... مصاحبه اختصاصي مدير وبلاگ با خداوند سلام ... اولا اين يك داستان واقعي است ... ! دوما از اونجايي كه اين متن پست اول سال جديد محسوب ميشه با خودم گفتم بد نيست يه مصاحبه داغ و جنجالي روبراتون بگذارم اما بخاطر اينكه ميخوام سال رو با كامي شيرين آغاز كنيم لحن صحبت ها رو خودموني نوشتم تا راحت تر ارتباط برقرار كنيد ، ضمنا بخاطر طولاني بودن مطلب رو در قالب دو داستان مجزا و هر كدوم رو در دو بخش ارائه ميكنم ماجرا از اينجا شروع شد كه جاتون خالي يكي از اون شب هاي بياد ماندني رو پشت سر گذاشته بودم ، خوب خوردم ، خوب نوشيدم ، خوب خنديدم و خوب تو راه برگشت به خونه طبق معمول عالي جنابان نكير و منكر جلوي ماشين و گرفتن و از اصول دين گرفته تا فروع دين رو يكي يكي پرسيدن ، اما توفيق زيارت اجباري امام زاده وزرا قسمت نشد چون سوالات خيلي وقته لو رفته و جوابها پيشاپيش تو آستين موجوده پس خطر از بيخ گوشم رد شد و سراپا سرمست و مغرور از يك پيروزي ديگر در نبرد شبانه اي ديگر به منزل رسيدم نيمه هاي شب بود و من تو خواب ناز كه احساس كردم تو اتاق تنها نيستم ، اول گفتم لابد پشه اي چيزيه و قضيه رو خيلي جدي نگرفتم ، تو همون خواب و بيداري گذاشتم بحساب يه جور توهم چون سابقه ش رو هم دارم ! تا اينكه صدا بلند تر و واضح تر شد ، اجبارا سرم و از زير پتو بيرون آوردم ، با اينكه چشمام بسته بود نور شديد اطرافم و حس ميكردم چاره اي نبود چشمام و باز كردم و اطرافم و نگاه كردم ، نور سفيد و تند از منبعي نا معلوم جلوي ديدم و گرفته بود و خيلي طول كشيد تا تشخيص بدم چي به چيه ، يواش يواش چشمام عادت كردن و حدس بزنيد چي ديدم ؟!
مردي قد بلند وچهار شانه به قد و قامت رستم ، با چشماني بزرگ و گيرا برنگ آبي آسماني شبيه چشم و چار آنجيلا نا جولي كه مژه ها و ابرواني پر پشت آنها را حفاظت ميكرد ، بيني قلمي ( كه شديدا انسان رو تحريك ميكرد از صاحبش بپرسه آيا شما دماغتون وعمل كرديد ؟! ) ، لب و دهاني شبيه به لب و دهان اليزابت تيلور ، گوش هايي شبيه به گوش هاي سوفيا لورن ، سبيل و ريش بلند و سفيد كه با دقت شانه و مرتب شده بود ( چون مثال بهتري فعلا به ذهنم نميرسه يه چيزي تو مايه ريش و سبيل فيدل كاسترو و البته خيلي بلنتر ) ، ردايي سفيد بتن داشت و عصاي چوبيه بلندي در دست ، هاله اي روحاني از نور دور تا دور سرش ميدرخشيد كه نشونه حرفه اي بودن نور پردازش بود داشتم تو ذهن خودم تجزيه و تحليلش ميكردم كه شايد بتونم يه جوري اين لحاف چهل تيكه رو تيكه تيكه هضمش كنم كه متوجه شدم داره بد جور چپ چپ نگاه ميكنه ، خوف ورم داشت ، لال موني گرفته بودم ، با خودم گفتم پس اينه من تو دلم گفتم پس اينه ولي اون بزرگوار شنيد ، گفت كيو ميگي ، تته پته كنان گفتم ، پس عزرائيل كه ميگن تو هستي اخمش كمتر شد ، ميشه گفت يه ته لبخندكي هم تحويل داد ، گويا از اينكه تونسته بود من ننه مرده رو اساسي بترسونه خوش خوشانش شده بود ، گفت نه جانم نه پسرم نه عزيزم نه قربونت برم ، من برادر دوقولوشم يه نفس راحتي كشيدم و با تعجب گفتم ، ببخشيد تو روخدا نشناختم،آخه نشنيده بودم عزرائيل برادر دوقلو داره . گفت ، خب