش را قورت می داد.
- ببخشید آقای .... ؟
- آتشی هستم ، شما؟
- من فروزان هستم، ناهید فروزان، - دستش را به دری که آن طرف دالان بود دراز کرد- همسایه شما.
دستش را به سمتم دراز کرد. دستم را عقب کشیدم و به خاطر آن یک قدمی که او جلو آمده بود یک قدم به عقب تر رفتم. دوباره آب دهانش را قورت داد، پا به پا شد و سینه اش را صاف کرد.
- عذر می خواهم من قبلا برای شما یک نامه گذاشته بودم. راستی می توان بیایم داخل.
- اِ – پس آن نامه کار شما بوده، متاسفم الان خیلی دیر وقته، من باید استراحت کنم، فردا خیلی کار دارم.
- ولی ....
- ولی ندارد خانم، باشد برای یک وقت مناسب. شبتون به خیر و خدانگهدار.
در رابستم و به بوی عطر خوش زنانه ای که دوباره توی راهرو پیچیده بود فکر کردم. به نظر دیوانه نمی رسید. کاشکی درخواستش را پذیرفته بودم و او را به داخل خانه راه می دادم. شاید کار درستی نبود، شب، یک مرد تنها و یک دختر جوان، اصلا کار منطقی ای نبود.
چراغ را خاموش کردم و بی صدا توی تختم خاموش شدم.
باز هم آسانسور خراب بود و می بایست چهار طبقه پله را بالا می رفتم، خدا به داد آنهایی برسد که توی طبقات بالاتر زندگی می کردند، پس کی می خواهند بیایند و این لعنتی را درست کنند.
غر غر می کردم، به نفس نفس افتاده بودم، نایلونهای خریدم داشتند از سنگینی پاره می شدند. آنها را روی زمین گذاشتم، کلید را توی قفل انداختم، پیچاندم، نایلونها را از روی زمین کنار در برداشتم و رفتم تو.
ادامه در كامنت بعدي .....
----------------------------------------------
فریبای من، اوضاع خیلی هم عوض نشده، یعنی فکر می کردم شاید بشود ولی می بینی که تکان نخورده است. هنوز هم به غیر از پنج شنبه ها و جمعه ها ساعت 5/5 از خواب بیدار می شوم و خودم را به دایره زندگی روزمره می سپارم. وقتی ساعت 5/7 به دانشکده می رسم همه چیز برایم تکراری است. با وجودی که دانشجو ها مرتب عوض می شوند، با وجودی که رنگ لباس ها روز به روز عوض می شود اما به نظر من هیچ چیزی تغییر نمی کند، دیوارها همان، کتاب ها همان و جزوه ها همانها که بودند.
دلم می خواهد هر روز که به کلاس می روم یک چیز جدید درس بدهم، نه آنچیزی را که گفته اند، هنوز هم نمی گذارند به بچه های فوق یا دکتری درس بدهم، خودت که می دانی چرا، لا اقل اگر به آنها درس می دادم تدریس تا این حد یکنواخت و کسل کننده نبود.
راستی می دانی، دیروز که توی آینه به خودم زل زده بودم به موهای سفید روی شقیقه ام بیشتر دقت کردم، از آن روزی که تو چند تارشان را کشف کرده بودی خیلی بیشتر شده اند، حالا باید دنبال تارهای سیاه میان آنها بگردم که این هم کار سختی است. بی اختیار نگاهی به شناسنامه ام انداختم، از 25 مرداد 1330 خیلی گذشته است، از 17 شهریور 1355 هم خیلی گذشته است اما از 14 آذر 73 تا حالا فقط 11 سال می گذرد. باور کن به این سادگی ها هم که می گویم نبود. 11 سال برای من به درازی یک قرن بوده است. چهارهزار و پانزده روز است که صبح ها بدون حداحافظی تو از خانه بیرون رفته ام و چهار هزار و پانرده شب است که تنم را بدون تو به آغوش پستر سپرده ام. چهار هزار و پانزده شب و روز است که اتاق خواب من رنگ هیچ فرشته ای را به خود ندیده است. آه که چه دشوار است بدون تو راهی نیمه رفته را تنها پیمودن.
صدای زنگ آپارتمان مثل قیچی خیاطی افکارم را جر داد، فریبا دیگر رفته بود. منگ و گیج به طرف در رفتم، با صدای قیژ قیژ لولا، دخترکی بلند بالا را دیدم که داشت آب دهانش را قورت می داد.
- ببخشید آقای .... ؟
- آتشی هستم ، شما؟
- من فروزان هستم، ناهید فروزان، - دستش را به دری که آن طرف دالان بود دراز کرد- همسایه شما.
