داستان كوتاه discussion

26 views
داستان كوتاه > اوهام؟!

Comments Showing 1-14 of 14 (14 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by لیلا (new)

لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments همه چیز از دست گل روی میز شروع شد . تازه وارد خانه شده بود که چشمش به گلها افتاد . اول تعجب کرد ، فکر کرد چه کسی می تواند این دسته گل را در خانه اش گذاشته باشد ، اما بعد لبخند زد ، فکر کرد که کار حمید است . همان طور که به طرف اتاقش می رفت ، صدا زد : حمید ؟! .. حمید ؟! ... بیا بیرون .. دسته گلتو دیدم ...
خانه در سکوت کامل بود . شانه بالا انداخت و آرام آرام دکمه های مانتواش را باز کرد . مقنه اش را از سر در آورد و جلوی آینه ایستاد تا موهای در هم شده اش را مرتب کند . گیره ی مو در دهانش بود که یادش آمد نمی تواند کار حمید باشد . به طرف تلفن رفت و شماره گرفت : الو ؟! آقا یونس منم ... خانم بهرامی .... ببین امروز آقای بهرامیو ندیدی که بیاد خونه؟!
_ کی ؟!.. حمید آقا ؟!... نه بابا جان ، نه ...
_ مطمئنی ؟امروز همش توی اتاقت بودی؟! چشمت به در بود ؟! نکنه یکی اومده باشه که تو متوجه نشده باشی ؟!
_ نه ... بابا جان ... هر کی اومد آشنا بود .. هیشکی هم با شما کار نداشت . حالا برای چی می پرسی ؟!مشکلی پیش اومده ؟!
_ هیچ کسم با دسته گل نیومد ؟!
_ نه ... نکنه چیزی شده ؟والا ما از ترس اینکه نکنه مشکلی پیش بیاد ، از این قفسمون تکون نمی خوریم . حتی گلاب به روتون ، برای دست به آب رفتنم با ترس و لرز این اتاقو خالی می کنیم ... هر چی باشه ، خونه و زندگی شما امانته دست ما ... به خاطر همینه که ...
حوصله شنیدن گلایه ها ی نگهبان پیر را نداشت . گوشی را گذاشت و با عصابانیت روبه روی میز نشست و شروع کرد به غرغر کردن : آره جون خودت . خوبه خودم صد بار دیدم که توی پستت نبودیا . معلوم نیست چی کاره این ساختمونه ... حتما سرش یه جا گرم بوده که ندیده کی این دسته گلو آورده ....
دسته گل را از توی گلدان شیشه ای برداشت . آب از ته ساقه گلها به روی شیشه میز چکه کرد . دسته گل را برانداز کرد : وا ... حتی یه کارتم نداره ... یعنی کار کیه ؟! ... فکر نکنم کار حمید باشه ، از این عادتا نداره ... تازه توی این اوضاع ... چه توقعا....
همان طور که دسته گل را برانداز می کرد ، چشمانش گرد شد . گلها را روی میز انداخت و به طرف اتاقش دوید . کشوی میز توالتش راباز کرد ، جعبه جواهراتش را بیرون آورد و روی میز خالی اش کرد ؛ هیچ چیز کم نشده بود . تمامی کشوها وکمدها ، تمامی جاهای مهم که وسایل ارزشمندش را پنهان می کرد را هم وارسی کرد . حتی در یخچال خانه را هم باز کرد ، هنوز شیشه آب لیمو از قفسه سوم یخچال آویزان بود و چکه می کرد ؛ نفس راحتی کشید . در یخچال را بست و روی سرامیک های سرد آشپزخانه نشست : اول کلید خونه یهو گم شد و بعد پیدا شد ، حالا هم این گلا ... پاک دیونه شدما ! نکنه خودم خریدمشون ... یادم نیست ...
با صدای زنگ تلفن به خود آمد ، محمد بود : سلام خانم بهرامی .... حالتون خوبه ؟!...زنگ زدم بگم امروز نمی یام ...
_ باشه محمد جان ... فقط اون تمریناییو که بهت دادم انجام بده ... بازی گوشی نکنی پسر جان ... خداحافظ .
