داستان كوتاه discussion

132 views
داستان كوتاه > داستان نویسی گروهی شماره یک

Comments Showing 1-50 of 84 (84 new)    post a comment »
« previous 1

message 1: by mohammad (last edited Jun 01, 2010 01:02AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments خلاصه ی داستان
پیرمرد تو باغش نشسته یه خانواده شلوغ(دو سه تا ماشین) میان و ازش اجازه میگیرن که برای خوردن ناهار از فضای باغش استفاده کنن پیرمرد یاد زن محرومش می افته که هیچ بچه ای براش نیاورده و کلی از اینکه اون خانواده اونجان خوشحاله
اما بچه های خانواده از پیرمرد میترسن
به خاطر همین قبل از ظهر خانواده اونجارو ترک میکنه


دوستان که داستانشون حاضر شده تا آخر روز شنبه
15 / 3/ 89
داستانشون رو بذارن

اگه کسی سوالی داره تو ی تاپیک داستان گروهی
بخش بحث و گفت گو بذاره

دوستان خواهش می کنم تا بعد از روز شنبه در مورد داستان ها نظر ندن که همه داستاناشون رو بذارن
با تشکر


message 2: by mohammad (last edited Jun 01, 2010 01:04PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments شکوفه های گیلاس- محمد ایرانی

از وسط روستای کوچکی که کمتر از بیست خانه داشت رد شدیم. فقط سگ سیاهی به استقالمان آمد. دنبال ماشین راه افتاده بود و پارس می کرد. پوران و بچه ها جیغ زدند.
گفتم: نترسید داره سلام می¬کنه. سلامش اینطوره دیگه .
بعد از روستا به جاده باریک و پر درختی رسیدیم.
ساناز گفت: بابا اینجا وایسیم .
سولماز گفت: آره خیلی قشنگه. وایسیم.
پوران گفت: چقدر شکوفه.
شکوفه خواب بود، بغل پوران. کنار جاده ایستادم. بالای جاده، باغ بی حصار بزرگی بود و پیرمردی روی یک سنگ، کنار راه باریکی که به داخل باغ می رفت نشسته بود و چپق می کشید. پیاده شدم. پوران گفت: فعلا نرید پایین. نسیم سرد عرق پشتم را به یادم آورد و بوی شکوفه ها را آورد. باغ زیبایی پایین جاده بود و حصاری از سیم خاردار دور آن بسته بودند. درخت هایش کوچک بودند اما پر از شکوفه. من فقط درخت گردو را می شناختم که یک در میان کنار درختهای کوچک، ساقه پهن کرده بودند. طنابی برای تاب بازی به شاخه ی درخت گردوی بزرگی بسته بودند و یک بالشت قرمز روی آن بود. به سمت پیرمرد، بالای جاده رفتم. مه رقیقی صبحگاهی درخت ها را در بر گرفته بود و صدای گنجشک ها قطع نمی شد. درخت های بالای جاده پر شاخه تر بودند و شکوفه کمتری گرفته بودند. پیرمرد از وقتی که آمده بودیم به ما و ماشین نگاه می کرد. گفتم سلام حاجی و دست دادم. گفت علیک. من حج نرفتم. صورت پر چروکی داشت و یک برآمدگی بزرگ روی ابروی چپش به چشم می آمد. که چشمش را کمی کج کرده بود.
گفتم: میشه تو این باغ بمونیم، نهار بخوریم.
پوران از شیشه سر بیرون آورد و گفت: قول می دیم شاخه هارو نشکنیم. ذغال داریم با خودمون.
پیرمرد به سمت باغ دست دراز کرد گفت: برید هر جایی می خواید بشیند.
گفتم: یه ماشین دیگه هم هست الان میرسه .
خندید : نترسید جاتون میشه.
یعنی لحن گفتنش فرق کرد وصدایش کلفت تر شد به طوریکه احساس کردم که دارد می خندد. اما حالت صورتش هیچ فرقی نکرد. خیلی شبیه بود به سربازهای بازی آی جی آی وقتی می کشتیشان فقط می افتادند و حالت صورتشان هیچ تغییری نمی کرد.
به جز صدای گنجشک ها که قطع نمی شد صدای دیگری نبود.
گفتم : پوران بیاید پایین دیگه. اینجا خیلی قشنگه .
سولماز پایین پرید و فرار کرد . ساناز هم به دنبالش و عصبانی داد می¬زد: بابا شکلاتمو برده.
پیرمرد نگاهشان کرد و باز ادای خندیدن را در آورد.
شکوفه را از پوران گرفتم . پیرمرد با کمک عصایش بلند شد و کنار من آمد. پوران پایین آمد و سلام کرد. پیرمرد مثل اینکه صدایش را نششنید.
پوران گفت: چرا پس نمیان؟!. و به سمت درخت کوچکی که اول راه باغ بود رفت و داد زد: وای چقدر شبنم روی شکوفه هاست و گوشیش را در آورد که عکس بگیرد.
پیرمرد به شکوفه نگاه می کرد که بغل من خوابیده بود. و دستش را که جمع شده بود در دست گرفت انگشت های استخوانی و کشیده ای داشت و زیر ناخن های کلفتش سیاه شده بود.
پرسید: اسمش چیه ؟
گفتم: شکوفه.
خندید وتکرار کرد، شکوفه و سرفه زد. شکوفه تکانی خورد. پیرمرد دستش را رها کرد و رفت سر جایش نشست. شکوفه را به پوران دادم. پیرمرد گفت: رفیقاتون دارن میرسن. به جاده نگاه کردم. نبودند. چند لحظه که گذشت سرو کله شان پیدا شد.
محمود پشت ماشین من ایستاد. سرم را تو کردم و گفتم: جای خوبیه . از اون پیرمرده اجازه گرفتم. اون باغ بالاییه مال اونه .محمود پیاده شد.
گفتم: چطوره؟ پیمان بیرون پرید و به سمت سولماز و ساناز دوید و داد زد: ساناز سگه رو دیدید؟ چشماش شیطانی بود.
مریم غر می زد: ده بار پیاده شدیم دوباره سوار شدیم نمیکشه این لگن.
محمود جواب داد:عالیه. ولی این باغ پایینیه خیلی قشنگتره.
پیرمرد گفت: صاحابش نیستش
مریم و سعید و مژگان هم پیاده شدند. مژگان داد زد: چه بهشتی!! . سعید به سمت صندوق عقب رفت. مریم پرسید: اینجا آب داره؟. پیرمرد بلند شد و داخل باغ رفت. مژگان گفت: اه... آنتن نمیده!... کاش کنار چشمه میموندیم. پیمان به سمت محمود دوید و گفت: بابا گوشیتو بده بازی کنم. محمود گوشیش را داد. گفتم: سعید توپتو بیار یه والیبال حسابی بزنیم.
زمین خشک بود اما جوب ها را که نگاه کردم خیس و بی آب بودند. وسایل را پیاده کردیم. هر کس وسیله ای دستش گرفت و داخل باغ شدیم. از راه باریکی که درخت های بلند گردو این طرف و آنطرفش را گرفته بودند عبور کردیم. راه باریک، خیلی قشنگ بود و ما در حال رفتن چند تا عکس گرفتیم. بعد به فضای باز بزرگی رسیدیم که درخت کمتری داشت و درخت هایی که داشت کوچکتر بودند. یک اتاقک کوچک هم گوشه ی باغ بود محمود به سمت چمن وسیعی که آفتاب از بین ابرها و مه رقیق، نور کمرنگی را به آنجا داده بود دست دراز کرد و گفت: بریم اونجا. داد زدم سولماز، ساناز، پیمان، بیاید اینجا!. از بین درخت ها پیدایشان شد. زیر انداز ها را پهن کردیم . صدای خرخر آب داخل جوب توجه همه را به خود جلب کرد. پیرمرد از اتاقک بیرون آمد.
پوران با ذوق گفت: چه آب ذلالی و دستش را زد به آب گفت چقدر سرده؟
مریم داد زد : حاج آقا این آب تمیزه ؟ میشه ازش بخوریم؟
من گفتم: آره بابا . تمیزه. آب چاه دیگه.
پیرمرد گفت : ما که یه عمره ازش می خوریم.
سعید با تخته نرد در یک دستش و توپ والی بال در دست دیگرش آمد. مژگان جست زد و توپ را از دست سعید قاپید.
سعید گفت: چته بابا.
مژگان گفت: کی میاد وسطی؟
سولماز و ساناز جیغ زدند: آخ جون.... وسطی.
پیمان گوشی را به محمود داد و به سمت مژگان دوید گفت: منم پایم. مریم گفت: من با ساناز و سولماز. پوران شکوفه را روی زیر انداز گذاشت و گفت: مواظب باش حشره ها نرن تو پتوش و رفت. دوید.
گفتم: سعید بچین بازی رو، یه دست با بابات بزنیم.
محمود گفت: سر باد زدن ذغالا.
گفتم: تو که شرطی بازی میکنی هی جفت شیش میاری.
گفت: نخیر بهونه نگیر بازیم خوبه.
گفتم: من شرطی نیستم.
گفت: ترسو!
سعید گفت: دایی با من بازی میکنی؟
من حواسم به پیرمرد بود که یک زیر انداز کوچک آورده بود و نزدیک چند درخت که کمی از درختهای دیگر جدا بودند نشست و چپقش را روشن کرد.
ساناز داد زد: بابا وسطی بازی نمیکنی؟
هوس یا نوعی کنجکاوی به اینکه چپق چه مزه ایه... من را به سمت پیرمرد کشاند. به سعید گفتم: نه! باباتو ببر بعد من باهات بازی می کنم. سعید گفت : بابامو که همیشه میبرم. نگاه کردم دیدم ساناز و سولماز با جیغ از آن ور به این ورمیدوند و برمی گردند. صدای گنجشک ها قطع شده بود. فقط صدای جیغ و خنده ی زن ها و بچه ها می آمد. به طرف پیرمرد رفتم. به بچه ها که بازی می کردند نگاه می کرد.
-حاج آقا تخته نرد بازی نمی کنید؟
-بلد نیستم.
- چرا نمی آیید کنار ما بشینید؟
- نه شما راحت باشید.
کنارش رسیدم و نشستم.
-ببخشید اونقدر شلوغ میکنن بچه ها . حسابی سکوت اینجا رو به هم زدن.
- سکوت رو به هم زدن!.. اون دوتا دوقلو ان؟ خیلی شبیهن.
-آره دختر های منن. سولماز و ساناز. هفت سالشونه.
پیرمرد باز لحنش به سمت خنده رفت و گفت: چقدر شبیهن!؟ کاش دو سه ماه دیگه میومدید گوجه سبزها می رسیدند بچه ها می خوردند.
گفتم: حاج آقا چرا درخت های اونور جاده بیشتر شکوفه دادن؟
گفت : اون باغ مش یدا...ست. یازده تا پسر داره با دو تا دوماد. هی به باغش میرسن. هی کود میدن و سمپاشی میکنن هی حرس میکنن. و باز خندید و گفت: پنجاه شست تا هم نوه داره.
گفتم: حتما بچه های شما شهر رفتن؟
گفت نه بچه ندارم . اجاقم کوره. کورِ کور. صدای گریه ی شکوفه بلند شد. پوران داشت بازی می کرد. رفتم و بغلش کردم. داد زدم: پوران بیا خودشو کثیف کرده. پوران آمد و پوشکش را عوض کند. سعید و محمود گرم تاس انداختن بودند. برگشتم پیش پیرمرد. درخت هایی که پیرمرد کنارشان نشسته بود خیلی زیبا تر از درخت های دیگر بودند. شاخه های کشیده و بلندی داشتند و شکوفه های سفید و صورتی شاخه ها را پر کرده بود. برگ ها هنوز خیلی کوچک بودند. پرسیدم حاج آقا اینها درخت چی هستند؟
گفت: این پنج تا که اینجان گیلاسن. اونایی که اونطرف باغن سیب بقیه زردالو و گوجه سبزن.اگه دو ماه دیگه بیاید گوجه سبزا میرسن. میدونم بچه ها خیلی گوجه سبز دوست دارن. اون درختای بلند که اولای باغ دیدیم گردو بودن.
گفتم: گردو ها رو میشناسم. حاج آقا اینجا الانش خیلی قشنگه میوه ها که میرسن دیگه این طراوت رو نداره. راستی مگه اینجا گیلاس هم بار میاد؟
خندید : وقتی میگی حاج آقا خندم میگیره. تو هفت تا آبادی این دور و ور بگردی یه درخت گیلاس هم پیدا نمیکنی؟ زنم بهانه گرفته بود.
صدای داد پیمان آمد : عمه بیا دیگه گل گرفتم.
پوران داد زد: محسن بیا بچه رو بگیر.بدون اینکه دندانهایم را باز کنم غر زدم: خوب دو دقیقه نمیشه نیگهش داری؟ پیرمرد خندید. رفتم و با شکوفه برگشتم. شکوفه آرام گریه میکرد. گفتم: زنتون بهانه درخت گیلاس کرده بود!؟
پیرمرد دست لرزانش را آورد که شکوفه را از من بخواهد و بگیرد . دادمش دستش . پیرمرد باز به سبک خودش خندید و در حالی که به شکوفه نگاه میکرد. گفت: بچه داری خیلی سخته .. میدونم. و باز خندید: آره زنم... پارسال مرد. نمیدونم کی تو گوشش خونده بود جوشانده شکوفه های گیلاس برای زن نازا خوبه. هی رک کرده بود که باید درخت گیلاس داشته باشیم. انقدر گفت تا مجبور شدم برم تهران پنج تا نهال گیلاس بخرم، پانصد تومان. البته خودم هم امیدوار بودم وگرنه نمی رفتم. راستش قبلنا خیلی دلم بچه می خواست اما حالا که بچه های مش ید ا.. بزرگ شدن خدا رو شکر می کنم که بچه ندارم. خیلی بدبخته هنوز نمرده سر درختاش دعواست. برا هر سیزده تا بچش تو اون باغش عروسی گرفت. به پاشون پیر شد حالا نمکنشناس ها ببین با باباشون چیکار میکنن. انقدر ولخرجی میکرد که نگو. من میگفتم به فکر پیریهاتم باش. بدبخت فکر میکرد حسودم. الانم میوه هاش که میرسن نوه هاش حمله میکنن تو باغش. هنوز نمرده میخوان باغشو تقسیم کنن . اینو خودش نمیگه . اما همه دیگه میدونن. خیلی بدبخته. به قولی تا نباشد چیزکی مردک نگویند چیزها.
گفتم: حاج آقا میوه های شما رو کی میچینه؟
گفت : موقش که بشه افغانیا پیداشون میشه. همیشه هستن . خیلی هم خوب کار میکنن. قانعن.
بعد یک دقیقه ای ساکت شد. نگاهی به شکوفه های گیلاس کرد مثل این که آه کشید و گفت افاده نکرد که نکرد. البته الان خیلی خوشحالم بچه های مش ید ا.. رو که میبینم خدارو شکر می کنم که بچه دار نشدیم. ندید بدید ده تا نوه پشت سر خودش راه می ندازه و میرن میوه چینی. میگم این همه بچه .خوب خودت بشین خونه دیگه. فکر میکنه من حسودم. میگه راست میگی ولی باز هم باهاشون میاد. میدونم بهشون اعتماد نداره.
باد سبکی وزید و گلبرگ یک شکوفه توی هوا چرخید و روی صورت شکوفه نشست، کنار لبش. پیرمرد گلبرگ را برداشت و گفت این شکوفه ها که اینقدر خوشکل و تمیزن وقتی گیلاس شدن یه کرم سفید کوچیک نمیدونم از کجا میره توشون. کاریشم نمیشه کرد ربطی هم به سمپاشی نداره.
چپقش را که از جیب کتش بیرون زده بود، دیدم . گفتم حاج آقا چپقتون رو میدید من هم امتحان کنم ببینم چه مزه ایه. چپق را آماده کرد و به من داد. با پیشفرضی از مزه پیپ یک پک زدم که به سرفه افتادم. پیرمرد گفت آروم پک بزن بابا و به سبک خودش خندید. آرام تر پک زدم فرق زیادی با سیگار نداشت.
بچه ها توپ را زمین گذاشته بودند و با سر و صدا داشتند از هم و از درخت ها و شکوفه ها عکس می گرفتند. زلزله ای به باغ انداخته بودند. زیر چشمی به پیرمرد نگاه کردم ببینم از سرو صدا ناراحت نیست. دهنش نیمه باز شد و گفت: یکی از قل ها داره میاد. سولماز می آمد با سرعت. چپق را به پیرمرد دادم .نزدیک آمد و گفت: بابا این کرم رو نگاه کن. یک کرم پشمالوی کوچک وقهوه ای بود که در دستش نگه داشته بود . پیرمرد به صورت سولماز نگاه می کرد ، گفت: یکی دو هفته دیگه اینجا پر از این کرمها میشه. سولماز نگاهی به پیرمرد انداخت و از اینکه شکوفه دست او بود تعجب می کرد بعد کرم را که روی دستهای من حرکت می کرد، گرفت و دوید کنار ساناز و پیمان .
پیرمرد گفت: خدا نگهشون داره. و بعد حرف زد، از زمستان های آنجا گفت از بچگی ها از زنش و من تعجب می کردم از اینکه پیرمرد اینقدر حرف می زد. می گفت یک بار زنم مریض بود مجبور شدم بغلش کنم با پای پیاده از وسط برف ها تا لب جاده بدوم. و وقتی من مسافت آنجا تا جاده را در ذهنم تجسم کرد احساس کردم دروغ می گوید. پیرمرد از عروسی بچه های مش ید ا... حرف می زد. میگفت پیرمرد ریش سفید خجالت نمی کشید عروسی پسر آخرش جلوی آن همه مهمان رقصید . نوه هایش دورش را گرفته بودند . خودش را سبک کرد . نباید این کار را میکرد.
سعید داد زد : جفت چهار و تمام. یالا ده تومن . دایی!... یه شارژ ده تومنی بردم حالا بامن بازی میکنید؟
محمود تکیه داد عقب و می خندید.
گفتم : الان میام.


