داستان كوتاه discussion

66 views
گفتگو و بحث > خالتوریزم

Comments Showing 1-15 of 15 (15 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments این سطور را نه به خاطر تمسخر یا طنز، که به دلیل ناراحتی بسیار از رخدادهای غم انگیزی که در جریان است می نویسم. دو اتفاق آخر را که در این نوشته هم آورده ام مثل چاشنی عمل کرد و منفجرم کرد.

بخش اول/حکایات
داستان اول
کاشکی جای هنر سیم و زری می داشتم
تا میان سروران من هم سری می داشتم
(محمود گلشن کردستانی)
چندی پیش یکی از دوستان با شوق بسیاری به من گفت که دوست صمیمی اش بعد از مدت ها کار بر روی تابلوهایش (تقریبا دو سال) موفق شده است تا آنها را به حدی برساند که یک گالری کوچک اجاره کند و آنها را در معرض فروش بگذارد. هم برای او خوشحال شدم و هم ناراحت از این بابت که نمی توانستم به دلیل سفری که در پیش بود در نمایشگاه شرکت کنم.
بعد از سفر چند روزه و بازگشتن به تهران از حال و احوال جویا شدم، شنیدم که حتی یک اثر هم در آن نمایشگاه به فروش نرسیده است. برایم خیلی عجیب بود و پرسیدم مگر گران قیمت ترین تابلو را به چه بهایی عرضه کرده بودید؟ پاسخ دادند دویست هزار تومان.
اولش فکر کردم که ای بابا، مردم دیگر پول خرج هنر نمی کنند، بیچاره هنرمندی که برای برگذاری این نمایشگاه دو سال خون دل خورد و چهار، پنج میلیون تومان هم خرج کرد.
گذشت تا این که دوستم گفت یک نمایشگاه دیگر برگذار می شود و بیا برویم ببینیم چه خبر است. گفتم سبکش چیست؟ جواب داد: «پست مدرن»! با خودم گفتم عجب داستانی است که همه راه رفته را می روند و سرشان به سنگ نمی خورد.
چشمتان روز بد نبیند. نمایشگاه زیادی مدرن بود. البته اولش این فکر را کردم که چون من از نقاشی سر در نمی آورم حتما هنر عجیبی در این تابلوها هست که ارزان ترینشان را یک میلیون و نیم می خواهند بفروشند. از دوستم که عمری را با نقاشی گذرانده است پرسیدم که داستان چیست. گفتش: "مزخرفات! کاشکی لااقل یک قلم هم توی این کارها می زد که بشود گفت که کاری کرده است. "
حساب کردم دیدم این «کلاژ»های به اصطلاح «پست مدرن» را منِ بی هنر در ده دقیقه تمام می کنم. با خودم گفتم شاید این دوست من ناعادلانه قضاوت کرده و از این که دوست خودش موفق نبوده دلش پر است؛ می خواهد تخطئه کند. رفتم تا با خالق آثار صحبت کنم.
مدتی کنار یک اثر بسیار پست مدرن ایستاده بودم تا بالاخره خالق اثر پیدایش شد. پرسیدم:" سرکار خانم «هنرمند»! مقصود شما از خلق این اثر چه بوده است؟" با لهجه ای نیمه انگلیسی فرمودند که ظاهرا مشکل در هنر ایران همین جاست که مخاطبین به دنبال معنایی می گردند!؟ عاجزانه پرسیدم:" مگر هنر، بی پشتوانه خلق می شود!؟" با تشدد فرمودند:" تو که مینیمالیزم نمی فهمی بهتر است بروی آثار همان داوینچی را ببینی." فکر کنم ادب به خرج داد چند تا فحشی که می خواست به بنده و آقای داوینچی تقدیم کند، خورد.
آخر سر هم شرکت کنندگان در نمایشگاه، آثار خانم را طوری خریدند که انگار حراج آخر سال است و «کلاژ»های ده دقیقه ای ظرف پنج دقیقه به فروش رسید.
از دوست هنرمندم پرسیدم:" اینجا چه خبر است که این آثار پرت و پلا را که ارزششان همان قاب دورشان است می خرند و آن آثاری را که دوستت دو سال برای خلقش صرف کرده بود، یک نفر هم نخرید؟ "
جواب داد:" مثل این که خیلی پرتی!" پرسیدم:" چطور؟" گفت:" این یکی از دار و دسته فلانی است. هر کسی که از آن دار و دسته باشد، مثل همین یارو رنگ روی بوم بریزد به به و چه چه می شنود و هرچه بفروشد به شرطی که قیمتش را راس دسته تعیین کرده باشد به سرعت باد به فروش می رسد. ولی اگر مال این دار و دسته نباشی، کمال الملک هم که باشی، تف هم کف دستش نمی اندازند."

