داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
جریان سیال
date
newest »
newest »
ببخشيد دوستان اين نوشته اولين استفاده من از جريان سيال ذهني هست و متاسفانه بخاطر عدم پشتيباني گودريدز از زبان فارسي به طور كامل و نداشتن ويژگي ايتاليك ممكنه برخي جاها از داستان به مشكل بر بخوريد. كه البته نمي خوريد چون مسلما چندان هم در استفاده از جريان سيال قوي نيستم كه هيچ حتي خوب هم نيستم. اما به خاطر اينكه اشكالاتم برطرف بشه اين نوشته رو گذاشتم. اميدوارم لذت ببريد.در ضمن هر گونه تشابه اسمي قويا تكذيب مي گردد.
جناب محسن ممنون. من هم از همين مي ترسيدم كه به كليشه اي بودن متهم بشم. اما به يك قضيه از جنبه هاي زيادي ميشه نگاه كرد. باز هم ممنون.
دوست ِ عزیز. بهتر است از جریان ِ سیال ِ ذهن، یا همانBrain Storm
فقط برای طرح ِ داستان استفاده کنید و بقیه را به دست ِ ادبیات بسپارید و سعی کنید جملاتی پخته و دارای چیدمان ِ درست را که باعث می شود داستان بر اساس ِ طرحتان پیش برود بنویسید
ممنون مهیار بابت نظرت که حداقل کاری که می کنه اینه که مجبورم کنه دو تا کتاب بیشتر بخونم.داستان بر اساس طرح پیش خواهد رفت اما جریان سیال فقط برای طرح داستان نیست بلکه حتی در شخصیت ها و حوادث هم می شود. هرچند که جریان سیال هم اینجا جزیی از ادبیات محسوب می شود. اگر انتقاد به جملات این داستان دارید خوب معلوم است که بی عیب نیست اما این را هم بگویم که تک تک کلمات حتی حروف اضافه حتی "و"ها هم با وسواس بسیار انتخاب شده.
درست است، امّا فکر می کنم راجع به نحوه ی استفاده از جریان ِ سیال باید بیشتر مطالعه و تمرین کنید تا به تمرکز ِ بیشتری برسید و نتایج ِ بهتری را به دست آوریدبا سپاس از شما دوست ِ عزیز
:)
مطمئنا همینطوره چون همونطوری که گفتم این اولین استفاده من از جریان سیال هست.مرسی مهیار عزیز.
پی نوشت: خشم و هیاهوی فاکنر رو حتما بخون.
ممنون بابت اینکه خوندید. البته بازم باید بگم که خیلی خوب نشون داده نشده به همون علتی که گفتم یعنی گودریدز از زبان فارسی پشتیبانی کامل نمی کنه.
به نظر من کارت خوب بود، با یه ایراد مختصر: خیلی سریع از موقعیت های مختلف فاصله می گیری که آدم رو گیج می کنه. سیلان ذهن صرفن با سریع گذشتن شکل نمی گیره.و یه چیز دیگه که شاید درست نباشه: تو پاراگراف اول از کتک خوردن رسیدی به نوازش؟ به نظرم تداعی ای ِ که از خوندن کلمه ی "سر انگشت" شکل می گیره. چیزی که مربوط به ادبیات می شه. مربوط به جمله ای که چند بار می خونیش. ذهن تو یه موقعیت واقعی این طور کار نمی کنه. البته در کل به پیش رفتن داستانت کمک کرده.
این جمله هم کاربرد خاصی نداشت، یا من متوجهش نمی شم: "مادر بزرگم می گوید دهنت سوراخ داره بچه!"
ممنون آوا در مورد نكته اول بايد بگم دقيقا نمي تونم بگم اشكاله يا نقطه ضعف و اينكه نتونم ماهيتشو تشخيص بدم زياد خوب نيست.
در مورد نكته دوم خوب يكجورايي حق با شماست.
در مورد بخش سوم هم اين جمله صرفا يك گريزي هستش كه به ذهن عليرضا مياد و شايد هيچ ربطي به داستان نداشته باشه. اما اين اولين استفاده من از جريان سيال بود اين اشكالات هم پيش مياد.
بازم ممنون كه خوندي.
علیرضای عزیز درسته که شما قصد داشتی به شیوه سیال سازی ذهن بنویسی ولی من لزومی نمیدیدم که از این عبارت بارها وبارها استفاده کنی.البته این نظر منه وشاید باهاش موافق نباشی.ولی من حس کردم تکرار این عبارت نه تنها به کار کمکی نکرده بود بلکه به اون آسیب رسونده بود.توصیفات خوبی داشتی همون طور که دوستان اشاره کردند
موفق باشی دوست عزیز
مرسی پروا جان بابت اینکه خوندی و نظر گذاشتی. شاید تا حدودی همینطور که می گی باشه دوست گل من.