message 3: by mohammad (last edited Jun 04, 2010 03:11PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments هوا کمی تاریک شد به ابرها نگاه کردم گفتم: خدا کنه بارون نگیره . پیرمرد گفت: بارون میاد ولی زود بند میاد.
پوران آمد و من را صدا کرد . صدای جیغ بچه ها قطع شده بود شکوفه را از پیرمرد گرفتم .
گفتم: پس بچه ها؟ پوران! گفت: تو ماشینن. و آرام تر گفت: از پیرمرده می ترسند.
محمود گفت : برو بیارشون.
پوران شکوفه را گرفت.
رفتم کنار ماشین ها. دیدم سولماز و ساناز توی ماشین بودند و پیمان سرش را داخل ماشین کرده بود. یواش نزدیک شدم.
پیمان می گفت: به خدا من اونو میشناسم اون اویلِ. بچه ی شیطانه.
گفتم: اِ پیمان کیو میگی؟
جا خورد. گفت: همون پیرمرده نباید شکوفه رو بدید دستش دایی! روحشو تسخیر میکنه!.
ساناز و سولماز ترسیده بودن هیچی نمی گفتند. گفتم: این حرف ها چیه!؟ بیاین بریم با هم ناهار و بپا کنیم. محمود هم داشت می آمد. پیمان گفت:من نمیام اون فرزند شیطانه. شانس آورده هوا ابریه وگرنه نور خورشید جزغالش می کرد.
با جدیت این حرف ها را میزد و صداقت دلهره آوری از لرزش صدایش احساس می شد. ساناز و سولماز مصنوعی گریه می کردند. خودشان را لوس می کردند و می گفتند: ما نمیایم ما می ترسیم. گفتم : محمود بفرما هی میگم نزار از اون فیلما ببینه. ببین چی میگه؟ محمود پیش پیمان نشست و گفت: بابایی چی شده؟. پیمان گفت: بابا مگه نشانه ی اویل سرزمین سرخ این نیست که بالای ابروش بر آمدس؟ محمود گفت: عزیزم اون فقط فیلمه، همش تخیلیه، ساختنش ، حقیقت نداره، باشه بابا و پیمان را بغل کرد. این پیرمرده خیلی مهربونه. ببین اجازه داده تو باغش بازی کنیم.
ساناز و سولماز پیاده شدند و من گفتم: ننرهای بابا کیان؟
جیغ زدن: ماییم.
راه افتادیم به سمت زیر انداز ها و زن ها. محمود هم پیمان را بغل کرده بود و می آمد.
گفتم: بلند تر، جیغ جیغو های بابا کیان؟
جیغ زدند: ماییم
توپولی های بابا کیان؟
دیدم سولماز و ساناز به سمت ماشین ها فرار کردند. پیرمرد لرزان نزدیک می شد و گفت: ماشالا..چقدر به هم شبهن؟ و صدای جیغ پیمان بلند شد. مریم و پوران و مژگان از بین شکوفه ها پیدایشان شد. پیر مرد کنار محمود آمد و پیمان دست و پا میزد و داد میزد: اون اویلِ... اون اویلِ.... اون ذهن مارو تسخیر میکنه . سعید خودش را رساند و گفت: پیمان باز شروع نکن. محمود عصبانی شد و گفت: یه لحظه ساکت باشه خیلی خوب. خیلی خوب.
پیمان جیغ می زد و دستش میلرزید . مریم جیغ کشید و رفت پیمان را از بغل محمود بیرون کشید. سر پیمان روی گردنش شل شد . محمود دستپاچه شد و رفت یک لیوان آب از جوب آورد. مژگان گریه کرد رنگ پوران پرید و شکوفه خمیازه کشید. پیرمرد پشت یک درخت خزید . محمود کمی از آب را به پیمان خوراند و کمی هم با انگشتش روی صورت پیمان پاشاند. گفت: باشه بابا جان می ریم همین الان میریم پیمان حالش کمی جا آمد. سعید گفت فقط لوس شده. مریم پیمان را بغل کرد و رفت طرف ماشین و گفت همین فردا صبح میبریش دکتر. گفتم : پوران تو دیگه چرا ترسیدی. محمود صورتش را با آب جوب می شست. پوران گفت : بیچاره چقدر ترسید. گفتم: برو پیش بچه ها. من و سعید رفتیم وسایل را جمع کنیم. دست های سعید می لرزید. پیرمرد کنار اتاقک به عصایش تکیه داده بود و به ما نگاه می کرد. رفتم ازش خداحافظی کنم. رفت داخل و در را بست . آب جوبها قطع شد و من صدای اخ تف پیرمرد را شنیدم . احساس کردم یک قطره باران روی دستم افتاد و بعد قطرهای باران را دیدم که روی خاک و علف ها می افتادند. به درخت های گیلاس نگاه کردم شکوفه ها زیر باران انگار بازیگوشی می کردند. گفتم: حاج آقا خدا حافظ ما رفتیم... بارون گرفته.
جواب نداد. وقتی کنار درخت های گردو رسیدم . برگشتم دیدم پیرمرد رفت و زیر اندازش را از کنار درخت های گیلاس برداشت و داخل اتاقک برد.

پ ن : از همه معذرت می خوام که داستان اینقدر طولانی شد
خلاصه تر از این نتونستم بنویسم
اینم خودش یه ضعفه

تاریخ گذاشتن داستان
سه شنبه 11/ 3/ 89


message 4: by Ashkan (last edited Jun 04, 2010 04:11AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments اجاق کور
از وقتی ملوک مرده بود، برنامه همین بود؛ صبحانه، کتاب خواندن، ناهار، کتاب خواندن، شام، کتاب خواندن؛ پانزده سال بود که همین بود. آن موقع که ملوک مرد، شصت و سه سالش بود و حالا هم که هفتاد و هشت سالش، جز درد بیشتر آرتروزش و پروستاتی که ماهی یکبار او را به تهران می کشید، بقیه این زندگی پانزده ساله برایش یکی بود.
حوصله شلوغی را نداشت. اصلا حوصله هیچ کسی را نداشت. ، همیشه با خودش فکر می کرد که اگر این باغ دور افتاده در افجه را نداشت و جای زندگی در تهران به اینجا نمی آمد، همان پانزده سال پیش ریغ رحمت را سر کشیده بود و می رفت وردست زنش. همه چیز آنجا را دوست داشت جز پارس سگ همسایه که بعضی روز ها یکبند واق می زد؛ مثل همان روز.
از نشستن و حرص خوردن خسته شد. بلند شد تا ببیند چه مرضی به جان این سگ افتاده که یک ساعت است ول نمی کند. هربار که می خواست خودش را از مبل راحتی بیرون بکشد، درد زانوهایش نفسش را بند می آورد و به زمین و زمان فحش می داد. هرطور بود خودش را بیرون کشید و آرام آرام در حالی که دستش را به دیوار گرفته بود خودش را به در آهنی و خاک گرفته ایوان رساند.
از کنار پرچین نه چندان بلند کنار در ورودی کله مردی را دید که به این طرف و آن طرف می چرخید. با خودش گفت که این دیگر کیست که این موقع قرار است سر من خراب شود؟ دستی به موهای نه چنان پرپشت و نامرتبش که گرد پیری گرفته بود کشید و آرام آرام به سمت در ورودی باغ به راه افتاد.
وقتی در را باز کرد، مرد جوان و غریبه ای را دید که با التماس داشت به چشمهایش نگاه می کند. جز سالی یکبار، آن هم نوروز که خواهرزاده اش می آمد و سری به او می زد و هفته ای یکبار که عباس برایش خرید می کرد و ماهی یکبار که همان عباس می آمد تا او را به دکتر ببرد، کس دیگری، درِ آن باغ را نمی زد. با تعجب پرسید: «بله؟»
پسر جوان با شرمندگی و صدای زیری گفت:«ببخشین قربان که مزاحم شدم. والا بچه کوچیکم باید می رفت دستشویی ولی خوب اینجاها پیدا نمی شه!؟ می خواستم ببینم اگه اشکال نداشته باشه...»
پیرمرد ابروهایش را بالا برد. بهت زده بود. در این پانزده سال، اولین باری بود که غریبه ای در خانه اش آمده بود و التماس دستشویی رفتن را می کرد. چند لحظه ای طول کشید تا به خودش بیاید. با دست پاچگی عجیبی گفت:«خواهش می کنم بفرمایین» و بعد با خودش فکر کرد که :« خوب این بدبخت هم که گناهی نداره! حتما این زنه اینقدر غر به جونش زده که اومده التماس می کنه بچشو ببره خلا!؟ میان و میرن دیگه!»
بعد فکر کرد که خوب نیست همینطوری و دهان خشک بروند. داشت با خودش فکر می کرد که شیرینی دارد؛ بد نیست چند استکان چای بریزد که صدای زیر و ملتمسانه مرد جوان باز فکرش را برید:«ببخشید قربان دستشویی ... منظورم اینه که...» پیرمرد تازه فهمید که نگفته است که دستشویی کجاست:«وارد ساختمون شدین، در اول دست چپ.»
مرد بیچاره که انگار دنیا به را او داده اند، نیمچه تعظیمی کرد و بعد از کلی تشکر گفت:« اگه اشکال نداشته باشه خانمم بچه رو ببره و من همین جا منتظرشون می مونم» بعد به زنش اشاره ای کرد و ایستاد. پیرمرد با قیافه خشن و آن ابروهای گره کرده ی سیاه و سفید که بیشتر از حد معمول بلند شده بودند و صدای بمش گفت:«آقا بیا تو یه چایی بخورین بعد برین!»
همانطوری که زن دختر بچه ای سه - چهار ساله ای را زیر بغلش زده بود و با عجله می رفت توی باغ، مرد منزجر گفت:« ممنون از لطفتون، نه دیگه مزاحم نمی شیم» پیرمرد خنده ای عصبی کرد. حسابی عصبانی شده بود. به خودش گفت:«گور بابات. میخوای بیا، میخوای نیا. منو بگو که می خواستم چایی بریزم تو حلق اینا...» ‏
وقتی زن با دختر کوچکش برگشت، پیرمرد هنوز داشت توی دلش فحش می داد و صورت اخمالودش، نچسب تر به نظر می رسید. زن که دختر کوچکش را بغل کرده بود و جلوی پیرمرد ایستاد. رو به بچه کرد و گفت:«مامانی به آقا سلام کن!» پیرمرد آرام شد و دلش برای آن دخترک کوچک که با نگاهی پر از شک به چهره اخمالود پیرمرد نگاه می کرد ضعف رفت. از روی مهربانی دو تا انگشت دست راستش را تکان داد و با آن اخم همیشگی و صدای بمش گفت:«گوگولی!؟»
بچه که تا به حال غریبه ای با این اخم و صدای بم ندیده بود، لب برچید و دست گذاشت به «یاعلی»! پیرمرد اول جا خورد و بعد مثل چند لحظه قبلش عصبانی شد. همینطور صورت رنگ پریده اش سرخ و سرخ تر می شد. زن و مرد جوان که این صحنه را دیدند هول هولکی تشکر کردند و مثل آدم هایی که دنبالشان کرده باشند، از پیرمرد گریختند.
پیرمرد هم که خیلی عصبانی شده بود بدون آنکه به درد زانوهایش فکر کند به اتاقش برگشت و خودش را به مبل راحتی اش رسانید. مدتی با عصبانیت به عکس زنش که سال ها بود پشت همان مبل راحتی به دیوار زده بود نگاه کرد و فریاد زد:«دیدی زن!؟ بچه، آدم رو به چه ...ثی می ندازه؟ هی غر بچه می زدی! دیدی؟ همون بهتر که اجاقت کور بود.»
کمی آرام تر شده بود اما هنوز داشت زیر لب فحش می داد. بدون آنکه بنشیند به سمت آشپزخانه رفت. وقت ناهارش بود. بعد هم می خواست یک چرتی بزند و کتاب بخواند چون بعدش باید فکر شامش را می کرد.

اشکان انصاری
خرداد ماه 1389 - تهران


message 5: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments 1
ديوار شكسته

صداي قيژ قيژ تخت فنري اذيتش مي كرد اما به روي خودش نمي آورد و از پنجره ء خاكي و غبار گرفته ء خانه به ديوار آجري روبه رو چشم دوخته بود كه با ترك هاي عميقي به چند قسمت تقسيم شد بود . و اگر طوفان كوچكي به راه مي افتاد حتما ديوار مي شكست و فرو مي ريخت روي نوزاد يك روزه اش ...
همان ديواري كه روزي پيچك هاي سبز و گلهاي سفيد و كوچك رازقي ريشه در تمام باغ انداخته روي ديوار جا خوش كرده بودند . اولين بار كه رازقي ها عروس شده گل داده بودند او محبوبه رو به باغ آورده بود . و آن عده از فاميل كه توانسته بودند از شهرستان بيايند برايشان گوسفند بريده حنابندون گرفته بودند . و آقا و خانم يك سكه ء طلاي درسته رو سنجاق زده بودند به روسري محبوبه .. محبوبه پيرهن خاكستري براقي پوشيده بود كه گلهاي درشت صورتي داشت .. لاغر و نحيف بود اما گونه هاي صورتي داشت ..خيلي دلش خواسته بود به محبوبه بگويد كه صورتي گونه هاش خيلي قشنگ تر از صورتي گلهاي لباسش است . اما گفته بود روسريت رو بكش جلو .. ..و چشم به بوته ء گل سرخ دوخته بود كه كنار ديوار كاشته بود اما هنوزم يك گل نداده بود ..
آقا و خانم اجازه داده بودند سه روز به خاطر عروسي اش در باغ كار نكند اما او دلش مي خواست خاك رو شخم بزند و به گلها و درخت ها برسد تا محبوبه ببيند او چقدر مرد كار است و بازوهاي قوي دارد ..تنها چيزي كه محبوبه به او گفته بود اين بود كه زود به زود مريض مي شود آيا مي تواند مواظبش باشد؟
به محبوبه گفته بود كه چقدر دلش بچه مي خواهد پسري با بازوهاي قوي و دختري با گونه هاي صورتي ..بچه هاي كه وقتي آقا و خانم در باغ نيستند و به شهر بر مي گردند – در باغ دنبال هم بدوند ..
ترك هاي ديوار عميقتر از اين حرفها بود .... به پهلو خم شد و روي ديوار بيشتر خيره شد .. تخت باز قيژ قيژ مي كرد .. صداي تخت از وقتي بدتر شده بود كه محبوبه بچه اش رو بعد از دنيا آوردن فقط يك روز بغل گرفته بود . بچه به همه چيز خيره شده بود حتي به پنجره ء خاك گرفته كه محبوبه هر چقدر مي سابيد برق نميزد ... بعد از يك روز ديگه چشماشو باز نكرده بود ..از همون روزي كه پيچك هاي ديوار خشك شده بودند . بچه رو همانجا كنار ديوار خاك كرده بود . يك ماه نشده بود كه بوته ء گل سرخ- گل هاي رز قرمز داده بود . محبوبه كنارش مي نشست اشك مي ريخت . هر روز گريه مي كرد .. و مي گفت از دل خاك صداي گريه ء بچه اش را مي شنود . او هم مجبور شده بود با سيلي بزند صورتش و بگويد صدايت رو ببر ...
همش به خاطر مهمان هاي آقا و خانم بود . مهمانها دو بچه ء كوچك و گلي منگولي داشتند ..گذاشته بود بچه ها هرچقدر دلشان مي خواهد گل هارو پرپر كنند و در خاك هاي بذر پاشيده شده لگد بزنند . همان روز بود كه بچه ها رو روي كولش سوار كرده با آنها بازي كرده بود . با گريه ء محبوبه حواسش پرت شده بود و يكي از بچه ها از كولش پايين افتاده بود ... طوريش نشده بود اما مهمانها ناراحت شده بچه هارا برداشته رفته بودند . خانم چقدر دعوايش كرده بود ...او هم محبوبه رو زده بود گونه صورتي اش عين گلهاي سرخ شده بود .. از همان روز بود كه پيچك ها خشك شده بودند . همون روزي كه محبوبه و تخت فلزي هردو ساكت شده بودند و محبوبه عين بچه اش شده ديگه چشماشو باز نكرده بود ..
همان روزي كه ديوار ترك هاي عميقي برداشته بود ...
بلند شد و نشست .. اگه طوفان كوچكي مي آمد ممكن بود ديوار فرو بريزد روي نوزاد يك روزه اش ..
بايد بلند مي شد و با سيمان درستش مي كرد ..
بايد بلند مي شد ...

پ . ن : روز مادر بر همه مادراني كه صداي بچه هايشان را حتي از دل خاك مي شنوند – مبارك .


message 6: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments 2
چهره غمگين آلاچيق ...