داستان دوم -
نادان به کارها شده مستولی
دانا به خون دل شده مستغرق
(ایرج میرزا)
چند روز پیش توفیقی شامل حال بنده شد (که ای کاش نمی شد) و در جمعی ظاهرا نویسنده حضور پیدا کردم. فردی سی و چند ساله در آن جمع حضور داشت که حضار از دکتر و مهندس خطابش می کردند تا استاد!؟ پرسیدم که این استاد، چه کاره هستند؟ فرمودند که وه! فلانی را نمی شناسی؟ خاک بر سرت! ایشان استاد مسلم ادبیات هستند و ویراستاری می کنند. دستی به چوب زدند و هفت قرآن را به میان کشیدند و گوش شیطان را کر و چشمش را کور کردند و دود کردن اسفند را هم به آینده ای نزدیک حواله دادند تا حضرت استاد، خدای ناکرده چشم نخورند!
زمانی که همه محو فرمایشات عالمانه استاد بودند، بنده بی حوصله با انگشتانم بازی می کردم که وقت بگذرانم. استاد در پاسخ به سوالی فرمودند:«رفتار عقلایی چنین است که...» با خودم گفتم این چه استاد ویراستاری است که این عبارت مجعولِ مزخرف را استفاده می کند و این جماعت «به به و چه چه کن» هم یا مچل حضرت استادند یا جمیعا بنده را مچل کرده اند.
چشمی انداختم دیدم عاقله مردی دور از همه نشسته و به تمام جماعت پوزخند می زند. گفتم این آقا هر که باشد از این جماعت مچل جداست. رفتم کنارش و گفتم: اجازه می فرمایید اینجا بنشینم. نگاهی پر از شک به سر تا پای من انداخت و با اکراه گفت: بفرمایید. بعد هم تمام محتویات تلخ مزه لیوانش را به ته حلقش ریخت تا صورتش حسابی منقبض شود. چند دقیقه دیگر به مستمعین حضرت استاد پوزخند زد و بعد سیگارش را آتش زد.
بدون آن که به من نگاه کند گفت: "تو چرا ننشستی پای حرف حضرت استاد؟" با شادابی گفتم: "حوصله ام سر رفت، دنبال همدرد می گشتم." با نگاهی پر از سوال به من و موهای سیاهم نگاه کرد و گفت: "حرفت با سنت جور در نمی آید. من فلانی هستم!" با نیم پرشی از روی مبلی راحتی که به زور مرا به درونش می کشید به سمتش برگشتم و گفتم: "من فلان کتاب را از ترجمه های شما خوانده ام. فوق العاده بود... " نگذاشت حرفم تمام شود و با اکراه حرفم را برید:"ای بابا! فکر می کنی چند نفر دیگر من را می شناسند؟ من نسل مرده ام! این هم مثلا نسل زنده که حرف روزمره اش را درست نمی زند، می نشیند مزخرفات دیگران را مثلا ویرایش می کند... "
خلاصه حرفمان گل انداخت. بیشتر سعی می کردم از گوش هایم استفاده کنم تا زبانم. برگشت و پرسید:"ایرج میرزا را می شناسی؟" گفتم:"معلوم است که می شناسم." گفت:"حتما فقط شعر «قلب مادر»ش را خوانده ای؟" گفتم:"نه! دیوانش بارها و بارها خوانده ام." انگار می خواست امتحانم کند؛ پرسید:"مثلا دیگر چه شعری از او خوانده ای؟" برایش شمردم:"عارفنامه، زهره و منوچهر، بدایع، شوخی با ملک الشعرا بهار، قوام، کمالی و ... " پرسید:"دنده ات پهن است؟" گفتم:"بسیار زیاد." گفت:"چه خوب! پس بلند شو برو درباره ایرج میرزا از فاضل بی بدیل و صاحب قران ادبیات فارسی درباره ایرج میرزا چند سوال بپرس! فحش می خوری، ولی می خندیم!"
