انجمن شعر discussion
كارگاه شعر
>
نشانه
date
newest »
newest »
این بی محابایی تنهایی هایمیکم بنظرت سنگین نیست؟
یه جورایی از میزان روانی شعرت کاسته
البته این فقط یه نظر دوست من
ولی این که گفتم هیچ از زیبایی نکته ظریف شعرت کم نمی کنه
خط اول دوم سوم حرف نداشت زیبا بود
فقط به گمانم فکری برای جمله ی چهارم بشود
کار می تواند قوی تر باشد
در کل لذت بردم
سبز
مداد رنگي عزيزطرحي كه با خوندن شعرت در ذهن شكل گرفت خيلي برام لذت بخش بود
بخصوص قسمت آخرش
چشم كه مي بندي
خدا فراموشم ميكند
.
.
با نازنين در موردبی محابایی تنهایی هایم
موافقم
.
.
مرسي مدادرنگي جان
مهیارنازنین
بابک
محسن و سعیده گرامی
دوستان عزیزم از نظرات سازنده شما استفاده کردم
امیدوارم هر روز مسیر بهتر شدن را طی کنیم
تی تی
متاسفانه اشعاری که پیشتر از خالق این اثر خوانده بودم آنقدر نیست که بتوانم تصوری از سبک نوشتاریش داشته باشم و ضمنا خود این اثر نیز آنچنان کوتاه بود که درک سبک نگارش برایم مقدور نبود. در اشعاری که سخن در آن می شکند یا به رمز مخصوص شاعر، پرده پوشی می شود، یک نکته مشترک است و آن تولید «چرا»هاست. امری که در ادبیات کلاسیک در میانه سبک عراقی شکل می گیرد، در مکتب وقوع رشد می کند و در سبک هندی به اوج خود می رسد. در ادبیات نو هم سیر حرکت به سوی این سبک، کم یا بیش به چشم می خورد، مشابه اثر حاضر با یک تفاوت بارز.
آن دست از اشعار مملو از تشبیهات خیال انگیز هستند و البته صنایع ادبی ولی در این اثر چنین اتفاقی نمی افتد و یک خیال شاعرانه که پایه پیدایش اثر است، به یگانگی در خیال شاعرانه باقی می ماند و خبری از صور خیال نیست.
البته ناگفته نماند که بسیاری اشعار فارسی هستند که از شعر، نه برای شاعری، که برای انتقال مفاهیمی مانند یک ابزار استفاده شده است. در این دست اشعار، خالق اثر کمتر به خیال شاعرانه و بیشتر به مفهوم می پردازد اما باز نباید تصور کرد که شعر خالی از روح تخیل است.
اگر بخواهیم پدیده مینیمالیسم که بخشی از فلسفه نو هنر است را به شعر تعمیم دهیم، با توجه به مفهوم بنیادی آن، باید توجه داشت که این بنیان هنری، روح اثر را دگرگون نمی کند، پوشش آن را تغییر می دهد
بنابراین مهم است که اگر چنین اثری خلق می شود تلاش بیشتری در ایجاد روح شعری در آن صورت پذیرد.
اگر بخواهم به یک جمعبندی برسم، باید بگویم که از نظر طرح، اثری فوق العاده است و خلاقیتی خاص و منحصر به فرد دارد ولی پیاده سازی آن با مشکل روبروست و در آن به عقیده من کاستی هایی در به تصویر کشیدن خیال شاعرانه وجود دارد ضمن این که درست است که رد پایی از «چرا»ها در شعر دیده می شود ولی شاید به دلیل گزینش بیش از حد واژگان رمزگونه، انتقال احساس کمی به سختی صورت می گیرد.
پیروز باشی
چشم که می بندیخدا فراموشم می کند
فکر میکنم از زاویه خیلی خوبی به قضیه نگاه کردید
ولی با جناب انصاری کاملا موافقم. یعنی تخیل وساخت ِ ظاهر فدای محتوا شده وهمین که مفاهیم به خواننده منتقل شودبرای شاعر کافی بوده ،دست از کار کشیده وبه ساخت اثر توجهی نکرده است.(مسلما خود من هم با این مشکل دست به گریبانم)
شاید مثالی در این زمینه به روشن تر شدن مطلب کمک کند.