آره نبايدم شنيده باشي ، آخه اين يه رازه ، من جبرائيل هستم برادر دوقلوي عزرائيل . راستش شديدا كنجكاويم گل كرده بود كه بپرسم اسرائيل هم نسبتي با شما داره يا نه ولي روم نشد ، با خودم فكر كردم حالا داره يا نداره به من چه ، بگذريم ، كلي از اينكه عزرائيل نبود خوشحال شده بودم براي همين از سر دست پاچگي مثل احمق ها شروع كردم به چاق سلامتي و اراجيف سرهم كردن كه آقا خيلي خوش اومدين كلي صفا آوردين و خلاصه لورل هاردي بازيه كامل ، كه يهو جوش آورد و توپيد به من كه مردك مثل اينكه مخت پاره سنگ ور ميداره ، حواست نيست من كي هستم ، نميدوني از آسمون هفتم تا اينجا رو كوبيدم اومدم پايين كه با تو حرف بزنم ، اونوقت تو اين شرايط تو با من احوال پرسي ميكني . ديدم راست ميگه افتادم به عذر خواهي و خواهش و تمنا كه با تغير گفت خبه خبه حالا نميخواد خودت و لوس كني ، بعدشم زير لبي يه چيزي گفت كه نشنيدم ولي احساسم بهم ميگفت خيلي مهربانانه نبود ، از شما چه پنهون فكر كنم فحش داد ، حالا بگذريم ، غرغرش كه تموم شد شروع كرد به حرف زدن كه ... پسر جان تو انتخاب شدي كه به اسرار گوش كني ، گفتم چرا من ، گفت اين فضولي ها به تو نيومده ، گفتم خب دست شما درد نكنه ، مرسي كه اينقدر به بنده لطف داريد حالا اين اسرار چي هست كه بنده بايد متحمل بشم ، گفت اگه يه كم زبون به دهن بگيري تو راه سفرمون برا ت تعريف ميكنم ، گفتم قربون مرامتون اتفاقا چند وقتي ميشه شمال نرفتم ، گفت شمالم ميريم ! ولي ايندفعه مقصد يه كم دورتره ، گفتم ميشه يه سر بريم جنوب فرانسه كنار ساحل ، گفت جاي خوبيه من اغلب وقتي ميام روي زمين جوري مسير و تنظيم ميكنم كه اونجا فرود بيام ولي ايندفعه نه ! گفتم باشه سفر ببرمون هر قبرستوني كه ميخواي ببرمون ، گفت حاضر باش ، آقا ، اين و گفت و دستش و آورد جلو و دست من و گرفت و يه وردي خوند و قاليچه حضرت سليمون رو احضار كرد و با اجازه بزرگترها يا علي گفتيم و عشق آغاز شد ! وسط راه گفتم آقا جان حالا نميشه يه توضيح مختصري بفرماييد كه مقصد كجاست ، گفت ميريم پيش خدا حالا بايد ديد كجا پيداش مي كنيم ، گفتم آخه ... زد تو ذوقم، كه چرا اينقدر حرف ميزني مگه تو نخواستي حضوري باهاش مصاحبه كني و سوالاتت و ازش بپرسي ، عرض كردم چرا ولي ... كه فرمودن مرض و ولي ، كوفت و ولي ، يا ساكت ميشي يا از همين بالا پرتت ميكنم پايين ، منم گفتم چشم و خلاص چند تا چاله هوايي رو رد كرده بوديم و تازه داشت بهم خوش ميگذشت كه رسيديم طبقه اول و آقا گفت من ميرم يه گشتي بزنم ببينم اينجاست يا نه ، رفت و زود برگشت گفت بريم بالا ، آقا رفتيم بالا ، باز گفت بريم بالا و اين ماجرا همينجور ادامه داشت تا رسيديم به آسمون هفتم كه گفت بپر پايين آخر خطه ، قاليچه رو سپرد به يه بنده خدايي كه مثل ميخ طويله نشسته بود يه گوشه و اشاره كرد كه برم دنبالش . برنامه آينده ..... بزودي (( داستان رفت و برگشت و سياحت در اين هفت طبقه و ماجراهايي كه اتفاق افتاد بسيار مفصل است كه بعدا در قالب داستاني بنام " سفر نامه آسماني " برايتان نقل ميكنم )) منتظر باشيد در حال راه رفتن روي ابرا بوديم كه يهو يه چيزي