در دلم گفتم که هرچه هم بی سواد باشد، ایرج میرزا را دیگر خوانده است. این آقای مترجم، هرچند که مترجم قابلی است ولی از حسادت می خواهد این بیچاره را جلوی چشم دوستدارانش خراب کند. از آنجا که مردم فرهنگ دوست ما، زمان شکم پر کردن که می شود، دوست را از دشمن نمی شناسند و با هم عیله دشمن مشترک، سفره غذا، متحد می شوند، تا صاحب خانه گفت بفرمایید، استاد را وسط زمین و هوا رها کردند و عظم جهاد نمودند.
استاد بیچاره که به زحمت از بین صفوف فشرده مجاهدین شکم پیروزمندانه به بیرون خزیده بود برای اولین بار در آن مجلس، تنها به گوشه ای نشست تا شکم چرانی کند. من هم بشقاب خالی به دست رفتم کنار حضرت استاد تا هم به حرف آقای مترجم عمل کرده باشم و هم اگر خطایی در پاسخگویی مرتکب شد، جلوی دوستدارانش بی آبرو نشود.
به رسم ادب با خطاب استاد، سلام کردم و اجازه نشستن خواستم. ظاهرا از دور، دوست عزیزی که به دلیل شرکت او در آن مهمانی بنده هم توفیق حضور یافته بودم، نزدیک شدن من را به استاد دیده بود و خودش را رساند تا ببیند چه خبر است. من هم جعل هویت کردم که دانشجوی رشته ادبیات فارسی هستم و رساله ای درباره «ایرج میرزا» می نویسم و درباره منابع موجود سوالاتی داشتم.
استاد کمی در جایش جابجا شد و بعد از گفتن خاطراتی بی ربط گفت:"این دلقک که اسمش را شاعر گذاشته است یک شعر درست و حسابی دارد و آن هم شعر «مادر» است." با حفظ اعتدال گفتم:"کم لطفی می فرمایید استاد؛ فلان اثرش در شعر فارسی نظیر ندارد. دکتر محجوب راجع به او چنین و چنان گفته است. ملک الشعرای بهار جرات سر به سر گذاشتن با او را نداشت ..."
بی حوصله حرفم را برید:"خودت که دیدی؛ ندیدی؟ ملیجک ملک اشعرای بهار بود..." فهمیدم که عجب! سواد استاد در حد همان سریال «شهریار» است و بس. چند سوال دیگر که پرسیدم، کلافه شد و گفت:" پسرجان! شما جوان هستید. بیشتر که مطالعه کردی بیا با هم بحث می کنیم." راهش را کشید و رفت تا از مجاهدان پیروز راه شکم باز هم به به و چه چه بشنود.
دوستم هم که انگار از رفتار من شرمنده شده بود، گفت:"چرا بی خودی با استاد بحث می کنی؟" گفتم:"بیا من دیوان «ایرج» را به تو بدهم آن را بخوانی تا بفهمی چرا بحث می کنم.» گفت:«قبلا از تو قرض کرده و خوانده بودم. معلوم است که حق با استاد است.»
یادم آمد یک زمانی این کتاب را به دوستم قرض داده بودم و محض خنده در صفحه هفتم کتاب یادداشتی نوشته بودم که فلانی اگر این یادداشت را دیدی و زنگ نزدی ... هستی! و او هم هیچ وقت زنگ نزد؛ یعنی محض رضای خدا لای کتاب را هم باز نکرده بود.
با خنده تلخی گفتم:«درست می گویی.» و بی حال و با ظرف خالی، خودم را تا کنار آقای مترجم کشانیدم و در مبل راحتی ولو شدم. گفت:«فکر می کردم دنده ات پهن است؟» گفتم:«از این که به من گفت بی سواد ناراحت نشدم.» گفت:«حق داری!» و باز آن مایع تلخ را در حلقش ریخت تا صورتش دوباره به هم فرو رود ولی نه به اندازه صورت من.




