داستان كوتاه discussion

153 views
داستان كوتاه > اُدیپ / محسن ص

Comments Showing 1-36 of 36 (36 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

طیبه تیموری | 659 comments درود محسن

خیلی پیشرفت کردی
خیلی


نسبت به خودت عالی بود این داستان
موفق باشی


message 2: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments وای. چقدر پشیمان هستم که این قدر دیر این داستان رو خوندم! محسن من رو ببخشای.

داستان ات فوق العاده بود. احساس می کنم که لطافتی به شیوه ی گذشته ات دادی و امضای نوشته هات کمی تاب دار تر و خمیده تر شده و دیگه به اون تیزی و پر گوشه ای نیست.

از این نوشته لذّت بردم. من رو تا انتها کشوند. اگر نقص هایی داشت من متوجّه نشدم. خواننده نمی تونست حتّی یک خط بعد رو هم پیش بینی کنه. البته رویدادها خیلی غیر ِ عادی بودند، ولی می شه به این نوشته به عنوان ِ یک سوررئال ِ کامل نگریست. انتخاب ِ نام ِ داستان خیلی خوب بود. پایان ِ داستان هم خوب بود.... به ویژه جمله ی پایانی ِ داستان.

خیلی تعریف کردم. شاید باز بیام بخونم و نظرم عوض بشه؛ ولی فکر نمی کنم این اتّفاق بیفته. امیدوارم که بقیه ی نوشته هات هم به همین قدرت باشند.

سربلند باشی
مهیار


message 3: by faranak (new)

faranak | 189 comments عالی , عالی
توی کاغذ کاهی هم گفته بودم , بسیار لذت بردم


message 4: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments مرد ِ حساب اگه این نقد نبود پس چی بود؟ :دی


message 5: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments درود پس از دیرزمانی که نبودم!؟
با توجه به شناختی که نوع نگاهت پیدا کرده ام، شک نداشتم که این نوشته نتیجه نگاهی بسیار خلاقانه به رخدادهایی است که بسیاری آنرا تجربه کرده اند و این نکته مانند نوشته های پیشینت ستودنی است به ویژه آنکه زاویه دید از نگاه راوی در بین تمامی شخصیت ها در گردش است و به همین دلیل شخصیت پردازی بسیار ظریف صورت می گیرد و من شخصیت پردازی را بسیار خوب دیدم. ‏
من زبان گفتگو را برای شرح داستانی نمی پسندم و احساس می کنم نمی تواند از تمامی ظرفیت های ادبی را برای خلق نوشتار استفاده کند. (البته این نظر بیشتر شخصی است تا فنی)‏
با یاد می آورم که در یکی از نخستین نوشته هایت گفته بودم که در نوشتار بسیار از صادق هدایت تاثیر می پذیری اما این اثر انگار آزمونی است برای رسیدن به فرهیختگی در سبک نوشتاری. زمان می برد تا نتیجه آن به درستی روشن گردد. ‏
این نوشته را از نظر ساختاری داستان نمی دانم و آنچه که در کنار شخصیت پردازی بسیار مناسب ضربه ای جبران ناپذیر به این نوشته می زند فضاسازی بسیار ضعیف است و درونمایه آنچنان مورد توجه نویسنده و خواننده قرار می گیرد که شاید در خواندن نخستین نبود فضا مشخص مورد توجه قرار نگیرد اما بازخوانی آن به خوبی این را نشان خواهد داد. ‏
هرچند که گفتم که شخصیت پردازی بسیار آگاهانه و هنرمندانه و توانمند است اما در سایه فضاسازی نامناسب مخدوش می شود. ‏
ساختار به طور کلی من را بیشتر به یاد روخوانی یک فیلمنامه انداخت (نه خود فیلمنامه) تا یک داستان به معنای آکادمیک آن. ‏
طرح بسیار خوبی است که می توانست با دقت بیشتر به یک داستان خوب بدل شود. ‏
یک نکته درباره واژه گزینی هم بگویم و آن این که بهتر می بود می نوشتی:«جوجه ها را به سیخ کشیدن» نه «تو سیخ کردن» ‏
و در پایان این که تفکر خلق این اثر بسیار مورد پسند من بود اما از دیدگاه ادبی آن جایگاهی را که باید نداشت. ‏
به امید کارهایی بهتر و بیشتر