با سرعت از بغلم رد شد اول فكر كردم كفتر مفتري چيزيه ولي بعد كه خوب نگاه كردم ديدم يه فرشته ست كه پرواز ميكنه ، بهتره بگم تمرين پرواز ميكرد ، فكر كنم تازه مرده بود و بال در آورده بود چون تو پرواز خيلي ناشي بود ، مثل سوپرمن اوج ميگرفت ولي مثل بت مني كه دچار نقص فني شده باشه يهو شيرجه ميزد ، يه چيز ديگه هم توجه و جلب ميكرد ، همه فرشته هاي مرد ته ريش داشتن و يه علامت قرمز مايل به كبود به اندازه يه سكه روي پيشونيشون بود يه تسبيح شاه مقصود هم تو دستشون ، پيرهنشونم يقه سه سانتي بود و از تو شلوارشون بيرون ، آهان تا يادم نرفته يه چپيه هم دور گردنشون آويزون بود ، فرشته هاي زن هم جميعا چادرسرشون بود و هيچ جاشون پيدا نبود بغير از يه دماغ بزرگ ، خدا وكيلي صحنه دقيقا شبيه به چيزي بود كه ما آدمها روي زمين براي خودمون تصور ميكنيم ، يعني مو نميزد كپي برابر اصل ! منم مثل الآن شما خواننده گرامي شديدا تو فكر بودم كه اين وضعيت معنيش چيه كه جبرائيل يه پس گردني محكم بهم زد و گفت چشم چروني ممنوع ، مگه تو خودت خارمادر نداري ... ( آخه نه كه خيلي خوشگل بودن واقعا جاي چشم چروني هم بود ...! ) خلاصه با كلي ترس و لرز از تصادف احتمالي با فرشتگان تازه بال درآورده و نمره موقت با هر جون كندني بود رسيديم به جايگاه مخصوص ، رنگ و روي همسفر سفيد روي سفيد پوشمم بدتر از من پريده بود كه نشون ميداد در اين مسير تصادفات زيادي رو تجربه كرده ، رفتيم سراغ كفش كن از شما چه پنهون تو اين كفش كن هم مثل بقيه كفش كن ها بوي عرق آدم و مست ميكرد ، پس مست و مدهوش از اين عطر آسماني يه گوشه كفشا رو كنديم و از تو دالون وارد سالون شديم و عين بچه يتيما سر بزير و دست به سينه چهار زانو نشستيم پاي منبر در انتظار چند دقيقه كه گذشت يه بنده خدايي بال بال زنان اومد جلو و نفري يه عينك آفتابي ريبن آمريكايي كه روش زده بود ساخت چين داد دستمون ، با خودم گفتم هر اتفاقي كه بيفته لااقل يه ريبن كاسبي كرديم تو همين فكر بودم كه بال بالي برگشت گفت موقع رفتن تحويل خودم بدين ! داشتم با خودم فكر ميكردم معلومه اينجام آدماي دودره باز زيادن كه يهو صداي آسمون قلمبه ببخشيد قرمبه يا يه چيزي تو همين مايه ها بلند شد و يه سن بزرگ از كف اومد بيرون و يه كم دود و مه و از اينجور چيزا و آخرشم يه پرژكتور كه با برق فشار قوي كار ميكرد ! ، تقريبا شبيه صحنه ورود مايكل جكسون تو يكي از كليپ هاي ويدئويي بود حالا نميدونم اون از اين صحنه كپي برداري كرده بوده يا برعكس البته خيلي هم فرق نميكنه ، همسفر تعظيم كرد و سلام داد منم به تقليد از او تعظيم كردم و سلام دادم ، هر چي بود خيلي ولتاژش بالا بود چون بدجور چشم و ميزد ، كور مال كورمال عينك و زدم و زوم كردم كه ببينم ميشه چيزي ديد كه ديدم نه بابا جون هيچ خبري نيست كه نيست تو همين حال و هوا بودم كه صدايي بلند شد كه " به تو ياد ندادن سلام كني ؟ " گفتم آقا اجازه ببخشيد جبروتتون ما رو گرفته " سلام عليكم " جواب آمد سلام و زهر مار ، ببينم روي زمين آدم حسابي تر از تو پيدا نميشد كه بياد با ما مصاحبه كنه ، گفتم ممنون از مراحمتون اما ... گفت ببينم حالا كارت خبرنگاريت همراهت هست گفتم با عجله راه افتاديم تو كيفم جا مونده كه جبرائيل وسط و گرفت و گفت راست ميگه ننه مرده ولي موقع برگشت يه كپي از كارتش ميگيرم ميدم حفاظت چك كنه خيالتون راحت باشه بي مقدمه فرمودن " بپرس " خواستم بگم خودتون و معرفي كنين و يه كم از سوابقتون برام بگيد ديدم خيلي نافرمه پس يه كم من من كردم و گفتم ببخشيدا يه سوالي هميشه فكر منو به خودش مشغول كرده چرا اين همه واسطه تو راه رسيدن به شما وجود داره مگه صراط مستقيم چه عيبي داره ، صداي قل قل اومد ! ، احتمالا يكي قليون ميكشيد و يا شكم من بود كه به قار و قور افتاده بود ... در هر صورت جواب خيلي واضح بود و صريح " چون شما ها خريد ... ! " عرض كردم متشكرم ، اما نميشه يه نموره بيشتر توضيح بديد ، گفت نگفتم خري ! پسر جان ميدوني چند نفر دارن از اين راه نون ميخورن واسه ما افت داره نون يه سري بنده شير پاك خورده ، اصل و نسب دار و آجر كردن زير لب گفتم خب اينم حرفيه ولي حالا چرا اينقدر رنگ و وارنگ ، كه ايشون هم زير لب فرمودن پس ميخواستي سيا سفيد باشه ( چون هر دومون زير لبي حرف زديم اين و حذفش كنيد ... ) گفتم ببخشيد ميشه لطف كنيد بفرماييد چرا حضرتعالي اينقدر به مرده ها علاقه منديد ، يعني منظورم اينه كه نميشه بجاي مرده ها يه كم بفكر زنده ها باشيد ، حتما بايد يارو بميره تا شما بهش حال بديد بفرستينش بهشت بال بال زنان مشغول خانوم بازي و عرق خوري و پسر بازي و بقيه ماجراها بشه يا اگه اونوريه بفرستينش كارواش جهنم براي سرويس كردن دهنش پاسخ آمد ، بزمجه ... ما اگر بخوايم كاري بكنيم مگه از كسي خرده برده داريم همونجا تو همون دنيا ترتيبتون و ميديم ولي مشكل سر اينه كه بهشت زمين و انداختم پشت قبالتون حاليتون نشد زيرزمين و براتون جهنم كردم با كولر گازي خنكش كردين ، نشستيم كلي فكر كرديم در فضاي مجازي بهشت و جهنم خلق كرديم اما نشد كه نشد ، اين آدم ولد چموش مادر بخطايي كه من خلق كردم مشكلش با اين چيزا حل بشو نيست كه نيست ، آخرين راه حل اين بود كه يه سري جونور از جنس خودتون رو بندازيم به جونتون ، اصلا خودت بگو با جونوري كه از حقيقت گريزونه و در فضاي مجازي دنبال توهمات و مهملات ميگرده چه معامله اي بايد كرد والله چه عرض كنم . گفتم بزرگوار هيچ خبر داريد همون آدماي شير پاك خورده و اصل و نسب داري كه سنگ شما رو به سينه ميزنن و شمام متقابلا سنگ اونها رو به سينه ميزنيد !؟ بنام شما چه خونهايي كه نريختند ، ميدونيد چند كرور آدم و بنام توهين به وجود مقدس شما و زير سايه اسم شما ! دار زدن ، هيچ كدوم از ملائك بالدارتون بهتون خبر دادن كه همين حالا كه من در خدمت شمام همين آقايون مارمولك ها چه مارمولك بازي در آوردن و چه فجايعي كه مرتكب نميشن من تازه گرم شده بودم و پرژكتور و چراغ قوه تازه باطريشون شارژ ... كه يهو يه صداي عجيب و غريب بلند شد كه ستون هاي آسمون و به لرزه انداخت ، من كه هيج ، جبرائيلم كه هيچ ، خود خدا هم دو متر پريد هوا ، نور ولتاژ بالا از حالت ثابت به رقص نور تبديل شد ، حكما كنجكاويد بدونيد صداي چي بود ، الآن عرض ميكنم
