انجمن شعر discussion

5 views
كارگاه شعر > نازی و علی / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 192 comments آسمون رو یادته؟
همون بالا، تو آبی ها
من و تو معلق می زدیم
بی ترس از شام و ناهار
حرفای آسون می زدیم
نه فلسفه بود نه شعار
نه شعر بود و نه غم یار
عروسکت بود و لباش
من بودم و دلم که هی
صدای تاپ تاپش بلند
یادته
یواشکی تو بغلم خوابت می برد
دستای من
موهای ناز تو رو نوازشش می کرد
تو چشاتو می بستی یعنی که خوابی
ولی انگاری خوشت می اومد که منم
هی موهاتو ناز کنم و یواشکی بوست کنم
وقتی عزیزی می اومد
صدای پاهاشو می گم
از وسط دالون می اومد کنار حوض
تو، توی بغلم جابجا می شدی
دستم و از رو موهات ورش می داشتی
یه چشی
زیر چشی
حالیم می کردی که بسه
عزیزی داره می آد ا
عزیزی می اومد
یواش یواش ، با ناز و نوز
قربون صدقم می رف که هی
قربون چشای پسرم
قربون اون قد و بالاش
ببین چیکار کرده برات
نازی ببین!
پسر عموت خیلی دوست داره ننه
ایشا الله جفت هم بشین
ایشا الله یار هم باشین
و تو هی غلغلکم می دادی که
بیا ببین
عزیزی عقدمون کرده علی
وقتی عزیزی هم بگه
یعنی علی و نازی با همن
یار همن
عشق همن
مال همن
حالا گذشته اون روزا
عزیزی رفته اون بالا
نازی و ناز کردناش
برای من افسانه شدن
حالا که یار اون حسن
حالا که یار من
افسانه شده.


اصفهان
17/11/89


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 192 comments علیک سلام محسن جان

به هر حال! و خوشحالم که شیرینیش رو حس کردی.

موفق باشی.


back to top