دستش را به سمتم دراز کرد. دستم را عقب کشیدم و به خاطر آن یک قدمی که او جلو آمده بود یک قدم به عقب تر رفتم. دوباره آب دهانش را قورت داد، پا به پا شد و سینه اش را صاف کرد.
- عذر می خواهم من قبلا برای شما یک نامه گذاشته بودم. راستی می توان بیایم داخل.
- اِ – پس آن نامه کار شما بوده، متاسفم الان خیلی دیر وقته، من باید استراحت کنم، فردا خیلی کار دارم.
- ولی ....
- ولی ندارد خانم، باشد برای یک وقت مناسب. شبتون به خیر و خدانگهدار.
در رابستم و به بوی عطر خوش زنانه ای که دوباره توی راهرو پیچیده بود فکر کردم. به نظر دیوانه نمی رسید. کاشکی درخواستش را پذیرفته بودم و او را به داخل خانه راه می دادم. شاید کار درستی نبود، شب، یک مرد تنها و یک دختر جوان، اصلا کار منطقی ای نبود.
چراغ را خاموش کردم و بی صدا توی تختم خاموش شدم.
باز هم آسانسور خراب بود و می بایست چهار طبقه پله را بالا می رفتم، خدا به داد آنهایی برسد که توی طبقات بالاتر زندگی می کردند، پس کی می خواهند بیایند و این لعنتی را درست کنند.
غر غر می کردم، به نفس نفس افتاده بودم، نایلونهای خریدم داشتند از سنگینی پاره می شدند. آنها را روی زمین گذاشتم، کلید را توی قفل انداختم، پیچاندم، نایلونها را از روی زمین کنار در برداشتم و رفتم تو.
ادامه در كامنت بعدي .....
ادامه....
---------------------------------------------
درجا خشکم زد. چند تا پرتقال قل خوردند و رفتند وسط هال. دخترک جوان دیشب، توی هال روی مبلی که از توی راهروی ورودی دیده می شد با موهای قهوه ای که از پشت بسته بود و لباسی سبز که سرتاسر تنش را تا وسط ساقهای بلورین پایش پوشانده بود، نشسته بود و لبخند می زد.
- خانم محترم شما اینجا چکار می کنید، اصلا چطوری وارد شدید.
روی زمین خم شده بودم و داشتم چیزهایی را که از توی نایلونها بیرن ریخته بود جمع می کردم و کنار بقیه می انداختم.
- من که توی نامه نوشته بودم که از این آپارتمان خیلی خوشم می آید، ببخشید اگر بدون اجازه شما آمدم تو. باور کنید به چیزی دست نزده ام، الان بیش تر از 2 ساعت است که اینجا منتظر شما نشسته ام.
از زور کلافگی سرم را پایین انداختم و رفتم توی آشپزخانه، نایلونهای خریدم را روی کابینت گذاشتم و برگشتم توی هال تا بروم توی اتاق و لباسهایم را عوض کنم.
سنگینی حضور او را احساس کردم.
- چقدر خوش سلیقه اید. وای چقدر کتاب. اینها را روز اسباب کشی ندیده بودم.
- خانم محترم لطفا تشریقتان را ببرید بیرون دارم لباس عوض می کنم، بعدا می آیم خدمتتان.
با عصبانیت در اتاق را به هم کوبیدم و با عجله مثل سربازهایی که مجبورشان کنند، توی 3 شماره یا بیشتر لباسهایم را عوض کردم.
- خانم این کار شما اصلا درست نیست، بی خود و بی جهت سرتان را می اندازید پایین و بدون اجازه در خانه یکی را باز می کنید و وارد آن می شوید.
- اما من که برای شما توضیح داده بودم ، دیشب هم خدمتتان رسیدم تا راجع به این موضوع با شما صحبت کنم که اجازه ندادید. آقای آتشی من اگه حتی یک روز نتوانم بیایم اینجا و آن منظره دل انگیز را نگاه نکنم مریض می شوم. افسرده می شوم. الان نزدیک به 8 روز است که من نتوانستم دیدنی ترین صحنه های زندگیم را ببینم. خواهش می کنم به من حق بدهید.
با وجودی که خیلی عصبانی بودم اما حرفی هم برای گفتن نداشتم.
- آقای آتشی تو را به خدا بیایید و این آپارتمان را به من بفروشید یا نه ، اصلا آن را با آپارتمان من عوض کنید، آنجا بزرگتر هم هست، دو خوابه، مابه التفاوتش را هم نمی خواهم فقط تو را به خدا به این کار رضایت بدهید، اگر این کار را نکنید آنقدر وقت و بی وقت می آیم اینجا تا مثل آن پیرزن خرفت مجبور بشوید اینجا را نصف قیمت بفروشید و فرار کنید.
