فیلسوفانی نظیر دکارت، لاک، هیوم و شوپنهاور هر یک به طریقی عنوان نموده اند آنچه از طریق تجربه، هستی می نامیم، واقعی نیست. دکارت که با شک های بنیاد افکن و نیز طرح مسأله ی روح خبیث به کلی بنیاد هستی را به چالش میکشد. لاک و هیوم معتقد بودند که تجربیات ما آلوده به صور و مقولات میباشد. شوپنهاور نیز با ایهام اعلام داشته که جهان در پس حجاب محجوب است و تنها از طریق هنر اصیل و نیز ریاضت نفس میتوان به آن نگاهی اجمالی انداخت. سنگ بنای استدلال این فلاسفه برمبنای این صورت استدلالی است که ما برای قیاس میان دو قسم نیاز به دسترسی بی واسطه به هر دو داریم. و چون تنها به تصورات خود دسترسی ناب داریم عملا ماهیت هستی بر ما لزوما پوشیده خواهد ماند.
پایه ی درست همان هست که مستقیم به آن اشاره شد و آن این است برای قیاس باید به هر دو دسترسی داشت.ارتور شوپنهاور با واکاوی درون خویش به درستی نوعی آگاهی از هویت را درون خویش بازشناخته است. و از آنجا که این تجربه در سایر دانش و تصورات ما حضور ندارد مدعی هست که جهان در پس حجابی پنهان است. شناخت ما از خود با نوعی آگاهی از هویت آمیخته است. اینکه من چه و کی هستم و تا کجا هستم. این آگاهی از خویشتن خویش ماهیت متفاوتی از آگاهی ما از دنیای پیرامون ما دارد. ولی به هیچ وجه اسباب دانش و مقایسه را نمیدهد. جوهر هویت تنها امکان این قیاس را فراهم میکند که تا کجا من هستم و از کجا به بعد نیستم. بنابراین با رد این رای که اساسا دسترسی بیواسطه نظیر آنچه که شوپنهاور در اراده کردن حرکت دست خویش برای آن قایل بود، میتوان چنین استدلال کرد که ما به عنوان جز از کل بر کل محیط نیستیم و طبیعتاً کل در معنای هویت جز نمیگنجد. با این حال ما به طریق حصول دانش و علم آنچه را که درباره ی مختصات دنیای ما هست میتوانیم کسب کنیم.
گذشته از انتقاد فوق که شالوده نظام استدلالی شوپنهاور را رد میکند، در رابطه با هنر باید خاطر نشان شد که هنر، اعجاز و احساسات همگی از خلا منطق و استدلال سرچشمه میگیرند. به طور مثال آنکه متضرر مال شده میبایست چنین استدلال کند که ما به عنوان جز دامنه ی اختیار محدودی داریم ما همچون کودکی هستیم که در کنار ساحل با شن خانه ی خود را بنا میکنیم و گهگاه با راه حل های کودکانه مانع تخریب آن با جلو و عقب آمدن آب میشویم. ولی از بخت بد گاهی موج بزرگی میآید هر آنچه بافته ایم رشته میکند و می شورد و میبرد. این خارج از تسلط ماست و ما محکوم به تسلیم هستیم. بنابراین سوگ معنا ندارد. شاید یک نفر چنین استدلال کند که غفلت کرده و متضرر شده. و بنابراین سوگ به خاطر این رای هست که منطق حکم میکند از ضرر جلوگیری شود. و در نهایت ادعای ما مبنی بر اینکه احساسات از نبود منطق نشات میگیرد، ایراد وارد کند. در جواب میتوان توضیح داد در اینجا خلا استدلالی که سبب سوگ شده مربوط به زمانی است که فرد استدلال و منطق پیشه نکرده و غفلت ورزیده و در نهایت متضرر شده. بنابراین در این مثال غم ماحصل فقدان منطق در گذشته است. خلاف دیدگاه هنر از منظر شوپنهاور, هنر را نباید با خلاقیت اشتباه گرفت. موسیقی نیز به کلی ارتباطی به شهود و ماهیت هستی ندارد. موسیقی نوعی ریتم منظم اصوات است که به علت همراه شدن آن با تجربیاتی که در گذشته داشته ایم، اکنون خاطراتی در ما القا میکند. شرایطی را فرض کنید که فردی از بدو تولد در یک اتاق بدنیا آمده و بسته است. آیا این فرد درکی از موسیقی تسخیر بهشت و قلیان حماسی که در ما ایجاد میکند، خواهد داشت؟ با تمام این اوصاف اگر با یک جمله از شوپنهاور هم رای باشم، آن این رای است که هنر مجالی برای گریز از چنگ اراده بی امان است.
