داستان كوتاه discussion

27 views
داستان كوتاه > بنده ی ابدی

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 413 comments در یک شهرقدیمی کنار دریا ٬ مردی زندگی میکرد که شغلش پیدا کردن مروارید بود . این کار درامد کمی داشت و کفاف زندگی او را نمیداد . مرد صیاد هر روز که از خواب بیدار میشد و نماز صبحش را میخواند ٬ در نماز از خدا میخواست که آنروز یک مروارید درشت و گرانبها به او بدهد تا شاید زندگی اش را از این فلاکت نجات دهد .یکی از همین روزها مرد به آرزویش رسید. .یک مروارید گرد و درشت را داخل یکی از صدفها پیدا کرد . مروارید بقدری درشت بود که تا بحال کسی مثل آنرا ندیده بود . آنقدر از خدا راضی بود که داخل قایق نماز شکرش را بجا آورد . هر چند میدانست نماز داخل قایق درست نیست ٬ ولی درنگ را مجاز ندانست . چون فکر میکرد که خدا این شادی او را میبیند و از این خطای کوچک میگذرد.
با شوق و ذوقی تمام پیش زن و فرزندانش برگشت و گفت : " دوره ی سختی ما تمام شد " . آن روز تانیمه های شب بیدار ماندند و از مروارید و آرزوهاشان و چیزهایی که باید بخرند٬ حرف زدند . آنشب مرد با خیالی پر از آرزو به رخت خواب رفت و آنقدر به مروارید نگاه کرد که کم کم پلکهایش سنگین شد . نمیدانست که خوابش برده بود و یا در خواب و بیداری بود ولی همان موقع بود که صدایی که انگار منتظر تشکر بیشتر ی بود ٬ به خوابش آمد و گفت :
" کار من بود . "
"میدانم ! خیلی ممنونم . تا آخر عمر بنده ات خواهم بود !"
صدا لبخندی زد و از خواب او رفت . مرد بلافاصله از خواب پرید و از اینکه دیداری هر چند کوتاه با صدای خدا داشت خوشحال بود . بعد مروارید را در دستش دید و و این بار به خواب عمیقی رفت . فردای آنروز زود تر از همیشه از خواب بیدار شد و نمازی دقیق تر و طولانی تر از همیشه خواند و بلافاصله مروارید را به دلال محلی برد و به قیمتی که باورش نمیشد فروخت و به منزل باز گشت تا همسر و فرزندانش را برای خرید لباس و غذا و هر آنچه مدتها در حسرتش بودند ٬ بیرون ببرد . ولی همینکه از در خارج شد ٬ شاگرد دلال را دید که با چهره سرخ شده به سمت منزلشان می آید . میخواست توجهی نکند ولی انگار قدمهای شاگرد او را نشانه گرفته بود . با تعجب ایستاد تا برسد .
شاگرد مغازه وقتی به مرد رسید گفت :
" مردیکه ی احمق بعد این همه سال فکر کردی خر گیر آورده ای ؟"
مرد که متوجه حرفهای بی ادبانه ی او نمیشد گفت :
"نمیفهمم چه میگویی؟ چه شده ؟ "
شاگرد گردن کلفت مغازه مروارید را از جیبش دراورد و گفت :
"کارت به جایی رسیده که مروارید بدل پیش ما میاوری ؟ "
مرد که از تعجب و ناراحتی نمیتوانست درست حرف بزند گفت :
" نه به خدا قسم ! . من خودم آنرا از داخل صدفی که پیدا کرده م در آورده ام "
شاگرد گفت :
" تمامش کن احمق!. پول را بیار تا جور دیگری حالیت نکردم . دیگر هم پایت را به مغازه ی حاج آقا نگذار. "
مرد پیچاره با سر افکندگی تمام به داخل برگشت و پول را آورد .
شاگرد در حالیکه پولها را میشمرد٬ مروارید را از جیبش در