فریبا ، امروز یکی از عجیب ترین اتفاقات این چند ساله رخ داد. امروز دوباره بعد از 11 سال خانه بوی عطر زن به خودش گرفت. باید مرا ببخشی ، امروز بعد از 11 سال که اتاق خوابم رنگ زن به خودش ندیده بود دوباره سر و کله یک زن توی آن پیدا شد، نه ، نه ، فکر بد نکن، من با او کاری نداشتم، او هم با من کاری نداشت، آمده بود تا از قاب فلزی پنجره اتاق خوابم به بهترین منظره این شهر نگاه کند، دل توی دلش نبود، پیشانیش عرق کرده بود، می لرزید و زیر لب چیزی می گفت، اضطراب و بی قراری از میانه نی نی چشمانش پیدا بود، قدمهای لرزانش او را با وسواس به طرف پنجره می برد، پرده را کنار زد و انگار به فیلم سینمایی هیجان انگیزی روی پرده ای عریض از ردیف آخر سالن سنما خیره شده باشد، توی شیشه پنجره خیره ماند.
انعکاس تصویرش را از توی شیشه می دیدم، انگار داشت اشک می ریخت، شانه هایش به آرامی و بی صدا تکان می خورد، زیر لب چیزی می گفت و آه می کشید. خیلی برایم عجیب بود. توی این چند روز من از توی این پنجره و حتی از توی تراس هم چیزی به جز آهن و بتن و آجر ندیده بودم.
پنجره ای درست مقابل پنجره ام به فاصله چند متری قرار داشت، می دانی فریبای دلربایم، توی این مدت اصلا به آن هیچ توجهی نکرده بودم. پشت آن پنجره جوانکی خوش سیما بود که نیم رخ روی یک صندلی متحرک نشسته بود.
گاهی که سرش را به سمت راستش می گرداند متوجه زیبایی چهره اش شدم، قلم مویی بلند را توی دهانش گذاشته بود و انگار داشت با سر و دهانش یک تابلوی رنگ روغن می کشید.
فردا خانه ام را با ناهید عوض می کنم. شب بخیر فرشته فریبای من.
12 دی ماه 84 اصفهان
---------------------------------------------
درجا خشکم زد. چند تا پرتقال قل خوردند و رفتند وسط هال. دخترک جوان دیشب، توی هال روی مبلی که از توی راهروی ورودی دیده می شد با موهای قهوه ای که از پشت بسته بود و لباسی سبز که سرتاسر تنش را تا وسط ساقهای بلورین پایش پوشانده بود، نشسته بود و لبخند می زد.
- خانم محترم شما اینجا چکار می کنید، اصلا چطوری وارد شدید.
روی زمین خم شده بودم و داشتم چیزهایی را که از توی نایلونها بیرن ریخته بود جمع می کردم و کنار بقیه می انداختم.
- من که توی نامه نوشته بودم که از این آپارتمان خیلی خوشم می آید، ببخشید اگر بدون اجازه شما آمدم تو. باور کنید به چیزی دست نزده ام، الان بیش تر از 2 ساعت است که اینجا منتظر شما نشسته ام.
از زور کلافگی سرم را پایین انداختم و رفتم توی آشپزخانه، نایلونهای خریدم را روی کابینت گذاشتم و برگشتم توی هال تا بروم توی اتاق و لباسهایم را عوض کنم.
سنگینی حضور او را احساس کردم.
- چقدر خوش سلیقه اید. وای چقدر کتاب. اینها را روز اسباب کشی ندیده بودم.
- خانم محترم لطفا تشریقتان را ببرید بیرون دارم لباس عوض می کنم، بعدا می آیم خدمتتان.
با عصبانیت در اتاق را به هم کوبیدم و با عجله مثل سربازهایی که مجبورشان کنند، توی 3 شماره یا بیشتر لباسهایم را عوض کردم.
- خانم این کار شما اصلا درست نیست، بی خود و بی جهت سرتان را می اندازید پایین و بدون اجازه در خانه یکی را باز می کنید و وارد آن می شوید.
- اما من که برای شما توضیح داده بودم ، دیشب هم خدمتتان رسیدم تا راجع به این موضوع با شما صحبت کنم که اجازه ندادید. آقای آتشی من اگه حتی یک روز نتوانم بیایم اینجا و آن منظره دل انگیز را نگاه نکنم مریض می شوم. افسرده می شوم. الان نزدیک به 8 روز است که من نتوانستم دیدنی ترین صحنه های زندگیم را ببینم. خواهش می کنم به من حق بدهید.
با وجودی که خیلی عصبانی بودم اما حرفی هم برای گفتن نداشتم.