تازه گوشی را گذاشته بود که دوباره تلفن به صدا در آمد :
_ الو ؟...سلام زهرا جان ... خوبی ؟
_ به ... سلام خانم امانی عزیز ! ببینم شیری یا روباه ؟!
_ ببینم زهرا تو قرص اعصاب می خوری ؟!
زهرا من من کرد : چه طور مگه ؟! برای چی می پرسی ؟!
_ می خوری ؟! ببین زهرا تو باید به وکیلت اعتماد کنی !! مطمئن باش که من به نفع تو عمل می کنم .
زهرا تسلیم شد : آره ...حالا برای چی ؟!
_ وای ... اصلا نگران نباش ... خودم درستش می کنم ...
_ مگه چیزی شده ؟حمید حرفی زده ؟!نکنه ...
_ بله ... امروز توی دادگاه هی تکیه کرده بود به قرص خوردن تو ... می گفت تو روانی هستی !! می گفت تو مشت مشت قرص می خوری !!
_ مرتیکه کثافت ...حالا چی کار کنیم ؟! من فقط هر شب یه دونه قرص می خورم که راحتر بخوابم همین .
_ اصلا خودتو ناراحت نکن ، اسم قرصی که می خوری چیه ؟! می خوام دربارش تحقیق کنم... فقط برای راحتر خوابیدن می خوریش ؟!
_ آره... اسمش کلومیپرامینه...بعد از مرده به دنیا اومدن بچم یکم حالم بد بود ، دکتره هم فقط اینو تجویز کرد ... همین . حالا خانم امانی جون دستم به دامنت ... نکنه به خاطر این قرص دادگاه حکم طلاقو صادر کنه ...
_ نه نگران نباش ... خودم یه کاریش می کنم . مطمئن باش نمی ذارم این حکم صادر بشه ...
_ ببین اگه من حمیدو از دست بدم دیگه نمی تونم زندگی کنم ... نذار این حکم صادر بشه .... نذار ...
_ مطمئن باش ... ما این پرونده رو می بریم ... بهت قول می دم ...
گوشی تلفن را که گذاشت ، بغضش ترکید ، اول دسته گل را از روی میز برداشت و به سطل زباله انداخت و بعد هم رفت سراغ قرصهایش که روی میز آشپزخانه ، کنار ظرف ادویه بود ؛ قرصها را برداشت و به گوشه ای پرتاب کرد و ولو شد روی زمین و مثل بچه ها پا کوبید و داد زد اما صدای زنگ خانه باعث شد که از جا بلند شود و اشکهایش را پاک کند . از چشمی ، به بیرون نگاه کرد ، کسی دیده نمی شد . اما باز زنگ خانه زده شد ، تعجب کرد ؛ در را باز کرد ، سرش را لای در گذاشت و به درون راهرو چشم انداخت ، کسی در راهرو نبود . وحشت کرد ، سریع در خانه را بست . به درون اتاق پذیرایی که قدم گذاشت ، دسته گل درون گلدان ، روی میز بود . درست سر جای اولش . از وحشت جیغ کشید و به طرف تلفن دوید . گوشی را برداشت و تند تند شماره گرفت . بدنش داغ کرد . از حرکت ایستاد ، گوشی تلفن قطع بود . آرام گوشی را گذاشت و به طرف در خانه قدم برداشت . از چوب لباسی دم در روسری اش را برداشت و دست انداخت تا در خانه را باز کند ، اما در خانه قفل بود . مطمئن بود که در را قفل نکرده است . روسری را محکم به زیر گلو گره زد و دستش را دراز کرد تا از جاکلیدی ، کلیدش را بردارد ؛ کلید آنجا نبود . کف دستش عرق کرد ، لبانش را تر کرد ، روی زمین نشست و خود را به دیوار فشرد : نکنه دیونه شدم ... کلیدم دوباره گم شده ، مگه آویزونش نکردم توی جاکلیدی؟! ... گلارو که انداختم توی سطل آشغال ... تلفن چرا قطعه ؟! د ر خونه رو که دیگه قفل نکردم ... مطمئنم ... نکنه همه این کارا رو من انجام دادم ؟! همش به خاطر این قرصاس ... نباید همین طوری سر خود چند تا چند تا می خوردم...
سرش را به دیوار کوبید : حمید راست می گه من دیونه ام ... من دیونه ام ...