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments آورد و به زمین انداخت . مرد در حالی که بسیار ناراحت بود ٬ به زن و بچه اش نگاه کرد . آنها که ظاهرا به درستکاری پدرشان مطمئن بودند جور دیگری نگاهش میکردند و یا تصور میکردند که الان باید جور دیگری نگاهش کنند . زنش بدون اینکه حرفی بزند با حالتی از بغض که ترکیبی از بغض واقعی و ساختگی بود ٬ به داخل رفت . پسر بزرگترش مروارید را برداشت و یک نگاهی به آن کرد و با نفرت آنرا به دور دست پرت کرد و به داخل برگشت . پسر کوچکتر هم با خواهرش به داخل رفتند و ولی آنها جوری نگاه کردند که انگار از شیطنت پدرشان بدشان نیامده است . برای مرد این رفتارها شناخته شده بود . بچه های کوچک معنای پول را نمیدانستند که ناراحت باشند . ولی میدانست قسمت اعظم ناراحتی بقیه از این بود که دیگر پولی در کار نبود و تمام خیالات دیشب برای خرید بر باد رفته بود . میدانست اینکه او را درست کار میدانستند و پیش در و همسایه از درستکاری او تعریف میکردند ٬ فقط خیالاتی بود که خودشان درست کرده بودند تا فقرشان را توجیه کنند و پیش در و همسایه بتوانند بگویند که اگر او اینقدر درستکار نبود ٬ وضع ما چنین بود و چنان بود . مرد که به زور راه میرفت ٬به خانه باز گشت و به اتاق آنطرف حیاط که از خانه جدا بود رفت . انگاردر این دنیا کاملا تک و تنها شده بود .مثل انکه خدا هم با او نبود .

تاانتهای شب مثل دیوانه ها در اتاق میچرخید تا آنجا که رمقی برای راه رفتن در اتاق برایش باقی نماند و دراز کشید .بلافاصله چشمهایش سنگین شد وصدای خدا هم که منتظر این زمان بود تا بعد از حال گیری بنده اش ٬ قدری با او حرف بزند ٬ به خوابش آمد :
صدا گفت :
" کار من بود "
مرد گفت:
" این چه کاری بود که با من کردی؟"
"مگر بد کردم یک شب خوش به تو دادم و از طرفی از دروغهایی که می توانستی بگویی و خودت را درست کار نشان دهی رهایت کردم ؟"
" نمیدانم . شاید حق با تو باشد! و لی آبروی من چه ؟"
" کدام آبرو؟ آبروی دروغین!"
و صدای خداوند بلافاصله رفت .

مرد چند روزی از خانه خارج نشد و به صید صدف هم نرفت . حتی دیگر نمازهایش را هم با دلخوری میخواند ٬ طوری که انگار که یک عمر فریب خوده و نماز خوانده است . ولی میترسید که دیگر نماز نخواند چون دو بار با خدا در خواب صحبت کرده بود و الان به وجودش مطمئن تر شده بود بود .ولی نه به خدایی که قبلا میشناخت بلکه خدایی که انگار قدری ظالم بود و صلاح بندگانش را نمیخواست و با آبروی آنها بازی میکرد . دیگر خدا ترسناک شده بود .

بعد از چند روز بیرون آمد و طبق عادت به اسکله رفت . دید هیچ کدام از صیادان به دریا نرفته اند . خیلی تعجب کرده بود . به آنها که نزدیک شد زمزمه هایی به گوشش خورد :
"صدفهای عجیب و غریب.... خوابهای عجیب و غریب... "
پیش رفیقش که کافه ساحلی داشت رفت و پرسید :
" اینجا چه خبر است ؟"
"مگر نمیدانی شهر ما دچار عذاب شده است .نشانه اش همین! تمام صدفها مروارید های بزرگ تقلبی تولید میکنند . "
مرد گفت :
" شهر ما که شهری دیندار است و در ضمن قرنها و یا هزاره هاست که خداوند جایی را عذاب نکرده است . "
" صدای خدا به خواب همه صیاد ها آمده است و به هر کدام چیزی گفته است . این نشان میدهد که کار٬ کار خداست . به یکی گفته است :
"بد کرده ام که یک شب لذت به تو و خانواده ات داده ام و ترا از این کار طاقت فرسا نجات داده ام . تو بزودی به کار دیگری میروی و ثروتمند میشوی ."
به یکی هم گفته است :
" بد کردم یک شب قبل از مردنت به تو خوشحالی دادم .نگران نباش ! بعد از مردنت دیگر به پول احتیاجی نداری چون فردا عزرائیل به سراغت خواهد آمد. "
" الان آن مرد مرده است "
" نه . چون امروز این خبر را به ما گفت .حتما تا شب خواهد مرد . "
داشت فکر میکرد خدا بازی عجیبی با این شهر آغاز کرده است . بازی که تا الان با بد ترین قوم از بندگانش هم نکرده است .
دیگر مسجد شهر خالی شده بود . به غیر از چند تن که طبق عادت برای احوال پرسی میرفتند ٬ کسی به مسجد نمیرفت . چند نفر هم مدام برای ادای نماز وحشت می آمدند و از خدا میخواستند که این کار را با شهر آنها نکند .عالم شهر هر روز برای این چند نفر سخنرانی میکرد و میگفت :
" مسجدها را ترک نکنید . خدا وند خوشش نمی آید . این عذاب که چیزی نیست . " و بعد از عذاب قوم لوط و قوم متمرد موسی و.. میگفت و اینها را نشانه امتحان الهی و موهبتی عظیم میخواند . این حرفهای عالم هر چه بیشتر مردم را از مسجد دور کرده بود . با این حرفها آنها را وحشت زده ترشده بودند و از اینکه اسم آنها کنار قوم لوط و ..بیاید دچار خوف میشدند .