حس خوبي نداشت فكر مي كرد هر لحظه ممكنه يكي از ماشين ها ي كه از مقابل مي آيند با ماشين او كه هديه ء ازدواجش با گيتا بود ، تصادف كند و به خاك سياه بنشاندش ...به همين خاطر اجازه داد ماشين روي قسمت خاكي جاده بپيچد و اين چند ساعت مانده به شهر را آرام طي كند . اين قسمت جاده كه نزديك كارگاه تازه ء چوب بريش بود به خاطر باغ هايي بزرگي كه داشت پر رفت و آمد و شلوغ بود . هرچقدر جلوتر مي رفت باغ ها بيشتر به نظرش آشنا مي آمدند كه بچگي ها و جواني هاي خودش و پسر عموها و تنها دختر عمويش گيتا در آنها گذشته بود آهي كشيد و با كف دستش ضربه ء آرامي به فرمان زد كه داغ و عرق كرده به نظر مي رسيد ..
پدر هميشه مي گفت:« چرا با غريبه ها برم بيرون ؟! اين روزها نمي شود به كسي اعتماد كرد آدمها از پشت به هم خنجر مي زنند . برادر و خواهر خود آدم از هركسي براي رفت و آمد كردن – بهتره ... »
تلفن همراهش كه زنگ خورد اسم گيتا رويش روشن و خاموش مي شد بعد از آخرين دعواي مفصلي كه كرده بودند و اورا از نيت رئيس شركت آگاه كرده بود گيتازنگ نزده بود . با سوء ظن خاصي به گوشي خيره شد و با صداي بلندي گفت: « يعني چي شده؟..حتما فهميده من راست مي گفتم و آن مرد ناجنس هست و نيت خوبي ندارد .. اصلا بهتره بهش بگم دست از كار بكشه و خانم خونه اش باشه .. آدمارو كه نميشه شناخت .. اون ساده است - نمي فهمه ..»
دماغش خارش گرفته بود آنرا خاراند و دگمه سبز رو زد و گفت:« جانم؟..»
صداي عصباني گيتا بلند و مطمئن به نظر مي رسيد..گفت: « خواستم قبل از اينكه از كس ديگري بشنوي – خودم بهت خبر بدم كه من امروز تقاضاي طلاقم رو دادم دست وكيلم ..»
ماشين با ترمز صدا داري وسط جاده خاكي ايستاد .. صداي خودش رو مي شنيد كه داشت فرياد مي زد .« .ميدونستم! ...من كه بهت گفته بودم مواظب باش ..پاي اون رئيس ات در ميونه نه؟...»
و صداي گيتا از اون ته ها به گوش مي رسيد: « من ديگه خسته شدم بسمه از بچگي داري نجاتم مي دي .....خفم كردي ..»
و صداي قطع شدن تلفن و صداي بوقي كه باعث شد گوشي رو پرت كند گوشه ء ماشين و با كف دست بكوبد به فرمان ماشين ...پايش رو گذاشت روي گاز كه هرچه قدرت دارد براند بسوي شهر ....و گيتارا ازآن شركت لعنتي در بياورد كه چشمش خورد به آلاچيق بزرگ و طاق مانندي كه ازدرون يكي از باغ ها ديده مي شد .. اين همان آلاچيقي بود كه توي اون باغ ساكت و باغبان عجيبش قرار داشت .. همون سقف طاق مانندي كه كلي بريده داشت و با پسرها از بريده هايش بالا رفته و ديده بود كه باغبان با آن صورت چروكيده و لبخند وحشتانكش دنبال گيتا مي دود و گيتا كه نمي فهمد خوب نيست با غريبه اخت شود با او مشغول است و مي خندد .. از همون موقع كه كنار عمو ايستاده از باغبان اجازه خواسته بودند در باغ او تا عصر استراحت كنند و باغبان بي آنكه چيزي بگويد دست هايش رو گذاشته بود دور صورت او و لبخند زده بود .. فهميده بود به قول پدرش از آن آدماي ناجنسي هست كه نپرس ...
نمي تونست هواي دم كرده ماشين رو تحمل بكند .تلفن همراهش را در جيب گذاشت سيگار و فندك رو برداشت و از ماشين پياده شد . و زنجير بلند و محكمي رو به فرمان بست و در را چند بار امتحان كرد .. در حاليكه سيگارش را آتش مي زد بسمت باغ رفت .. ..كاش گيتا بود و بهش ثابت مي كرد اين باغبان واقعا قصد آزارش را داشت .. و او نگذاشته بود و نجاتش داده بود .. هنوز كلبه پيرمرد رو بياد داشت با آن همه عكس بچه اي كه به ديوارهايش زده بود . چشمان مات و لبان آويزان پيرمرد رو بين آن صورت پر از چروك بياد داشت كه مقابل اعتراض پدر ش گفته بود« من فقط داشتم بهش كمك مي كردم دلش مي خواست پروانه بگيرد .. ولي پاي منه پيرمرد كه جلو نميرود ..نتوانستم بگيرمش – افتاد زمين ..»و بصورت گريان گيتا لبخند زده بود
پدر داد و هوار كرده بود و ميگرن مادر گرفته بود ... و عمو و زن عمو كه هميشه همه چيز رو شوخي مي گيرند كلي در ماشين به آنها خنديده بودند و گيتا گريه كرده بود كه نتوانسته پروانه بگيرد ..و اورا تقصير كار ديده بود .
داشت به آلاچيق نگاه مي كرد ..با خودش زمزمه كرد:« عمدا عين يه قفس ساختنش ... » آلاچيق پر شده بود از شاخ و برگ بي حوصله ء پاييزي ..از پشت سرش صدايي مي آمد هراسان برگشت و با حالت دفاعي ايستاد . مرد جواني بود با دو لپ گلي كه بيلي باريك و بلند رو در دست داشت و داشت مي پرسيد« با كسي كاري داري اخوي؟.»
سيگارش را زير پا له كرده دست هايش را مقابل سينه حائل كرد و گفت:« آمده بودم براي ديدن اين آلاچيق ! ؟... » مرد جوان بيل رو به درخت تكيه داده زير آلاچيق نشست و گفت:« پس قبلا هم اينجا بودي ؟...» گفت:« آره قديما زود زود مي اومديم اينجا .. يه باغبون عجيب غريب هم اينجابود كجاست؟..» مرد جوان خودش رو به نفهمي زد و گفت: « عجيب غريب؟.. عجيب غريبش را نمي دونم اما صاحب قبلي اين باغ بود كه فروخت به آقا جان من و رفت .. بيا بشين برات چايي بريزم .. »
خيلي تشنه بود اما معلوم نبود تو چايي باشه و حقه اي براي پول هاي او نباشه اصلا شايد چشمش به مدال طلايي او افتاده .. دماغش را خاراند و يقه پيرهنش را سفت كرد و نشت كنار مرد جوان و گفت:« نه اهل چايي نيستم .. حالا چرا پيرمرده فروخت و رفت حتما نقشه هاش رو شد و مجبور به فرار شد..نه ؟ »
دوباره مرد جوان خودشو به تعجب زده بود با چشمهاي گرد شده گفت:« نقشه ؟.... اون مرد خوبي بود .. فقط دل شكسته بود و غربتي .. دلش مي خواست تو ي اين باغ بزرگ چند تا بچه داشته باشه كه اينور و اونور مي دوندو صداي خندشون تمام باغ رو پر مي كنه .. اما زنش بچه دار نمي شده .. دوا و درمون كردند اين شهر اون شهر نشده .. آخرشم سر همين دوا و درمون عمرش رو داد به شما و رفت .. بيچاره پيرمرد خيلي تنها و دل شكسته بود .. ما وقتي اينجارو خريديم يه مدتي موند پيش ما و بعد رفت...مي گفت بدون زنش باغ عين يه قفس مي مونه ...»
دماغش هنوز خارش داشت گفت:« همه بلاها از همين تنهايي سر آدم ميا د آدمو رواني و مريض و خطرناك مي كنه ..بايد مواظب بود »
بلند شد و گفت « من ديگه بايد برم ..» مرد جوان بلند شد و گفت: «چيزي هم كه نخوردي اخوي .. مقصدت كجاست؟.. » داشت به اطراف نگاه مي كرد زير لب زمزمه كرد « ميرم شهر... »
.. بايد تا شب نشده به شهر مي رسيد .. معلوم نبود شب تو اين جاده ها چه آدمايي ميان و ميرن! ......
فردا مي تونست به گيتا بگه چقدر اشتباه فكر مي كنه دنيا پره از آدمايي كه از پشت خنجر مي زنند ..تلفنش زنگ زد صداي خسته ء مادرش بود كه سفارش مي كرد موقع آمدن برايش قرص ميگرن بخرد....
با كف دست كوبيد روي ماشين و براي آخرين بار به آلاچيقي چشم دوخت كه عين يه قفس ساخته بودنش ...


message 7: by [deleted user] (new)

گل و خاك
مشدي ؟... آهاي ... معلومه داري چيكار مي كني؟

پيرمرد برگشت صورتش بي حالت بود اما برق عجيبي تو چشماش موج مي زد گفت: جانه آقا؟.. اين بچه ء شما از بس خوشگله دارم باهاش بازي مي كنم .. و دوتا انگشت هاشو گذاشت روي چشماش واونارو گشاد كرد و سرش رو تكون داد . دختر بچه كه سرش پر بود از گل و خاك ..جيغ وحشتناكي كشيد و خيز برداشت طرف برادر بزرگش ..
پسرك بچه رو بغل كرد و در حاليكه گلهاي روي سر دخترك رو بر مي داشت گفت: مردحسابي مي بيني كه بچه ترسيده چيكار داري مي كني؟

پيرمرد داشت رفتن پسرك و بچه رو نگاه مي كرد خيلي دلش مي خواست مي تونست بچه رو براي آخرين بار بغل كنه . و اون بوي شير خشك رو حس كنه .
پسر جوان در حاليكه به بقيه كه داشتند نگاهش مي كردند نزديك مي شد گفت: فكر كنم يه كم عقل شيرينه ...من كه مي گم نمونيم اينجا
..
پيرمرد روي تكه سنگ بزرگي نشست و سعي كرد به بچه ها كه بي خيال رفتن پدرو مادراشون مشغول بازي بودند نگاه نكند . توي دلش غوغا بود داشت با خودش حرف مي زد: آي زندگي .. چيز زيادي كه ازت نخواستم . يه بچه خواسته بودم كه چراغ دل من و زينب باشه . نه تنها بچه ندادي زينب ام هم دق مرگ كردي . تنهام كردي . آي روزگار
..
پسر بچه ء كوچكي مقابلش ايستاده نگاهش مي كرد دستاشو باز كرد كه بغلش كنه ..
پسر بچه گفت: بابام اينا مي گن عقلت شيرينه – خيلي شيريني خوردي؟

صداي از فاصله دور برخواست علي ؟..علي ؟..ما رفتيم ها ..
سكوت عميقي در باغ خانه كرده بود . پيرمرد ناي برخواستن نداشت ..
احساس كرد آنجا در فاصله ء دور زني با چادر سفيد ايستاده برايش دست تكان مي دهد ..
نمي توانست قدم هاي بلندي بردارد ..اما مي دانست وقتشه كه ديگر برود

دلارام حجازي


message 8: by Parva (last edited Jun 11, 2010 07:00AM) (new)

Parva Rostami | 348 comments باید اشاره کنم که این اولین داستانی هست که من می نویسم. پیش از این فقط طرح هایی برای فیلم نامه انیمیشن نوشته ام.خوشحال میشم که نظر دوستان رو بدونم.


سراب موازی‏‏


خورشید تازه به وسط آسمان رسیده بود،سایه های سیاه وتیز تنِ زمین را زخم کرده بودند.باریکی جاده سنگ لاخ مثل طناب دور گلو می پیچید.
زمینِ زرد وداغ سوی چشم هاشان را برده بود.ساعت ها می شد که راه را گم کرده و به دنبال جاده سر از اینجا در آورده بودند.
سر بچه ها ،که از گرسنگی و گرما از پا در آمده بودند، با هر سنگی که زیر چرخ ها ابرازِ وجود می کردبه این طرف و آن طرف ولو می شد.بوی غذا بدجوری وسوسه بر انگیز بود،ولی دیدن بیابانی که از هر طرف تا آسمان ادامه داشت،بی خیالشان می کرد.ماشین مثل تخته پاره ای سرگردان روی موج ها با سرعتی ثابت جلو می رفت.با نا امیدی دنده ها را عوض می کرد،عوض کردن دنده فقط راهی بود برای فرار از این سکوت وگریز از خوابی که پلک ها را سنگین کرده بود.


باز هم ردیفی از دیوارهای آجری و چند درخت وجوی آبی که آرام لب های داغ زمین را می بوسید.
همه در سکوت نگاه می کردند، ودر انتظار لحظه ای که همه چیز در حرارتی لغزان محو شود.اما اینبار هر چه نزدیکتر می شدند خطوط موازی آجرهای دیوار پر رنگ تر میشد.
چرخ ها بی تابی می کردند وسنگ های مزاحم را یکی یکی پس می زدند.سر بچه ها تند تر این طرف و آن طرف می رفت ودنده ها با هدف عوض می شد.
ماشین در کنار دیواری کهنه که چند درخت را در آغوش کشیده بود آرام ایستاد.پاهایشان را روی زمین تب کرده گذاشتندو از کنار دیوار که جا به جا ریخته بود با قدم هایی که تردید را یدک می کشیدوارد باغ شدند.

کودک دست مادر را رها کرد وبه سمت جوی آبی دوید که از گوشه باغ می گذشت.چند قدمی بیشتر دور نشده بود که در جا خشکش زد،به سرعت رو به عقب دوید وپشت مادرش پنهان شد.
زن ومرد رو برگرداندند،کمی آن طرف تر ،زیر سایه درختی پیر مردی را دیدند.او با یک دست زانویش را محکم بغل کرده بود، با دست دیگر عصایش را گرفته بود ونشسته به خواب رفته بود.
زن کمی چرخید و با دست هایش کودکش را محکم در آغوش گرفت،چند قدم به عقب برگشت،دست دراز کرد و آستین پیرهن مرد را کشید.مرد هم چند قدم عقب رفت و با آنها در یک خط ایستاد.هرسه به پیر مرد زل زده بودند.زن آرام وبا صدای بریده گفت:"اگه بیدار شه؟"

مرد دستهای او را محکم میان دستهایش فشرد وآب دهانش را پایین داد.زن چشم برگرداند و نگاهی به دیوارهای نیم ریخته انداخت که چراغ های عقب ماشین از پشتشان پیدا بود.


یکی از بچه ها که از خستگی روی صندلی عقب خوابیده بود،از سکون بیدار شد.آب دهانش را مزه مزه کردو ناخن هایش را چند بارروی موهای ماشین شده اش کشید.چشم های نیمه بازش را مالید و صورتش را به شیشه چسباند.وقتی از تنها بودنش مطمئن شد، چشمانش را بست ودهانش را تا جایی باز کرد که ردیف آخر دندانهایش هم دیده میشد،وشروغ به جیغ زدن کرد.

پلک های پیرمرد به آرامی کنار رفت ودر خطوط پهن ابروهایش گم شد.چشم هایش به هر سو دوید تا ردی از صدا پیدا کند، وروی غریبه ها ایستاد.
دستش آرام به سمت عینکی رفت که به گردنش آویخته بود.عینک را آرام روی دماغ گوشت آلود ونا فرمش جا داد. پلک هایش را چند بار به هم زد،چشم هایش را بست وزیر لب گفت:"بسم الله الرحمن الرحیم". وقتی آرام آنها را باز کرد، غریبه ها هم چنان ایستاده بودند.
دست ها این بار دور کمر عصا حلقه شد.کمرش را خم کرد، همه وزنش را به گردن عصا انداخت وبه آرامی بلند شد.
کودک چنگ انداخت ولباس های مادر در مشت هایش جمع شد.صورتش را به پای مادرش چسباند وبا بغض گفت:"عصاش،مامان عصاش."
عصای پیرمرد شبیه چوب تاک های پیر بود.
همچنان صدای جیغ می آمد وبا تبسم پیرمرد در هم آمیخته بود.مادر که تازه توانسته بود رشته های ذهنش را جمع کند ، کودک را بغل زد وبه سمت دیوارهای نیم ریخته شروع به دویدن کرد.چند لحظه بعد صدای جیغ در سکوت بیابان و شرشر آب گم شد.

مرد که حالا تنها ایستاده بود،خیره به پیرمرد نگاه میکرد که عصا زنان وبا پشتی خمیده آرام آرام به سویش می آمد،چندباری آب دهانش را قورت داد.
وقتی پیرمرد به چند قدمی اش رسید ایستاد،چشم هایش را گشاد کرد،عینکش را جابجا کرد و سرش را جلو داد وبه چشم های مرد خیره شد.
مرد با صدایی بریده گفت :"س...سلام...اینجا...میشه اینجا ...غذا خورد؟"
چشم های پیرمرد از پشت عینک و در میان خطوط درهم ابرو ها به سختی دیده میشد وتبسمش در زیر انبوه موهای صورت گم شده بود. حفره ای در میان صورت پشمالودش باز شد وصدایی آرام وخط خطی بیرون آمد:"سلام.اینجا زمین خداست." سری به تایید تکان داد و آرام در جهت مخالف شروع به حرکت کرد.
مرد همچنان زل زده بود وبا خود فکر می کرد که کاش همیشه پیرمرد پشت به آنها بایستد.
پیرمرد با قدم هایی که روی زمین می کشید به گوشه ای رفت که دیوار تا زانوهایش ریخته بود.روی آجر ها نشست وعصایش را به دیوار تکیه داد.رو برگرداند ودوباره به چشم های خیره ء مرد زل زد.


صدای چند بوق،نگاه گره خورده ء دو مرد را پاره کرد.
لحظه ای بعد،صدای چرخ های ماشین که به سرعت دور می شد وگرد وخاکی که همه جا را گرفته بود.

دست پیرمرد درون جیب پیرهنش رفت و یک عکس ویک گردن بند را با صبوری بیرون کشید. گردن بند را به چشم های خیسش مالید و به جای خالی یک بچه توی عکس زل زد.‏



88/3/13


message 9: by Nader - نادر (last edited Jun 05, 2010 03:13PM) (new)

Nader - نادر با عذر از اینکه فرصت کم بود و خیلی زود دیر شد۰
....................
قصه ی ناتمام

از سفر سال ها برکشته ام، همه چیز تغییر کرده، با تمامی این، هنوز هم بافتی قدیمی وجود دارد آشنا با من. مثل تنم با خودم، مثل کوچه باغهایی که گرچه خانه های آجری و انبوه درختان پانصد و هزار ساله اش دیگر نیستند و جایشان را به ساختمانهای عمودی و بلند، همچون کندوها، سپرده اند۰
در ترکیب درهم تنیده ای از خاطرات و تصاویر آرمیده در ذهن با واقعیت پرهیاهو در گذر، ملغمه ای از خیال و حضور. گزارش و قصه، رفته و آمده، افقی و عمودی. معلق و متحرک، با کشش به واپسین دیدار آمده ام. با اطمینان مطلق به اینکه همین لحظات را هم دیگر نخواهم دید. با یقین بر اینکه هر لحظه میتواند آخرین باشد. اندیشه ای که از سالها قبل در میان همین کوچه ها، باغ ها، خانه ها و خیابان ها، دکان ها و پارک ها، هر روز و هر شب، آن هنگام که انفجار راکت ها و بمب ها گرد گرچه مسموم اما رهایی بخش مرگ را با ریتم آرام ریه ها اشنا میساخت، اندیشه ای مسموم و معصوم که با نخستین جرقه های دهشتناکِ سرخش در انتهای سیاه سلول های ترس نطفه بست، جان گرفت، روئید و بر گستر زمان در همه ی من ریشه دوانید و تا منزوی ترین اندیشه هایم را در خود تنید و حضور اجتناب ناپذیر و ناشناخته خود را، با عشق به لحظه ها در تک تک بندواره ی هستی ام، معنا کرد۰
نسل جنگ، نسل عاشق لحظه هاست۰

قبل از طلوع آفتاب حرکت میکنم، راه طولانیست و نمی خواهم گرفتار میانه روز داغ تابستانی جاده های ییلاقی باشم. وقتی از شهر خارج میشوم هنوز سطح جاده تاریک است، گرچه رنگ سخت ـ آبی ی آسمان با آرامشی محسوس جای خود را به نیم روشنِ فیروزه ای میبخشد. در سمت راستِ جاده، آسمان در لبه های نیمرخ یکدست سیاهِ کوه، شکسته و ستاره هایش همه فرو ریخته بر سر شهر هنوز خفته و همچون پولکهای ریز و درشت کهربایی، زمردین و یاقوتی،چشمک زنان در سمت چپ جاده تا افق گسترده است۰ پشت سر، در آینه ، نور زرد در دود ـ ابر تیره ی همیشه ساکن بر بلندای شهر، طرحی از هاویه در ذهن میریزد. خسته از کم خوابی، چشمانم میسوزند. دهان خشک و ممتدِ صدای موتور آزارم میدهد. رادیو را روشن میکنم و خود را به ترانه ی جاری رفتن میسپارم۰