ما اهل كوفه نيستيم خدا تنها بماند پايان قسمت اول مهرداد اميررحيمي تهران - 88
سلام ... اولا اين يك داستان واقعي است ... ! دوما از اونجايي كه اين متن پست اول سال جديد محسوب ميشه با خودم گفتم بد نيست يه مصاحبه داغ و جنجالي روبراتون بگذارم اما بخاطر اينكه ميخوام سال رو با كامي شيرين آغاز كنيم لحن صحبت ها رو خودموني نوشتم تا راحت تر ارتباط برقرار كنيد ، ضمنا بخاطر طولاني بودن مطلب رو در قالب دو داستان مجزا و هر كدوم رو در دو بخش ارائه ميكنم
ماجرا از اينجا شروع شد كه
جاتون خالي يكي از اون شب هاي بياد ماندني رو پشت سر گذاشته بودم ، خوب خوردم ، خوب نوشيدم ، خوب خنديدم و خوب
تو راه برگشت به خونه طبق معمول عالي جنابان نكير و منكر جلوي ماشين و گرفتن و از اصول دين گرفته تا فروع دين رو يكي يكي پرسيدن ، اما توفيق زيارت اجباري امام زاده وزرا قسمت نشد چون سوالات خيلي وقته لو رفته و جوابها پيشاپيش تو آستين موجوده پس خطر از بيخ گوشم رد شد و سراپا سرمست و مغرور از يك پيروزي ديگر در نبرد شبانه اي ديگر به منزل رسيدم
نيمه هاي شب بود و من تو خواب ناز كه احساس كردم تو اتاق تنها نيستم ، اول گفتم لابد پشه اي چيزيه و قضيه رو خيلي جدي نگرفتم ، تو همون خواب و بيداري گذاشتم بحساب يه جور توهم چون سابقه ش رو هم دارم ! تا اينكه صدا بلند تر و واضح تر شد ، اجبارا سرم و از زير پتو بيرون آوردم ، با اينكه چشمام بسته بود نور شديد اطرافم و حس ميكردم
چاره اي نبود چشمام و باز كردم و اطرافم و نگاه كردم ، نور سفيد و تند از منبعي نا معلوم جلوي ديدم و گرفته بود و خيلي طول كشيد تا تشخيص بدم چي به چيه ، يواش يواش چشمام عادت كردن و حدس بزنيد چي ديدم ؟!
مردي قد بلند وچهار شانه به قد و قامت رستم ، با چشماني بزرگ و گيرا برنگ آبي آسماني شبيه چشم و چار آنجيلا نا جولي كه مژه ها و ابرواني پر پشت آنها را حفاظت ميكرد ، بيني قلمي ( كه شديدا انسان رو تحريك ميكرد از صاحبش بپرسه آيا شما دماغتون وعمل كرديد ؟! ) ، لب و دهاني شبيه به لب و دهان اليزابت تيلور ، گوش هايي شبيه به گوش هاي سوفيا لورن ، سبيل و ريش بلند و سفيد كه با دقت شانه و مرتب شده بود ( چون مثال بهتري فعلا به ذهنم نميرسه يه چيزي تو مايه ريش و سبيل فيدل كاسترو و البته خيلي بلنتر ) ، ردايي سفيد بتن داشت و عصاي چوبيه بلندي در دست ، هاله اي روحاني از نور دور تا دور سرش ميدرخشيد كه نشونه حرفه اي بودن نور پردازش بود
داشتم تو ذهن خودم تجزيه و تحليلش ميكردم كه شايد بتونم يه جوري اين لحاف چهل تيكه رو تيكه تيكه هضمش كنم كه متوجه شدم داره بد جور چپ چپ نگاه ميكنه ، خوف ورم داشت ، لال موني گرفته بودم ، با خودم گفتم پس اينه
من تو دلم گفتم پس اينه ولي اون بزرگوار شنيد ، گفت كيو ميگي ، تته پته كنان گفتم ، پس عزرائيل كه ميگن تو هستي
اخمش كمتر شد ، ميشه گفت يه ته لبخندكي هم تحويل داد ، گويا از اينكه تونسته بود من ننه مرده رو اساسي بترسونه خوش خوشانش شده بود ، گفت نه جانم نه پسرم نه عزيزم نه قربونت برم ، من برادر دوقولوشم
يه نفس راحتي كشيدم و با تعجب گفتم ، ببخشيد تو روخدا نشناختم،آخه نشنيده بودم عزرائيل برادر دوقلو داره .