چند روز بعد این ماجراها مردی غریبه به شهر آمد و به دلال گفت :
" شنیده ام این شهر مرواریدهای خوبی دارد . من امروز آمده ام تا مروارید های شما رابخرم . "
مرد دلال گفت :
" این شهر طلسم شده و فقط مروارید تقلبی دارد. "
مرد قیافه ی متعجبانه ای به خودش گرفت و گفت:
" میتوانم این مرواریدها را ببینم ."
دلال گفت :
" بله . چند تایی اینجا دارم. "
دلال قیافه حرفه ای ها را به خود گرفت و با دقتی مصنوعی به مروارید ها نگاه کرد و گفت :
" با اینکه مروارید ها تقلبی هستند ولی کاملا بی ارزش نیستند . من آنها را به قیمت یک پنجم یک مروارید میخرم ."
دلال که تعجب کرده بود گفت :
"ولی اصلا به این قیمت نمی ارزند ."
غریبه گفت :
" چرا !. در شهر های بزرگ به چیزهای بدل هم پول خوبی میدهند ."
با این خبر مردم که چند روزی به دریا نرفته بودند و به پول نیاز داشتند به مغازه دلال هجوم آوردند . مرد غریبه تقریبا تمام مرواردیهای تقلبی را خرید . به غیر از چند تایی که توسط صیادها پیدا نشده بود و یا گم شده بود . میگفتند مروارید ها چند هزار تایی میشد .

ان شب باز خدا به خواب مرد آمد و گفت :
" کار من بود "
"چی کار تو بود ؟ "
" اینکه دلال را بفرستم وآنها را بخرد و اینکه روزی شما همان قدری بود که آنروز پیدا کردی ."
مرد کم کم داشت به خدا عمیق تر فکر میکرد ولی انگار مثل قبل دوستش نداشت . فکر میکرد که خدا دستش انداخته است . هنوز هم ترس بود که ایمانش را قوی نگه داشته بود .چند روزی از این ماجرا گذشت . دیگر از مروارید های تقلبی خبری نبود و اوضاع تقریبا عادی شده بود . مرد طبق معمول وقتی از دریا برگشت ٬ به کافه کنار ساحل رفت تا یک چای بخورد و کمی استراحت کند . با تعجب مردم زیادی را دید که اطراف کافه جمع شده اند . حرکت قایق را تند تر کرد تا ببیند چه خبر است . بلافاصله با آنجا رسید و صیادان را دید که که حرفهای عجیبی میزدند:
" عجب غلطی کردم که مروارید را به این شارلاتان فروختم . یک پنجم قیمت صدف که چیزی نبود! "
مرد با تعجب جلو رفت و از یکی پرسید :
" قضیه چیست ؟ اینها چه میگویند ؟ "
"مگر نشنیدی؟ "
"نه !"
" شایعه شده است که ماموران یک قاچاقچی مشهور عتیقه جات را که به طرز بسیار ماهرانه ای سکه های بسیار با ارزش قدیمی را داخل مروارد های تقلبی جا سازی کرده بود دستگیر کرده اند . او ابتدا منکر بود که سکه های قاچاق مال اوست . میگفت مرواریدها را از یک دلال مروارید خریده است و خبری از سکه های داخل آنها ندارد. ولی بعد از بررسی های بیشتر اعتراف کرد که خودش آنها را جاسازی کرده و برای اینکه مسئله کاملا عادی جلوه کند آنها را داخل صدفها گذاشته ودر دریا ریخته است . میگویند هر کدام از این سکه ها به اندازه ی صد مروارید ارزش دارد ."
مرد با حالت متعجب و افسوس به خانه باز گشت و همه چیز را به زن و فرزندانش گفت . همه افسوس میخوردند ولی بعد از مدت کوتاهی زنش گفت :
" مگر ما مروارید را بیرون پرت نکردیم . فردا صبح دنبالش میگردیم و پیدایش میکنم"
با اینکه مرد صیاد مطمئن نبود که پیدایش کنند گفت :
"فکر بدی نیست . "