سنگ بنای استدلال این فلاسفه برمبنای این صورت استدلالی است که ما برای قیاس میان دو قسم نیاز به دسترسی بی واسطه به هر دو داریم. و چون تنها به تصورات خود دسترسی ناب داریم عملا ماهیت هستی بر ما لزوما پوشیده خواهد ماند.
پایه ی درست همان هست که مستقیم به آن اشاره شد و آن این است برای قیاس باید به هر دو دسترسی داشت.ارتور شوپنهاور با واکاوی درون خویش به درستی نوعی آگاهی از هویت را درون خویش بازشناخته است. و از آنجا که این تجربه در سایر دانش و تصورات ما حضور ندارد مدعی هست که جهان در پس حجابی پنهان است. شناخت ما از خود با نوعی آگاهی از هویت آمیخته است. اینکه من چه و کی هستم و تا کجا هستم. این آگاهی از خویشتن خویش ماهیت متفاوتی از آگاهی ما از دنیای پیرامون ما دارد. ولی به هیچ وجه اسباب دانش و مقایسه را نمیدهد. جوهر هویت تنها امکان این قیاس را فراهم میکند که تا کجا من هستم و از کجا به بعد نیستم. بنابراین با رد این رای که اساسا دسترسی بیواسطه نظیر آنچه که شوپنهاور در اراده کردن حرکت دست خویش برای آن قایل بود، میتوان چنین استدلال کرد که ما به عنوان جز از کل بر کل محیط نیستیم و طبیعتاً کل در معنای هویت جز نمیگنجد. با این حال ما به طریق حصول دانش و علم آنچه را که درباره ی مختصات دنیای ما هست میتوانیم کسب کنیم.
گذشته از انتقاد فوق که شالوده نظام استدلالی شوپنهاور را رد میکند، در رابطه با هنر باید خاطر نشان شد که هنر، اعجاز و احساسات همگی از خلا منطق و استدلال سرچشمه میگیرند. به طور مثال آنکه متضرر مال شده میبایست چنین استدلال کند که ما به عنوان جز دامنه ی اختیار محدودی داریم ما همچون کودکی هستیم که در کنار ساحل با شن خانه ی خود را بنا میکنیم و گهگاه با راه حل های کودکانه مانع تخریب آن با جلو و عقب آمدن آب میشویم. ولی از بخت بد گاهی موج بزرگی میآید هر آنچه بافته ایم رشته میکند و می شورد و میبرد. این خارج از تسلط ماست و ما محکوم به تسلیم هستیم. بنابراین سوگ معنا ندارد. شاید یک نفر چنین استدلال کند که غفلت کرده و متضرر شده. و بنابراین سوگ به خاطر این رای هست که منطق حکم میکند از ضرر جلوگیری شود. و در نهایت ادعای ما مبنی بر اینکه احساسات از نبود منطق نشات میگیرد، ایراد وارد کند. در جواب میتوان توضیح داد در اینجا خلا استدلالی که سبب سوگ شده مربوط به زمانی است که فرد استدلال و منطق پیشه نکرده و غفلت ورزیده و در نهایت متضرر شده. بنابراین در این مثال غم ماحصل فقدان منطق در گذشته است.
خلاف دیدگاه هنر از منظر شوپنهاور, هنر را نباید با خلاقیت اشتباه گرفت. موسیقی نیز به کلی ارتباطی به شهود و ماهیت هستی ندارد. موسیقی نوعی ریتم منظم اصوات است که به علت همراه شدن آن با تجربیاتی که در گذشته داشته ایم، اکنون خاطراتی در ما القا میکند. شرایطی را فرض کنید که فردی از بدو تولد در یک اتاق بدنیا آمده و بسته است. آیا این فرد درکی از موسیقی تسخیر بهشت و قلیان حماسی که در ما ایجاد میکند، خواهد داشت؟
با تمام این اوصاف اگر با یک جمله از شوپنهاور هم رای باشم، آن این رای است که هنر مجالی برای گریز از چنگ اراده بی امان است.