message 2: by Ashkan (last edited Jun 04, 2012 11:29AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments فصل دوم/آسیب شناسی
بعد از این دو اتفاق نشستم ببینم آخر چرا بعد از آن دوران مترقی هنر در دهه های چهل و پنجاه، کار ما به اینجا کشیده است.
چرا باید وقتی پرفروش ترین رمان سال را می خوانیم، می بینیم که حتی در مقام مقایسه با ضعیف ترین آثار نویسندگان عصر طلایی به شمار هم نمی آید؟
چرا از ترانه های کریم فکور و بیژن ترقی و محسنی و سرفراز به «می خوام برم، دبی! دبی!» می رسیم؟
چرا هر سینماگر درست و حسابی که داریم در همان دوران تربیت شده است؟
چرا میراث سیهون لگد مال می شود؟
چرا مجسمه سازی در شرف نابودی است؟
و چرا...!؟
برای هیجان بیشتر و تعریف از خود که بگویم ما هم «بله»! به تقلید از نقد اصولی اسمش را آسیب شناسی گذاشتم. ولی جدا از این اسم پر طمطراق باید به دنبال دلیلش گشت. مثل همیشه گفتم که «خالتوریزم» فعلی حتما ریشه ای تاریخی هم دارد که باید سری به تاریخ زد شاید ریشه های آن را بتوان پیدا کرد.
در ادبیات که ماندگارترین هنر در ایران است، نمونه هایی مشخص از این مسئله وجود دارد. از خیام گرفته که در دورانی می زیسته است پر از فلسفه پویا و می گوید:«زیر و زبر گاو مشتی خر بین» (شاید منظورش هنر نبوده باشد و به علم اشاره دارد) تا قرن هشتم که دوران سقوط فلسفه ایران است و حافظ بحث از سخندانی می کند:«سخندانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز» و این مفاهیم به امروز می رسد که اسمش را برخی بند تنبانی و غیره می گذارند.
انکار این که تولیدات هنری همواره به دو دسته بازاری و عمیق تقسیم می شود ممکن نیست. به هر حال هنر بازاری سبب شکوفایی هنر است و مخاطبان خودش را دارد که عموما هم از جمعیت بیشتری برخوردارند و وجودش همیشه لازم است. در واقع هنر بازاری پول وارد چرخه هنر می کند که شرط لازم برای خلق آثار هنری است.
ولی اگر قرار باشد که این هنر تمام فضاهای موجود و ظرفیت ها را پر کند، دیگر پیشرفتی در کار نخواهد بود. این که چه می شود که تمامی ظرفیت های مورد استفاده در هنر به «خالتوریزم» می رسد پاسخ ساده ای دارد. رابطه ای تنگانگ بین مخاطبین و خالقین آثار هنری وجود دارد. نسبت به بازخوردهای موجود در بین مخاطبین، تولید کنندگان نیز واکنش نشان می دهند و به سمتی می روند که مخاطبین بیشتری داشته باشد.
پس یعنی سلیقه هنری جامعه به سمت هنر سطحی (خالتوریزم) کشیده شده است. گوش دادن و حتی لذت بردن از «ساسی مانکن» مفهومش «خالتوریزم» نیست، همیشه به آن گوش دادن و فقط از آن لذت بردن «خالتوریزم» است.
نکته ای اثبات شده در جامعه شناسی وجود دارد که نشان می دهد تمامی شاخصه های یک جامعه با هم پیشرفت می کنند و یا با هم پس می روند. {ر.ک. جامعه شناسی/ ساموئل کینگ/ ترجمه مشفق همدانی/ چ پنجم 1353/ انتشارات کتابهای سیمرغ/ص 26تا 37} در جامعه ای که ورزش و اقتصادش اینطور است، چرا باید از هنر انتظار داشت؟
آدم گرسنه، بجز جنگیدن برای بقا، کار دیگری هم مگر می کند؟ {ر.ک. انسان گرسنه (ژئو پلیتیک گرسنگی)/ ژوزوئه دوکاسترو/ ترجمه منیر جزنی (مهران)/ چ ششم 2536/ انتشارات امیر کبیر/ صص 36 و 37}
دیشب در برنامه ای تلویزیونی، آقای ظاهرا دکتری آمد و گفت که ورود افکار مسموم غربی (منظورش ماتریالیسم بود) به دانشگاه ها خدشه وارد می آورد. این آقا که مثلا استاد دانشگاه در رشته های علوم انسانی و ضمنا از سیاستگزاران آموزش عالی است، محض رضای خدا چهار صفحه کتاب نخوانده تا ببیند که آغاز فلسفه ماده گرایی (دهریگری) از ایران بوده است و سالها پیش از اپیکور (ابیغور) در باغ آکادمی، فلاسفه ایرانی با عنوان «زروانیان» این مسئله را طرح کرده اند. {گزارش گمان شکن/ صادق هدایت/ چاپ غیر رسمی/ صص 8 و 53 و 107}
به یاد اخوان در شعر زمستان افتادم که می نویسد:
«... نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
...» {زمستان/ مهدی اخوان ثالث (م. امید)/ چ هجدهم 1381/ انتشارات مروارید و انتشارات زمستان/ ص 108}