آن شب هم صدای خدا به سراغش آمد :
" کار من بود "
"چی کار تو بود ؟"
"اینکه پسرت مروارید را پرت کند و نتوانی آنرا به مرد غریبه بفروشی ."
میدانستم مهربانی . خدا یا کمکم کن تا پیدایش کنم . "
فردای آنروز به خدا مطمئن تر شده بود و نمازش را با عشق بیشتری خواند .

آنها از صبح زود مشغول گشتن شدند . یک هفته شبانه روز گشتند تا پیدایش کنند ولی هر قدر میگشتند خبری از مروارید نبود .
در تمام این مدت ٬ شبها صدای خدا به خوابش میامد و میگفت :
" کار من بود "
" کدام کار؟"
"اینکه امروز هم پیدایش نکنی !"

دیگر خسته شده بود و نا امید . مرد صیاد یک شب گفت :
" الان یک هفته است که بجای رفتن به دریا در حال گشتن مرواریدیم . دیگر نه غذایی نداریم و نه پولی . دیگر بس است . فکر نمیکنم پیدا شود . حتما یا در چاهی افتاده و یا آب رودخانه آنرا برده است ."
آنشب خدا به او گفت :
" کار من بود! "
" خدیا تو که میدانستی پیدایش نمیکنم پس چرا نگفتی که به دنبال مروارید گشتن فایده ای ندارد ؟"
" مگر نگفتم روزی شما همان بود که آنروز تعیین کرده بودم و نه بیشتر !"

