Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion

234 views
شعر های (ابیات) زیبا _/_/_/_/_/_/_/

Comments Showing 1-50 of 52 (52 new)    post a comment »
« previous 1

message 1: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:56AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
زهي عشق زهي عشق كه ماراست خدايا *
چه نغزست و چه خوبست چه زيباست خدايا
..........................
از آن آب حياتست كه ما چرخ زنانيم *
نه از كف و نه از ناي نه دفهاست خدايا

مولوی


message 2: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:56AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
اگر عالم همه پرخار باشد *
دل عاشق همه گلزار باشد
..........................
وگر بي كار گردد چرخ گردون *
جهان عاشقان بر كار باشد
..........................
همه غمگين شوند و جان عاشق *
لطيف و خرم و عيار باشد
..........................
به عاشق ده تو هر جا شمع مرده ست *
كه او را صد هزار انوار باشد
..........................
وگر تنهاست عاشق نيست تنها *
كه با معشوق پنهان يار باشد
..........................
شراب عاشقان از سينه جوشد *
حريف عشق در اسرار باشد
..........................
به صد وعده نباشد عشق خرسند *
كه مكر دلبران بسيار باشد
..........................
وگر بيمار بيني عاشقي را *
نه شاهد بر سر بيمار باشد
..........................
سوار عشق شو وز ره مينديش *
كه اسب عشق بس رهوار باشد
..........................
به يك حمله ترا منزل رساند *
اگرچه راه ناهموار باشد
..........................
علف خواري نداند جان عاشق *
كه جان عاشقان خمار باشد
..........................
ز شمس الدين تبريزي بيابي *
دلي كو مست و بس هشيار باشد
..........................
مولوی


message 3: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:59AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
ما از خداى گم شده‏ايم او بجستجوست‏

چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست‏

گاهى به‏برگ لاله نويسد پيام خويش‏

گاهى درون سينه مرغان به‏هاى و هوست‏

در نرگس آرميد كه ببيند جمال ما

چندان كرشمه دان كه نگاهش به‏گفتگوست‏

آهى سحرگهى كه زند در فراق ما

بيرون و اندرون، زبر و زير و چارسوست‏

هنگامه بست از پى ديدار خاكئى‏

نظاره را بهانه تماشاى رنگ و بوست‏

پنهان به‏ذره ذره و ناآشنا هنوز

پيدا چو ماهتاب و به‏آغوش كاخ و كوست‏

در خاكدان ما گهر زندگى گم است‏

اين گوهرى كه گم شده مائيم يا كه اوست؟

«زبور عجم اقبال»


message 4: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:04PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
در میکده دوش زاهدی دیدم مست

تسبیح به گردن و صراحی در دست

گفتم : ز چه در میکده جا کردی ؟ گفت

از میکده هم به سوی حق راهی هست


message 5: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:04PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
تا بنده ز خود فانی مطلق نشود

توحید به نزد او محقق نشود

توحید حلول نیست نابودن توست

ورنه به گزاف ، باطلی حق نشود

مولانا


message 6: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:04PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
ای ساقی می بیار پیوست

کان یار عزیز توبه بشکست

برخاست ز جای زُهد و دعوی

در میکده با نگار بنشست

بنهاد ز سر ریا و طاعات

از صومعه ناگهان برون جست

بگشاد ز پای بند تکلیف

ز نار مغانه بر میان بست

می خورد و مرا بگفت می خور

تا بتوان مباش جز مست

اندر ره نیستی همی رو

آتش در زن بهر چه زی هست

خاقانی


message 7: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:04PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
من مستِ مِی عشقم هشیار نخواهم شد

وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

عراقی


message 8: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:04PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم

همه هستی تویی ، فی الجمله این و آن نمی دانم

بجز تو در همه عالم ، دگر دلبر نمی بینم

به جز تو در همه گیتی ، دگر جانان نمی دانم

یکی دل داشتم پُرخون ، شد آن هم از کفم بیرون

کجا افتاده و مجنون ، در این دوران نمی دانم

دلم سرگشته می داند ، سر زُلف پریشانت

چه می خواهد از این مسکین سرگردان ، نمی دانم

اگر مقصود تو جان است ، رُخ بنما و جان بستان

و گر قصد دگر داری ، من این و آن نمی دانم

نمی یابم تو را در دل ، نه در عالم نه در گیتی

کجا جویم تو را آخر ، من حیران نمی دانم

عراقی


message 9: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:05PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
مرا بگرفت روحاني نگاري * كناري و كناري و كناري
..........................
بزد با من ميان راه تنگي *
دوچاري و دوچاري و دوچاري
..........................
ز جان برخاست ز آتشهاي عشقش *
بخاري و بخاري و بخاري
..........................
مبادا هيچ دل را زين چنين عشق *
قراري و قراري و قراري
..........................
سكست اين كره تند دل من *
فساري و فساري و فساري
..........................
نهاده بر سرش افسار سودا *
غباري و غباري و غباري
..........................
فتاده در سرش از شمس تبريز *
خماري و خماري و خماري
..........................

مولوی


message 10: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:08PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

مولوی


message 11: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:08PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
کودک، اول چون بزاید شیرنوش
مدتی خاموش باشد، جمله گوش
مدتی می‌بایدش لب دوختن
از سخن، تا او سخن آموختن
ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند
خویشتن را گنگ گیتی می‌کند
کز اصلی، کش نبود آغاز گوش
لال باشد، کی کند در نطق جوش
زان که اول سمع باید نطق را
سوی منطق از ره سمع اندر آ
.مثنوی


message 12: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:08PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
آن که کلام پیر را می‌شنود و همچون مرواریدی در صدف سینه می‌پروراند، نیک سرانجام خواهد شد


پیران، سخن ز تجربه گویند گفتمت
هان ای پسر-که پیر شوی- پند گوش کن
.حافظ


message 13: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:08PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هموار كرد خواهي گيتي را
گيتيست! كي پذيرد همواري
اندر بلاي سخت پديد آيد
فرّ بزرگمردي و سالاري

رودكي


message 14: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:08PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
وجودی جز وجود حق مطلق
خیال اندر خیال اندر خیال است
هرچیزی که غیر حق بیابد نظرت
نقش دومین چشم أحول باشد

مولانا از طریق سمبولها،علامات و اشارات دنیای کثرت؛ راه را بسوی تصویر بزرگ یعنی حقیقت وجود حق می گشاید که از دید عرفانی مولانا؛وحدت وجود حق با تمام جهات خدایی نه داخل در اشیاء و نه برون از آن بلکه از جهت فعل در اشیاء و از جهت ذات برون از اشیاء است .


source : http://www.mashal.org/home/main/shehr...


message 15: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:09PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
باز آهنگ جنون می زنی ای تار امشب
گویمت رازی و در پرده نگهدار امشب
آنچه زان تار سرزلف کشیدم شب و روز
مو به مو جمله کنم پیش تو اظهار امشب
عشق ، همسایه ی دیوار به دیوار جنون
جلوه گر کرده رخش از در ودیوار امشب
از فضا بوی دل سوخته ای می آید
تا که شد باز درآن حلقه گرفتار امشب؟
سوزی و ناله ی بی جا نکنی ای دل زار
خوب با شمع شدی همدم وهمکار امشب
ای بسا شب که به روز تو نشستیم ای شمع
کاش سوزیم چو پروانه به یکبار امشب
آتش است این نه سخن بس کن ازاین قصه «عماد»
ورنه سوزد قلمت دفتر اشعار امشب

عماد الدین برقعی متخلص به «عماد»


message 16: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:10PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هیچ چیزی درجهان برجای نیست

جمله درسیرتغیر سرمدیست

جان فشان ای آفتاب معنوی

هرجهان کهنه را بنما نوی

بشنو این پند ازحکیم غزنوی

تا بیا بی درتن کهنه نوی

نوبت کهنه فروشان درگذشت

نو فروشانیم واین بازارماست

آفتابی کاوبرآید نارگون

ساعتی دگرشود اوسرنگون

خواجه گفتش فی امان اله برَو

مر مرا اکنون نمودی راه نو

چون قراری نیست گردون را ازاو

ای دل اختر وار آرامی مجو



پند من بشنو که تن بند قویست

کهنه بیرون کن گرت میل نویست

گردشش برجوی جویان شاهد است

تانگویدکس که آن جو راکداست

مولوی


message 17: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:10PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
بد ندانی تا ندانی نیک را