دو ساعتی در تعقیب جاده ای که اینک مانند ماری میخزد و بالاتر در خاکستری مه آلوده صخره ها گم میشود. چشم به راه آبادی ای برای لحظه ای آسودن و نوشیدن چای، شیر یا آب داغی هستم۰
دل در هوای رسیدن میتپد و زمان کش می آید، هر چه تشنگی انتظار بیشتر، سراب رسیدن دورتر۰
هوای دیدار پیرمرد به این دورترین های جهان کشانیده ام ، از میان سالها عدم حضور، نبودن مثل مردن، می آیم. از میان عمری خاطره، خاطرات همیشگی و خاطراتی که به مرور زمان محو میشوند، اما همچون درختان پشت این مه حضوری سایه وارند۰
مهربان تر از پدر با من، او بود که نخستین طرح ها را بر بوم زندگی ام با قلمی مطلق نقش زد، دنیای باز و بدون مرز، عشقِ بدون شرط، ......هستی بدون لحظه، بودش در شدن، ثانیه را او برایم معنا کرد.
دلم سخت در هوای دیدنش در تپش۰

با دردی در مچ پای راست بر پدال گاز، توقف میکنم. به قهوه خانه ای رسیده ام، . هنوز هم قدیمی. ایستاده اما محکم بر بلندای دامنه ی کوه و پایین ترش، دره ای فرو رفته در مه صبحگاهی، آن مقابل، کوه ـ بیشه ای, برخاسته از خواب, در تابش زربفت نخستین انوار آفتاب، با تنپوشی الوان از طلایی خاک تا یشمین گیاه،' از درون مه سر برون کشیده، در پهنه ی کامل دید، بر دل مطلق ـ آبی ی تهی آسمان، سرود بودن سر داده است۰
از ماشین پیاده میشوم، نسیم نیمه مرطوب بر چهره، خواب از سرم می رباید و با خود میبرد. دورتر صدای پارس سگ نگاه جستجویم را به قاب قهوه خانه می سراند. خورشید، طراوت و شادی، حرکت و هستی نثار میکند. جاذبه کم شده است، صدایی نیست جز سایش نامحسوس برگهای کوچک نبریزی بر شاخه ها. قدرتِ در خلسه فرو رفته ی باد۰
بنای سنگ بر سنگ چیده ي قهوه خانه با نقش زندانی حافظه ام تطابق کامل دارند. شاید هزار سال دیگر هنوز به خاطرم اید. از کنار سگ که رد میشوم دمش را به آهنگ مهربان گرسنگی تکان میدهد و با دنده های بیرون زده و پستانهای آویزان، بر سینه ی تکه خاکی آفتابی مینشیند و با بغضی محزون درانتهای نگاهش، ردم را تا درون قهوه خانه میگیرد. مردی میانه سال، سفید رو، با سبیلهای از بناگوش دررفته و ریش با ماشین کوتاه شده ی عنابی تیره، مشغول جمع کردن رختخوابی روی تختی چوبین، مفروش با یک قالیچه سرخ رنگ، است. سلام میکنم، صدای خواب و خسته ای به گوشم میرسد نامفهوم، یکی از صندلی های پایه آهنی با بالشتکهای مشمایی سرخ رنگ، در کنار پنجره، رو به دره، را با احتیاط بلند میکنم و در فاصله ای مناسب برای نشستن، بدون صدا، بر روی کاشی های خاکستری و ترک خورده ی کف میگذارم، بعد، آهسته مینشینم، مرد قهوه چی با پیراهن رکابی سفید و تمییزی که از لبه های آن پشم های ریز تنش بیرون زده در پستو گم میشود و صدای خس خس دمپایی هایش هنوز می آید۰
چشمهایم بی اختیار مجذوب سمت خورشیدی حیاط، گوشهایم اما در شناسایی شٌره ی آبی نامحسوس جلب دیگر سو شده اند۰
همینقدر که اب خنکی به صورت میزنم و بازمیگردم، مرد قهوه چی کنار پنجره با دستی دکمه های پیراهن سفیدِ اینک روی رکابی به تن کرده را می بندد و دست دیگر سطح میز کهنه چوبین کنار پنجره را با تکه پارچه ای چای ـ دودی رنگ پاک میکند.
ـ صبحونه ـ تنها کلمه ایست که زیر لب میگوید و سکوت من علامت تأیید۰ دلم میرود که بپرسم : اینجا همیشه اینطور خلوت است؟ اما خیلی زود پشیمان میشوم۰
دیگر سخنی نیست و هر که در گفتگو فرو رفته با خویش .......۰
هنگام رفتن ، مثل اینکه تازه بیدار شده، با صدایی خش و کش دار اما آرام و مهربان میپرسد: کدام طرف میروی، بالا یا پایین؟
لحظه ای درنگ میکنم و میگویم: بالا،
به دیدار پیری در باغ بهشت، بر سرچشمه ی چهار رود میروم

.........................
۰


message 10: by محسن (new)

محسن | 228 comments ؟



پسرها توپ باز ی می کنند . مثل بچه های برفو از سر و ‏کله هم بالا می روند . مادرشان خواهش کرد که پیر مرد به باغ ‏راهشان بدهد . بچه های برفو همان طور که مادرشان روی ‏زمین ولو بود از پستانهایش شیر می خوردند . برفو هر سال ‏حامله می شد ولی هیچ وقت آنها را خانه پیرمرد نمی آورد ؛ یک ‏صبح قبل از آفتاب چهار تا بچه گربه را گرفت به دندان وآورد ‏توی انباری . پیرمرد خواب زری را می دید .

‏-‏ زری تو هم اهل بخیه ای ها !‏

زری می خندید ولی انگار نمی فهمید چرا می خندد ؛ همه ‏چیزش مثل بره بود غیر از زاییدنش .

‏-‏ مثل کره خری زری ! ؛ زری غصه اش می شود .‏
‏-
‏ از این کره خر خوشکلها! تپل ها! کوچولوها! ؛

زری می ‏خندد و شروع به حرف زدن می کند . زییییییغ. صدای ‏زری نمی آید . بچه گربه ها زیغ زییغ می کنند . زری ‏خیلی دور است . ‏
پیر مرد روی لحافش نشسته است و شانه هایش می لرزد . ‏حافظ را باز می کند
،
‏-‏ مُهرِ لب او ... ،گور بابات حافظ !‏

حافظ را پرت می کند . می رود به سمت انباری . صدای بچه ‏گربه ها از توی یک جعبه می آید مثل شیهه اسب زیر لحاف ؛ ‏هیچ کدام رنگ مادرشان نیستند . برفو صدایی از خودش در ‏می آورد یعنی بیشتر نزدیک نشو . ‏
پیر مرد سیگارش را روشن می کند ؛ می افتد روی ‏صندلی و شیر گوسفند را مزه مزه می کند . توپ پسر ها می ‏افتد جلوی صندلی اش . چشم کور پیرمرد آنها رامی ترساند . ‏پیرمرد نگاهشان می کند . فرار می کنند .

‏-‏ زری دوستم داشت ، فقط زری من را می بوسید . برفو ‏هم می لیسد .

پسرها بازی می کنند ؛

‏-‏ بچه های برفو بازی می کردند ، پدرشان هر چهار تا را ‏خورد . پسر ها از من خوششان نمی آید . ‏

مادر شان آن ها را می بَرَد . ‏
‏ ‏


message 11: by Amin (last edited Jun 07, 2010 10:43AM) (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments حکمت
بکش پایین شیشه رو, مجید همینجا خوبه دیگه؟
-نمیدونم می خوای وایسا رضا هم برسه از اونم بپرسیم, حدودا 10 دقیقه از من عقبتر بود
-باشه پس برو جلو بزن کنار تا رضام برسه دیگه
-خانوم یه چایی به ما بده تا اینجا وایسادیم یه چایی بخوریم حداقل بیکار نباشیم
-بابا آقا رضا اومد
-وایسا من برم ببینم تکلیف چیه
-بابا مشتی یه خورده گاز بده به اون ماشین دیگه, اینجا خوبه؟
-بچه ها وسیله می خواستن وسط راه وایسادیم, اینجا ملک شخصیه ها, ببین صاحابش اجازه میده؟
-اون با من, پس ردیفه دیگه, شما پیاده بشین تا من برم سراغ صاحاب باغ, بزرگ بیا,
منم یه دست واسه السا تکون دادمو راه افتادم, باغ خیلی بزرگی بود, خیلی هم تر و تمیز بود, هوا هم خنک بود هم تمیز, جون میداد واسه نفس عمیق کشیدن,
سرمو به آسمون کردم چشامو بستم, چندتا نفس عمیق کشیدم ,یهو پام گیر کرد به یه سنگ, سکندری خوردم سرفم گرفت ,بابا گفت اوهو بپا پسر, با خودم گفتم کلا به ما هوای پاک نیومده...
400 ,500 متر که رفتیم توی باغ به یه خونه رسیدیم, خونه قشنگی بود,دو طبقه بود,یه بالکن بزرگ هم داشت, گفتم صاحاب اینجا چه حالی می کنه ها ,صبح بلند میشه میاد رو بالکن روزشو با درختای سیب هلو گیلاس شروع میکنه ما با برج نیلوفرو آسمان و از این چرت و پرتا,بابا داد زد صاحب خونه,
بعد رو به من کرد گفت من که میگم بریم شمال زندگی کنیم شما میگید نه
گفتم باز من یه چی گفتم شما هم دست بگیر آقا ما اینجا درس و دانشگاه داریما,
دوباره داد زد صاحب خونه, چندتا هم با حلقه ای که تو دستش بود زد به قسمت شیشه ای در ورودی,
من گفتم شاید نیستن بابا
یهو یکی گفت هستم بفرمایید
برگشتیم دیدیم یه مرد مسنی پشت ما ایستاده گفتم سلام جناب ,
گفت سلام پسرم
- حاجی سلام ما فکر می کردیم توی خونه هستین
- من حاجی نیستم سلام رفته بودم ته باغ بفرمایید امرتون, من در خدمتم
- اختیار دارین, ما اومدیم از شما اجازه بگیریم که اگر ممکنه یه چند ساعتی تو این باغ شما با بچه ها استراحت کنیم و یه ناهاری بخوریم, دیگه روز تعطیلیه بچه ها رو هم که میشناسین دیگه بلای جون
- بچه رحمته پسرم کفر نگو خدا قهرش میگیره ها, بفرمایید باغ مال خودتونه فقط مراقبه درختا باشین,
- به روی چشم ممنون از لطفتون, بریم بزرگ
راه افتادیم گفتم چه با آرامش حرف میزد دیدی بابا , راستی چرا دستش اونطوری بود؟
بابا گفت آره پیرمرد خوبی بود فکر کنم جانباز بود
رفتیم وسایلو از ماشین آوردیم ,12 نفر بودیم خانواده ما که سه نفر بود, عمورضا و زنش و سامان و سمانه, وعمو مجید و زنش و الیاس و السا و الیسا ,بابا و آقا رضا و آقا مجید از کوچیکی تو یه محل بودن و الان 30 سالی میشد که با هم رفیق جون جونی بودن ,الیسا و سامان و سمانه از همون اول رفتن سراغ بازی, منو الیاس زیر اندازو زیر یه درخت پهن کردیم ,الیاس کلاس سوم راهنمایی بود بچه خیلی آرومی بود منم خیلی دوست داشت یه جورایی من الگوش بودم چون اون عاشق فوتبال بود و منم بازیم خیلی خوب بود همیشه میگفت آقا بزرگ شما چرا با این بازی خوبتون نمی رید تو یه تیم خوب بازی کنید, منم به شوخی میگفتم رفتم راهم ندادن, ولی حقیقتش این بود که فوتبال تو اولویت چندم علاقه هام بود در ضمن من شوهر خواهرشم محسوب میشدم, بعد از ردیف شدن جا و وسایل, عمو اینا مشغول نرد بازی کردن شدن و مامانم با خاله اینا مشغول صحبت شدن و میوه پوست کردن واسه مردها, باباهم دراز کشیده بود توآفتاب و چشاشو بسته بود ,عمو مجید گفت علی فیلم زیر درخت هلو رو دیدی؟اون یارو هم زیر درخت هلو دراز کشید مرد, بپا زیر درخت هلو خوابیدیا, بابام گفت حداقلش ازدست این زن خلاص میشم ,عمو رضا گفت اگه اینطوریه منم بیام پیشت بخوابم ,خاله شهین یه چپ چپ بهش نگا کرد ,یهو همه زدیم زیر خنده ,منم با خنده گفتم خاله نسرین فکر کنم بین این رفیقا عمو مجید از همه بیشتر زن دوسته, تکلیف اینا که الان معلوم شد, بابام آروم گفت زن ذلیل نه زن دوست, مامان گفت بسه بسه تا دعوا نشده بس کنید, بزرگ برو ببین این اطراف کجا آب هست, بابا گفت برو پیش حاجی یه دست, گفتم بابا زشته مسخره نکن مردمو, مامان گفت خجالت بکش علی, من بلند شدم برم به السا هم اشاره کردم میاد یا نه اونم از مامانش پرسید اومد, منو السا شیرینی خورده هم بودیم, من 23 سالم و السا 21 سالش بود قرار بود بعد از تموم شدن درسامون با هم ازدواج کنیم, من سال آخر ادبیات بودم و اونم سال دوم فلسفه, بلند شد دبه رو برداشت را ه افتادیم ,گفت جریان این حرف که بابات زد چیه؟گفتم کدوم؟ گفت همون حاجی... حرفشو قطع کردم گفتم آهان صاحاب باغو میگفت, بنده خدا یه دستش از آرنج قطع شده, پیرمرد خوبیه ظاهرا, حالا میریم خودت میبینیش, تا جلوی در خونه پیرمرد حرف نزدیم, السا کلا خیلی کم حرف و آروم بود منم دیوونه این آرامشش بودم برعکس من که آدم شلوغی بودم, منم توی راه حرف نزدم ترجیح دادم از صدای پرنده ها وباد و به هم خوردن برگها نهایت لذتو ببرم, رسیدیم در خونه, در خونه رو زدم, گفتم آقا ,آقا, خونه تشریف دارین, یهو از پشت سرم اومد گفت جانم جوون, من و السا برگشتیم, گفتم شما عادت دارین آدمارو غافلگیر کنید, السا نامزدم هستند, السا سلام کر,د پیرمرد گفت به به ان شاءالله به پای هم پیر شید السا گفت مرسی, گفتم حاج آقا ما اومدیم اگه میشه یه خورده آب ببریم ,گفت حاجی نیستم بفرمایید شیر آب اونجاست, گفتم مرسی گفت حیف نیست آب چشمه رو ول کردید اومدید از اینجا آب ببرید, گفتم پدرجان ما که نمیدونیم چشمه کجاست, گفت من دارم میرم اونجا یه کاری دارم اگه دوست دارید شما هم بیاید, من یه نگاه به السا کردم اونم سرشو تکون داد یعنی باشه ,منم گفتم ما هم میایم, راه افتادیم یه مقدار که رفتیم جلوتر گفت چند نفرید گفتم 12 نفر, هیچی نگفت, من گفتم شما تنها زندگی میکنید, ولی جواب نداد و همینطوری بدون هیچ حرفی به راهمون ادامه دادیم تا رسیدیم به چشمه, تا چشمه حدودا 20 دقیقه راه بود, هوا خوب بود ولی نسبت به اون موقع که ما تازه اومده بودیم گرمتر شده بود ,علاوه بر اینکه ما وسطای راه از باغ خارج شده بودیم و توی کوهی که آفتاب دقیقا بالای سرمون بود به راهمون ادامه دادیم السا خسته شده بود, تصمیم گرفتیم یه خورده بشینیم پیرمردم قبول کرد, چشمه خیلی قشنگی بود, آب خیلی زلال و خنکی هم داشت, پیرمرد بدون مقدمه گفت من تنهام نه زن دارم نه بچه, السا گفت آخی چرا؟ پیرمرد نگاهشو دوخت به نوک کوه و مدتی ساکت موند, منو السا با تعجب به هم نگاه کردیم, بعد از چند دقیقه همونطور که به کوه خیره بود گفت من دوبار ازدواج کردم, از زن اولم بچه دار نشدم,زن خوبی و بسازی بود ولی من خیلی بچه دوست داشتم واسه همین از هم جدا شدیم, بعد از دوسال دوباره ازدواج کردم, بعد از یه سال بچه دار شدیم, ولی زنم سر زا رفت, من تو ارتش کار می کردم, یه مدت روزا که میرفتم سر کار خواهرم بچه رو نگه میداشت تا اینکه بچه فلج اطفال گرفت ,هر روز نگه داشتنش سخت تر میشد, خواهرمم دیگه حاضر نبود نگهش داره چون شوهرش مخالف بود و میگفت این بچه تو رو از بچه های خودمون غافل میکنه, هیچکی حاضر به نگه داریش نمی شد, تا اینکه یه شب وایسادم رو بالکن خوونه داد زدم خدایا تو که مادرشو بردی پس خودشم ببر من نمیتونم نگهش دارم , اون شب بارون سختی گرفت سه شبانه روز بارید, بچه همون شب تب و لرز کرد بعد از سه روز مرد ,بعد از اون دیگه ازدواج نکردم, همینطوری به نوک کوه خیره مونده بود انگار که اصلا ما اونجا نیستیم و داره با خودش حرف میزنه یه مدت ساکت موند, السا گفت بعدش؟یهو پیرمرد برگشت به السا خیره شد گفت هیچی, پاشید برید نگرانتون میشن, گفتم شما نمیاین, گفت نه من کار دارم, ما برگشتیم توی راه داشتم به حرفای پیرمرد فکر میکردم و یک کلمه هم با السا حرف نزدم ,رسیدیم ,آبو دادم به مامان, اونا مشغول درست کردن ناهار شدن, منم مشغول پاستور بازی کردن با بابا و عمو اینا شدم ,همینطور مشغول بازی کردن بودیم که یهو صدای گریه بچه ها اومد, الیسا و سمانه بودن مثل چی گریه می کردن, السا دویید سمتشون گفت چی شده بچه ها, الیسا خودشو پرت کرد بغل السا هی هق هق میزد, من گفتم چی شده سامان, بچه ها چشونه, گفت یه آقاهه اومد بغلشون کنه که بوسشون کنه اینام ترسیدن هی گریه میکنن, بابام گفت بچه ها این که گریه نداره ,خاله نسرین و خاله شهین بچه هاشونو بغل کردن هی نازشون کردن ولی اونا ساکت نمی شدن, حدودا یک ساعتی گریه می کردن و هی میگفتن بریم بریم, عمو مجید قاطی کرد گفت بر پدر هر چی بچه لعنت,نسرین این بچه رو خفه کن دیگه داره عصابمو خورد میکنه ها,خاله نسرین گفت چته تو ؟خب بچه ست دیگه,ترسیده,عمو مجید گفت گه خوردن رفتن بازی که حالا بخوان بترسن ,مگه من نگفتم همینجا بازی کنن,بحث بینشون بالا گرفت,مامان و بابا هرچی سعی کردن نتونستن قائله رو بخوابونن,بابا گفت حالا که اینطوره پا شید جمع کنید بریم بابا, عمو رضا گفت یعنی چی بریم؟بابا گفت نمیبینی؟ اون از بچه ها, اینم از اینا,از صدتا بچه بچه ترن,ول کن بابا به ما نیومده بیایم بیرون,عمو رضا گفت مرده شور هر چی بچه رو ببره, بمیرن ما راحت شیم, بلای جونن,خاله شهین گفت رضا,مامان گفت تو دیگه کوتاه بیا شهین ...هر کاری کردیم نه بچه ها ساکت شدن نه عمو مجید کوتاه اومد, من سامانو کشیدم کنار گفتم راستشو بگو چی شده گفت به خدا راست گفتم, گفتم آخه این که دلیل نمیشه, گفت آخه یارو یه دست نداشت فکر کنم واسه همین ترسیدن...