فردا ی آنشب به اسکله رفت . این بارهم صیادان را دید که جمع شده اند . با خود گفت حتما دوباره خبری هست به نزدیک که رسید زمزمه هایی می آمد که میگفت:
" مگر چه کار کرده بود ؟ بیچاره !. باید دنبالش میکردند تا بگیرندش . نمیدانم چه کسی دستور شلیک داد ؟..لعنت خدا... "
بعد زنی را دید که بالای جنازه شوهرش شیون میکند :
: " به خدا شوهرم صیاد نبود . این مروارید را از حیاط خانه پیدا کرده بود"
دراین حا ل مردم دور او را گرفته بودند و او را از جنازه شوهرش دور میکردند و دلداریش میدادند .چند پلیس هم در کنارماشین ایستاده بودند و با بی سیم صحبت میکردند .
قضیه از این قرار بود که این مرد بیچاره برای فروختن سکه ای که از داخل مرواریدی که پیدا کرده بود پیش دلال آمده بود و از قضا ماموران پلیس هم به دنبال چند سکه ی به جا مانده آنجا بودند . این مرد هم به محض دیدن آنها پا به فرار گذاشته بود و ماموران هم بعد از چند تیر هوایی پای او را هدف گرفته بودند که از تیر اشتباها از پشت کمرش وارد قفسه ی سینه اش بود و او را جابجا کشته بود .
آنروز مرد تا شب کنار ساحل قدم میزد . این اتفاقات دست به دست هم داده بود و حیران و ویلانش کرده بود . دیگر نمیدانست صدای خدا چگونه است : آیا او را امتحان میکند و یا عذاب ؟ آیا مهربان است و یا ظالمم ؟ دوست داشت خودش همه چیز را از خدا بپرسد
قبلا مرد اغلب پای صحبت عالم شهر مینشست . او چندین بار این جمله را شنیده بود که نباید در ذات خدا فکر کند . چونکه به کفر کشیده میشود . این جملات را عالم شهر وقتی میگفت که او میپرسید :
" اگر خدا قدرتش بی نهایت است و اگر ما از آنچه خدا صلاح میداند ٬ بی خبر هستیم ٬ ممکن است خداوند یکی را مثل خودش خلق کرده باشد و حالا دو تا شده باشد و یا شاید خودش را نابود کرده باشد و وجود نداشته باشد . "
عالم شهر هم در جواب آن حرفها همیشه میگفت :
"نباید اینگونه فکر کنی ؟"
و لی حالا داشت به همه ی اینها فکر میکرد :
" شاید خدا با قدرت بیکرانش خودش را عوض کرده و ظالم شده است. شاید ارده کرده بندگانش را دوست نداشته باشد . چون هیچ تضمینی نداده است و فقط بندگان هستند که از روی ترس میگویند خدا مهربان است . شاید اداره ی امور جهان را به موجود دیگری که خلق کرده سپرده و این موجود با بی تدبیری عالم را هدایت میکند. شاید این صدایی که به خوابم میاید همان موجود بی تدبیر باشد ؟ اصلا شاید قدرت بیکران خدا به او اجازه داده است که موجودی قدرتمند تر از خودش خلق کند و این موجود خدا را بلعیده باشد ؟ "
بعد از کلی فکر و پرسه زدن در کنار ساحل ٬ عصر آنروز خودش را خسته و بی رمق در خانه دید . در حالیکه زن و بچه هایش به چهره ی زرد او نگاه میکردند . در چهره شان احساس هم دردی میدید ولی چیزی که لازم داشت هم فکری بود . ولی این چیزی نبود که بتواند از آنها انتظار داشته باشد.
آن شب بدون اینکه غذا بخورد به رخت خواب رفت . صدای خدا هم بی معطلی به سراغش آمد . و طبق معمول گفت :

" کار من بود "
"ممنون خدا که من پیدایش نکردم . زن و بچه های بیچاره ام چه گناهی داشتند؟"
مگر زن و بچه های آن مرد گناهی داشتند ؟"
"نه . ولی..."
" من همین را میخواستم . میخواستم از تو آدمی بسازم که خودش را به راحتی به دیگران ترجیح دهد . "
" من که کامل نیستم تو خودت از قبل میدانستی . پس چرا امتحانم کردی ؟"
" نه . نمیدانستم "
" چطور ممکن است ؟ "
" من فقط میگفتم همه ی اینها کار من بود یعنی اینکه کار من بود که آن قاچاقچی را وسوسه کنم که این کار را انجام دهد و پلیس هم به راحتی این مرد را بکشد و یا اینکه یک روز خدایت را بیشتر دوست داشته باشی و یک روز کمتر و از همه مهمتر کاری کردم که دیدن خدا را فراموش کنی ."

" دیدن خدا ؟ "

"تو ابتدا از خدا میخواستی که یک مروارید به تو بدهد تا زندگی ات عوض شود . ولی من این کار را به جای او کردم. چون او صلاح نمیدانست . با این کار من تو یاد گرفته ای که وقتی خدا چیزی به تو میدهد با شور و شوق عبادتش کنی و تا از تو میگیرد به او بی علاقه شوی ٬ بدون اینکه ببینی و بدانی که اینها را چه کسی به تو داده است . تو حالا یاد گرفته ای که خدا را نبینی و فقط آنچه را به تو میدهد و یا میگیرد را ببینی . "
بعد از این حرفها صدای خدا رفت . مرد ندانست که چه وقت چشمانش را باز کرد ولی به محض باز کردن چشمهایش موجود عجیبی را دید که به هر چیز شباهت نداشت غیر از خدا . یادش افتاد که قول داده بود تا ابد بنده ی این موجود باشد!






message 3: by Azade (new)

Azade Hazemizade (azadehazemi) | 21 comments قصهء خوبي بود


back to top