- آقای آتشی تو را به خدا بیایید و این آپارتمان را به من بفروشید یا نه ، اصلا آن را با آپارتمان من عوض کنید، آنجا بزرگتر هم هست، دو خوابه، مابه التفاوتش را هم نمی خواهم فقط تو را به خدا به این کار رضایت بدهید، اگر این کار را نکنید آنقدر وقت و بی وقت می آیم اینجا تا مثل آن پیرزن خرفت مجبور بشوید اینجا را نصف قیمت بفروشید و فرار کنید.
فریبا ، امروز یکی از عجیب ترین اتفاقات این چند ساله رخ داد. امروز دوباره بعد از 11 سال خانه بوی عطر زن به خودش گرفت. باید مرا ببخشی ، امروز بعد از 11 سال که اتاق خوابم رنگ زن به خودش ندیده بود دوباره سر و کله یک زن توی آن پیدا شد، نه ، نه ، فکر بد نکن، من با او کاری نداشتم، او هم با من کاری نداشت، آمده بود تا از قاب فلزی پنجره اتاق خوابم به بهترین منظره این شهر نگاه کند، دل توی دلش نبود، پیشانیش عرق کرده بود، می لرزید و زیر لب چیزی می گفت، اضطراب و بی قراری از میانه نی نی چشمانش پیدا بود، قدمهای لرزانش او را با وسواس به طرف پنجره می برد، پرده را کنار زد و انگار به فیلم سینمایی هیجان انگیزی روی پرده ای عریض از ردیف آخر سالن سنما خیره شده باشد، توی شیشه پنجره خیره ماند.
انعکاس تصویرش را از توی شیشه می دیدم، انگار داشت اشک می ریخت، شانه هایش به آرامی و بی صدا تکان می خورد، زیر لب چیزی می گفت و آه می کشید. خیلی برایم عجیب بود. توی این چند روز من از توی این پنجره و حتی از توی تراس هم چیزی به جز آهن و بتن و آجر ندیده بودم.
پنجره ای درست مقابل پنجره ام به فاصله چند متری قرار داشت، می دانی فریبای دلربایم، توی این مدت اصلا به آن هیچ توجهی نکرده بودم. پشت آن پنجره جوانکی خوش سیما بود که نیم رخ روی یک صندلی متحرک نشسته بود.
گاهی که سرش را به سمت راستش می گرداند متوجه زیبایی چهره اش شدم، قلم مویی بلند را توی دهانش گذاشته بود و انگار داشت با سر و دهانش یک تابلوی رنگ روغن می کشید.
فردا خانه ام را با ناهید عوض می کنم. شب بخیر فرشته فریبای من.
12 دی ماه 84 اصفهان
سلامخوشحالم كه داستان ديگه اي رو اينجا گذاشتيد.مي تونم بگم عالي بود.طولاني بودو شبيه داستان كوتاه نبود ولي جذاب بود.
در قسمتي از داستانتون اشاره به تلويزيون و انتخابات ......كرديد،نمي خوام بگم داستانتون سياسي بود يا نه (البته به هيچ وجه سياسي نبود)چون قسمت كوتاهي از داستان رو به اين موضوع اختصاص داديدولي فكر مي كنم اگر در يك فيلم نامه مطرح مي شد قابل قبول تر بود،زماني كه من اين قسمت كوتاه رو خوندم تصور كردم دارم يك فيلم نامه مي خونم واين قسمت بايد در يك فيلم نامه باشه.
فكر كنم يه جورايي گله هاي خودت رو توش نوشتي مثل اينكه،هيچ چيز در اين دوره و زمونه سر جاش نيست و اسپورت و لباس هاي جلف و .....
جاهاي خوبي داستان رو قطع كردي و جملاتي از كتابي كه شخصيت داستان داشت مي خوند آوردي
نوشته اي كه در دفتر خاطرات براي فريبا نوشت عالي بود
موفق باشي
الناز خانم اين نوشته با هدف توليد يك فيلم نوشته شده بود.
يعني در حقيقت اين طرح اوليه يك فيلمنامه بود كه قرار بود يكي از كارگردان هاي بسيار خوب و قديمي سينما بسازدش.
طرح اوليه با استقبال اون كارگردان عزيز هم مواجه شد و حتي فيلمنامه هم آماده شد اما معاونت محترم سينمايي به دليل همين گوشه و كنايه هاي سياسي كه در طرح اوليه و خود فيلمنامه هم كم نبود آن را كلا رد كرد.
به هر حال به نظر خودم كار بدي نيست.
ممنون از نظرتون.
موفق باشيد.
يعني در حقيقت اين طرح اوليه يك فيلمنامه بود كه قرار بود يكي از كارگردان هاي بسيار خوب و قديمي سينما بسازدش.
طرح اوليه با استقبال اون كارگردان عزيز هم مواجه شد و حتي فيلمنامه هم آماده شد اما معاونت محترم سينمايي به دليل همين گوشه و كنايه هاي سياسي كه در طرح اوليه و خود فيلمنامه هم كم نبود آن را كلا رد كرد.