message 12: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments از همه ی بچه ها که تو این داستان نویسی عمومی شرکت داشتند
تشکر میکنم

دوستان هر کس نقد نظر و تفسیر و تحلیلی در مورد داستان ها داره بیان کنه

من هم نظراتی در مورد داستان ها دارم بیان میکنم


message 13: by Parva (last edited Jun 07, 2010 03:10AM) (new)

Parva Rostami | 348 comments نمیشه یه پست برای نقد باز کنیم؟البته اگر صلاح میدونید


message 14: by طیبه تیموری (last edited Jun 07, 2010 04:33AM) (new)

طیبه تیموری | 659 comments سلام
دوستانم خسته نباشید
متاسفانه علیرغم علاقه زیادم و موضوع جذاب فرصت نوشتن پیدا نکردم. با اینهمه از داستان ها پرینت گرفتم و با دقت خواندم و آنچه دریافت کردم را برایتان می نویسم

آیا در همین پست نوشته ها نقد می شود؟ که به نظرم خیلی بهتر است یا جای دیگر


ممنون


message 15: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments با محسن موافقم. من هم فکر می کنم بهتر باشد داستان ها یک به یک نقد شوند. تصور می کنم بازخورد بهتری داشته باشد


message 16: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments به نظر من هم داستان ها يك بيك نقد شود كه نويسنده نقاط قوت و ضعف اش را بداند
من از داستان محمد شروع كرده خواهم نوشت


message 17: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments بسیار خوب. پس من هم چنین می کنم


message 18: by Ashkan (last edited Jun 08, 2010 09:01AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من داستان شکوفه های گیلاس را در سه زمینه نقد خواهم کرد. نخست طرح داستان (که در بقیه موارد مشابه است ولی چون خالق این اثر، خود پدیدآورنده طرح است آن را شایسته نقد می دانم) دوم ساختار داستانی و نوشتار و سوم درونمایه و ایجاد انگیزش در رفتار شخصیت ها. ‏
پیش از آنکه نقد را آغاز کنم به یک نکته نوشتاری باید اشاره کنم که بی شک اشکالی تایپی است ولی در بسیاری از موارد یک اشتباه فراگیر!؟ و آن واژه نهار و ناهار است. نهار واژه ای عربی و به معنای روز است درحالی که ناهار، واژهای فارسی است به معنای وعده غذایی که در میانه روز می خورند. ‏
طرح داستان بسیار خلاقانه است و این امکان را برای نویسنده ایجاد می کند که گستره وسیعی از امکانها را در اختیار داشته باشد. این فضای گسترده در شکلگیری سایر داستان ها با طرح یکسان مشخص است که به شکل درام و تراژدی تا طنز و ادبیات جنایی خودنمایی می کند. ‏
به باور من ساختار داستانی بدون توجه به موضوعیت نوشتار و بررسی عناصر شکل دهنده داستان بسیار کلاسیک و کامل رعایت شده است. هرچند که ریتم داستانی را از مقدمه تا نتیجه گیری و پایان داستان نمی پسندم، اما ساختار آن کاملن با آموزه های کلاسیک همخوانی دارد. ‏
من درونمایه داستان را بسیار ضعیف برآورد می کنم و به باور من این داستان جدا از آنکه در فضاسازی دارای اشکالات عمیقی است (نا مشخص بودن اقلیم یا شکل کلی باغ که تمامی داستان در آن رخ می دهد و یا ماشین ها و ...) برخی وقایع هم دور از ذهن می نمایند مانند آنکه فضای ابتدایی داستان صبح زود است (مه صبحگاهی) ولی خانواده ها برای ناهار می ایستند و یا گفتگوهایی که به باور من از زبان یک روستایی گفته نشده است و یا باغداری که باغش را با میل در اختیار غریبه ها قرار می دهد. ‏
اما شخصیت پردازی را بسیار مناسب دانسته ام و با هنرمندی در لابلای داستان بدون آنکه خدشه ای به ریتم داستانی وارد آورد در لابلای گفتگوها و توصیف های نویسنده گنجانده شده بود. ‏
من از پنج ستاره، به این داستان دو و نیم ستاره می دهم به دلیل شخصیت پردازی مناسب، نمود کلاسیک ساختار داستانی و تا حدی واژه گزینی
پیروز باشی


message 19: by mohammad (last edited Jun 07, 2010 11:57AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments من هم با تصمیمی که در مورد نقد تک تک داستان ها به صورت
جدا گانه انجام گرفته موافقم

این طوری ارزش هر نوشته حفظ میشه
اما این کار چطور انجام بشه
مثلا چطور تصمیم بگیریم که نقد داستان اول دیگه بسه و باید بریم سراغ داستان دوم؟
و یا اینکه لازمه تاپیک جدا گانه درست بشه یا نه؟

ممنون میشم نظر دوستان رو بدونم.


message 20: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments من از این جهت گفتم یه تاپیک جدا که اینجا خیلی شلوغ نشه وبهتر بتونیم مطلب رو جمع وجور کنیم.


درباره سوالتون هم شاید بشه اینکارو کرد.که همه دوستان در زمان معینی (مثلا یک یا دو روز) نظراتشون رو درباره یک داستان بنویسن بعد بریم سراغ داستان بعدی.(ترتیب نقد هم به ترتیب داستان ها باشه که عدالت رعایت بشه.یعنی کسی که زودتر داستانش رو گذاشته زودتر هم درباره کارش صحبت بشه)در آخر هم شما زحمت بکشید ویک جمع بندی کلی از دیدگاه بچه ها ارائه بدید.


البته اینا نظرات من هست.تا بینیم دیگر دوستان چه پیشنهادی دارند.


موفق باشید


message 21: by Amin (last edited Jun 08, 2010 01:32PM) (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments نقد شکوفه های گیلاس-محمد ایرانی
در ابتدا باید بگم من همه داستانها رو خوندم و باید بگم تنها نوشته محمد جان و من خیلی بهم و به موضوع پیشنهادی نزدیکه و سایر داستانها به تمام جزییات موضوع پیشنهادی وفادار نبوده اند
و اما شکوفه ها گیلاس
1.داستان فضا سازی خوبی داره ولی این فضاسازی در همه جای داستان یکدست نیست و فراز و فرودهایی داره که کاملا به چشم میاد و حواس خواننده رو پرت میکنه
2.واقعا پدری که سه تا بچه داره و اونهم دختر از بازی آی جی آی چی میتونه بدونه؟یعنی با سه تا بچه میشینه بازی میکنه؟آخه پسرم نداره که بگیم اون بازی میکنه و این دیده اونم با این دقتی که میدونه وقتی میمیرن حالت چهرشونم میدونه آخه اینم شد مثال پسر
3.انتخاب اسم شکوفه و اینکه مکررا به شکوفه های درخت اشاره شده(و در جایی بلافاصله بعدش)هیچ کمکی به داستان نکرده و به نظر من تو ذوقم میزنه
4. به سن پیمان اشاره نشده ولی خب وقتی با دخترای 7 ساله همبازیه پس نمیتونه سن زیادی داشته باشه,ببین محمد جان تو داری یه خانواده ایرانیو تعریف میکنی پس باید مختصات ایرانی داشته باشند و همون مختصاتی که ما در آدمهای اطرافمون میبینیم آخه مرد مومن کدوم خانواده ایرانی میذارره بچه کوچیکش بشین فیلم اویل ببینه اونم با این شدت که بچه نشونه هاشونم میدونه(اونجایی که پیمان از باباش می پرسه مگه اویل بالای ابروش برامده نیست)و تا این حد که دیالوگاشونم حفظ باشه که اونا ذهن مارو تسخیر میکننکه مطمئنا به خاطر دیالوگه والا بچه تسخیر چه میدونه چیه شاید بخوای بگی چرا که نه ولی من باید بگم حداقلش اینه که این امرو تو این خانواده باور پذیر نکردی یعنی باید قبلا زمینه سازی میشد
5. چطور بچه ای که انقدر تو زمینه اویل پشتکار داره همون اول نمی ترسه و بعد از بازی و این حرفا تازه یادش میاد بترسه یعنی پیرمرد و از اول ندیده بود؟بعیده
6.؟دخترا رو چه اصلی از ترس پیمان تبعیت میکنن
7.دیالوگ ها خیلی خوب بود و باور پذیر با تمام جزییات
8.فرم خوب بود اما محتوا نداشت ,اصلا
9.شخصیت پیرمرد اصلا در نیومده
کلا بین همه داستانا داستان تو بیشتر به دلم نشست و دوست داشتم
در پایان باید بگم اگر گاهی تند نوشتم به لطف خودت ببخش و بدون چون واسم عزیزی انقدر دقیق شدم توی داستانت
منتظر نقد آتشینت هستم
من از 5 به این داستان 2 میدم


message 22: by طیبه تیموری (last edited Jun 09, 2010 10:35PM) (new)

طیبه تیموری | 659 comments درود

شکوفه های گیلاس


داستان شکوفه های گیلاس روایت یکدستی از موضوعی است که در همان سطح موضوع باقی مانده است. به نظرم پتانسیل زیادی برای بازگویی و روایت چنین مسئله ای وجود دارد که نادیده گرفته شده. خصوصاً از جنبه های روانشناسی که در نقد آثار بقیه دوستان حتماً اشاره خواهم کرد که چه کسی بهتر به
آن پرداخته است.

شکوفه های گیلاس برشی واقعی از ملموس ترین اتفاقات زندگی را روایت می کند
همه چیز عینی و درست است

اما در بعضی جاها تشبیهات خوبی بکارنرفته، مثل "سربازهای بازی آی جی آی ..." البته به زعم بنده

و یا اعلام ناگهانی ترس بچه ها از پیرمرد، می توانست با زیرساخت بهتری و زمینه سازی قابل باور تری بیان می شد
آنهم در شرایطی که پیرمرد تقریباً تمام وقت کنار راوی نشسته بود و هیچ حرکت مشکوک اعم از به خلوت کشیدن یکی از بچه ها و یا در آوردن اداهایی که معمولا باعث ترس بچه ها می شود انجام نداده

اما یک جاهایی هم جمله هایی بود که واقعا باعث لذتم شد، مثل "این شکوفه ها که اینقد خوشگل و تمیزن وقتی گیلاس شدن، یه کرم سفید کوچیک نمیدونم از کجا میره توشون. کاریشم نمیشه کرد ربطی به سمپاشی نداره"

به هرحال باید یادمان باشد که این داستان ها ماهیتن سفارشی هستند هرچند راویان آن تلاش به نوشتنی آزاد دارند

درضمن با صحبت آقای امین موافق نیستم درباره وفاداری به موضوع پیشنهادی

دریافت ما از آنچه در شرایط مختلف می تواند بازخور های مختلف داشته باشد بسیار با اهمیت تر از دست و پاگیر کردن چنین محدودیت هاییست

موفق باشید


امتیاز داستان 2


message 23: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments مدادرنگی جان من منظورم معذب شدن نیست و اینکه خودمان را اسیر موضوع کنیم بلکه منظورم اینه که هنر نویسنده اینه که تمام جزییات موضوع پیشنهادی رو بپذیره و در عین حال طرحی نو بزنه و همچنان به موضوع وفادار باشه
من در بعضی از داستانها دیدم که اصلا ربطی به موضوع نداشته اند,و اگر هم داشته اند خیلی ضعیف برای مثال اگر فرزند نداشتن صاحب باغ را بیان کرده اند تنها برای این بوده که بیان کنند و نه چیزی بیشتر
اگر اینطور باشه پس چرا موضوع تععین کنیم ویا چرا انقدر موضوع را با جزییات مانند محمد جان تعیین کنیم
بابت اطناب کلام پوزش می طلبم


message 24: by Ashkan (last edited Jun 07, 2010 11:44PM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من فکر نمی کنم جز نویسندگان آثار بالا و دوستان همیشه همراه چون مدادرنگی گرامی، کس دیگری دست کم در مورد داستان نویسی گروهی نخست، نقدی بنویسند. دلیلم هم روشن است. از هزار و چندی عضو، تنها 37 نفر اقدام به بازخوانی این نوشته ها کرده اند. بنابراین کار ساده تر می شود. پیشنهاد می کنم هر کسی نقدی، فارغ از بقیه بنویسد و در همین بخش بگذارد و پس از آن نویسنده پاسخگویی داشته باشد و تصور می کنم پس از آن بتوان به یک جمعبندی رسید. ‏
پیشنهاد نمی کنم زمان مشخصی بر آن گذاشته شود چون زمانی که نقدها فروکش می کند، مشخص است و آن زمان خود نویسنده می تواند براساس نقدهای نوشته شده پاسخگویی داشته باشد. با این روش من فکر می کنم ما می توانیم از حداکثر ظرفیت این فضای مجازی استفاده کنیم. ‏
اینکه نقدها در همین بخش باشد، به باور من کار پسندیده ای است و کسی که بعدها بخواهد مثلا داستان شماره 1 را بازخوانی کند، می تواند بدون آنکه از بخشی به بخش دیگر برود تمامی گفتگوهای موجود را نیز بخواند. ‏(البته با احترام بسیار به نظر پروای گرامی) ‏
یک پیشنهاد دیگر هم دارم و آن این که دوستانی که نقدی می نویسند از بحث درباره نقد دیگران بپرهیزند تا بشود به یک جمعبندی کلی دست یافت. ‏
تا نظر دیگر دوستان چه باشد. ‏


message 25: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments من یه پیشنهاد دارم
در پایا ن نقد هر داستان هر نفر یک امتیاز از 5 تا 1 به داستان بده تا در انتها بهترین داستان از نظر خواننده ها مشخص بشه البته فقط خواننده هایی که در این تاپیک فعال هستند یعنی می نویسند و نقد میکنند و در کل ارتقاء کیفی این گروه و این تاپیک برایشان مهم است
تا دوستان چه پسندند


message 26: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments پیشنهاد خوبی است و با این ترتیب می توان دانست که هر نوشته تا چه اندازه مورد توجه دیگران قرار گرفته است ولی کار بسیار دشواری نیز هست. در هرصورت من موافقم. ‏


message 27: by Parva (last edited Jun 08, 2010 04:11AM) (new)

Parva Rostami | 348 comments با نظر اشکان عزیز و درباره نقدها در همین تاپیک موافقم.
درسته که من خودم پیشنهاد ایجاد یک تاپیک جدید رو داده بودم.ولی دلیل اشکان کاملا قانع کننده است.
درباره امتیاز دادن هم کاملا موافقم.هرچند این کار برای من هم خیلی سخت هست.‏


message 28: by ArEzO.... (last edited Jun 08, 2010 06:59AM) (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments نقد شكوفه هاي گيلاس
نوشته ء محمد گرامي
_______________

1- محمد من با نام داستان شما مشكل دارم .چون اين داستان با سرمشقي كه براي ما تعيين كرده داراي صحنه هايي قراره باشه كه مثلا چيزي به نام وحشت داشته باشه وقتي چنين چيزي روشما در دست داري - چه لزومي ست به اسم بسيار عادي و معمولي مثل شكوفه هاي گيلاس.. اسم داستان شما گيرا و مجذوب كننده نيست
2-در داستان شما سطرهايي هستند كه با سطرهاي بعدي خود كامل مي شوند و احتياجي به آنها نبود و فقط نقش طولاني كردن رو بر عهده دارند چون همون حرف رو تكرار كردند .
مانند: سگ سياهي به استقبالمان آمد و در سطر بعدي مي نويسيد دنبال ماشين راه افتاده پارس مي كرد ..حضور سگ رو ميشد در ادغام اين دو سطر هم كوتاه نشان داد و يا: ميشه تو اين باغ بمونيم و نهار بخوريم جمله خوبي نيست ..وقتي ميشه گفت ميشه براي نهار اين جا بمونيم يا هرچيز كوتاهي مثل اين ..
3-بعضي جمله هارو در داستان آورديده ايد كه نه مقدمهء قبلي دارند نه با سبك داستان جور در مي آيد مثل سربازهااي آي جي آي ..اين بيشتر به داستان هاي كه صحنه هاي فانتزي و مدرن دارن مياد . مثلا اگه اينو در داستان خرمگس استفاده مي كردند با فضاي آن داستان جور بود .
4-فضا سازي داستان ضعيفه و بعضي چيزا در داستان شما هستند كه به قدري مهم و قشنگ هستند كه شما اونارو رها كرده عوض اينكه روي اونا مانور بدهيد روي ديالوگ هاي مثل توپولي بابا كيه ؟ كار كردين
مثلا:پيرمرد گفت: رفيقاتون دارن مي رسن - به جاده نگاه كردم كسي نبود و ...
اين عالي بود . اين همون پيش زمينه اي بود كه اگه دوتا مورد مشابه مثل خودش داشت وقتي پيمان و بقيه از پيرمرد وحشت مي كردند خواننده به اونا ربطش مي داد و مي فهميدش
در حاليكه - چيز ديگه اي نيست و خواننده فكر مي كنه آخه به چه دليلي يك دفعه از وسط بازي و شادي -اونا دچار ترس مي شن؟

يا شكوفه هاي گيلاسي كه زنش دم مي كرد ..اينم جاي كار بود چون چيز اصيلي بود توي اين داستان كه شما رهايش كردي و ادامه ندادي ..و بيشتر روي يدالله كار كردي
هرچند حضور يدالله و پسران و دامادان رو خوب اومدين و بصورت غير مستقيم دردش رو نشون دادين ..من از اين قسمتش واقعا لذت بردم چون غير مستقيم نشون داده ميشد
.
در مورد ديالوگا بايد بگم اون روان بودن - و خوبي رو داشتند كه آدم گيج نزنه اما همشون بيك زبان حرف مي زدنند ..پيرمرد مي تونست كمي بريده بريده حرف بزنه ..يا لهجه داشته باشه كه فهميدنش كمي سخت باشه ..
البته اينا خيلي مهم نيستند اما صورت خوشي به ديالوگ مي دن
4-و از همه مهمتر درون مايه ء داستانه- اين داستان همه چي رو كف دست خواننده گذاشت و تمام شد .چيزي نداشت كه خواننده اونو خودش كشف كنه و پيامي ازش بگيره
البته اين بيشتر براي داستان حرفه اي و حرفه اي نويس هاست ولي گفتم كه بدانيم چون مهمه
5-شخصيت سازي هاي داستان شما چون خواسته بود به تعداد زيادي آدم برسد كسي رو كامل نساخته بود مخصوصا پيرمرد

اما همانطور كه گفتم خط طلايي داستان كه ذوق و خلاقيت نويسنده رو نشون ميداد يكي زن پيرمرد بود و علت مرگش
دوم رسيدن از شكوفه هاي درخت به شكوفه كوچك
و يدالله و امورات باقش كه بطور غير مستقيم حرف زد
و حس ششم پيرمرد كه افسوس رها شده

من خوشحال شدم خواندمتان محمد عزيز
موفق باشيد


message 29: by Parva (last edited Jun 09, 2010 04:39AM) (new)

Parva Rostami | 348 comments شکوفه های گیلاس
محمد ایرانی


اول اینکه خسته نباشی محمد عزیز


اول درباره انتخاب اسم شکوفه، از نظر من انتخاب به جایی بود و تاکیدی بود بر بچه دار نشدن پیرمرد،

اجاقم کوره. کورِ کور. صدای گریه ی شکوفه بلند شد.