ممنون باز هم
علیرضای عزیز! « جریان سیال ذهن » تکینیکی است که در اون ذهن شخصیت، آزادانه در حال جابه جایی در زمان و بیان درونیات خودش است. و این جابه جایی یعنی شخصیت در ستینگ داستان( در داستان تو زمان حال ) کنش و واکنش دارد و مرتبا با فلاش بک های پراکنده ما را به گذشته می برد و دوباره به زمان حال برمی گرداند. ما در خیلی از داستان های خطی فلاش بک داریم، ولی نحوه استفاده فلاشبک در جریان سیال ذهن متفاوت تر از داستان های خطی است. ما ممکن است مکررا در گذشته جابه جا شویم. از گذشته دور به گذشته نزدیک برویم و دوباره به گذشته دورتر و به حال و دوباره به گذشته و...
و در این میان ممکن است از حالات و احساسات خودش هم بگوید. گرچه در مورد نحوه رفت و برگشت در زمان ها و بیان احساسات، نظرات مختلفی وجود دارد. بعضی می گویند نباید از هیچ قاعده ای پیروی کند و بعضی معتقدند که نویسنده باید پل های مناسبی برای رفت و برگشت ها و بیان احساسات انتخاب کنند. ولی همیشه یک نکته را مد نظر داشته باش، سیال ذهن با تمام پراکندگی هایی که داره آخر سر باید یک « کل » را به مخاطب ارائه بده. یعنی تو تیکه های پازل رو به ترتیب نمی چینی، ولی در نهایت پازل رو تکمیل می کنی و یک تصوی کامل رو به مخاطبت می دی
این شاید تعریف ساده ای از سیال ذهن باشد. اما با این تعریف باید بگم که نوشته شما سیال ذهن نیست، تلاش کردی ولی موفق نشدی. بیشتر حجم داستان در ستینگ داستان می گذره و ما فلاش بکی به اون صورت نداریم. و شخصیت داستان بیشتر با خودش مونولوگ می کنه و این مونولوگ بیش از اندازه هم داستانتون رو سیال ذهن نمی کنه.
من به نوشتن با تکنیک جریان سیال ذهن علاقه دارید، حتمی داستان های عباس معروفی( و به پیشنهاد من در ابتدا سمفونی مردگان) رو بخونید. من خودم به شخصه هیچ سیال ذهنی با این قدرت ندیدم. حتی از سیال ذهن شازده احتجاب گلشیری هم قوی تره، البته به نظر من.
و در نهایت ... موفق باشید دوست عزیز!
مرسي دوست عزيز بسيار لطف كردي و بنده رو شرمنده كه اينقدر خوب در مرود سيال ذهن توضيح دادي.
راستش من مطالعات كمي در مورد سيال ذهن داشتم
اما با اين تعريف كه شما نوشتيد شايد زياد موفق نبوده اما فكر هم نمي كنم بيشتر به شكل مونولوگ در اومده باشه.
يك نكته كه سيال ذهن علاوه بر فلاش بكها بايد داشته باشه اينه كه يا تاثير پذيرفته باشه يا تاثير دهنده كه تا حدودي روي اين جنبه كار كردم.
در هر صورت باز هم ممنون مسلما اين اولين استفاده من از تكنيك جريان سيال بود و اميدوارم بهتر هم بشه!
سمفوني مردگان هم جز كتاب هاي در برنامه ام هستش



- علیرضای لعنتی!
و مشت محکمی را حواله دهانم می کند. خون جمع شده حالم را به هم می زند. می خواهم همه آن را، رویش تف کنم. اما فقط می خندم. مادر بزرگم می گوید دهنت سوراخ داره بچه! عذاب وجدان از چشم هایش فواره می زند ولی دوباره که مرا می بیند خون خونش را می خورد. بدون اینکه به من نگاه کند بدون اینکه دستش به من بخورد، از جیبش دستمالی بیرون می آورد و خون کنار دهانم را پاک می کند. نوک انگشتانش با اکراه دستمال را روی پوستم می کشند. لااقل آنها از مفصل هایش مهربان ترند. لعنتی همه چیز از همین نوک انگشت های کوفتی شروع می شود دیگر. از زمانی که می آیی و تا زمانی که می روی، ده تن آدمیزاده ی سخن گوی بی دهان آرامت نمی گذارند. دوباره دستمال را تا می زند و درون جیبش می گذارد. به کفش هایم نگاه می کند. آرامش قبل طوفان که می گویند اینجاست. جریان سیال خون را می بینم که چطور از قلبش به سرش، به گوشش و به چشم هایش می رسد. جریان سیال عصبی را می بینم که چگونه از مغزش، از نخاعش می گذرد و به پایش می رسد و پایش را می بینم که درست می خورد به زانویم. همه اینها در یک لحظه. و لحطه ای بعد آوار شدن پیام های کوفتی عصبی در مغزم. کغزی که بی خودترین عضو تنم است. می دانی پسر جان دردهایی وحشتناک تر از درد تن هم هست، درد تن درد جسم است و درد جسم، درد ماده. و تو آیا ماده ای؟
- لعنتی، لعنتی، لعنتی ... چقدر دیگر دوارم می آوری؟! ... حرومزاده ...