به هر حال به نظر خودم كار بدي نيست.
ممنون از نظرتون.
موفق باشيد.
خواهش می کنم لطف دارید شما و خوشحالم که باعث بهجتتون شده امیدوارم بقیه دوستان هم بخونن و خوششون بیاد.
باز هم ممنون.
باز هم ممنون.
خواهش می کنم.
البته گریزهای بی جایی نیست.
یک نفر داره توی یک آپارتمان زندگی می کنه و تلویزیون هم در دنیای یک آ دم تنها که اتفاقا استاد دانشگاه هم هست جایگاه خاصی می تونه داشته باشه حالا یا به عنوان یک رسانه و یا یک تفریح و یا نه فقط به عنوان یک ابزاری که حیات رو در اون خونه زنده نگهداره پس اگر خوب دقت کنی گریز نابجایی اصلا نبوده.
در ضمن توضیح داده بودم که این طرح اولیه یک فیلمنامه بوده و می دونی که در یک فیلم علاوه بر قصه اصلی نیاز به داستان های فرعی یک المان نمایی های فرعی برای درگیر کردن ذهن مخاطب وجودداره.
ممنون از نظرت.
البته گریزهای بی جایی نیست.
یک نفر داره توی یک آپارتمان زندگی می کنه و تلویزیون هم در دنیای یک آ دم تنها که اتفاقا استاد دانشگاه هم هست جایگاه خاصی می تونه داشته باشه حالا یا به عنوان یک رسانه و یا یک تفریح و یا نه فقط به عنوان یک ابزاری که حیات رو در اون خونه زنده نگهداره پس اگر خوب دقت کنی گریز نابجایی اصلا نبوده.
در ضمن توضیح داده بودم که این طرح اولیه یک فیلمنامه بوده و می دونی که در یک فیلم علاوه بر قصه اصلی نیاز به داستان های فرعی یک المان نمایی های فرعی برای درگیر کردن ذهن مخاطب وجودداره.
ممنون از نظرت.
اتفاقا اگر بخوایم فرا منطقه ای و بین المللی نگاه کنیم اون چیزی که توی جشنواره ها مهمه پرداختن به اوضاع داخلی کشور سازنده فیلم هست. اگر مثلا به جای اون قسمتهای اخبار و یا هر چیز دیگری که توی داستان می بینی مثلا قسمتهایی از فیلم مالنا و یا سینما پارادیزو و یا حتی هفت سامورایی نمایش داده می شد برای مخاطب بین المللی اصلا جذاب نبود اما همون گزارش های تلویزیونی و اون هژمونی ای که توی همه کانال ها وجود داشت که همه در مورد انتخابات برنامه پخش می کردند نمایانگر خیلی چیزهاست که تماشاگر و خواننده بین المللی برداشتهای بهتری را از فضای بیرون اون خونه هم بدست می آره.
در ضمن فکر کنم در خلال اون چیزهایی که توی خاطرات بین مرد قصه و فریبای داستان میاد نشاندهنده شخصیت اون مرد و نوع نگاهش به زنان غریبه هست پس از همین رو کنجکاو نیست.
در ضمن فکر کنم در خلال اون چیزهایی که توی خاطرات بین مرد قصه و فریبای داستان میاد نشاندهنده شخصیت اون مرد و نوع نگاهش به زنان غریبه هست پس از همین رو کنجکاو نیست.
ببین حمید جان
تا حالا واقعا به این موضوع فکر نکردم.
من همه اجزا داستانام همونجوری هستند که در اطرافم اتفاق می افتند.
من نگاه جنسیتی در رابطه با شخصیت هام ندارم و این دسته بندی رو در نوشته هام لحاظ نمی کنم.
زن در هرکدام از نوشته های من جایگاه خودش رو داره. یک بار منبع الهامه. یک بار واقعا معشوقعه تمام عیاره. یک بار مایه بدبختی و ترمزه آدم می شه.
هر دفعه یک جایگاهی داره دیگه اما من این رو نساختم اینا خودشون ما به ازا هایی دارند که وارد قصهد های من می شوند اما یهو نمی آن که بخوان یهو برن.
تا حالا واقعا به این موضوع فکر نکردم.
من همه اجزا داستانام همونجوری هستند که در اطرافم اتفاق می افتند.
من نگاه جنسیتی در رابطه با شخصیت هام ندارم و این دسته بندی رو در نوشته هام لحاظ نمی کنم.
زن در هرکدام از نوشته های من جایگاه خودش رو داره. یک بار منبع الهامه. یک بار واقعا معشوقعه تمام عیاره. یک بار مایه بدبختی و ترمزه آدم می شه.