شکوفه آرام گریه میکرد. گفتم: زنتون بهانه درخت گیلاس کرده بود!؟

نمیدونم کی تو گوشش خونده بود جوشانده شکوفه های گیلاس برای زن نازا خوبه.‏

وجاهای دیگه ای که این ارتباط به زیبایی بیان شده بود.(هرچند معتقدم بهتر بود تاکید بیشتری روی این موضوع می کردید.)‏


چند جا به شخصیت پردازی توجه شده بود با اینکه خیلی کمرنگ بود ولی خوب بود وکاش شاخ وبرگ بیشتری گرفته بود.

خنده پیرمرد بدون تغییر حالت چهره،یا به قول محسن(شخصیت اصلی):باز ادای خندیدن را در آورد.‏

وقسمتی که پیرمرد گفت:رفیقاتون دارن میرسن. به جاده نگاه کردم. نبودند.

دیالوگ های پیمان مخصوصا اولین دیالوگ:ساناز سگه رو دیدید؟ چشماش شیطانی بود.‏

این سه قسمت شخصیت ها ملموستر وخاص تر میشن که خیلی خوبه.‏


درباره فضاسازی هم احساس میکنم تا اونجایی که لازم بود فضا توصیف شده بود.وخواننده می تونست اون محدوده رو مجسم کنه.هر چند ندونه در کجای این کره خاکی قرار گرفته.‏


درباره اسم کارهم باید بگم اگر تونسته بودید وحشت رو بیشتر از اینها القا کنید که اسم لطیف در تضاد با فضای داستان قرار بگیره موفق بود ولی با این شرایط شاید خوب جا نیفتاده باشه.‏


در کل کار به سمت خاطره گویی میرفت واین اتفاق خوبی نبود.هرچند فضای ملموس کار رو دوست داشتم ولی احساس میکردم دارم برگی از یک دفتر خاطرات رو می خونم.بعضی جاها این موضوع خیلی پررنگ شده بود:"راه باریک، خیلی قشنگ بود و ما در حال رفتن چند تا عکس گرفتیم."‏


مقدمه چینی برای ترسی که در آخر شاهد اون بودیم انجام نشده بود.بر عکس همه چیز خوب وزیبا پیش رفته بود تا جایی که یک دفعه بچه ها می رن توی ماشین.تازه اونجا هم داریم که:"ساناز و سولماز مصنوعی گریه می کردند."‏
یعنی تا اینجا هم بازی است و فقط پیمان واقعا ترسیده .که بهتر بود از اول به این موضوع پرداخته می شد.چون بچه ها در نزدیکی پیرمرد بازی می کردند واین نبود که ناگهان او را دیده باشند.‏

نکته بعدی اسم های زیادی بود که هیچ تاثیری در روند داستان نداشتند و فقط خواننده رو گیج می کنند.‏
شاید اگر روی چندتا از اون ها کار می کردید بهتر بود چون اون موقع مجالی پیدا میشد برای شخصیت پردازی.‏


ودر آخر یه اشاره کوچیک به مه صبحگاهی و وقت ناهار که هماهنگ نبودند.‏


من از 5 به این داستان 2 میدم
نقاط قوتی داشت که رها شده بود


موفق باشید


message 30: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من اجازه می خواهم یک تذکر بدهم. ای کاش دوستان امتیازدهی هم بکنند. من در نقدی که نوشتم امتیاز را هم اضافه نمودم. البته بر اساس منشوری که در بحث مربوط محمد گرامی نوشته بود


message 31: by ArEzO.... (last edited Jun 08, 2010 12:29PM) (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments Ashkan wrote: "من اجازه می خواهم یک تذکر بدهم. ای کاش دوستان امتیازدهی هم بکنند. من در نقدی که نوشتم امتیاز را هم اضافه نمودم. البته بر اساس منشوری که در بحث مربوط محمد گرامی نوشته بود"

حالا كه تصميم بر اينه
ما هم حرفي نداريم
من به داستان محمد عزيز "دو و نيم "ستاره مي دهم

موفق باشد و برقرار


message 32: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments پس منم آخر نقدم امتیاز داستانو میذارم


message 33: by Farnaz (new)

Farnaz (farnazm) | 92 comments Ashkan wrote: "من فکر نمی کنم جز نویسندگان آثار بالا و دوستان همیشه همراه چون مدادرنگی گرامی، کس دیگری دست کم در مورد داستان نویسی گروهی نخست، نقدی بنویسند. دلیلم هم روشن است. از هزار و چندی عضو، تنها 37 نفر اقدا..."

من یکی از آن هزار و چندی عضو هستم که تمام نظرات را خواندم.تا جایی که فرصت کنم هم پست ها را می خوانم. به داستان هم خیلی علاقه دارم ولی به نظرم خودم خیلی توانایی نوشتن داستان را ندارم.
از خواندن داستان های زیبایتان لذت بردم و لذت می برم.
و به همه دوستانی که دستی در نوشتن دارند تبریک عرض می کنم.


message 34: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments فرناز عزیز ممنون از حضورت


شادباشی


message 35: by Nader - نادر (last edited Jun 09, 2010 05:41AM) (new)

Nader - نادر .....
در واقع من بخودم اجازه نقد ندادم، چرا که تازه واردم و بیش از حد مبتدی.
داشتم رد میشدم، دیدم، خوندم، خوشم اومد که باشم . و چند سکانس نا تمام رو با عجله سرهم کردم و نصفه کاره، پریدم این وسط. اما شما پای شور و شوق بذاریدش و صفای حضور در جمع تان و نه پای برهنه من۰
چیزی در این پرش مرا مجذوب کرد و به خود کشیدم، چنانچه توقف کردم و توی سرفصل ها و موضوعات، مثل یک رهگذر کنجکاو گشتم، ، و مقوله ای غیر مجازی در این همه ، پای گیرم کرد و آن زبان، به ویژه زبان فارسی ، از ارکان ساختاری این کلیت بود، بنابراین به قوانین ساختاری این کلیت رجوع کردم که برایم نکات تاریک زیادی بجا گذاشت که جای طرحش در اینجا نیست. اما از جاییکه عاشق زبان فارسی هستم، همین زبانی که به عنوان تنها و یگانه عامل انتقال دانه های بی شمار آگاهی در میان اذهان مجازی اما انسانی این جمع (مطابق آخرین برآوردها، ده هزار واحد اطلاعاتی در ثانیه ) کاربرد دارد۰
در اینجا با عرضه زبان فارسی در عرصه های گوناگون و بسیار متنوع برخورد کردم از ابتدایی ترین هجاها تا مجموعه های پیچیده از کلمات و جملات ۰
در این عرصه اقدام به عرضه خود نیز کردم، چرا که در عرصه ای آزمایشی عیان میشد. در میانه کار به این نتیجه رسیدم که زود دیر شده و نیمه ای از داستان باقی مانده. با این امید که تمامش را در بخش دیگری عرضه کنم و به همین دلیل هم آنرا خارج از حیطه ی نقادی گروه میدانم۰
تقریبأ همه ی داستان ها و نظرات و پیشنهادات، تعارفات و رودربایستی ها، و نهایتأ شخصیتهای فعال و نیمه فعال در این دنیای کوچک در شمار اعضاء و بزرگ در حجم معنا را با دیدی هنوز از بیرون به درون، اما با کنجکاوی بیشتر دنبال کردم۰
آنچه که در این میان بیش از همه جذبم کرد، کوشش در آفرینش های ادبی، آنهم در قالب زبان فارسی است۰ آنچه که همه خود را به گونه ای در آن مسئول و موظف میدانند، چرا که اگر نباشد، قالب تهی و از میان رفته است. ۰
منظورم از همه سخن این بود که آزمایش، آزمایش طرح ریختن بر مبنایی است که ساختار رویینش، حتی در حیطه ی آزمایش، تا حد امکان به اصول و مبانی درک بشر از زییایی، آسیب نزده و درتکامل آن سهمی داشته باشد۰
در این اندیشه با خود به این نتیجه رسیدم که با توجه به دانشم قادر به نقد این آثار در اینجا نیستم، چه نقادی خود حکایت دیگریست و سوابق و دانش خاص خود را می طلبد. اما بیان چرایی خوش آمدن یا نیامدن م از داستان ها را میتوانم همانند آخر قصه های مادر بزرگ، در دنیایی بدون پیش داوری ها و انتخاب ها و بدون در نظر داشت تمامی چون و چرایی ها، با رایحه ی ناشناخته و سحرآمیز، اما دلنشین احساس گنگ زیبایی در میان ترکیب کلمات و اصواتی که روح را بیخودانه به عشق و عقل را به خلسه ای لذت بخش میکشاند، فقط بعنوان نظری خصوصی بیان کنم و خصوصیت همیشه با تفاهم همخانه نیست
این را به عنوان یک خواسته میگویم که ای کاش هریک از این جمع در فصلی (تاپیکی) جداگانه تحت عنوان نظرات بر داستان های گروهی و فقط در چهارچوب یک پست، با نظر داشت بر همه ی قصه ها و به گونه ای موجز ، خلاصه ای از تأثیرات دریافتی خود را نقل میکرد۰ تا میتوانستم دور از همهمه ی بالا و پایین و این و آن، برداشتی ساده و صمیمی از کلیت آموزشی این ساختار آزمایشی (داستان نویسی گروهی) در ذهن داشته باشم۰
درج امتیاز در اصل همان انتخاب و طبقه بندی سطوح مختلف نزدیکی و آشنایی خواننده و داستان ها با توجه به پسزمینه و زمینه های مختلف منطقی و احساسی آنهاست۰ و چه خوب بود که فقط یک داستان بعنوان بهترین از جانب هر خواننده و در همان پست نظرات او مطرح میشد که در نهایت به معلوم شدن بهترین جمعی هم می انجامید۰
برقرار باشید و عاشق


message 36: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments داستان اجاق کور از اشکان

نقد
اولین ایرادی که باید بگیرم انتخاب راویه
راوی دانای کل محدوده
با این حال تمام خفایای ذهن پیرمرد رو میخونه
خوب اگه قرار بود اینطور باشه پیرمرد چرا راوی نشده

بعد اینکه

مثل بعضی از وقت ها که ما خودمون رو گول میزنیم و مثلا بلند میگیم اصلا ناراحت نشدم
در حالی که به شدت ناراحت شدم
راوی که خودش شخصیت نیست داره با این طور گول زدن ها
داستان رو میسازه
در واقع این گول زدنهای راویه که این داستان رو به وجود آورده
مثلا
راوی به ما میگه
حوصله شلوغی را نداشت. اصلا حوصله هیچ کسی را نداشت.
در حالی که داستان میگه
دلش لک زده بود برای یک هم صحبت

داستان پره از این تناقض ها
خوب اگه راوی داستان رو روراست تر روایت میکرد
مثلا اونجا میگفت
دلش لک زده بود برای یک هم صحبت
و داستان رو صادقانه پیش میبرد
بدون شک داستان بیمزه میشد
یعنی طرز روایت راویه که به داستان رنگ ورو میده
حرف من اینه داستان باید در ذات و اعماق خودش رنگ و طعم داشته باشه
یک راوی فریبنده راه حل خوبی برای جذاب کردن داستان نیست

پیرمرد تازه فهمید که نگفته است که دستشویی کجاست:«وارد ساختمون شدین، در اول دست چپ.»
لازم نیست همه چیز توضح داده بشه
پیرمرد جواب داد : ها!..وارد ساختمون شدین در اول سمت چپ

خوب این هاو علامت تعجب میگه
پیرمرد تازه فهمید که نگفته است که دستشویی کجاست
کند ذهن ترین خواننده هام میتونن این رو تشخیص بدن

با دست پاچگی عجیبی
صفت عجیب اضافس
با شخصیتی که از پیرمرد ساخته شده
البته به کمک راوی فریبنده
میشه دست پاچگی پیرمرد رو تجسم کرد و اصلا عجیب نیست
وقتی صفت عجیب گفته میشه هر نوع دستپاچگی رو خواننده حق داره تجسم کنه مثلا نتونه رو پاش واسه و تک بده به دیوار

با آن اخم همیشگی
مگه خواننده پیرمرد رو میشناسه که گفته میشه اخم همیشگی

از روی مهربانی
تابلوه که از روی مهربانی

در به کار بردن صفت ها و قید ها باید دقت کرد زیاد

بعد با خودش فکر کرد که :« خوب این بدبخت هم که گناهی نداره! حتما این زنه اینقدر غر به جونش زده که اومده التماس می کنه بچشو ببره خلا!؟ میان و میرن دیگه!»
بعد با خودش فکر کرد چند بار تکرار شده و کمی خسته کننده شده
طی این تجسس ذهنی که راوی در ذهن پیرمرد انجام داده سعی شده که به صورت غیر مستقیم شخصیت ملوک شناسانده بشه
این خیلی خوبه
اما اینجا خوب از کار در نیومده
یعنی این فکر پیرمرد اینجا خیلی مصنوعیه

من احساس کردم که این خانم مرد بود که به توالت احتیاج داشته
اگه نویسنده هم منظورش این بوده خیلی خوب نشونش داده اما میتونست با استفاده از راوی همه چیز دانی که در اختیار داره
یکی دیگه از فکر های پیرمرد رو لو بده
مثلا به جای این جملات
پیرمرد ابروهایش را بالا برد. بهت زده بود. در این پانزده سال، اولین باری بود که غریبه ای در خانه اش آمده بود و التماس دستشویی رفتن را می کرد. چند لحظه ای طول کشید تا به خودش بیاید.
گفته بشه
پیرمرد با خودش گفت "بره دسشویی؟! خوب مرد حسابی ببرش یه گوشه بشاشه دیگه. اینجا چرا آوردیش؟" در واقع حق با پیرمرده. چرا تو اون بیابون بچه رو نمیبرن یه گوشه ای خودشو راحت کنه و با اون حالت معذب در یه باغو میزنن
فقط دسشویی داشتن زن جواب گوی این سواله

داستان از تاکید بر تکرار ملال آور پیرمرد شروع شده و به تکرار ختم میشه
برنامه همین بود؛ صبحانه، کتاب خواندن، ناهار، کتاب خواندن، شام، کتاب خواندن؛ پانزده سال بود که همین بود

وقت ناهارش بود. بعد هم می خواست یک چرتی بزند و کتاب بخواند چون بعدش باید فکر شامش را می کرد.

و این کار بدون شک به عمد نویسنده بوده که خوب انجام شده

اما گفتگویی که پیرمرد با عکس زنش داشت
زیاد خوب در نیامده بود
بیشتر به این میمانست که نویسنده به اجبار میخواد یه چیز هایی رو به خواننده بفهمونه
عنوان داستان و این پایان میتونست همه چیز رو بگه
پیرمرد هم که خیلی عصبانی شده بود بدون آنکه به درد زانوهایش فکر کند به اتاقش برگشت و خودش را به مبل راحتی اش رسانید. چشمش به عکس زنش که سال ها بود پشت همان مبل راحتی به دیوار زده بود افتاد.
به سمت آشپزخانه رفت. وقت ناهارش بود. بعد هم می خواست یک چرتی بزند و کتاب بخواند چون بعدش باید فکر شامش را می کرد.