و سفیدی چشمانش سرخ و سرخ می شود و گونه هایش خیس و خیس. دلم برایش می سوزد. خیلی هم می سوزد. حق دارد و حق دارم. انتقام لذیذترین لذت دنیاست. بگذار لذت ببرد، مگر من نبردم. خون آرام آرام از گوشه لبش جاری می شود. وای که حتی مرگش هم با شکوه و زیباست. ای کاش دوباره زنده می شد تا دوباره می کشتمش. تا دوباره خون از پهنای صورت زیبا و پر طعنه و هوسش سرازیر می شد. حدس می زدم به همین باشکوهی باشد. اما در دلم ترجیح می دادم با همین انگشتان لعنتی ام خفه اش کنم. پرلذت ترین انتقام دنیا. جانش را ذره ذره می دیدم که دارد کم می شود. با همین انگشت های لعنتی و کشیده ام. با همین دست هایم که همه چیز را شروع کرد تمامش کنم. با همین سرمایی که با دستانش گرم شد.
- کثافت. تو چقدر خونسردی .... عوضی ی ی ی!
بچه تو چقدر خونسردی! کفشتو بپوش الان زنگت می خوره. صدای کوفتی اش گوشم را می آزارد. وای خدایا! علیرضا تو چقدر خونسردی ... پا شئ یه تکونی به خودت بده. کارشون داره تمام می شه ها! همین روزهاست که پیام با یک جعبه شیرینی بیاد در اتاق و بگه ... . دلم می خواهد گلوی پیام را با دندان هایم پاره کنم. اما نمی کنم. گذاشتم دست هایم را ببندد و حالا هم می گذارم مرا بزند. می گذارم دست این بچه خوشگل سوسول به خون باز شود. می خواهم بدانم چقدر جرات دارد.
می آید جلوتر و سرش را می گذارد روی شانه ام. سرش را می گذارد روی شانه ام. موهایش بوی مریم می دهند. رنگشان رنگ گندم. از کودکی عاشق گندم بودم. آرام کنار گوشش می گویم گندم. همیشه که اسمش را می برم تاریخ برایم زنده می شود. احساس می کنم ستون های عرش عقلم شروع به لرزیدن می کند. می خواهم بگویم بچه قرتی موهایت خراب نشود. اما نمی توانم. زبانم پاره شده. فکر کنم سومین بار است. بچه تو که نمی تونی فوتبال بازی کنی چرا می ری تا دوباره زبونت پاره بشه. شانه ام خیس می شود. کنار گوشم می گوید علیرضا. کنار گوشش دوباره می گویم گندم. می گوید علیرضا ... یادت می آد روز اول چقدر با هم رفیق شدیم؟! چقدر با هم خوب بودیم؟! می گوید تورا دوست دارم ولی نه مثل پیام.
می گوید علیرضا چرا من، چرا گندم، چرا تو، لعنتی چرا ما؟!
شانه ام خیس تر می شود. دلم برایش می سوزد. بدجوری هم می سوزد. باید ببینم می تواند وقتی شانه ای نداشته باشد تحمل کند. شانه ام را از زیر سرش می کشم. ناله اش قطع می شود. برمی گردد و به من پشت می کند. دماغش را بالا می کشد. جریان های سیال را می بینم. دوباره بر می گردد. ناگهان از او می ترسم. نعره می زند: کجاست؟ با چشم به گوشه ای اشاره می کنم. در تاریکی غرق می شود و بر می گردد. در دستش چاقویی است. دسته اش را طلا کاری شده و تیغه اش هم تراش خورده. خون بسته رویش دیده می شود. می آید و جلوی من می ایستد. این بار با تمام جراتش به تخم چشمانم نگاه می کند. لحظه ای برقی می آید و لحظه ای دیگر خون از کنار لبش پایین می آید. چقدر زیباست. حتی حالا هم که مرده زیباست. پیکرش پر طعنه تر و رویش پر نقش تر از قبل. نه! اینگونه نباید تمام می شد. نباید جراتش را به رویم می کوبید. نباید با آنچه من در دست گرفته ام، آنچه که اثر انگشت من را دارد، آنچه که خون بسته گندم را دارد این کار را بکند. کنار گوشش می گویم گندم. نه نمی خواهم اشک هایم بیایند. نمی خواهم خونهای صورتم را بشویند. نمی خواهم اینگونه تمام شود. نمی خواهم خون بسته گندم گندم با خون گرم پیام هم بستر شود. جیغ می کشم:
- نمی خواهم.