Dandelion - قاصدک discussion
شماوداستانتان
>
چشم هایم برای تو
date
newest »
newest »
ديدن زيباييها چشم ديگري ميخواهد.احساسي بود ولي خودمونيم دختره كمي خنگ تشريف داشته كه توي دو سال متوجه صداي عصاي پسره و نديدن هاش نشده
;)
Farhad wrote: "یبار دیگه بخونش"واقعيت اينه كه اگه كسي بينايي نداشته باشه، حواس ديگه اش خيلي هوشيارتر عمل مي كنند. نسبت به كسي كه هميشه همراهش بوده، بالاخره يه صداي عصايي، يه چيزي بايد وجود داشته باشه و قاعدتا بايد توي دو سال حداقل موقع رد شدن از خيابون مي فهميده كه پسر قادر به ديدن نيست!
براي همين به نظرم خيلي خيالي نوشته شده ولي خوب نقطه ي قوتش اينه كه نوشته ي احساسي اي هستش.
موفق باشيد
Azade wrote: "Farhad wrote: "یبار دیگه بخونش"واقعيت اينه كه اگه كسي بينايي نداشته باشه، حواس ديگه اش خيلي هوشيارتر عمل مي كنند. نسبت به كسي كه هميشه همراهش بوده، بالاخره يه صداي عصايي، يه چيزي بايد وجود داشته ..."
نه آزاده جونم منظور فرهاد اینه که پسر چشاش و داده بده دختره
نه از اول کور بوده
ببخشین فرهاد خان
ولی چون شما زورت اومد توضیح بدی من جات اینکار و انجام دادم
:))
نه دوستان عزیزمپسره چشماشو به دختره هدیه می کنه و برای اینکه مبادا دختر بفهمه قبل از اینکه عمل بشه و این اجازه رو نده اینطور شایعه می کنه واسش که یه جوون مرگ مغزی و ... در اصل این یه داستان نمادینه از عشق، از یه رویای خیس به اسم دوست داشتن
Farhad wrote: "نه دوستان عزیزمپسره چشماشو به دختره هدیه می کنه و برای اینکه مبادا دختر بفهمه قبل از اینکه عمل بشه و این اجازه رو نده اینطور شایعه می کنه واسش که یه جوون مرگ مغزی و ... در اصل این یه داستان نمادی..."
ببین تو رو به خدا چجوری نوشتی تهش مجبوری بیای توضیح بدی
حداقل یجور واضح می نوشتی
بابا طرف ، طرف و دوس داره
حالا تو زورت میاد
اینو واضح تر بگی.
لا اله الا لله
saina ahmadi wrote: "فرهاد جان مگه پسره مرگ مغزي نشده؟
پس اونجا با عصا چيكار مي كرده؟
....!!!؟
"
ساينا جان با اين توضيحاتي كه فرهاد خان داد، پسره اصلا مغز نداشته كه ضربه بخوره چيزي بشه... وگرنه حداقل يكي از چشمهاش رو ميداد
;)
به هر حال مرسي فرهاد جان. وقتي توضيح دادي برام قشنگ شد
:)
خواهش می کنم.به هر حال ببخشید. من اصلا نویسنده نیستم فقط گاهی یه چیزایی به ذهنم میرسه واسه دل خودم مینویسم. فقط نوشتم شاید کسی خوشش بیاد. از این به بعد سعی می کنم بیشتر روی نوشته هام کار کنم
فرهاد جان سلاماین داستانی که یهو به ذهنت رسید و نوشتی یه داستان بسیار قدیمیه که با عرض معذرت باید بگم از جایی کپی کردی به هر حال موفق باشی
Bahar wrote: "فرهاد جان سلاماین داستانی که یهو به ذهنت رسید و نوشتی یه داستان بسیار قدیمیه که با عرض معذرت باید بگم از جایی کپی کردی به هر حال موفق باشی "
ممنون بهار جان از تذکرت
:))
دوستان عزیز من فقط گفتم به ذهنم رسید. نگفتم مال خودمه. فقط با قلم من نوشته شده و خوب بهش پرداخت نشده
Farhad wrote: "دوستان عزیز من فقط گفتم به ذهنم رسید. نگفتم مال خودمه. فقط با قلم من نوشته شده و خوب بهش پرداخت نشده"ای کلک
تو دیگه کی هستی
از دس تو
:))
آخه دیگه داستان به این تابلویی رو که نمی گم مال خودمه.اصلا بی خیال.دفعه بعد قول میدم یه چیزی بنویسم که مال خودم باشه
Farhad wrote: "آخه دیگه داستان به این تابلویی رو که نمی گم مال خودمه.اصلا بی خیال.دفعه بعد قول میدم یه چیزی بنویسم که مال خودم باشه"
قول دادی باید سر قولت بمونی . مثل یه مرد
ولی در مورد اینبار
من از بچه ها خواهش می کنم اینبار ببخشنت
حالا هم برو هزار بار از رو اسم نویسنده بنویس تا دیگه یادت نره
برو
آفرین
.
.
.
راسی می دونی اصلا نوشته مال کیه؟






بعد از سه سال از اون تصادف لعنتی تازه کورسوی امیدی پیدا شده بود که اگر چشمی پیدا بشه که از لحاظ پزشکی بهش بخوره شاید امیدی به دوباره بینا شدنش باشه. بالاخره این چشم پیدا شد. گفتن یه جوون مرگ مغزی این کارو کرده بود. جراحی با موفقیت تمام شد. دوازده روز گذشت و در این مدت خبری از پسر نبود. "شاید ترجیح می ده با خانوادم روبرو نشه." این تنها فکری بود که دختر میکرد
پانسمان هارو باز کردن.دختر بیناییشو به دست آورد.برای اولین بار پسر رو بالای سر خودش ندید. گفتن یه پسری داخل سالن منتظرته.
دختر رو با احتیاط سوار ویلچر کردن و بردن در سالن. پسر روبروی پنجره ای ایستاده بود و انگار داشت بیرونو نگاه می کرد. دختر به زحمت با ویلچر کمی جلوتر رفت و پسر رو صدا کرد. پسر به سمت اون برگشت.
عینک دودی ، یه عصای سفید... و دیگر هیچ