وقتی استاد دانشگاه ما چنین سواد سطحی و ناچیزی دارد و به خود اجازه می دهد که در تلویزیون سراسری اظهار نظر کند و دیگران را هم بی سواد و سطحی نگر بخواند، مردم معمولی چه باید بکنند؟

مواردی را که به آن اشاره کرده ام و ما را به «خالتوریزم» رسانیده است، برای نتیجه گیری برمی شمارم:
1 پسرفت سلیقه هنری جامعه به دلیل ضعف اقتصادی و بسط تعصب
2 عدم تلاش های آکادمیک در راستای تولید خالقین هنر متعالی
3 ضعف سوادی سیاستگزاران هنری
4 گسترش هنر دولتی
5 به انزوا کشاندن بخش بزرگی از هنرمندان
6 کاهش مطالعه عمومی جامعه به دلیل جهل محوری
7 به وجود آمدن مافیای هنری
8 ممیزی
9 ضعف زیرساخت های هنری
10 عدم مراودات هنری و آکادمیک با خارج از ایران
11 تخریب و یا تخطئه آثار پیشین

تمامی این موارد ما را در آستانه این قرار می دهد که بگوییم:«هنر نزد ایرانیان بود و بس»! و باید منتظر سایه سنگین تر «خالتوریزم» بر هنر ایران زمین باشیم. پدیده ای که حداقل یک نسل (سی سال) طول می کشد تا اثراتش از بین برود.
باید کاری کرد ولی پرسش این است که چه!؟


message 3: by Rose (new)

Rose | 449 comments امروز برای اولین بار تصمیم گرفتم که واسه خرید کتاب مثل همیشه راهی انقلاب نشم و از نزدیکترین کتابفروشی های اطرافم خرید کنم
اما وارد هر کتاب فروشی که میشدم با موج کتابهای فال و آشپزی و انتخاب اسم و...روبرو میشدم از اونجایی که ناامیدی گناه شیطونه بیچاره است جلو میرفتم و اسامی کتابهای درخواستیمو میگفتم و وقتی بعد از اولین و دومین اسم با قیافه بی روح و عصبی فروشنده روبرو میشدم تازه میفهمیدم
که نه گویا من اشتباهی شدم
واقعا خسته نباشی اشکان خان نوشته شما ناخودآگاه احساس امروز رو دوباره در من تداعی کرد
خیلی خوشحالم که امشب این مطلب رو خوندم چون جواب خیلی از چراهای ذهنم رو گرفتم
و البته چندین چرای جدید هم به ذهنم اضافه شد
مهمترینش هم همین "چه؟" بود که هیچ جوابی واسش ندارم


message 4: by Parva (last edited Feb 03, 2010 11:09AM) (new)

Parva Rostami | 348 comments واقعا خسته نباشی اشکان جان
مطالب بسیار خوب ودر عین حال غم انگیزی ارائه کردی.

حق با شماست باید چاره ای اندیشید
مواردی که در آخر بدانها اشاره کردی، بطور یقین دلایل اصلی این مشکلات محسوب میشوند.از میان برداشتن گروهی از این مشکلات زمان وتوانی متفاوت میطلبد.ولی بعضی از اینها قابل درمانند.من معتقدم از آنجایی که جامعه تشکیل شده از تعداد کثیری انسان است.پس با اصلاح هر عضو به همان اندازه جامعه رو به جلو حرکت میکند(البته این فقط بخشی از حرکت رو به جلوی یک جامعه را شامل میشود.ویقینا منظور من این نیست که اگر مردم خوب باشند همه مشکلات حل میشود.من فقط در باره قسمتی از مشکلات بحث میکنم که مستقیما وبی واسطه به تک تک ما مربوط میشود.)