هر دفعه یک جایگاهی داره دیگه اما من این رو نساختم اینا خودشون ما به ازا هایی دارند که وارد قصهد های من می شوند اما یهو نمی آن که بخوان یهو برن.
البته حمید شاید تاثیری در متن داستان نداشته باشه اما در ماهیت داستات تاثیر داره و روی شخصیت اصلی داستان واقعا تاثیر گذار بوده.
رفیق نبمه راه نیستم به خدا
پایان نامم هست
سه تا فیلمنامه هم هست
هفته ای یک شعر هم بایم برای جایی بنویسم
اصلا وقت داستان نوشتن ندارم.
اما چشم سعی می کنم حتما آپ کنم.
تو هم نظرتو بده دیگه.
پایان نامم هست
سه تا فیلمنامه هم هست
هفته ای یک شعر هم بایم برای جایی بنویسم
اصلا وقت داستان نوشتن ندارم.
اما چشم سعی می کنم حتما آپ کنم.
تو هم نظرتو بده دیگه.
dastane khubi bud.un zavaedi ham k azash harf zadin b nazaram tu y namayeshname mitune rah b kheili jaha bebare_albate dar edamey namayeshname_ama khob tu dastan zehno monharef mikone az masir mire birun.b jay ham nemirese y juray b nazaram faghat jalb mokhatabe unam ba dame dast tarin sujehay momken.hata daneshjuy in aghay ostad ham rah b jay nabord.in k va3 mokhatab kharej az marz bayad dast b hamchin karay zad ham va3am ghabele ghabul nist albate in kara alan baab shode.neveshtey khub hame ja khunde mishe hamun tor k filme khub hame ja dide mishe_albate age b dast bere3_ ps:az hamun ghesmate avalesh fahmide budam pay y eshgi unvare panjere vasate.
نوشته اي که موهاي تن آدمو صاف وايسونه در نظر من (به عنوان نه نويسنده، نه منتقد، بلکه يه خواننده ي نسبتن حرفه اي) محشره، آقا مهدي تا اطلاع ثانوي چيزي نمي تونم بگم جز اينکه خدا زيادت کنه
داستان شمارو خوندم و وقتي درست در اوج داستان تمام شد با خودم گفتم چه حيف..اگر اين فيلم نامه ميشد بعد از ديد زدن دخترك از پنجره و ديدن صورت زيبايي يك نقاش زيبا كه احيانا مي تونست افليج هم باشه ..تازه شروع داستان بود ..و دلبستگي آقاي استاد از عطر به دختركي كه بيك نگاه از پنجره اي قانع است ..بر خلاف فريبايي كه قانع نبود و رفته بود حيف شد كه فيلم نشده اما داستان خوبي از كار در اومده به نظرم شما از ترس طولاني نشدن داستان ادامه اش نداديد
به نظر من آكسيون قوي دارد اين داستان نه آنقدر كند است كه حوصله ات را ير ببرد و نه آنقدر تند است كه نفس خواننده را بگيرد.
در مورد فضاي داستان:به نظر من شما خيلي خوب امور داستان را بهم نسبت داديد .استاد وقتي از پنجره به بيرون نگاه مي كند به جز ديوارهاي سيماني چيزي نمي بيند او ارتباط دو پنجره را با خط هاي نامريي آن حس نمي كند و معلوم است كه چنين كسي وقتي تلوزيونش را باز مي كند جز اخبار خشك سياسي چيزي نمي تواند نگاه كند حتي در انتخاب جملات كتابش هم شما دقت كرده ايد ..شايد اگر او ديواني از شاملو در دست داشت ارتباط گيج بهترين منظره شهر را از قبل از نامه هم مي فهميد .شايد به خاطر همين روحيه خشك بوده فريبا رفته ؟در هر صورت
من لذت بردم .موفق باشين
آرزو خانم فریبا ناخواسته رفته. یعنی فوت کرده.
اما همین جوری که فرمودین به همه این نشانه گذاری ها واقعا فکر مرده بودم و چقدر خوب متوجه این نکات ظریف شده بودید چیزی که بقیه دوستان حتی زائد هم دونسته بودندش.
ممنون از نظرتون.
کاش انتقاد هم کرده بودید.
باز هم متشکرم.
اما همین جوری که فرمودین به همه این نشانه گذاری ها واقعا فکر مرده بودم و چقدر خوب متوجه این نکات ظریف شده بودید چیزی که بقیه دوستان حتی زائد هم دونسته بودندش.
ممنون از نظرتون.
کاش انتقاد هم کرده بودید.
باز هم متشکرم.
آقاي بهروزياگر انتقادي به نظرم مي رسيد مي نوشتم
ولي به جز اتمامش آنهم در اوج
هيچ عيبي نداشت
باور كنيد!