اشک از چشمانش جاری شد : دیگه حمیدو نمی بینم ... حکم طلاقو می گیره ... منو طلاق می ده و می ره ...
حرفش ناتمام ماند ؛ صدای شکستن چیزی در آشپزخانه حرفش را ناتمام گذاشته بود . نیم خیز شد اما بعد دوباره به دیوار تکیه داد ، گوشهایش را گرفت و در دل گفت : طبیعیه! این صداهایه که همه دیونه ها می شنون ... نباید بذارم بیش تر از این دیونه بشم ...
صدا که قطع شد ، دستها را از روی گوشهایش برداشت . از جا بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت . کف آشپزخانه پر از شیشه خورده بود . می دانست که شکستن ظرفها کار خودش نیست اما دیگر به چیزی اهمیت نمی داد ، حمید بر نمی گشت . با پا شیشه خورده ها را به زیر کابینت پرتاب کرد . با هر پرتاب بلند می خندید . خنده اش زیاد دوام نیاورد ؛ تلویزیون به یکباره روشن شد ، دست از پرتاب شیشه خورده کشید ، از اشپزخانه بیرون رفت ، سریال مورد علاقه اش در حال پخش بود . به ساعت بالای تلویزیون نگاه کرد ، ساعت 9 بود . روی کاناپه نشست و به تلویزیون خیره شد . همینکه دستش را به زیر چانه اش گذاشت ، تلویزیون خاموش شد . در صفحه تلویزیون ، تصویر مردی افتاده بود ، سریع سرش را برگرداند . پسر بچه پانزده ، شانزده ساله ای کنترل به دست وسط اتاق پذیرایی ایستاده بود . زهرا از جا بلند شد ، به طرف پسر رفت : تو اینجا چی کار می کنی؟! توی خونه من ؟! ...به چه حقی ...
حرفش را خورد . محمد شاگردش با رنگ و روی پریده روبه رویش استاده بود : محمد ؟! ... مگه تو نگفتی که ...
زهرا تازه متوجه ماجرا شده بود . به طرف محمد رفت ، دستش را گرفت و او را به طرف در خانه کشید : کلید کجاست ؟! تو قفلش کردی ؟! ... دسته گلم کار تو بود ؟! تلفنم تو قطع کردی ؟! ... کلید کجاست ؟! جواب منو بده ؟! زود باش ...
محمد به تته پته افتاد : خانم من ... من فقط ... به خدا ... فقط شوخی بود ... اصلا ...
محمد را به در کوبید : کلیدو کجا گذاشتی ؟! باید پلیس خبر کنم ... جواب منو بده وگرنه...
زهرا روی زمین افتاد ، کسی از پشت به سرش کوبیده بود . محمد مات به معلم سرخانه اش نگاه کرد . بعد رو کرد به دوستش که گلدان شیشه ای را به گوشه ای پرتاب کرده و به طرف در خانه رفته بود تا ، بازش کند : چی کار کردی ؟! تو کشتیش ! .... با توام ! نوید .. با توام ... زدی کشتیش !....
نوید از خود دفاع کرد: می خواست پلیس خبر کنه ...اونوقت می دونی چی می شد ؟! می برنمون زندان ...
محمد گوشی همراهش را از جیب درآورد و شروع کرد به شماره گرفتن . نوید گوشی را از دستانش قاپید : داری چی کار می کنی ؟! به کجا زنگ می زنی ؟!
محمد سعی کرد تا گوشی اش را پس بگیرد : می خوام زنگ بزنم اورژانس ... اگه بمیره چی ؟! اگه ما ....
صدای زنگ گوشی همراه زهرا به صدا درآمد . نوید از فرصت استفاده کرد ومحمد را به بیرون هل داد ، به درون خانه نگاهی انداخت و خود نیز پا به فرار گذاشت . گوشی زهرا به روی پیغام گیر رفت : زهرا بازم منم ، وکیلت ... چرا تلفن خونه قطعه ؟! .... به هر حال زنگ زدم بگم نگران نباش ... دوز این قرصایی که می خوری خیلی پایینه ... جای نگرانی نیست ... خودتو واسه یه شیرینی حاضر کن ... ما پرونده رو می بریم ... فعلا خداحافظ ..
خون قالیچه کرمی رنگ را رنگین کرده ، پیکر بی جان زهرا پشت در افتاده بود .
شهریور 89