گفت ، خب آره نبايدم شنيده باشي ، آخه اين يه رازه ، من جبرائيل هستم برادر دوقلوي عزرائيل .
راستش شديدا كنجكاويم گل كرده بود كه بپرسم اسرائيل هم نسبتي با شما داره يا نه ولي روم نشد ، با خودم فكر كردم حالا داره يا نداره به من چه ، بگذريم ، كلي از اينكه عزرائيل نبود خوشحال شده بودم براي همين از سر دست پاچگي مثل احمق ها شروع كردم به چاق سلامتي و اراجيف سرهم كردن كه آقا خيلي خوش اومدين كلي صفا آوردين و خلاصه لورل هاردي بازيه كامل ، كه يهو جوش آورد و توپيد به من كه مردك مثل اينكه مخت پاره سنگ ور ميداره ، حواست نيست من كي هستم ، نميدوني از آسمون هفتم تا اينجا رو كوبيدم اومدم پايين كه با تو حرف بزنم ، اونوقت تو اين شرايط تو با من احوال پرسي ميكني .
ديدم راست ميگه افتادم به عذر خواهي و خواهش و تمنا كه با تغير گفت خبه خبه حالا نميخواد خودت و لوس كني ، بعدشم زير لبي يه چيزي گفت كه نشنيدم ولي احساسم بهم ميگفت خيلي مهربانانه نبود ، از شما چه پنهون فكر كنم فحش داد ، حالا بگذريم ، غرغرش كه تموم شد شروع كرد به حرف زدن كه ...
پسر جان تو انتخاب شدي كه به اسرار گوش كني ، گفتم چرا من ، گفت اين فضولي ها به تو نيومده ، گفتم خب دست شما درد نكنه ، مرسي كه اينقدر به بنده لطف داريد حالا اين اسرار چي هست كه بنده بايد متحمل بشم ، گفت اگه يه كم زبون به دهن بگيري تو راه سفرمون برا ت تعريف ميكنم ، گفتم قربون مرامتون اتفاقا چند وقتي ميشه شمال نرفتم ، گفت شمالم ميريم ! ولي ايندفعه مقصد يه كم دورتره ، گفتم ميشه يه سر بريم جنوب فرانسه كنار ساحل ، گفت جاي خوبيه من اغلب وقتي ميام روي زمين جوري مسير و تنظيم ميكنم كه اونجا فرود بيام ولي ايندفعه نه !
گفتم باشه سفر ببرمون هر قبرستوني كه ميخواي ببرمون ، گفت حاضر باش ، آقا ، اين و گفت و دستش و آورد جلو و دست من و گرفت و يه وردي خوند و قاليچه حضرت سليمون رو احضار كرد و با اجازه بزرگترها يا علي گفتيم و عشق آغاز شد !
وسط راه گفتم آقا جان حالا نميشه يه توضيح مختصري بفرماييد كه مقصد كجاست ، گفت ميريم پيش خدا حالا بايد ديد كجا پيداش مي كنيم ، گفتم آخه ... زد تو ذوقم، كه چرا اينقدر حرف ميزني مگه تو نخواستي حضوري باهاش مصاحبه كني و سوالاتت و ازش بپرسي ، عرض كردم چرا ولي ... كه فرمودن مرض و ولي ، كوفت و ولي ، يا ساكت ميشي يا از همين بالا پرتت ميكنم پايين ، منم گفتم چشم و خلاص
چند تا چاله هوايي رو رد كرده بوديم و تازه داشت بهم خوش ميگذشت كه رسيديم طبقه اول و آقا گفت من ميرم يه گشتي بزنم ببينم اينجاست يا نه ، رفت و زود برگشت گفت بريم بالا ، آقا رفتيم بالا ، باز گفت بريم بالا و اين ماجرا همينجور ادامه داشت تا رسيديم به آسمون هفتم كه گفت بپر پايين آخر خطه ، قاليچه رو سپرد به يه بنده خدايي كه مثل ميخ طويله نشسته بود يه گوشه و اشاره كرد كه برم دنبالش .