سيامك گلشيري را كه خوانده ايد با داستانهاي كوتاهش
قلمش ساده است اما اگر فكر كني نكاتي دارد كه بايد كشف شود
قلم شما هم اينچنين است.
..
شادكام باشين
گاهي در داستان تكه هاي هست كه از دنياي واقعيت آنجا نقش مي بندندشايد فقط با كمي شاخ و برگ و تغييرات
پس
روح فريبا قرين شادي
کاش فریبا خودش رفته بود این جوری حتما المان هایی را می گذاشتم که خواننده بفهمد که فریبا به پای خودش رفته و حالا که از روی اجبار رفته این چنین مرد بارانی قهوه ای هر شب برای او می نویسد.
-------------------------------------
فریبا ما به ازای واقعی در زندگی من دارد اما او مثل فریبا به جبر روز گار نرفت بلکه با جبری دیگر جدا شد. جبری که هنوز هم نمی توانم بفهممش.
-------------------------------------
فریبا ما به ازای واقعی در زندگی من دارد اما او مثل فریبا به جبر روز گار نرفت بلکه با جبری دیگر جدا شد. جبری که هنوز هم نمی توانم بفهممش.
نه خواهش می کنم.
می دونید که آدم برای نوشتن بیشتر باید همه چیز را به یاد داشته باشد.
نوینده با نوشته هایش زندگی می کند و مثل دیگرانی دیگر دوست ندارد فقط زندگی کند و برای نوشتن نباید دچار نسیان شد.
اتفاقا ممنون از یادآوری.
موفق باشید.
می دونید که آدم برای نوشتن بیشتر باید همه چیز را به یاد داشته باشد.
نوینده با نوشته هایش زندگی می کند و مثل دیگرانی دیگر دوست ندارد فقط زندگی کند و برای نوشتن نباید دچار نسیان شد.
اتفاقا ممنون از یادآوری.
موفق باشید.
خوبه داداش
تخریبت زیاد هم تخریب نبود.
در ضمن اگر اونجوری می نوشتم می شد داستان تو و نه داستان من.
اگر فکر می کنی جملات خوب هستند اما جاشون پس و پیشه پس زیاد هم کارم بد نبوده.
ممنون که نظر دادی عزیز دلم.
دوست دارم.
باز هم ممنون.
تخریبت زیاد هم تخریب نبود.
در ضمن اگر اونجوری می نوشتم می شد داستان تو و نه داستان من.
اگر فکر می کنی جملات خوب هستند اما جاشون پس و پیشه پس زیاد هم کارم بد نبوده.
ممنون که نظر دادی عزیز دلم.
دوست دارم.
باز هم ممنون.
همین که به روش دوستانه برای هم کامنت میذلرید اون یکی نمی خواهد کسه دیگه ای رو تحقیر کنه از این جور چیزا دیگه . مهدی گیر نده دیگه
قبول دارم مقداری بلند بود اما خیلی بلند نبود فهیمه خانم.
ممنون از اظهار نظر و اظهار لطفتون.
موفق باشید.
ممنون از اظهار نظر و اظهار لطفتون.
موفق باشید.
مهدی جان داستان زیبایی بود و موضوع قوی و با بنیه ای داشت اما نکاتی که توجه مرا جلب کرد این بود که گفته حمید جان درست است که خواننده دوست دارد شخصیت داستان کنجکاوانه تر در مورد نامه عکس العمل نشان دهد یا اینکه موقع برخورد با صحنه ای که دختر وسط روی مبل وسط هال نشسته دوست داشتم بیشتر تعجب می کرد و مشاجره می کرد تا اینکه برود و شلوارش را عوض کند.در ضمن آور دن مطالبی از کتابی که شخصیت داستان می خواند بسیار زیباست و مطالب پر محتوایی بود ولی با اصل داستان کمی بیگانگی داشت .البته اینها فقط نظر شخصی ن بود.موفق باشید
سلام عمران جان
ممنون که نظر دادین ولی همه اینها به شخصیت شخص اول داستان بر می گردد.
این آقا شخصیتش اینجوریه.
کاملا خونسرد و کاملا محافظه کار.
بالاخره شخصیتش اینجوریه دیگه.
اما در مورد اون کتابی هست که می خونه این کتاب خیلی کمتاب سنگینی هست و این خودش نشوندهنده خیلی چیزهاست در مورد طرز تفکر همین آقا.
ممنون از نظرتون.
ممنون که نظر دادین ولی همه اینها به شخصیت شخص اول داستان بر می گردد.
این آقا شخصیتش اینجوریه.
کاملا خونسرد و کاملا محافظه کار.
بالاخره شخصیتش اینجوریه دیگه.
اما در مورد اون کتابی هست که می خونه این کتاب خیلی کمتاب سنگینی هست و این خودش نشوندهنده خیلی چیزهاست در مورد طرز تفکر همین آقا.
