داستان كوتاه discussion

40 views

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Behrooz (new)

Behrooz | 36 comments قطار با شتاب سينه كوه ها را در مي نورديد؛ از پهنه دشتها مي گذشت و در دل جنگلها پنهان ميشد...
نگاه مسافر به بيرون پنجره گره خورده بود و گاهي كه قطار درايستگاهي مي ايستاد مسافراني را تماشا مي كرد كه چمدانهاشان را با خود مي كشاندند وبي آنكه پشت سرشان را نگاه كنند از قطار دور مي شدند ...
همه در خواب بودند و در اتاق تنها مسافر بيدار بود. مي خواست بخوابد اما چشمانش گرم نمي شد.لحظه اي روي تخت دراز كشيد و دستانش را زير سر تكيه داد ؛ به فكر فرو رفت آنقدر كه حتي نقهميد قطار ايستاد. گاهي لبخند ميزد و گاهي غمگين مي شد و چهره در هم مي كشيد ؛ انگار روياهايش را داشت يكي يكي ورق مي زد.
نگهبان قطار دوباره او را صدا زد. آنقدر در روياهايش غرق شده بود كه نفهميد او را چند بار صدا كرده اند. نگاهش در نگاه نگهبان گره خورد و بي اختيار بلند شد؛ چمدانش را برداشت و پشت سر نگهبان در امتداد راهرو خارج شد؛ لحظه اي به همراهان مسافرش نگاهي انداخت ؛ همه در خواب بودند به جز پيرمردي كه بيدار شده بود تا سيگاري روشن كند؛ انگار او هم بي خواب شده بود...
جلوي درب خروجي رسيد و از پله ها آرام آرام پايين آمد؛ چقدر قدمهاش سنگين شده بود؛ پايين كه آمد نگاهش را به دوردست ها ؛ دورتر از افق گره زد. در عمق نگاهش انگار گذشته هاي دور را مي پاييد.
چمدانش را با خود مي كشاند و بي آنكه پشت سرش را نگاه كند از قطار دور مي شد .
قطار مي رفت تا سينه كوه ها را در نوردد؛ از دل دشت ها بگذرد و در دل جنگلها پنهان شود. پيرمرد دراز كشيده بود و دستانش را زير سر تكيه داده بود؛پيرمرد به فكر فرو رفته بود ...




message 2: by Haman (new)

Haman nice story. it,s such a terrific........


message 3: by Behrooz (last edited Jul 10, 2008 09:29AM) (new)

Behrooz | 36 comments امروز پس از 13 سال دوباره رمان شگفت انگیز جنایت ومکافات رو خوندم. چیزی که منو وادار به خوندن دوباره این اثر فوق العاده کرد رخوتی است که پس از دیدن آخرین قسمت از فصل سوم سریال گمشده دچارش شدم .
(کیت : تو رو توی روزنامه دیدم... هنوز هم به بیرون کشیدن مردم از آتش سوزی کمک میکنی؟
جک:عادت کهنه ایه
کیت: وحشتناک شدی...
جک: هر جمعه شب من از لوس آنجلس به توکیو یا سنگاپوریا سیدنی پرواز میکنم و پیاده میشم و نوشیدنی میخورم و یر میگردم...
کیت: چرا؟...
جک: چون که میخوام سقوط کنه کیت...اهمیت نمیدم که چه کسایی توش باشن... هر تکونی که توی هواپیما میخوریم ،چشمامو میبندم و دعا میکنم که بتونم برگردم.
کیت: این چیزی رو عوض نمیکنه
جک: نه من از دروغ گفتن خسته شدم .. . ما اشتباه کردیم...)
گاهی پختگی کاری هنری تا حدی پیش میره که اون رو تبدیل به یک اثر میکنه . تا جاییکه پس ازقرنها هنوز رد پای اون رو میشه تو هنر امروز کشف کرد .
وجدان بیدار و رنجی که در پس سکوت اون در ژرفای هر انسانی خفته چیزی نیست که وامدار دوره ای خاص باشه و عمری داره به درازای آفرینش.
راسکلنیکف ، سونیا ، سویدریگایلف ، کاترین ، دونیا و ... آدمهایی هستند که در حافظه تاریخ انسانیت جای دارند. و من گاهی دلم براشون تنگ میشه....




message 4: by Behrooz (new)

Behrooz | 36 comments ok. montazeram.taze avaleshe bad az chan vaght be ghole ye doost loghate lost be dayereh loghatet ezafeh mishe.



back to top