برنامه آينده ..... بزودي
(( داستان رفت و برگشت و سياحت در اين هفت طبقه و ماجراهايي كه اتفاق افتاد بسيار مفصل است كه بعدا در قالب داستاني بنام " سفر نامه آسماني " برايتان نقل ميكنم )) منتظر باشيد
در حال راه رفتن روي ابرا بوديم كه يهو يه چيزي با سرعت از بغلم رد شد اول فكر كردم كفتر مفتري چيزيه ولي بعد كه خوب نگاه كردم ديدم يه فرشته ست كه پرواز ميكنه ، بهتره بگم تمرين پرواز ميكرد ، فكر كنم تازه مرده بود و بال در آورده بود چون تو پرواز خيلي ناشي بود ، مثل سوپرمن اوج ميگرفت ولي مثل بت مني كه دچار نقص فني شده باشه يهو شيرجه ميزد ، يه چيز ديگه هم توجه و جلب ميكرد ، همه فرشته هاي مرد ته ريش داشتن و يه علامت قرمز مايل به كبود به اندازه يه سكه روي پيشونيشون بود يه تسبيح شاه مقصود هم تو دستشون ، پيرهنشونم يقه سه سانتي بود و از تو شلوارشون بيرون ، آهان تا يادم نرفته يه چپيه هم دور گردنشون آويزون بود ، فرشته هاي زن هم جميعا چادرسرشون بود و هيچ جاشون پيدا نبود بغير از يه دماغ بزرگ ، خدا وكيلي صحنه دقيقا شبيه به چيزي بود كه ما آدمها روي زمين براي خودمون تصور ميكنيم ، يعني مو نميزد كپي برابر اصل ! منم مثل الآن شما خواننده گرامي شديدا تو فكر بودم كه اين وضعيت معنيش چيه كه جبرائيل يه پس گردني محكم بهم زد و گفت چشم چروني ممنوع ، مگه تو خودت خارمادر نداري ... ( آخه نه كه خيلي خوشگل بودن واقعا جاي چشم چروني هم بود ...! )
خلاصه با كلي ترس و لرز از تصادف احتمالي با فرشتگان تازه بال درآورده و نمره موقت با هر جون كندني بود رسيديم به جايگاه مخصوص ، رنگ و روي همسفر سفيد روي سفيد پوشمم بدتر از من پريده بود كه نشون ميداد در اين مسير تصادفات زيادي رو تجربه كرده ، رفتيم سراغ كفش كن از شما چه پنهون تو اين كفش كن هم مثل بقيه كفش كن ها بوي عرق آدم و مست ميكرد ، پس مست و مدهوش از اين عطر آسماني يه گوشه كفشا رو كنديم و از تو دالون وارد سالون شديم و عين بچه يتيما سر بزير و دست به سينه چهار زانو نشستيم پاي منبر در انتظار
چند دقيقه كه گذشت يه بنده خدايي بال بال زنان اومد جلو و نفري يه عينك آفتابي ريبن آمريكايي كه روش زده بود ساخت چين داد دستمون ، با خودم گفتم هر اتفاقي كه بيفته لااقل يه ريبن كاسبي كرديم تو همين فكر بودم كه بال بالي برگشت گفت موقع رفتن تحويل خودم بدين ! داشتم با خودم فكر ميكردم معلومه اينجام آدماي دودره باز زيادن كه يهو صداي آسمون قلمبه ببخشيد قرمبه يا يه چيزي تو همين مايه ها بلند شد و يه سن بزرگ از كف اومد بيرون و يه كم دود و مه و از اينجور چيزا و آخرشم يه پرژكتور كه با برق فشار قوي كار ميكرد ! ، تقريبا شبيه صحنه ورود مايكل جكسون تو يكي از كليپ هاي ويدئويي بود حالا نميدونم اون از اين صحنه كپي برداري كرده بوده يا برعكس البته خيلي هم فرق نميكنه ، همسفر تعظيم كرد و سلام داد منم به تقليد از او تعظيم كردم و سلام دادم ، هر چي بود خيلي ولتاژش بالا بود چون بدجور چشم و ميزد ، كور مال كورمال عينك و زدم و زوم كردم كه ببينم ميشه چيزي ديد كه ديدم نه بابا جون هيچ خبري نيست كه نيست