message 2: by Sherry (new)

Sherry Nick (rash5522) I really really like it.... That was so mysterious! Good job


message 3: by Mojtaba (new)

Mojtaba Heydari | 35 comments سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره.در خیلی از مواقع تجسم فضا و مکان و حتی حس به عهده خواننده گذاشته شده بود که داستان رو شبیه فیلمنامه و یا طرح داستان می کرد.خط داستانی قوی بود ولی شوخی شاگرد اصلا جا نیفتاده بود.
والسلام


message 4: by Ava (last edited Aug 28, 2010 12:50PM) (new)

Ava | 100 comments Mojtaba wrote: "سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره.در خیلی از مواقع تجسم فضا و مکان و حتی حس به عهده خواننده گذاشته شده ..."

توضیح خلاصه اش فکر می کنم این باشه که جای ِ کار ِ بیشتری داشت.
نمی دونم.
من رو به یاد ِ تل ِ فیلم های صدا و سیما انداخت.
زود از همه چیز رد شدی تو این کار
شبیه یه طرح که علت و معلول ها توش خوب جا نیفتاده.
پایان ِ باور پذیری هم نداشتی

خسته نباشی ولی. جالب بود.


message 5: by لیلا (new)

لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments Shelly wrote: “I really really like it.... That was so mysterious! Good job “
ممنون از وقتی که گذاشتین ...


message 6: by لیلا (new)

لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments Mojtaba wrote: "سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره "
مرسی که وقت گذاشتین ...
حق با شماست باید بیشتر فضا سازی انجام می گرفت ... اما این کار یه ایراد داشت و اون خسته شدن مخاطب بود ، بنابراین تا اونجا که می شد از فضا کاسته شد و تصمیم گرفتم تا یک داستان اتفاق محور بنویسم .
درباره نزدیک شدن به فیلمنامه ، فکر می کنم نظر شما درست نیست . چون فیلمنامه با داستان خیلی فرق داره و در این کار هم سعی بر این گذاشته شده که عناصر داستانی حفظ شود حالا تا کجا موفق بودم ... خوانندگان دانند .


message 7: by لیلا (new)

لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments Ava wrote:” Mojtaba wrote: "سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره.در خیلی از مواقع تجسم فضا و مکان و حتی حس به عهده خواننده گذاشته شده ..."