به طور مثال یکی از مشکلاتی که شما به آن اشاره کردید، کاهش مطالعه عمومی بود.اگر من به عنوان شخصی به قول معروف با سواد، که چهار کلاس درس خوانده ام به اندازه همین چهار کلاس اطلاعات نداشته باشم، چه توقعی از یک شخص عامی درس نخوانده میتوان داشت.پس شاید لازم باشد به خود تشری بزنم واین نکته را یاد آور شوم که برای رهایی از این معضل ، اول از همه باید از خودم شروع کنم و اگر قرار است حرفی بزنم، چیزی بنویسم ویا اظهار نظری کنم همه ریشه در اصول داشته باشند ونه فقط به گفتن باد هوا با کلمات قلنبه اظهار فضل کنم.باز هم یاد آور میشوم این شروع تحول است، ولی برای رسیدن به نتیجه نیاز به برطرف شدن دیگر مشکلات هم هست.

در ضمن گمان میکنم هنرمند توان این را دارد که سلیقه جامعه را از قهقرا به اوج برساند.

ممنون بابت بیان این مطالب مفید ، مطالبی که شاید باعث شود اندکی بایستیم و به وجودمان بیاندیشیم.



موفق باشی دوست عزیز


message 5: by Amin (last edited Feb 03, 2010 03:17PM) (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments شاید نظرات من کمی تند باشه پس پیشاپیش طلب عفو و بخشش را خواستارم
گاه فکر میکنم آیا لیاقت ما بیش از این است والله که نه
روحهای خموده ی ما آیا بیش از این را میطلبند
چرا در عصر ما نمیگویم حافظ,مولانا,...بلکه میگویم اخوان,شریعتی, سهراب یا فروغی دیگر ظهور نمیکنند(البته قابل ذکر است منظور از عصر ما دو سه دهه ی اخیر است)و یا آنهایی که هستند غریبانه زندگی می کنند غیر از این است که نسل ما آنقدر شیفته ی مدو غرب و بنگ و موزیکهای مبتذل و ساسی مانکن ها شده اند که دیگر مجالی برای فکر کردن و هنرو مطالعه ندارند
آنهاییم که فکر میکنند از این جرگه نیستند فقط فکر میکنند که نیستند چه بسا اینها بیشتر غرق چرندیاتی به نام فلسفه و هنروادبیات و...شده اند چه بسا دردی که من از این دسته به دل دارم بقیشتر است از دردی که از دسته ی اول
کسانی که ادای انتلکتویل ها را در می آورند و حیوان دو پایی بیش نیستند
سری به چهار راه ولیعصر تهران و پاتوق های این دسته از آدمها بزنید متوجه عرایض بنده خواهید شد


message 6: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments البته چرندیاتی ینام فلسفه و هنر و ادبیات که خاصه آفریده این دسته است نه آن نوع متعالیشان


message 7: by Elnaz (new)

Elnaz | 39 comments در مورد داستان اولت واقعا درکش می کنم.چند وقت پیش یه نمایشگاه نقاشی مدرن رفته بودم .وقتی با دوستام قیمت نقاشی هارو دیدیم نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم و فقط خندیدیم.یه تابلوی به اصطلاح نقاشی خیلی کوچیک 4.میلیون.فقط یه زمینه ی سیاه با چند تا خط مورب قرمز