message 6: by Ashkan (last edited Feb 22, 2011 04:18AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من باور دارم که هنر نو (هرچه که باشد) به سوی شتاب بیشتر در حرکت است مانند زندگی تمامی ما. در دوران پیشین هرگز چنین دگرگونی های ناگهانی را در زندگی بشر شاهد نبوده ایم و شکی نیست که هنر نیز نیازمند کوتاه نگاری می شود. شوربختانه گروهی از سر یک سوتفاهم می پندارند که اگر هنرمندی زمان زیادی را بر سر یک اثر صرف کند زمان را از دست داده است و به سوی اصولگرایی در هنر گام برداشته است و این یک بازگشت بی دلیل است. من چنین نظری را ندارم. کوتاه نگاری بخشی از هنر نوین است نه همه آن!؟
شاید انتخاب شاکله داستان کوتاه برای چنین داستانی مناسب نباشد. اندیشه پیدایش را نباید در چهارچوب منتقدان به چلیپا کشید. این منتقدان هستند که باید پدیده های نو را شناسایی کنند. شاید اگر نگران بلندی داستان نبودی ،که به باور من نمی بایست می بودی، داستان گیراتر و توانمندتر از آب درمی آمد. ‏
ممکن بود بگویند و شاید بگویم که آنچه خواندند و خواندیم داستان کوتاه نبود! خوب نباشد! هنوز به روشنی تعریفی از داستان کوتاه و اندازه اش در دست نیست. من پیشنهاد می کنم فداکارانه قالب را در مقابل ارزش ادبی قرار ندهی چون می شود تولیدات ادبی امروز که بیشتر آنها به لعنت حق هم نمی ارزد. ‏


message 7: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments راستی نام «ادیپ» را از داستان «ادیپوس» به وام گرفتی؟


message 8: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments انتخاب بسیار جالبی بود


message 9: by Moein (new)

Moein | 72 comments چرا اشکان با سیخ زد تو شکم مصطفی؟
به خاطر مستی یا اینکه شوهر نازنین بود؟


message 10: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments سلام، تبریک میگم، واقعاً داستان خوبی‌ بود. من ضعفی‌ در شخصیت سازی ندیدم. نمیگم شخصیت‌ها کامل بودند، اما این داستان کوتاه است و وقتی‌ بخواهد کامل شود باید یک داستان بلند شود. برای یک داستان کوتاه به نظر من کامل بود. تمرکز روی روایت یک اتفاق بود و شخصیت پردازی برای این روایت کافی‌ بود.

بسیار ممنونم از داستانت. من این داستان رو دو روز پیش خوندم. انقدر محوش شدم که نتونستم چیزی بنویسم. اما همهٔ این دوروز به فکرش بودم.


من به این داستان به عنوان یک داستان رئال نگاه می‌کنم، نه سؤرئال.


message 11: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من یک نکته بگم و اون این که اون اشکان من نیستم! ‏


message 12: by Ashkan (last edited Mar 28, 2011 06:36AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments از اونجا که من سیخ کباب رو نمی کنم تو شکم کسی! سیخ کباب قداست داره، احترام داره. مگه چیزای دیگه رو گرفتن که ادم سیخ کباب رو بکونه تو شیکمه دیگران. این توهین به کبابه! حالا جوجه یا کوبیده! فرقی نداره؛ کباب، کبابه!؟ ‏


message 13: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments پس باید یه دفعه بشینیم با هم غذا بخوریم. قانع می شی! شک نکن
:D


message 14: by آمیرزا (last edited Apr 30, 2011 01:10PM) (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments بعد از ماه ها به گودریدز سر زدم و اتفاقی یک نوشته رو انتخاب کردم برای خوندن ..
خوشحالم که این نوشته دراومد ...
خوب نوشتیش ..
طوری بود که تا آخرش آدم رو دنبال خودش می کشید ...


message 15: by Sanaz (last edited May 04, 2011 04:22AM) (new)