نمره این داستان یک و نیم


message 37: by mohammad (last edited Jun 09, 2010 07:58AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments نادر عزیز خوشحال میشدم که در نقدها شرکت کنی
و مارو از اطلاعات خودت بهرمند سازی


message 38: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments نقد اجاق کور
از وقتی ملوک مرده بود، برنامه همین بود؛ صبحانه، کتاب1. خواندن، ناهار، کتاب خواندن، شام، کتاب خواندن؛ پانزده سال بود که همین بود. آن موقع که ملوک مرد، شصت و سه سالش بود و حالا هم که هفتاد و هشت سالش
این جمله دو تا ایراد دستوری داره
اول اینکه پانزده سال بود که همین بود,چرا دو تا فعل بود پشت سر هم در یه جمله به کار برده شده ؟ این اشتباهه

دوم ,آن موقع که ملوک مرد، شصت و سه سالش بود و حالا هم که هفتاد و هشت سالش فعل بود حذف به قرینه معنوی(معنایی) شده ولی اشتباهه چون جمله اول ماضیه و جمله دوم مضارع


جز درد بیشتر آرتروزش یعنی چی؟خب بگو درد آرتروزش دیگه رفیق

بعضی جاها توضیحات اضافه داده شده مثلا
هرطور بود خودش را بیرون کشید و آرام آرام در حالی که دستش را به دیوار گرفته بود خودش را به در آهنی و خاک گرفته ایوان رسان
هر طور بود خودشو به بیرون کشید میتونه حذف شه


«دیدی زن!؟ بچه، آدم رو به چه ...ثی می ندازه؟ هی غر بچه می زدی! دیدی؟ همون بهتر که اجاقت کور بود
چرا حرفو سانسور میکنی بهتر نبود چیزیو مینوشتی که احتیاجب به سه نقطه نداشته باشه
این چندتا ایرادی بود که به نظر من در نوشتار وجود داشت و چند تا چیز دیگه که محمد جان زحمت کشید گفت و نیازی به تکرار نیست

اما خود داستان

شما راوی دانای کل رو انتخاب کردی ولی اصلا به چارچوب این نوع روایت وفادار نبودی شاید بهتر بود داستانو از زبون خود پیرمرد روایت میکردی
اصلا یه سوال,چرا دانای کل؟


داستان نه تو فرم موفق بوده نه محتوا به طوری که داستان اصلا نمی تونه حق مطلب رو تو محتوا ادا کنه


داستان در شخصیت سازی هم موفق نبوده حتی شخصیت سازیه پیرمرد که نقش اول داستانه
نویسنده چه خودآگاه و چه نا خودآگاه خواسته ارز پیرمرد تیپ بسازه ولی نتونسته و این تو ذوق میزنه


در کل رداستان خیلی ضعیفی بود و حرفی واسه گفتن نداشت

صراحت لهجه منو ببخش اشکان جان
من به زور 1 امتیاز به این داستان میدم


message 39: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments نقد داستان اجاق كور
نوشته ء اشكان گرامي
___________

1-داستان خيلي خوب شروع شده -يعني بي مقدمه رفته سر اصل موضوع اما در اين سه خط آغازين داستان مشكل هست . حالا مشكله نوشتاريه ..يا قضيه پس و پيش كردنشه ..بهرحال مشكل داره چون خواننده نمي تونه راحت بخوندش ..
چون درد بيشتر آرتروزش و اينا...يعني اينو بصورت ديگري هم مي توانستيد بنويسيد كه روانتر و جالب تر به نظر برسه
2-اگه اين داستان اون سطرهاي خلاصه داستان را نداشت
و ما اولين بار موضوع رو مي دونستيم اينجور به نظر مي رسيد كه اون مرد جوون و زنش آدماي عجيبي هستند كه اولا مقابل در اينور و آنور مي رفت بعد هم با يك گريه ساده كودك چنان رفتند كه انگار كسي دنبالشونه و به دعوت هاي پيرمرد هم اهميتي ندانند
اگه اين موضوع علت خاصي داشت كه باشه بايد روش زياد كار مي شد اما نه اگه موضوع اين بود پيرمرد عجيب نشون داده بشه كه نشده بود چون چيز غير عادي نكرده بود كه دليل بر غم و ناراحتي اش باشد يا طوري رفتار كند كه بچه واقعا بترسد.يعني در داستان اگه نويسنده تصميم بگيره چيزي رو نشون بده اما يه جاي ديگه يه چيز ديگه بيشتر جلب نظر كنه اين ضعف داستانه مگر اينكه عمدي باشه
3-داستان شمازياد مطالب زايد نداشت - اين از حسن هاي داستانه شماست
4- انتهاي داستان(سطر آخر) به خوبي ابتداي داستانه
5-داستان شما بيشتر در تنه داستان مشكل داره
شخصيت سازي - فضا-و درك معني
اون چيزي كه مي خواستين بگين رو نگفتين
شايد كار بيشتر و ويرايش دوباره اي مي خواست

آنجا كه مي گه حتما زن مرد جوان بهش غر زده ...و از آنجايي كه در داستان كوتاه جايي براي حرفهاي اضافي نيست حتما نويسنده خواسته نشان بده كه پيرمرد زياد از زنها دل خوشي نداره اگه اينطوره بايد در آخر قصه در صحبت هاش با زن بيشتر كار ميشد.اينطوري عصبانيت پيرمرد هم دليل بيشتري مي گرفت چون او پر بوده از تنفر
من به داستان شما هم دو و نيم مي دهم
و اضافه مي كنم
خوشحال شدم از خواندن اين داستان

موفق باشيد


message 40: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments دیوار شکسته از آرزو



پاراگراف اول علاوه بر شناساندن شخصیت پیرمرد با سوالاتی که برای خواننده به وجود میاره اونو به سمت ادامه داستان میکشه
به این صورت که
1. اولا چه کسی؟
2. چرا به صدای قیژ قیژ اهمیت نمیده؟
3.به چی فکر میکنه؟
4. قضیه نوزاد یک روزه چیه؟
این پاراگراف خیلی در جذب خواننده کمک میکنه
اما
نباید صراحتا ذکر میشد که صدای قیژ قیژ تخت اذیتش میکرد
چرا که اگه اذیت میشد مجبور بود که به روی خودش بیاره
و اگه به روی خودش نمیاره پس اذیت نمیشه
انسان موجود عجیبیه حتی اگه به موضوع خیلی عمیق تر و دردناکتری که پیرمرد بهش فکر میکرد، فکر کنه در صورت به وجود آمدن کوچکترین مزاحم از کوره در میره و یا سعی در برطرف کردن مزاحم داره
به نظر من اینجا نه تنها صدا اذیتش نمیکنه بلکه در به یاد آوردن خاطات بهش کمک میکنه و کمی براش دلچسبه
واژه ی جادویی "اما" هم نتونسته این رو پوشش بده
به نظر من باید اینطور داستان شروع میشد
صداي قيژ قيژ تخت فنري را میشنید و از پنجره ء خاكي و غبار گرفته ء خانه به ديوار آجري روبه رو چشم دوخته بود

پاراگراف بعدی بد شروع شد
چون با همون دیوار شروع شده
یکی از سوال ها یی که برای خواننده به وجود اومده با توجه به عنوان داستان و پاراگراف اول اینه که کدوم دیوار؟
فرض کنید که مثلا ی سخنران میخواد در مورد ی چیز مثلا دیوار صحبت کنه اگه بیاد مستقیم از دیوار حرف بزنه زیاد لطفی نداره
اما اگه شروع کنه به گفتن یه داستان که به ظاهر ابتدا ربطی به دیوار نداره به شدت میتونه مخاطب ها رو جذب کنه

یکی از محاسن این داستان استفاده از رنگ ها است
که به زیبایی داستان کمک کرده

اوج این هنر نمایی اینجا بود

پیرهن خاکستری با گلهای صورتی
در کنار صورت لاغر و نحیف با گونه های صورتی

پیرنگ داستان مشکل داره و قوی نیست
با زود به زود مریض شدن محبوبه به نوعی خواسته شده علت مرگش بیان بشه و پیرمرد رو قاتل معرفی نکنه
اما این دو به هم وصل نشده یعنی حتا شاید علت مرگ ربطی به مریضی محبوبه نداشته باشه

صداي تخت از وقتي بدتر شده بود كه محبوبه بچه اش رو بعد از دنيا آوردن فقط يك روز بغل گرفته بود

از همان روز بود كه پيچك ها خشك شده بودند . همون روزي كه محبوبه و تخت فلزي هر دو ساكت شده بودند
اینا چه ربطی به هم دارن
نویسنده باید یادش باشه که اینجا دنیای شعر نیست
اینجا اتفاقات باید منسجم باشند هر کدام علت دیگری یا معلول یکی دیگه باشند
خوب نبودن انسجام و پیرنگ باعث میشه خواننده برای خودش پیرنگ تراش کنه
مثلا خواننده با خودش بگه
چون محبوبه مرد پیرمرد دل و دماغ کار کردن نداشت
و پیچک ها خشک شدند
اما بلا فاصله این سوال پیش میاد که چرا آقا و خانم بیرونش نکردند
این دو شخصیت که در بک گراند داستان بهشان اشاره شد اونقدر مهربان به نظر نمیان که نگهش دارن با وجود کمکاری هاش

ترك هاي ديوار عميقتر از اين حرفها بود
از کدوم حرفها
این جمله اینطور که گفته شده انگار تشبیه زخم های روحی پیرمرد به ترک های دیواره
که البته اواخر داستان نیز این تحلیل رو تایید میکنه
و محبوبه عين بچه اش شده ديگه چشماشو باز نكرده بود ..
همان روزي كه ديوار ترك هاي عميقي برداشته بود ..
در این صورت به نظر من تشبیه زیاد جالبی نیست چون آیا واقعا ترک ها ی دیوار عمیق تر شدن؟ که اگه اتفاقا همون روز عمیق تر شدن فقط یک اتفاقه و هیچ ربطی به مرگ محبوبه نداره در حالی که زخم های پیرمرد به مرگ محبوبه مربوطه .
و اگه این تحلیل من غلط بود این دو جمله در مورد عمیق بودن ترک های دیوار اضافس

يك ماه نشده بود كه بوته ء گل سرخ- گل هاي رز قرمز داده بود
خوب باید گل رز قرمز بدن دیگه


من که گیج شدم بلا خره از روزی که محبوبه مرد پیچک ها خشک شدن
یا از روزی که بچه مرد

واژه ی "اما" در این داستان مکررا در جای نامناسب خود استفاده شده که هدفی جز احساسی کردن نوشته ندارن.

نمره:
2


message 41: by [deleted user] (new)

شكوفه هاي گيلاس محمد ايراني

من اول اينو بگم= روي اون سه سطر اول خلاصه داستان
مرحوم رو نوشتي محروم

اولين و مهم ترين نقد من طولاني بودن داستانته
كه پر شده از حرفاي اضافي و اسم هاي گوناگون
اگه رمان بود مي شد كه براي همه اين آدما وظيفه اي داد و داستان رو پيش برد اما اينطوري خيلي شلوغ شده
من فكر مي كنم اسم داستان خوبه
به خاطر زنش
و
داستانت انگار همه حرفارو براي ما زده و تموم كرده
مثل يه لقمه حاضري

من از 5برات 2 مي دم


message 42: by [deleted user] (new)

اجاق كور اشكان

اجاق كور زبان روانتري داره
آدم راحت مي خونه و جلو مي ره
زود هم تموم ميشه و مزه ش مي مونه تو دهن آدم
اما
داستان خيلي سطحي و بدون روحه
انگار فقط خواستي بنويسي
هيچ كدوم از شخصيت ها روح نداره
مخصوصا پيرمرد
فقط عصبانيه همين

من از 5 برات 2/5 مي دم


message 43: by [deleted user] (new)

ديوار شكسته آرزو

زبان داستانت شعر گونه است
اما بي نفس تا آخر خونده ميشه
وقتي تموم ميشه چيزي توش هست براي فكر كردن و حدس زدن
همين داستانت رو قشنگ تر كرده
بايدروي آقا و خانم بيشتر كار مي كردي
كه بفهميم آدماي خوبي هستن يا نه
كه اين سليقه ييه البته بيشتر
بهترين قسمت داستانت كه حالت رمز گونه داده اون بچه يك روزه است
كه با درختها و گلها پيوندش زدي

من از 5 نمره به تو 3 ميدم


message 44: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments در پاسخ نقد داستان اجاق کور (بر اساس بند ششم از آیین نامه مورخ 8 ژوئن 2010 نوشته دوست گرامی محمد ایرانی) ‏ء
نخست باید از دوستانی که لطف کردند و این داستان را نقد نموده اند سپاسگزاری کنم. در دو بخش پاسخگو خواهم بود. نخست درباره دو ایراد دستوری و سپس کلیتی از چگونگی شکل گیری داستان.
دوستی گرامی بر این نوشته دو اشتباه دستوری وارد دانسته اند. نخستین آن به جمله :« پانزده سال بود که همین بود» باز می گردد و بی هیچ توضیحی آن را نادرست دانسته اند. در پاسخ باید بگویم که این جمله تبدیلی از این جمله مضارع است: «پانزده سال است که همین هست». گذشته ساده (ماضی مطلق) دو فعل «است» و «هست» هر دو «بود» می باشد بنابراین این جمله اشکال دستوری ندارد. ممکن است که این جمله را زیبا و یا معلوم نپنداریم اما از دیدگاه دستوری اشکالی در آن نمی بینم.
دومین آن به جمله: «شصت و سه سالش بود و حالا هم که هفتاد و هشت سالش» باز می گردد و گفته اند که چون فعل «بود» در جمله دوم به قرینه معنوی حذف شده است و آن جمله مضارع است، این جمله ایراد دارد.
این ایراد را روا نمی دانم. نخست به دلیل مفهوم «جمله مستقل» و «جمله پیرو» است. زمانی فعل پسین باید از فعل پیشینش تبعیت کند که جمله حامل فعل، از نظر معنایی از جمله پیشین خود تبعیت کند. در صورتی که این دو جمله، دو جمله خبری و مستقل هستند و فعل جمله دوم دلیلی ندارد که از زمان فعل جمله نخست تبعیت کند. (ر.ک. دستور زبان فارسی, ناتل خانلری، پرویز, انتشارات بنیاد فرهنگ ایران, تهران, 1351 صص. 136 تا 138) ء
دوم این که دوست گرامی ام اشتباهی درباره مفهوم «حذف» مرتکب شده اند. اگر حذف به قرینه معنوی صورت گیرد، الزامی بر تکرار عینی واژه وجود ندارد و اگر به قرینه لفظی صورت گیرد، آنگاه است که واژه حذف شده باید به همان شکل تکرار شوند. در استدلال ایشان، حذف به قرینه لفظی به چشم می خورد ولی گفته اند که باید فعل «بود» تکرار شده باشد که این تناقض است. در تعریف حذف به قرینه معنوی می خوانیم، زمانی که مفهوم نقشی در جمله (تفاوتی بین اجزا متصور نیست) مشخص باشد، می توان واژه ای را حذف نمود. نمونه ای از آن در کتاب دستور زبان فارسی این چنین آمده است:« پرسیدم که کجا می روید. گفتند: به مکتب از بهر تحصیل علم» فعل در جمله دوم حذف شده است ولی نه به قرینه لفظی که اگر چنین بود، باید در جمله پاسخ، به جای به مکتب می رویم، مکتب می روید فرض می شد که چنین نیست ولی خواننده مفهوم را درک می کند. (ر.ک. همان صص 129 تا 135) ء
سوم آنکه زمان این جمله هرگز نمی تواند مضارع باشد چون با توجه به موصول شرطی ساز مقدم «که» این جمله مستقل و جمله پس از آن پیرو خواهد شد و چون موصول شرطی به کار رفته است و زبان جمله بعد از آن گذشته ساده می باشد بنابراین زمان فعل این جمله باید گذشته دور (ماضی بعید) در نظر گرفته شود یعنی فعل «شده بود» که به قرینه معنوی حذف شده است. (ر.ک. همان صص. 33 تا 36) ء

چگونگی پیدایش داستان و جمعبندی نقدها
به باور من هر داستانی باید جدا از داشتن جنبه هنری، جنبه ای پژوهشی نیز داشته باشد. هرچند که پژوهش بر اساس طرحی کلی از داستان در آن زمان کوتاه برایم ممکن نشد، اما چندین سال پیش (فکر می کنم سال 82) در مورد افرادی با دو یا چند شخصیت موازی و یا متنافر با دوست دانشمندم، دکتر ابوالفضل زاهدی (روان پزشک) صحبت کرده بودم و تصمیم گرفتم بر اساس آنچه که در این مباحثه دریافت کرده ام را به کار ببندم و چنین کردم.
این اختلال به صورت خفیف نزد بسیاری از ما وجود دارد که در قول معروف به آن ترکیب کنایی «با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن» نظیر شده است. در موارد حاد این اختلال به شکلی نوعی از شیزوفرنیا که به آن پارانویا (توهم) بروز می کند که خود اشکال متفاوتی دارد. من تلاش کردم که با این دانسته ها شخصیتی خلق کنم که در عین گوشه گیری و انزجار از شلوغی و دیگران، از دیدار دیگران خوشحال می شود. این دو شخصیت موازی که در پیرمرد بود، با توجه به تنهایی دائمی او و تکرار بدون شکست زندگی اش، دستمایه خلق این داستان شد.
همانگونه که بعضی از دوستان اشاره کردند، استفاده عمدی از واژگان تکراری به دلیل نشان دادن این تکرار بوده است. روندی که در پایان داستان چون نقطه آغازش، به چشم می خورد و نشان از تکرار دارد.
من تلاش کردم تا با استفاده از دانای کل در روایت داستان و آمیختن آن با نوعی سردرگمی (که خاصیت دانای کل نیست) نوعی اوهام در روند داستانی و به همراه تناقض بوجود بیاورم و سردرگرمی شخصیت پیرمرد را در نزد خوانندگان ایجاد کنم. با توجه به نقدها فکر کنم این کار موفقیت آمیز بوده است هرچند که آنچنان مورد پسند نبود.
برخی ایرادات بر توصیف ها وارد آمد که زیبا یا نازیبا دانستن آنها را برعهده منتقدین و خوانندگان می گذارم و این مطلب می گذرم و تلاش می کنم آنچه را روا می دانم در آینده اصلاح نمایم. تنها یک مورد را توضیح می دهم. در مقایسه در ابتدای داستان، که نوشته بودم «درد بیشتر آرتروزش» منظورم آن بود که پانزده سال پیش آرتروز داشته است و دردش در این سالها بیشتر شده است.
از دید ساختاری، نقدی (جز یک مورد) بر این نوشته گرفته نشد و بر این اساس سخنی از آن نخواهم گفت.
به دو صورت به نبود نقطه اوج در این داستان اشاره شد و فقدان آن را نشان از ضعف این داستان دانسته اند. من در نگارش این داستان به دنبال ایجاد نقطه اوج نبوده ام و تلاش کردم که آن را چون داستان «اسیر فرانسوی» از صادق هدایت (مجموعه داستانی زنده به گور) به شکل برشی از یک زندگی به تصویر بکشم آنچه را که می خواستم منتقل کنم. این خوب است یا نه!؟ نمی دانم.
مورد آخری را اشاره می کنم به ایرادی از دوستی گرامی بود که نوشته بود چرا واژه مستهجن را به صورت ...ثی نشان داده ام و این ایراد را وارد آورده بود که چرا من واژه ای برگزیده ام که نتوانم به لحاظ اخلاقی آن را منتشر کنم.
در پاسخ باید بگویم که هر نویسنده ای مخیر است آنچه را که می خواهد، خواه مستهجن باشد، بنویسد ولی نشر چه به صورت کاغذی و چه به صورت دیجیتالی، اخلاقیاتی دارد و درست نیست که از آن عبور کرد. از دیرباز و نه تنها در ایران، ناشران برای آنکه نویسنده را مجبور به خودسانسوری نکنند و در کنار آن اخلاقیات را نیز رعایت کرده باشند همیشه الفاظ رکیک را به همین صورت (به جای هر حرف، یک نقطه) منتشر می کرده اند که با مطالعه بیشتر با آنها برخورد خواهید کرد.
دلیل استفاده از این واژه رکیک برای آن بود که بی قراری و بد دهنی ناشی از دوری از اجتماع را به یرمرد نشان دهم.