تو همين حال و هوا بودم كه صدايي بلند شد كه " به تو ياد ندادن سلام كني ؟ " گفتم آقا اجازه ببخشيد جبروتتون ما رو گرفته " سلام عليكم " جواب آمد سلام و زهر مار ، ببينم روي زمين آدم حسابي تر از تو پيدا نميشد كه بياد با ما مصاحبه كنه ، گفتم ممنون از مراحمتون اما ... گفت ببينم حالا كارت خبرنگاريت همراهت هست گفتم با عجله راه افتاديم تو كيفم جا مونده كه جبرائيل وسط و گرفت و گفت راست ميگه ننه مرده ولي موقع برگشت يه كپي از كارتش ميگيرم ميدم حفاظت چك كنه خيالتون راحت باشه
بي مقدمه فرمودن " بپرس "
خواستم بگم خودتون و معرفي كنين و يه كم از سوابقتون برام بگيد ديدم خيلي نافرمه پس يه كم من من كردم و گفتم ببخشيدا يه سوالي هميشه فكر منو به خودش مشغول كرده چرا اين همه واسطه تو راه رسيدن به شما وجود داره مگه صراط مستقيم چه عيبي داره ، صداي قل قل اومد ! ، احتمالا يكي قليون ميكشيد و يا شكم من بود كه به قار و قور افتاده بود ... در هر صورت جواب خيلي واضح بود و صريح " چون شما ها خريد ... ! "
عرض كردم متشكرم ، اما نميشه يه نموره بيشتر توضيح بديد ، گفت نگفتم خري ! پسر جان ميدوني چند نفر دارن از اين راه نون ميخورن واسه ما افت داره نون يه سري بنده شير پاك خورده ، اصل و نسب دار و آجر كردن
زير لب گفتم خب اينم حرفيه ولي حالا چرا اينقدر رنگ و وارنگ ، كه ايشون هم زير لب فرمودن پس ميخواستي سيا سفيد باشه ( چون هر دومون زير لبي حرف زديم اين و حذفش كنيد ... )
گفتم ببخشيد ميشه لطف كنيد بفرماييد چرا حضرتعالي اينقدر به مرده ها علاقه منديد ، يعني منظورم اينه كه نميشه بجاي مرده ها يه كم بفكر زنده ها باشيد ، حتما بايد يارو بميره تا شما بهش حال بديد بفرستينش بهشت بال بال زنان مشغول خانوم بازي و عرق خوري و پسر بازي و بقيه ماجراها بشه يا اگه اونوريه بفرستينش كارواش جهنم براي سرويس كردن دهنش
پاسخ آمد ، بزمجه ... ما اگر بخوايم كاري بكنيم مگه از كسي خرده برده داريم همونجا تو همون دنيا ترتيبتون و ميديم ولي مشكل سر اينه كه بهشت زمين و انداختم پشت قبالتون حاليتون نشد زيرزمين و براتون جهنم كردم با كولر گازي خنكش كردين ، نشستيم كلي فكر كرديم در فضاي مجازي بهشت و جهنم خلق كرديم اما نشد كه نشد ، اين آدم ولد چموش مادر بخطايي كه من خلق كردم مشكلش با اين چيزا حل بشو نيست كه نيست ، آخرين راه حل اين بود كه يه سري جونور از جنس خودتون رو بندازيم به جونتون ، اصلا خودت بگو با جونوري كه از حقيقت گريزونه و در فضاي مجازي دنبال توهمات و مهملات ميگرده چه معامله اي بايد كرد
والله چه عرض كنم .
گفتم بزرگوار هيچ خبر داريد همون آدماي شير پاك خورده و اصل و نسب داري كه سنگ شما رو به سينه ميزنن و شمام متقابلا سنگ اونها رو به سينه ميزنيد !؟ بنام شما چه خونهايي كه نريختند ، ميدونيد چند كرور آدم و بنام توهين به وجود مقدس شما و زير سايه اسم شما ! دار زدن ، هيچ كدوم از ملائك بالدارتون بهتون خبر دادن كه همين حالا كه من در خدمت شمام همين آقايون مارمولك ها چه مارمولك بازي در آوردن و چه فجايعي كه مرتكب نميشن
من تازه گرم شده بودم و پرژكتور و چراغ قوه تازه باطريشون شارژ ... كه يهو يه صداي عجيب و غريب بلند شد كه ستون هاي آسمون و به لرزه انداخت ، من كه هيج ، جبرائيلم كه هيچ ، خود خدا هم دو متر پريد هوا ، نور ولتاژ بالا از حالت ثابت به رقص نور تبديل شد ، حكما كنجكاويد بدونيد صداي چي بود ، الآن عرض ميكنم
ما اهل كوفه نيستيم خدا تنها بماند
پايان قسمت اول
مهرداد اميررحيمي
تهران - 88