وقتی به اشعار حافظ نگاه می کنیم خلاقیت را به وضوح می بینیم.یعنی حافظ می توانست با روش های دیگر هم مطلب مورد نظررا بیان کند ومفهوم خود را انتقال دهد.ولی او همیشه بهترین راه را برمی گزیند وزیبا ترین وخلاقانه ترین صورت را برای ارائه محتوای خویش انتخاب میکند.مثلا در بیت زیر :
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
اشک ریزان بودودایم دیده براطراف داشت
که بیت اول آن متعلق به حافظ است وبیت دوم آن نه.با اینکه بیت دوم از نظر وزنی ومعنایی درست است ولی با خلاقیت وزیبایی نگری حافظ هماهنگ نیست.این بیت نمونه ی خوبی است برای بیان این مطلب
و در اصل چنین بوده:
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
با مقایسه مصراع های دوم در میابیم که چگونه می توان مفهومی را با دوشکل کاملا متفاوت بیان کرد که یکی نوشته را وارد قلمرو شعر میکند(به خاطر وجود تخیل) ودیگری صرفا نثری میشود در بیان حالتی.حال این مهم نیست که شاعر برای بیان تخیل خود چه قالبی را برمیگزیند(قالبی کلاسیک یا نو)مهم تخیل شاعرانه ایست که باید در زوایای شعر نمود پیدا کند وخواننده را به قلمرو خیال رهنمون شود.
منظور این نیست که وزن شعری یا چینش کلمات مهم نیستند .ولی شاید بتوان گفت در رتبه بعدی قرار میگیرند.واین دو با هم ساختار محتوایی وظاهر شعر را بنا می نهند.
مسلما در شعر شما تلاشی محسوس در این زمینه شده است .ولی نیاز به تلاشی بیشتر در این میان احساس میشود .واین کاملا طبیعی است چون همه ما برای آموختن اینجا گرد هم جمع شده ایم وهمه نیاز به تمرین ونوشتن های بسیار داریم تا بیاموزیم نادانسته ها را.
موفق باشی تی تی عزیز
سلام دوست عزیزسوژه و احساس فوق العاده
اما در سطرها عجله کردید
شروع خوب بود اما در ادامه و پایانه جالب نبود
تبریک به نگاه تیزبینانه شما
شاد باشید بی دردسر
سلام دوست عزیزشعر جالبی بود.من زیاد بلد نیستم نقد کنم ولی به نظر من این قسمتش یه جورایی سنگین بود
"احساس سنگینی است که بی محابایی تنهایی هایم را
به خود می آورد
البته ببخشید اگه در این مورد من اشتباه کرده باشم
شاد باشید و پیروز/..
سلام! متاسفانه فرصت نکردم نظرات سایر دوستان ا بخوانم اما دکتر شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر میگوید که اولین کسی که گفت لوبیای چشم بلبلی شاعر بزرگی بود اما وقتی این کلمه وارد قاموس حافظه مردم شد دیگر شاعرانه نیست و یک کلمه عادی است در باره توصیفهای این شعر هم همین را میتوان گفت که به کرات مورد استفاده شده و جنبه شاعرانه خود را از دست داده اند.
به نظر ِ من در سطور میانی ایجاز را از یاد برده ای. صرف ِ به کار بردن ِ واژگان قلمبه کمکی به شاعرانگی نمی کند. کوتاه، و ثلیث.... همان کافی ست
فکر می کنم اگه فاصله بین شروع هر جمله تا پایان کوتاه تر بشه قشنگ تر میشه تا شباهت کمتری به داستان پیدا کنه
و سعی بر واژه سازی
موفق باشید
...
به نظر من فقط دو سطر آخر را می توان با قدرت گفت که شعر است نه اینکه بقیه نثر باشد منظور از شعر ایده نو زبان جدید و...گرچه بهتر از این هم می توان این دو سطر را بیان کرد اما در کلیت شعر من این دو سطر را موفق دیدم چرا که دیگر سطرهای کار فقط تکرار مکررات اندبا درود و احترام فراوان
دوستان گرامی من بسیار از نظرات شما آموختم. خوشحالم که خوانده می شویم. نقد می شویم و می آموزیم
به امید استمرار این رویه
باز هم ممنون






هرکجا که خودم را گم می کنم
روزنه ایست که از آن زندگی را به تماشا می نشینم
احساس سنگینی است که بی محابایی تنهایی هایم را
به خود می آورد
...
چشم که می بندی
خدا فراموشم می کند