Sanaz nei (sahel12) :d ممنون


message 16: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments اگه باهاش غذا بخوری ، دیگه سراغ سیخ نمیری


message 17: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments راستش من هنوز هم به این نوشته فکر می کنم.
برای من قضیه سیخ خیلی قابل هضم تر از جریان ازدواج بود. نمی دونم چرا این بچه ها به جای اینکه با هم فقط دوست باشند ازدواج کرده بودند. و اینکه آدمی که بتونه به خاطر یک زن با سیخ تو شکم دوستش فرو بره (که غیر ممکن نیست )بتونه قبول کنه که زنش با یک مرد دیگه تلفنی لاس بزنه (که واقعا غیر ممکن هست)


message 18: by محسن (new)

محسن | 228 comments بعضی جاهاش باور پذیر نبود مثل اشاره ای که آهو خانم کرد ؛
یک قضیه از زبان 6 نفر روایت شد این 6 بار روایت شدن چقدر ضروریست؟ یعنی این طولانی شدن چقدر ضروری و چقدر تکراری بود؟
؛ یک داستان خوندم توی کتاب راشومون ترجمۀ امیر فریدون گرگانی به نظرم نمونۀ خیلی قوی تر این داستان تو بود محسن جان یک ماجرا از زبان چند نفر روایت میشه که هر کدوم از این روایت ها تازگی و جذابیت خودشو داره
به نظرم توی داستانت یک بخشهایی تکرار مکررات شده یعنی تغییر راوی به نفع داستان نیست در ضمن خوش به حالت که هنوز میتونی بنویسی بنویس باز هم بنویس


message 19: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Ahoo wrote: "راستش من هنوز هم به این نوشته فکر می کنم.
برای من قضیه سیخ خیلی قابل هضم تر از جریان ازدواج بود. نمی دونم چرا این بچه ها به جای اینکه با هم فقط دوست باشند ازدواج کرده بودند. و اینکه آدمی که بتونه ..."


الکل خانم!؟ همه چیز رو ممکن می کنه


message 20: by Baran54 (new)

Baran54 | 20 comments با سلام. طرح بسیار کشش دارد . از نظر من نحوه پرداخت آن خوب است اما عالی نیست.فضا سازی بسیار کمرنگ است ولی شخصیت پردازی خوب.درست است که نقطه ربط پاره ها همان اتفاقات تکراری است اما نحوه بیان آن مهم است که حواننده را از تکرار خسته نکند. برای خواننده داستان آشنا بسیاری از جملات حذف شدنیست بدون آنکه لطمه ای به ماجرا بزند.قسمت سیخ زدن اشکان در شکم مصطفا کمی دور از ذهن است حتی اگر کاملا مست باشد بهتر است بیشتر عصبانی شود وبعد از آن هر چقدر هم که مست باشد اینقدر بی تفاوت به کرده خود تمی تواند باشد می تواند ابراز پشیمانی کند در حالیکه حق را به جانب خود می داند.به هر صورت از آن لذت بردم سپاس از شما


message 21: by Siamak (new)

Siamak | 1 comments سلام من زیاد در مورد دستان نوشتن نمیدونم فقط دوست دارم بخونم به نظرم عالی بود ، خیلی خوب بود ،فقط به نظرم یه جاهایی که خیلی شرح نمیخواست شرح زیاد بود یه جاهایی هم یک کم توضیح بیشتر می خواست که کم بود ولی در کل به نظرم عالی بود ، تبریک


message 22: by Parvane (new)

Parvane | 44 comments من نظرمو به عنوان یه خواننده میگم و هیچ نظر حرفه ای مثل دوستان نمیتونم ارائه بدم..موضوع داستان جالب بود و راحت خواننده رو تا اخر داستان میکشوند و از این بایت بهتون تبریک میگم. فقط دیالوگهای مهدوی واسم خیلی دور از ذهن بود! از یه استاد حداقل انتظار نمیره که با تلفن اول به معشوقش اینجوری صحبت کنه..این قسمتش واسم اصلا جالب نبود
ولی در کل از خوندنش لذت بردم..ممنون


message 23: by Hasti (new)