با سپاس فراوان از همگی دوستان


message 45: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments چهره ی غمگین آلاچیق
از آرزو


شخصیت سازی داستان ضعیفه
البته دو شخصیت پیرمرد و مرد جوان خوب ساخته نشده
این شخصیت ها جا می افتن برای خواننده اما طرز معرفی آنها بد بوده
اما شخصیت گیتا و پدر خیلی خوب ساخته شده
در مورد مرد جوان نویسنده دیگه شورش رو در آورده که اون رو فردی دارای سوءظن بیمار گونه معرفی کنه
کمتر جمله ای در داستان پیدا میشه که به این نکته اشاره نداشته باشه
این که نشد شخصیت سازی
و یا در مورد پیرمرد اگه باغبان جدید اون حرف های آخر رو نمی زد یعنی همه چیز رو در مورد پیرمرد نمیگفت شخصیت خوبی از پیرمرد تو داستان بود
اما حیف که باغبان توسط نویسنده اجیر میشه برای گفتن این حرفا

احساس میکنم این داستان با عجله نوشته شده

روي گاز كه هرچه قدرت دارد براند بسوي شهر ....و گيتارا ازآن شركت لعنتي در بياورد كه چشمش خورد به آلاچيق بزرگ
چطور میشه این مرد نسبتا روانی تصمیمش با دیدن آلاچیق عوض میشه
کمی عجیبه

سعی شده که ماجرایی که در باغ پیش اومده به عنوان یک موضوع فرعی معرفی بشه
اما این باعث شده خط اصلی داستان یعنی ماجرای مرد و گیتا نیمه تمام بشه


اون نقل قولی که از پدر آورده شده بود
هرچند تاثیری رو که پسر از پدر گرفته بود رو اشاره داره
اما این نقل قول در جای خیلی بی ربطیه
اگه پرسیده بشه که چرا این نقل قول آورده شده
جواب اینه:
نویسنده خواسته خواننده رو متوجه تاثیر شخصیت پدر بر پسر کنه
پس اینجا نقش داستان چیه
این رو میگن مصنوعی سازی

نمره این داستان
1


message 46: by mohammad (last edited Jun 11, 2010 04:03AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments گل و خاک
از دل آرام


قبل از هر چیز باید داستان رو از لحاظ کوتاه بودن و موجز بودن تحسین کنم
این حسن خیلی مهمیه
هر چند این خلاصه گویی باعث شده که صحنه سازی نداشته باشیم
و توصیف فضای داستان انجام نشه
این یک داستانک بود

ضعف مهم این داستان اینه که نویسنده طرف یکی از شخصیت هاست
پيرمرد برگشت صورتش بي حالت بود
این جمله عالی و کافی بود
با اومدن جمله بعدی کار خراب میشه
اما برق عجيبي تو چشماش موج مي زد
نویسنده با گفتن این جمله از اونچه که باید باشه یعنی یک شاهد بیطرف به وکیل پیرمرد تغیر ماهیت میده
توي دلش غوغا بود
این جمله هم همین طور

این داستان میتونست خیلی خلاصه تر باشه بدون اینکه از کاسته بشه
بلکه عمق داستان زید تر میشد
مثلا حرفهایی که پیرمرد با خودش میزنه اضافس
و برداشتنشون داستان رو جذاب تر میکنه
و خواننده رو وادار به فکر کردن میکنه
پيرمرد روي تكه سنگ بزرگي نشست و سعي كرد به بچه ها كه بي خيال رفتن پدرو مادراشون مشغول بازي بودند نگاه نكند با خودش گفت: آي زندگي ...
پسر بچه ء كوچكي مقابلش ايستاده نگاهش مي كرد دستاشو باز كرد كه بغلش كنه ..
پسر بچه گفت: بابام اينا مي گن عقلت شيرينه – خيلي شيريني خوردي؟

صداي از فاصله دور برخواست علي ؟..علي ؟..ما رفتيم ها ..

سکوت عمیقی در باغ خانه کرد.

به نظر شما اگه پایان این داستان اینطور بود بهترنبود.
چون نویسنه بیطرفه و همه چیز گفته نمیشه
نمره 1.5


message 47: by mohammad (last edited Jun 11, 2010 12:58PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments خرمگس از محسن


تو داستان هایی که دوستان گذاشتن این متفاوت ترین داستان بود
کمتر داستانی بود که دقیقا از موضوع پیشنهادی تبعیت کرده باشه و من از این بابت خوشحال بودم و انعطافپذیری لازمه ی مشخص شدن استعدادهاست
اما داستان خرمگس در موضوع تحریف ایجاد کرده بود
چرا که اولا قرار بود بچه ها از پیرمرد بترسند
این اتفاق نیافتاد
ثانیا قرار بود پیرمرد یاد زنش بیفته این اتفاق هم نیفتاد

به هر حال به نقد داستان میپردازم

هیچ کس داستان کوتاه رو اونطور که یه مقاله ی علمی یا ادبی میخونه ، نمیخونه
تعابیر داستان باید طوری باشن که خواننده طی خواندن روزنامه وارش متوجهشون بشه و احتیاجی به فکر کردن نداشته باشن
مثلا
جذبه ی مثال نزدنی
افکارم را به سکوت باغ تکیه دادم
شاید اینها تعابیر زیبایی باشن اما به تفکر نیاز داره یعنی مثل سرعت گیر اعصاب خواننده رو خورد میکنن

این وقت روز اینجا چی میخوای
این وقت روز به جا نیست همون اینجا چی میخوای کافی بود
چون مثلا چه وقت روز بوده

از فرط باران تصمیم گرفتیم جایی اُتراق کنیم تا بعد از آرام گرفتن هوا دوباره راه بیافتیم
بارون که میشه تو ماشین امن ترین جاس
چرا این خانواده تصمیم میگیرن وسط برو بیابون دنبال سقف بگردن
در ضمن مگه قرار نبود تا بارون بند میاد برن
چرا بی هیچ مقدمه ای به فکرناهار می افتند
مثلا یه دیالوگ اینجا لازم بود که بفهمونه بارون که بند نیومد و ما گرسنه ایم چه بهتر که همین جا ناهار بخوریم
البته باز زیر سقف کباب کردن یه کم عجیبه

بعد از اون دعوای شدید که البته خیلی سطحی ساخته شد یعنی خواننده فقط میشنوه دعوا شده دعوایی رو زیر بارون شدید نمیبینه
بعیده که همه چی به خیر و خوشی تموم بشه
و اگه پیرمرد در هوس مادر اونارو دک نمیکنه که برن
پدر چه بهانه ای برای موندن داره

به خاطر همین ها من میگم مقداری حقیقت مانندی این داستان مشکل داره

نگاهم به پاهای پدر دوخته شده بود.پدر کلاج را تا انتها فشار داد و دنده ی یک را چاق کرد و آهسته پای چپش رو کلاج برداشت و کمی صورت گاز را له کرد
این همه دقت و ریز شدن تو جزئیات اونم تو صحنه های بی اهمیت داستان رو از چشم میندازه
و خواننده بی اعتماد میشه
و باعث میشه که به جزئیاتی که باید بهشون توجه کنه اهمیت نده

من حالت تشنجی به خودم گرفته بودم
این جمله خیلی عجیبه
اصلا یعنی چی
یعنی من ادای تشنجی شدن رو در آوردم؟
یا نه من تشنجی شدم؟
اگه منظور گزینه ی اوله که با اون صحنه ای که میبینه بعید به نظر میرسه که شخصیت اول خودشو به تشنجی شدن بزنه
اما اگه منظور گزینه دومه که من احتمال میدم همین باشه
من نمیدونم راوی داره برای کسی داستان رو تعریف میکنه که اینقدر بیحوصله جزئیات رو حذف میکنه
اگه در داستانی راوی مثلا تیر بخوره
خیلی مبتدیانه خواهد بود اگه بگه من تیر خوردم
ولی نویسنده اگه کارکشته باشه
میاد اونچیزی رو که اون شخص در الحظه ی تیر خوردن احساس میکنه از زبان او بیان میکنه
اگه خودش تا حالا تیر خورده باشه که فبها وگرنه باید بگرده کسی رو پیدا کنه که تیر خورده باشه و ازش بپرسه که چطور بود

در مورد تشنجی شدن هم همینطوره
باید مثلا میگفت اتاق دور سرم چرخید یا چمیدونم هرچی که آدم موقع تشنجی شدن احساس میکنه رو بیان کنه

پیر مرد از حالت جامد خود به مایعی که بر روی فرش جاری شده بود تغییر شکل داد
من این جمله رو نفهمیدم

از نقاط قوت داستان عنوان و توصیف اتاق پیرمرد و مورچه ها و خرمگس بود

نمره 1


message 48: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments دیورار شکسته-آرزو
داستان خوب شروع شده و از اول داستان داره فضا سازی میکنه
در داستان نماد گذاری های زیادی شده( البته اگر بخواهیم مثلا دیوار و تخت و گل و رنگ لباس و... رو به عنوان نماد بگیریم و منظور نویسنده هم واقعا این باشه) که بیش از حد بودن این نماد ها و همچنین بگراند نداشتن آنها خواننده رو درچار گیجی و سر در گمی میکنه و بعد از اتمام داستان ذهن مخاطبو درگیر میکنه ولی الکی چون واقعا نشانه گذاری ها هیچ پیوستگی منطقی با داستان ندارن و فقط داستانو مبهم کردن

داستان خواسته رمز گونه بیان بشه ولی چون فضاسازی مناسبی برای این رمزها ایجاد نشده(دقت شود که فضاسازی برای رمزگونه بودن نه فضاسازیه کلی داستان)داستان مبهم شده است

یهو مرد میزنه زیر گوش زنش ولی این اصلا تو داستان قابل هضم نیست درسته بعدش توضیح داده شده ولی به نظر من بازم تاثیر به سزایی نداشته


آخر داستان تاکید میشه باید بلند میشد
تاکید واسه وقتیه که نویسنده بخواد چیزیو القا کنه آیا واقعا چیز خیلی مهمی توی بلند شدن مرده که جمله آخر داستان با این تاکید همراهه یا نه؟


ترکیب رنگها خوب بود


داستان اصلا فرم نداره
محتواشم من نفهمیدم:) آیا صرفا داستانی واسه نوشتن بود یا میخواست پیامی هم برسونه؟

امتیاز شما 2/5 از 5


message 49: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments با سلام و خسته نباشید به این گروه فعال
من دیر به دیر هستم ولی غافل از داستانهاتون نیستم
وقت کمی برای خواندن و نوشتن دارم ولی هر وقت بتونم حتما به سراغتون میام ‏:)

با اجازه من فقط چندتا از داستان هارو خوندم
-----------------------------------
1-شکوفه های گیلاس،محمد گرامی

با توجه به اینکه خود شما کسی بودید که چار چوب داستان و انتخاب کرده بودید از عهده اش هم خوب بر اومده بودید ولی زبان داستان بشدت ساده روتین و اون کشش لازم رو نداره و با توجه به طولانی بودن داستان حرف کمی برای گفتن داره. خلاقیت لازم رو نداره انگار یک طرح ساده از یک زندگیست، هرچند داستان به نوعی یعنی این ولی من بعنوان خواننده از شما شخصیت های ماندگار می خوام.
یه نکته دیگه زیادی شخصیت های داستانه که باعث گیج شدت خواننده میشه .
تنها شخصیت دلپذیر نوشته پیرمرد تنهاست که خوب از کار در اومده و توصیفات جالبی ازش دارید و صحبت های خیلی جالب و به جایی که از اون صاحب باغ همسایه و نوه هاش داره.

2از5
-------------------

2-اجاق کور، اشکان

شما طرح داستان رو بصورت کلی خوب بیان کرده بودید ولی اگه یک تمرین خوب داستان نویسی باشه شما تمام چیزی که معلم از شما خواسته رو به اندازه کافی پیاده نکردید.
ولی شخصیت پردازیتون جالب بود .

3از 5
------------------

3-گل و خاک ، دلارام

کوتاه موجز و بسیار جذاب
من عاشق اون قسمت از داستانم که بچه میاد پیش پیرمرد و میگه :
بابام اينا مي گن عقلت شيرينه – خيلي شيريني خوردي؟

4از5
------------------------
4-خرمگس ،محسن صاد

داستان کوتاه بود. ولی تو شاگرد خوبی نیستی چون تمرین خودت و می کنی نه اونی که معلم از تو می خواد ، تو اشاره ای به اجاق کوری و زن پیرمرد نکردی.
چرا داستان و جنسی کردی؟ اونم یه پیرمرد؟ در برابر یه پیرزن؟ نمیگم نیست ولی خیلی هم واقعی نیست.

اون قسمت دعوای پیرمرد هارو به خوبی از پسش بر اومدی.
نوشتت مثل همیشه توصیفات خیلی جالبی هم داشت مثل خفه شدن ریحون ها زیر چرخ ماشین یا دخیل بستن قفل ها به در.

3از5
--------------------

5- حکمت ، امین

داستان بنسبت بلنده ولی جذاب
مخصوصا صحنه دعوای زن و شوهر خوب پیاده شده
به شدت قابل لمس ولی یه مقدار می تونستی از شاخ و برگ های داستان بگیری شاید یکم نیاز بیشتری به بررسی داشته باشه

3 از 5
-----------------------


امیدوارم قلم تندم رو به پای بهتر شدن نوشته های دوستانم بگذارید.


message 50: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments سراب موازی از پروا

خورشید تازه به وسط آسمان رسیده بود
وسط آسمان کجاست؟
یعنی چی که خورشید تازه به اونجا رسیده
مگه رسیدن خورشید به وسط آسمان یک لحظه اییه که بشه ثبتش کرد
خورشد وسط آسمان بود، جمله ی بهتریه

یک داستان خیلی معمولی با شخصیت های عادی
و معمولی که ما از جهانبینیشون هیچی نمیدونیم
نیاز مند توصیفات عادی و معمولیه
مثلا: باریکی جاده سنگ لاخ مثل طناب دور گلو می پیچید.
این توصیف باید جای دیگه انجام بشه
مثلا ماشخصیتی رو داریم که قتل انجام داده و از اعدام میترسه
اون وقت راوی با همچین توصیفی فضای ترس رو تداعی میکنه

در ساختن فضای کلافگی داخل ماشین موفق بودین اما نتونستید صحنه داخل ماشین رو بسازید
یعنی توقع اینه که تو این ماشین که چهار نفر داخلشه (فکر کنم چهار نفر) یکی یه چیزی بگه
چمیدونم یکی نفس بکشه
یکی بگه تشنمه
یکی دستمال برداره عرقشو پاک کنه
فقط راویه که یکه تازی میکنه و به شخصیت ها توجه نمیکنه

یک مقدار انتقال از اون کویر وحشت به باغ عجیبه و تو ذوق میزنه
وقتی همه چیز ناامید کننده پیش میره
آوردن این قید
باز هم
و بعدش : ردیفی از دیوارهای آجری و چند درخت وجوی آبی
خیلی ضعیف کار شده
پاراگراف اول رو که آدم میخونه به یاد بیابون های لوک خوش شانس می افته که اسکلت یه گاو اونجا افتاده
ولی درخت و جوی آب باید طراوتی رو در فضا ایجاد کنه
خواننده میمونه که چرا گفته شده
باز هم
مگه از این بهتر هم ممکنه باشه
چرا نویسنده اینقد ناشکره

همه چیز در حرارتی لغزان محو شود
همه چیز چیه؟
این خوانواده مگه چی کار کردن
راستش با پیش رفتن داستان و رفتار زن و مرد در قبال پیرمرد من بهشون شک کردم

اما اینبار
مگه بار های قبلی هم وجود داشته


دنده ها با هدف عوض می شد
با چه هدفی؟

با قدم هایی که تردید را یدک می کشیدوارد باغ شدند
این تعبیر هر چند زیباست اما سوال من اینه
با تردید وارد باغ شدند
چه مشکلی داره
،زیر سایه درختی پیر مردی را دیدند.او با یک دست زانویش را محکم بغل کرده بود، با دست دیگر عصایش را گرفته بود ونشسته به خواب رفته بود
اینجا نباید جمله قطع میشد و با ضمیر او شروع میشد
زیر سایه ی درختی ، پیرمردی نشسته بود که با یک دست.... میشد این طوری گفت
زن آرام وبا صدای بریده گفت:"اگه بیدار شه؟"
باز آدم رو مشکوک میکنن
خوب بیدار شه
مگه چی میشه
حتی اگه این یارو ها قاچاقچی هم باشن فکر نکنم اینقدر از بیدار شدن پیرمرد بترسن که صدای زن بریده بریده بشه
و مرد آب دهانش رو پایین بده

یکی از بچه ها که از خستگی روی صندلی عقب خوابیده بود،
چند تا بچه بودن
مشخص نیست
مگه همه پیاده نشده بودن بازم مشخص نیست

از سکون بیدار شد
یعنی چی؟

.وقتی از تنها بودنش مطمئن شد، چشمانش را بست ودهانش را تا جایی باز کرد که ردیف آخر دندانهایش هم دیده میشد،وشروغ به جیغ زدن کرد
فضای این جمله که یک کمی فانتزی هست به جملات بالا نمیخوره
.

مرد با صدایی بریده گفت :"س...سلام...اینجا...میشه اینجا ...غذا خورد؟"
میگم اینا یه کلکی تو کارشونه
سلام.اینجا زمین خداست.
بابا اینات خوانوادگی زده به سرشون پیرمرد به این مهربانی و بخشندگی چرا در میرن از دستش
حالا شاید بچه ها عقلشون نرسه پدر مادر دیگه واقعا معرکن

پاراگراف آخر برای این داستان لازم نبود و اضافه به نظر میاد و فقط برای اینکه داستان با موضوع پیشنهادی مطابق بشه آورده شده
نمره
1


« previous 1
back to top