ضد را از ضد توان دید ای فتی

مولوی


message 18: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:10PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
جنگ ضدین


فهم تضاد نزدمولوی دراتحادضدین خلاصه نمیشود، این جنگ ضدین است که ازدرون تضاد ، حرکت وتغیر را بیرون میکشد .جنگ اضداد درمثنوی جنگ میان ساکن وروان ، جنگ بدی ونیکی ، جنگ بین سیاهی و نور و و کشف عالی تر اینکه ، جنگ بین کهنه ونو...است که نتیجه جنگ به نفع نور، نیکی ، نو وتحرک پایان میابد.

دردفترششم میخوانیم :

می نگر درخود چنین جنگ گران

پس چه مشغولی به جنگ دیگران

پس بنای خلق براضداد بود

لاجرم جنگی شدیم از ضر وسود

این جهان زین جنگ قایم می بود

درعناصر درنگر تا حل شود

جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول

درمیان جزوها حربی ست هول

جنگ فعلی هست ازجنگ نهان

زین تخالف آن تخالف را بدان

ذرۀ بالا وآن دیگرنگون

جنگ فعلیشان ببین اندر رکون

این جهان جنگ است چون کل بنگری

ذره باذره چو دین با کا فری



source: http://www.zendagi.com/new_page_930.htm


message 19: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:11PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
پیل اندر خانه تاریک بود

عرصه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکی اش کف می بسود

آن یکی را کف بر خرطوم او فتاد

گفت همچون ناودان است این نهاد

آن یکی را دست برگوشش رسید

آن بر او چون باد بیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود

گفت شکل پیل دیدم چون عمود

همچنان هر یک به جزوی که رسید

فهم آن میکرد هر جا می شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد این الف

در کفِ هریک اگر شمعی بودی

اختلاف از گفت شان بیرون شدی

چشم حس همچو کفِ دست است و بس

نیست کف را بر همه او دسترس

مولوی


message 20: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:11PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
غوره و انگور ضد انـــند لیک

چون که غوره پخته شد شد یارنیک

جمله اجزای جهان زان حکم پیش

جفت جفت وعاشقان جفت خویش

هست هرجزوی زعالم جفت خواه

راست همچوکهرباو برگِ کاه

مولوی


message 21: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:12PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست


message 22: by mona (last edited Aug 25, 2016 12:15PM) (new)

mona  | 1 comments , مدت هاست که در نقطه ی کوری دست و پا می زنم.



بدون انکه بدانم کجایم ؟ در امید نوری که شاید از دوردست ها بیاید......... شاید!

بی انکه از فردا و فرداها کمتر چیزی بدانم . گذر زمان دیگر چه اهمییتی دارد!

فقط می دانم تنها گره گشای مشکلم عشقی است در پس پرده ی وجودم پنهان است... عشقی که تک نوای

صومعه ی انسانیت خویشتنم است.

تنها باید در جست و جوی ان خود را بشناسم . به پشتوانه ی جاودانگی خویش را باورکنم و به عظمت عشق

به معبود حق بپیوندم.

(یکی از دوستانم برایم فرستاده بود ....زیباست....
)


message 23: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:16PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
در کوی تو عاشقان پر آيند و روند
/ خون جگر از ديده گشايند و روند
/ من بر در تو، مقيم مادام چو خاک
/ ورنه دگران، چو باد آيند و روند


message 24: by S.Parisan (last edited Aug 25, 2016 12:16PM) (new)

S.Parisan زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
///
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
///
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
///
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
///
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...


message 25: by [deleted user] (new)

داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند
پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند
ناموس عشق و رونق عشاق مي برند
عيب جوان و سرزنش پير مي كنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل درين خيال كه اكسير مي كنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشكل حكايتيست كه تقرير مي كنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير مي كنند
تشويش وقت پير مغان مي دهند باز
اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند
صد ملك دل به نيم نظر مي توان خريد
خوبان درين معامله تقصير مي كنند
قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومي دگر حواله به تقدير مي كنند
في الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر
كاين كارخانه ايست كه تغيير مي كنند
مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند

حافظ


message 26: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:20PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
..........................
گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما
گفت آنك يافت مي نشود آنم آرزوست



اندک اندک جمع مستان میرسند


message 27: by Azadeh (last edited Aug 25, 2016 12:20PM) (new)

Azadeh | 1 comments لنگ و لوک وخفته شکل و بی ادب
سوی او می غیژ و او را می طلب


message 28: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:26PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
اي خدا از عاشقان خشنود باد *
عاشقان را عاقبت محمود باد
..........................
عاشقان را از جمالت عيد باد *
جانشان در آتشت چون عود باد
..........................
دست كردي دلبرا در خون ما *
جان ما زين دست خون آلود باد
..........................
هركه گويد كه خلاصش ده ز عشق *
آن دعا از آسمان مردود باد
..........................
مه كم آيد مدتي در راه عشق *
آن كمي عشق جمله سود باد
..........................
ديگران از مرگ مهلت خواستند *
عاشقان گويند ني ني زود باد
..........................
آسمان از دود عاشق ساخته ست *
آفرين بر صاحب اين دود باد
..........................
مولوی


message 29: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:28PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هر كجا بوي خدا مي آيد
خلق بين بي سر و پا مي آيد
..........................
زانك جانها همه تشنه ست به وي
تشنه را بانگ سقا مي آيد
..........................
شيرخوار كرمند و نگران
تا كه مادر ز كجا مي آيد
..........................
در فراقند و همه منتظرند
كز كجا وصل و لقا مي آيد
..........................
از مسلمان و جهود و ترسا
هر سحر بانگ دعا مي آيد
..........................
خنك آن هوش كه در گوش دلش
ز آسمان بانگ صلا مي آيد
..........................
گوش خود را ز جفا پاك كنيد
زانك بانگي ز سما مي آيد
..........................
گوش آلوده ننوشد آن بانگ
هر سزايي بسزا مي آيد
..........................
چشم آلوده مكن از خد و خال
كان شهنشاه بقا مي آيد
..........................
ور شد آلوده به اشكش مي شوي
زانك از آن اشك دوا مي آيد
..........................
كاروان شكر از مصر رسيد
شرفه گام و درا مي آيد
..........................
هين خمش كز پي باقي غزل
شاه گوينده ما مي آيد
..........................
مولوی


message 30: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:28PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
گر ساعتي ببري ز انديشها چه باشد
غوطي خوري چو ماهي در بحر ما چه باشد

ز انديشها نخسپي ز اصحاب كهف باشي
نوري شوي مقدس از جان و جا چه باشد


آخر تو برگ كاهي ما كهرباي دولت
زين كاهدان بپري تا كهربا چه باشد

مولوی


message 31: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:29PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
آنها كه اين جهان را بس بي وفا بديدند
راه اختيار كردند ترك حيات كردند
..........................
بسيار خصم داري پنهان و مي نبيني
كين جمله حيله كردي ويشانت مات كردند
..........................
شاهان كه نابديدند چون حال تو بديدند
از مهر و از عنايت جمله دعات كردند
..........................
با ساكنان سينه بنشين كه اهل كينه
مانند طفل دينه بي دست و پات كردند
..........................
آنها نهفتگانند وينها كه اهل رازند
از رنگ همچو چنگي باري دو تات كردند
..........................
انديشه كن از آنها كانديشهات دانند
كم جو وفا ازينها چون بي وفات كردند
..........................
اي آنكه از عزيزي در ديده جات كردند
ديدي كه جمله رفتند تنها رهات كردند
..........................
اي يوسف امانت آخر برادرانت
بفروختندت ارزان و اندك بهات كردند
..........................
مولوی