Hasti | 18 comments بعد از مدت ها که مشکل فیلترینگ برایم حل شد به به گودریدز سر زدم
داستان های قبلی شما را نخواندم ولی در اولین فرصت این کار را خواهم کرد،چراکه از خواندن این داستان شما لذت بردم
همه ی نکته ها را خودتان و بقیه دوستان گفتید
اما یک نکته ی اساسی گفته نشد
مریم
یک شخصیت کاملا خنثی که کوچکترین پرداختی رویش صورت نگرفته
مطمئنا همه ی دوستان در مورد حس ششم بسیار قوی زنها با من موافق هستند
چطور می شود که این چندنفر سالها با هم دوست باشند و مریم حتی یک لحظه در مورد احساس شوهرش نسبت به بهترین
دوستش (نازنین) شک هم نکرده باشد

در مورد نحوه ی رفتار و دیالوگ های استاد مهدوی،انتخاب اسم او(مهدوی)و اسم بقیه ی شخصیت ها،معارف،ریش،حجاب و غیره اول کمی شک داشتم و حدس زدم هدفتان فقط این است که قویا و به طور کاملا واضح دیدگاه شخصیتان را بیان کنید،اما بعدا که دوباره به اسم داستان توجه کردم،متوجه شدم که کاملا به جا بوده و به ارائه ی درونمایه ی اصلی داستان کمک زیادی کرده است

این جمله که نا امیدی عمیق استاد مهدوی را نشان می دهد دوست داشتم
من شنا بلد نیستم مامان نازی)

به نظر من این داستان را نباید سرسری خواند و اگر با فکر خوانده شود لذتش چند برابر می شود

ممنون که ما را در این لذت شریک کردید


message 24: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments با احترام بسیار در مورد حس ششم با شما موافق نیستم


message 25: by Nader - نادر (last edited Jun 20, 2011 02:08AM) (new)

Nader - نادر در قالب یک رمان بلند میتواند بسیار جذاب باشد۰


message 26: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments جناب نادر ، پیشنهاد خوبیه اما با شرایط الان ایران این رمان اگر نوشته بشه تا عمر داره زیر دست ممیزی ارشاد باقی می مونه و اگر هم بیاد بیرون احتمالا فقط ازش صفحه اولش باقی می مونه و بس.


message 27: by Nader - نادر (last edited Jun 20, 2011 03:17AM) (new)

Nader - نادر شاید هم نوشتن چنین رمانی یه عمر کار بطلبد۰
:)


message 28: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments یک عمر را مطمئن نیستم اما بالاخره یک زمانی را می بره تا نوشته بشه اما چاپش مهمه که اونم در ایران امکان پذیر نیست شاید در اسرائیل یا آمریکا یا آلمان امکانپذیر باشه


message 29: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments شما بنویس برای نوشتن و نه برای چاپ ، آقای نادر گفت رمان خوبی میشه منم گفتم اگر بخواد چاپش کنه ، توی ایران امکانش کمه


message 30: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments سلام محسن عزیز داستانت رو خوندم اما نظر بچه هارو در موردش نخوندم برای همین ممکنه بعضی از نقدهام تکراری باشند.
اول نظرم در مورد داستان:
داستان جذاب بود.
گفتین؟ دوستم دارید؟ الو؟
این جمله اونم اول داستان خیلی ناشیانس . من اینجا یه دیالوگ طبیعی نمیبینم من اینجا فقط نویسنده ای رو میبینم که داره به خواننده میگه طرف پشت تلفن به این گفته دوست دارم.
میشد این دیالوگ تلفنی اول داستان رو نیاری. یا میشه ساده ترش کرد.
خوب شخصیتها رو دونه دونه به حرف آوردی . این کار زیاد جالب نبود به نظر من هرچند داستانی رو از چند زاویه دیدن متفاوته اما عیب این کار اینه که اولا همزادپنداری رو از خواننده میگیره دوما سوالی و کشفی برای خواننده نمیمونه قسمت اول که از زبان مریم بود رو تا پایان ادامه میدادی به نظر من بهتر میشد. مریم رفتارهارو روایت میکرد و خواننده خیلی چیزهارو میگرفت و خیلی چیزهارو نه که اگه داستان براش جذابیت لازم رو داشته باشه خود به خود میره سراغ کشف کشفنشده ها با خوندن مجدد.
بعید میدونم توی یه همچین جو دوستانه ای استاد رو استاد مهدوی صداکنن همون مهدوی میگن دیگه درسته؟
مهدوی با اون اعتقاداتش چطور تونسته به یه زن شوهر دار اظهار عشق کنه. واینکه چرا مهدوی اونشب دیوانه شده بود و اینکه چرا مهدوی استعفا داد. همه این چرا ها نشون میدن که طرح داستان کمی مشکل داره و همچنین حقیقت مانندیش.
وقتی بهش نگاه کردم دیدم لبشُ گذاشته رو لب من و داره منو می بوسه.
نتونستم اینو تصور کنم . بهتر بود میگفتی متوجه شدم که لبش رو گذاشته رو لبم و داره میبوسه
اینا چقد با هم راحت بودن!
پایان خونی خیلی عجیب بود هرچند من فهمیدم که اشکان پی به عشق مصی به نازی برده و تو عالم مستی ازش انتقام گرفته . راه دیگه ای برای نشون دادنش نبود.
حالا میرم نظرهارو میخونم.