توضیح خلاصه اش فکر می کنم این باشه که جای ِ کار ِ بیشتری داشت.
نمی دونم”
مرسی که وقت گذاشتین ...
فکر می کنم به این دلیل یاد تله فیلمهای ایرانی افتادین که این روزها تلویزیون مدام داره از این فیلم های روان پریشی و سوء ظنی می سازه ...
منظورتون رو از علت و معلولی متوجه نمی شم !


message 8: by Ashkan (last edited Aug 29, 2010 04:26AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Sherry wrote: "I really really like it.... That was so mysterious! Good job"

همگروهی ارجمند، شری [؟:] گرامی، با درود و خوش آمدگویی به این گروه. پوزش من را بپذیرید بابت این یادآوری اما بر اساس آیین نامه، نگارش به خط لاتین به هر زبانی پذیرفته نیست و تنها باید به خط و زبان فارسی باشد. با سپاس

http://www.goodreads.com/topic/show/1...


message 9: by Ashkan (last edited Aug 29, 2010 04:29AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من عمل به قانون را ناشی از رواج دیکتاتوری نمی دانم، شما چطور؟


message 10: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments لیلا گرامی می بخشید اگر نقد دوستان را به بیراهه کشیدم


message 11: by Ava (new)

Ava | 100 comments لیلا wrote: "Ava wrote:” Mojtaba wrote: "سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره.در خیلی از مواقع تجسم فضا و مکان و حتی حس ..."


گفتم که که هنوز طرح ِ و می شه بیشتر روش کار کنی.یکی از مشخصه های اصلی ِ یه طرح هم این ِ که اتفاقات بی دلیل پیش نمی رند.همه ی حوادث بر اساس ی رابطه ی علت و معلولی پیش میره. دلیل باور پذیر نبودن انتهای ِ کارت هم واسه همین ِ. من متوجه نشدم که چرا باید شاگردش همچین کاری بکنه. یا شوهرش برای چی می خواد ازش جدا بشه..
.

باز هم فکر می کنم که همه یاین ها به این دلیل باشه که زود رد شدی و یه چیز هایی رو هم جا گذاشتی.
:)


message 12: by Nader - نادر (new)

Nader - نادر Pooyan wrote: "Ashkan wrote: "Sherry wrote: "I really really like it.... That was so mysterious! Good job"

همگروهی ارجمند، شری [؟:] گرامی، با درود و خوش آمدگویی به این گروه. پوزش من را بپذیرید بابت این یادآوری ا..."


شری گرامی
نامش را دیکتاتوری مگذارید، این فقط احترام به آن عده از دوستان شماست که با زبان انگلیسی آشنا نیستند، در ضمن شما مختار هستید، قوانین داخلی این گروه را رعایت کنید یا آن را نپذیرفته و در آن شرکت نکنید۰

موفق باشید۰


message 13: by لیلا (new)

لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments پویان ، آوا ، اشکان ، نادر ممنون ...
" لیلا wrote: "Ava wrote:” Mojtaba wrote: "سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره.در خیلی از مواقع تجسم فضا و مکان و حتی حس ...""
در مورد علت و معلولی باید به شما بگم که در مورد کار شاگرد ، خودش هم می گه که برای شوخی بوده ...

"محمد به تته پته افتاد : خانم من ... من فقط ... به خدا ... فقط شوخی بود ... اصلا ... "
در مورد طلاق هم باید بگم که بازم در متن اومده به دلیل مرده به دنیا اودن بچه و روی آوردن به قرصها ...
ولی فکر نمی کنم که دلیل طلاق آنچنان مهم باشه ... نه اینکه مهم نیست ، هست ولی نه به اون اندازه ای که در داستان ایجاد مشکل کنه .. در مورد دلیل شاگرد چرا ... خیلی هم مهمه ... که البته قبول دارم که دلیلش منطقی و باور پذیر در نیومده ..
باز هم ممنون از وقتی که گذاشتین .


message 14: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments داستان نو و خوب بود اما کمی غیر قابل باور بود برای من وقتی معلم پشت تلفن میگه باشه محمد جان ... فقط اون تمریناییو که بهت دادم انجام بده ... بازی گوشی نکنی پسر جان ... خداحافظ
یعنی سن محمد ونوید کمتر از اونیه که بخوان با گلدون به کله معلم بزنن یعنی انقد جرات ندارن


back to top