message 8: by ArEzO.... (last edited Feb 04, 2010 11:11PM) (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments شما دست روي زخم كهنه گذاشته ايد
زخمي كه قرن هاست بوده - هست - خواهد بود
شما از ملتي انتظار داريد كه نسخه اصلي شاهنامه اش چاپ مسكوست؟
تصحيح نسخه اصلي مثنوي اش مال آقاي نيكلسون خارجي ست
توي پاريس رشته بوف كور شناسي است و ما گوشه خيابونا دنبال بدون سانسورش مي گرديم؟
در تركيه مولوي رو از آن خودشون مي دونن
و اينجا فقط آگاهي در حد عشقش به شمس است؟
و در اين سخن
كه هنر نزد ايرانيان است و بس
چه ها كه نهفته
و يا نيست...
شاملو اينارو گفت كه آنهمه انتقاد شديد شد
بهتره ماسكوت كنيم
و قدر لااقل
داريوش شايگان و داريوش آشوري و نجف بندري و مرتضي مميز
و ...را بدانيم
كه دارند با هنرمندي و علم خود-مي گويند چه بكنيم.
چه بكنيم كه دانشجو نگه
به خاطر نمره فقط مطالب رو حفظ مي كنم؟
دخترا نگن خلاصه كه ازدواجه و تمام

و خيلي حرفاي ديگه ....
متشكرم از تلنگرتان


message 9: by Ava (new)

Ava | 100 comments حالا به این جاش فکر کنید که این حرف ها از اوضاع ِ پایتخت ِ.


message 10: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments ممنون جناب اشکان
ادم هی می شنوه یه لجنو هیچ وقت نباید بهم زد چون از اینی که هست هم بدتر می شه
موافقم با پروا . ادم باس از خودش شروع کنه
یکی از معلمها می گفت توی فلان کشور یه موقع هایی مثلا ورود به یه موزه مجانی اعلام می شه اون وقت مردم صف می کشن تا کجا که قسمتشون بشه برن موزه حالا فکر کنیم در کشور ما هم یه همچین چیزی گذاشته بشه ( ممکنه وجود هم داشته باشه) ایا باز هم صف کشیده میشه تا کجا ؟/////
بعید می دونم.
اگه بخوام یکم معلوماتم رو زیر و رو کنم از لحاظ اقتصادی نیگا بشه
مردم با شکم گرسنه و نبودن رفاه غم هنر رو نمی خورن . غم غریب افتادن فردوسی و کتاباش رو نمی خورن . و چقد موافقم که پیشرفت توی یه جامعه همتراز با بخشهای مختلفشه .
یه فوق لیسانس بیکار هیچ وقت به فکر رفتن توی کتابفروشی وپرسیدن کتابای تازه نمی افته . اصولا نبایدم بیفته . چیزایی که شما گفتید دو نمونه از کنار گذاشتن هنر بوده اما فکر می کنم خیلی اتفاقات قبل تر از این ما رو به اونجا ببخشید به اینجا کشونده .
یکی از راهه حل هاشم که اگه من کاره ای بودم همه چیزو می زاشتم زمین می رفتم سراغش اموزش پرورشه . جایی که نیرویی عظیم در حال شکلگیریه که صد افسوس اونجا از هر جایی داغونتر سماغ رو دو دستی می مکد .
به جای لذت بردن از ادبیات و شعرها و مطالبش پی مثبت و منفی معلم هستیم حالا وضع رو تو کلاسای دیگه تصور کنید .
من چقدر حرف واسه گفتن داشتم . دارم.



خداوند شما را خیر دهد و سوی چشمانتان را مستدام گرداند .
والسلام



message 11: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments به هرحال دوستان چه دوست داشته باشیم و چه نه!؟ باید باور کرد که فصل سوم این مقاله را (چه داریم می کنیم!؟) می نویسیم فقط امیدوارم نسل آینده بر ما خرده نگیرد که چه کرده اید


message 12: by Parva (last edited Feb 18, 2010 05:23AM) (new)

Parva Rostami | 348 comments ومن هم امیدوارم که نسل آینده وقتی به پشت سر نگاه میکنند لعن ونفرینمان نکنند


message 13: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments تصدقت! اگه ناامید بودم که این را نمی نوشتم! این را نوشته ام چون امیدوارم که «طرحی نو دراندازیم» ‏!‏


message 14: by Moein (new)

Moein | 72 comments سلام اشکان جان
به نظر من این مشکلات را در یک نامه بنویس و با اولین اتوبوس به سمت جمکران حرکت کن و ان را در چاه مخصوص برادران بینداز تا ارزویت بر اورده شود
واقعا جواب میده یه نفر رو میشناسم به ارزوش رسیده و رییس جمهور شده


message 15: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments :)


back to top