message 32: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:29PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
يك خانه پر زمستان مستان نو رسيدند * ديوانگان بندي زنجيرها دريدند
..........................
بس احتياط كرديم تا نشنوند ايشان * گويي قضا دهل زد بانگ دهل شنيدند
..........................
جانهاي جمله مستان دلهاي دل پرستان
ناگه قفص شكستند چون مرغ برپريدند
..........................
مستان سبو شكستند بر خنبها نشستند
يا رب چه باده خوردند يا رب چه مل چشيدند
..........................
من دي ز ره رسيدم قومي چنين بديدم
من خويش را كشيدم ايشان مرا كشيدند
..........................
آن را كه جان گزيند بر آسمان نشيند
او را دگر كي بيند جز ديدها كه ديدند
..........................
يك ساقيي عيان شد آشوب آسمان شد
مي تلخ از آن زمان شد خيكش از آن دريدند

مولوی


message 33: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:52PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
گردن بزن انديشه را ما ازكجا او از كجا
مي ده گزافه ساقيا تا كم شود خوف و رجا
..........................
پيش آر نوشانوش را از بيخ بركن هوش را *
آن عيش بي روپوش را از بند هستي برگشا
..........................
در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا *
زان سان كه اول آمدي اي يفعل الله مايشا
..........................
ديوانگان جسته بين از بند هستي رسته بين *
در بي دلي دل بسته بين كين دل بود دام بلا
..........................
زودتر بيا هين دير شد دل زين ولايت سير شد *
مستش كن و بازش رهان زين گفتن زوتر بيا
..........................
بگشا ز دستم اين رسن بربند پاي بوالحسن *
پر ده قدح را تا كه من سر را بنشناسم ز پا
..........................
بي ذوق آن جاني كه او در ماجرا و گفت و گو *
هر لحظه گرمي مي كند با بوالعلي و بوالعلا
..........................
نانم مده‡ آبم مده آسايش و خوابم مده *
اي تشنگي عشق تو صد همچو ما را خون بها
..........................
امروز مهمان توام مست و پريشان توام *
پر شد همه شهر اين خبر كامروز عيش است الصلا
..........................
هر كو بجز حق مشتري جويد نباشد جز خري *
در سبزه اين گولخن همچون خران جويد چرا
..........................
مي دان كه سبزه گولخن گنده كند ريش و دهن *
زيرا ز خضراي دمن فرمود دوري مصطفي
..........................
دورم ز خضراي دمن دورم ز حوراي چمن *
دورم ز كبر و ما و من مست شراب كبريا
..........................
از دل خيال دلبري بر كرد ناگاهان سري *
ماننده ماه از افق ماننده گل از گيا
..........................
جمله خيالات جهان پيش خيال او دوان *
مانند آهن پاره ها در جذبه آهن ربا
..........................
بد لعل ها پيشش حجر شيران به پيشش گورخر *
شمشيرها پيشش سپر خورشيد پيشش ذره ها
..........................
عالم چو كوه طور شد هر ذره اش پر نور شد *
مانند موسي روح هم افتاد بيهوش از لقا
..........................
هر هستيئي در وصل خود در وصل اصل اصل خود *
خنبك زنان بر نيستي دستك زنان اندر نما

مولوی


message 34: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:59PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هزار ساله رهست از تو تا مسلماني *
هزار سال دگر تا بحد انساني
..........................
اگر تو سلسله عشق را بجنباني *
درون طاس فلك مهره را بغلطاني
..........................
اگر ز نقش و ز نقاش باشدت خبري *
سمند فكر ببالاي عرش برراني
..........................
بزرگوار نژادي بقدر واصل و نسب *
ولي چه سود كه تو قدر خود نمي داني
..........................
نرفته اي تو بدين وادي طويل آسا *
چو روز سير درآيد درو فروماني
..........................
بيا تو گوهر خود را درين عدم بشنو * كه هيچ غصه نباشد بتر ز ناداني
..........................
چو عيسيي تو درين دير و موسي اندر طور *
نه طيلسان و نه ناقوس و ني چو رهباني
..........................
چو صعوه در تك چاهي حريف يوز مشو *
كه شاهبازي و سيمرغ را سليماني
..........................
ز جام و ساغر وحدت اگر بنوشي مي * چو خضر سر معاني ز لوح برخواني
..........................
نديده صورت خود را در آينه روشن *
معانيي كه حقيقت بود كجا داني
..........................
گشاي ديده باطن درين محيط ظهور *
ببين تو در صدف آشكار لمعاني
..........................
بگوش جان بشنو نطق شمس تبريزي *
سماع معرفت از عاشقان رباني
..........................
مولوی