message 31: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments من نقد هارو خوندم
موافق باهات نیستم که اطراف داستانت رو بریدی که کوتاه بشه . داستان اگه قراره بلند باشه نمیشه کوتاهش کرد و اگه کوتاه نمیشه بلندش کرد
داستان کوتاه باید کامل باشه همینطور داستانک
نمیشه به خاطر کوتاه بودنش ناقصش کرد.

یه چیزی یادم رفت. مهدوی چرا از فحشهای اشکان چیزی نگفت و چرا یه سره خودش رو تو آب دید.
واینکه الکل همه کار رو میکنه رو قبول ندارم
فقط آدمهارو رو میکنی. مستی و راستی.
اشکان تو اعماق وجودش همیشه دوست داشته با سیخ بزنه تو شکم مصطفی.
ولی کمی دور از حقیقته و من هم موافقم که باید بعدش تو عالم مستی عذاب وجدان میگرفت.

من اگه این داستان رو مینوشتم صحنه عرق خوری رو بیشتر توصیف میکردم اونم از زبان اشکان و مکالمه نازی با مهدوی رو تو این حالت میذاشتم. که اولا مست شدن تدریجی اشکان رو متوجه بشیم دوما اشکان کمکم روکنه خودش رو.
منم برام سواله که چرا اشکان اجازه میداد به نازی که اینطور لاس بزنه با مهدوی . وچرا وقتی از بغل حرف میزنه غیرتی نمیشه اما وقتی حرف مه مه میاد غیرتش گل میکنه. و اینکه اگه مست شدنش تدریجی بود این صحنه منطقی تر میبود.


message 32: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
روایت خوبی داره
لحنش با وجود عامیانه بودن قدرت خودشو حفظ می کنه
اما واقعا جای صحنه سازی خالی بود
اگه راستش رو بخوای یه جاهایی از داستن حس بازپرسی بهم دست داد که تک تک متهمین وقایع رو واسش بازگو می کنند
در قسمت 6
مقداری تم داستان عوض شد و نویسنده دیگه بیطرف نبود
که فکر می کنم این موضوع از عدم همزات پنداری نویسنده و استاد مهدوی ناشی می شه


message 33: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ادیپ یه جور عقده اس. بی طرفانه نبود اتفاقن. اما خوب بود. خوشم اومد. ممنون.


message 34: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
هر لحظه به طرفی.


message 35: by پری (new)

پری | 100 comments سلام دوباره این داستان واقعا جذاب و زیبا بود
آفرین خسته کننده هم نبود
اما برداشتی که من به عنوان یه خواننده داشتم، نوعی بیماری در مهدوی بود که ریشه در کورکیش داشت که زیر بار ریش و دین پنهان شده بود
نوعی بیماری ریوانی در اشکان از همون ابتدا که از نازی خواست بگه رضا جونم
و حتی نوهی بیماری در نازی که قبول کرد
اسم هیچ کدوم از این بیماری ها رو نمیدونم البته :)) اما خیلی خوشم اومد


message 36: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments قشن بود خیلی


back to top