ممنون از نظرتون.
به نظرم گاهی بهتره اسم روی شخصیت نذاری.مثلا" اصلا" اشاره نکنی اسم دختره ناهید فروزان.
بگی دختری با...
این کاراکترت رو رازآمیز تر میکنه.
و به نظرم حتی میتونه در حد این احتمال که شاید دختره مال دنیای زنده ها نیست تو ذهن خواننده نقش ببنده. چی کار داری که حالا واقعا" باشه خوبه یا نباشه.
به هر حال پیروز باشی
سلام بهروز جان
نظر شماست ديگه و محترم هم هست.
اما اين ديگه داستان شما مي شه نه داستان من.
موفق باشيد.
نظر شماست ديگه و محترم هم هست.
اما اين ديگه داستان شما مي شه نه داستان من.
موفق باشيد.
خیلی وقت بود که می خواستم این داستانتو بخونم ولی چون یه کم طولانی بود تا الان نتونستم، البته داستانت یک داستان کوتاه بود چون تا اونجایی که من می دونم داستانای خیلی بلندتر از اینم جزو داستانای کوتاه دسته بندی می شن.در کل از داستانت واقعا لذت بردم و به خصوص از چندتا از جمله ها مثل:
با عصبانیت در اتاق را به هم کوبیدم و با عجله مثل سربازهایی که مجبورشان کنند، توی 3 شماره یا بیشتر لباسهایم را عوض کردم.
ولی دو چیز، یکی این که همون اول داستان که شخصیت اصلی گفت آپارتمانش هیچ منظره ای نداره فهمیدم موضوع از چه قراره و دومی اینکه اصلا زحمت خوندن اون تیکه های کتابو به خودم ندادم!
منتظر نوشته های دیگت هستم، موفق باشی
با غرض معذزت. اشتباها" کشمنت گذاشتم برای شما. ببخشید.البته منظورم این بود که کاراکترت بدمن اسم عمیقتز میشه .بشزم معذرت میخوام






اقای بارانی قهوه ای، سلام
یک هفته ای است که مثل دزدها به اینجا اسباب کشی کرده اید و آپارتمانی را که من مدتهاست دنبالش بودم را صاحب شده اید. همیشه دوست داشتم یکروزی آنجا خالی می شد تا اسباب هایم را بردارم و بیایم اما حیف که شما مثل اجل معلق پیدایتان شد و جای آن پیرزن خرفت را توی آن گرفتید. تا حالا پیش خودت فکر نکرده ای نمای یک پنجره رو به بهترین منظره این شهر چقدر می تواند برای یک نفر ارزش داشته باشد. تو با آمدنت به این خانه دیدن بهترین منظره این شهر را از من دریغ کرده ای. آقای بارانی قهوه ای بهتر است تا دیر نشده اینجا را خالی کنید تا من به تنها ترین آرزویم برسم.
اصلا سر در نمی آوردم، این نامه یک تهدید بود یا یک شوخی. کدام منظره؟ آپارتمان من 2 تا پنجره داشت که از هیچکدامشان هیچ جای این شهر دیده نمی شد. هروقت سرم را از پنجره بیرون می بردم تا چیزی را ببینم فقط پنجره ها و دیوارهای آپارتمانهای روبرو را می دیدم. به نظرم آمد نویسنده آن نامه باید خل باشد که آهن ها و سیمان های روبروی پنجره های آپارتمان مرا بهترین منظره این شهر می داند.
بی حوصله نامه را تاکردم و توی پاکتش گذاشتم و آن را انداختم توی سطل آشغال. از توی یخچال مقداری میوه برداشتم، توی یک میوه خوری کریستال گذاشتم و با خودم بردم توی اتاق خواب. چند روزی می شد که کتاب تازه ای را شروع کرده بودم، توی این آپارتمان جدید لحظه ها به کندی می گذشت و اگر سرم را به کتاب خواندن گرم نمی کردم از بی حوصلگی و عصبیت تنهایی ام کلافه می شدم. نشانک را از وسط کتاب برداشتم ، صفحه 176 بود و شروع کردم.
بدان ای دوست که صفات خدای تعالی از صفات خلق اثبات کرده اند و از این سبب است که عالمیان در آن غلط کردند که فرق ادراک نکردند میان صفاتی که لم یزل را واجب بود و میان صفاتی را که محال بود وی را. و چون این فرق ندانستند لاجرم آنچه اثبات نبود اثبات کردند. هیچ صفت نیست که خلق بدان موصوف اند الا که حق باری تعالی و تقدس این صفت را نتوان اثبات کرد علی الاطلاق، چنانکه در حق خلق بود مگر که چیزی که زیادت شود یا چیزی از آن ناقص گردد.
ادامه در كامنت بعدي ....