message 35: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:03PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
آمد رمضان و عيد با ماست *
قفل آمد وان كليد با ماست
..........................
بربست دهان و ديده بگشاد *
وان نور كه ديده ديد با ماست
..........................
آمد رمضان به خدمت دل *
وانكش كه دل آفريد با ماست
..........................
در روزه اگر پديد شد رنج *
گنج دل ناپديد با ماست
..........................
كرديم ز روزه جان و دل پاك *
هر چند تن پليد با ماست
..........................
روزه به زبان حال گويد *
كم شو كه همه مريد با ماست
..........................
چون هست صلاح دين درين جمع *
منصور و ابا يزيد با ماست
..........................
مولوی


message 36: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:11PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
آن ره كه بيامدم كدامست
تا باز روم كه كار خامست
..........................
يك لحظه ز كوي يار دوري
در مذهب عاشقان حرامست
..........................
اندر همه ده اگر كسي هست
والله كه اشارتي تمامست
..........................
صعوه ز كجا رهد كه سيمرغ
پابسته اين شگرف دامست
..........................
آواره دلا ميا بدين سو
آنجا بنشين كه خوش مقامست
..........................
آن نقل گزين كه جان فزايست
وان باده طلب كه با قوامست
..........................
باقي همه بو و نقش و رنگست
باقي همه جنگ و ننگ و نامست
..........................
خاموش كن و ز پاي بنشين
چون مستي و اين كنار بامست
..........................
مولوی


message 37: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:11PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
جمع باشيد اي حريفان زانك وقت خواب نيست
هر حريفي كو بخسبد والله از اصحاب نيست
..........................
روي بستان را نبيند راه بستان گم كند
هركه او گردان و نالان شيوه دولاب نيست
..........................
اي بجسته كام دل اندر جهان آب و گل
مي دواني سوي آن جو كندر آن جو آب نيست
..........................
ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز كن
تا نگويد شب روي كامشب شب مهتاب نيست
..........................
بي خبر بادا دل من از مكان و كان او
گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سيماب نيست
..........................
مولوی


message 38: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
چيست آدم تجلي ادراك
يعني آن فهم معني لولاك

احديت بناي محكم او
الف افتاده علت دم او

دال او فقر اول و انجام
كه در او حدّ وحدتست تمام

ميم آن ختم خلقت جانم
اين بُود لفظ معني آدم

بیدل


message 39: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است

گو شمع مياريد در اين جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است وليکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر مياميز که ما را
هر لحظه ز گيسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هيچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شيرين تو کام است

تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گويی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز
وان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است

با محتسبم عيب مگوييد که او نيز
پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است

حافظ منشين بی می و معشوق زمانی
کايام گل و ياسمن و عيد صيام است
حافظ


message 40: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هرکه کاه و جود خورد قربان شود
هرکه نور حق خورد قرآن شود
عشق بشکافه فلک را صد شگاف
عشق لرزاند زمین را از گزاف
باده از غیب است و کوزه زین جهان
کوزه پیدا باده در وی بس نهان
مولوی


message 41: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
لامکانی که درو نور خداست
ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضی و مستقبلش نسبت بتوست
هردو یک چیزند پنداری که دوست
مولوی


message 42: by HoMa (last edited Aug 25, 2016 01:34PM) (new)

HoMa Me | 6 comments روز وصل دوستداران یا باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شاد خواران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشانرا هزاران یاد باد

مبتلا گشتم درین بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد

گرچه صد رودست در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد ازین ناگفته ماند
ای دریغا راز داران یاد باد

حافظ


message 43: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:35PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود برسر آتش میسرم که نجوشم


بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند ونه هوشم


حکایتی زدهانت بگوش جان آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست بگوشم


مگر تو روی بپوشی وفتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم


من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای در ایم بدر برند بدوشم


بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم


مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم


به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم


مرا مگوی سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم


به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم


message 44: by Mahrokh (last edited Aug 25, 2016 01:43PM) (new)

Mahrokh | 1 comments Come again!
Come again!
Who ever you are, come again!
If you are atheist,
If you worship the fire,
If you worship idols,
Come again!

Our convent is not a place of hopelessness.
Even if you broke your promise hundred times,
Come again!


message 45: by fatemeh (last edited Aug 25, 2016 01:43PM) (new)

fatemeh kashefi (someone_fa) | 3 comments اي دل مباش يكدم خالي ز عشق و مستي
و آنگه برو كه رستي از نيستي و هستي
گر جان به تن ببيني مشغول كار او شو
هر قبله‌اي كه بيني بهتر ز خود پرستي
با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش
بيماري اندرين ره بهتر ز تن درستي
در مذهب طريقت خامي نشان كفرست
آري طريق دولت چالاكيست و جستي
تا فضل و عقل بيني بي معرفت نشيني
يك نكته‌ات بگويم خود را مبين كه رستي
در آستان جانان از آسمان مينديش
كز اوج سربلندي افتي به خاك پستي
خار ار چه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد
سهلست تلخي مي در جنب ذوق مستي
صوفي پياله پيما، حافظ قرابه پرهيز
اي كوته آستينان تا كي دراز دستي؟


message 46: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:45PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن

مولوی


message 47: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:47PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
امروز ديدم يار را آن رونق هر كار را
مي شد روان بر آسمان همچون روان مصطفي
..........................
خورشيد از رويش خجل گردون مشبك همچو دل
از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضيا
..........................
گفتم كه بنما نردبان تا بر روم بر آسمان
گفتا سر تو نردبان سر را درآور زير پا
..........................
چون پاي خود بر سر نهي پا بر سر اختر نهي
چون تو هوا را بشكني پا بر هوا نه هين بيا
..........................
بر آسمان و بر هوا صد ره پديد آيد ترا
بر آسمان پران شوي هر صبحدم همچون دعا
..........................
مولوی


message 48: by Jacquelyn (last edited Aug 25, 2016 01:48PM) (new)

Jacquelyn | 5 comments I am sorry that I do not understand your language. I only know English, French and some words/phrases in other languages.

Merci,

Jacquelyn


message 49: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:49PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
وحـى آمد سوى موسى از خـدا

بـنـده مـا را ز مـا كــردى جـدا


تـو براى وصل كـردن آمـدى

يا بـراى فـصـل كـردن آمـدى ؟


هر كـسى را سيرتى بـنـهـاده ام

هـركسى را اصطلاحـى داده ام

مـا زبـان را نـنگـريـم و قال را

ما روان را بنگـريـم و حـال را


نـاظـر قلبيم اگـر خـاشـع بـود

گرچه گفتِ لفظ ناخـاضـع بـود


هـيچ آدابى و ترتيبى مجـوى

هرچه ميخواهد دل تنگت بگوى


كفر تو دين است و دينت نورجان

ايـمـنى ، وز تـو جهانى در امان


من نكـردم امر تا سودى كـنم

بلكـه تا بر بندگـان جودى كنم


message 50: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:49PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هر چه می خندیم برخی چهره درهم می کشند

خنده را هم با مداد دودی غم می کشند



سرخوشان ازبیم غم دنبال شادی می دوند

لولیان از فرط شادی نشئه غم می کشند



تاجران در بیت شان آروغ شرعی می زنند

شاعران در شعرشان آه دمادم می کشند



پشت این بازار ناموزون ترازودارها

عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند



آخرت جویان خدایا بیشتر دنیایی اند

آخر از چاه زنخدان آب زمزم می کشند



نقش اگر باشد عزاگویان حیدر حیدرند

نقشه ای باشد اگر با ابن ملجم می کشند



گول این نقش آفرینان ثناگو را مخور

بیشتر گرسیوزان را شکل رستم می کشند



ای خوشا آنان که نقاّشان درد مردمند

عید را عید و محّرم را محّرم می کشند


source
http://www.shokooh-e-shams.blogfa.ir/


« previous 1
back to top