كافه شعر discussion
This topic is about
حسین صفا
اشعار حسین صفا
date
newest »
newest »
عمر زندگی کوتاست مث شعله ی کبریتعمر هر چی غیر از عشق، مث عمر کوتاهه
همسفر شدن مثل دربدر شدن خوبه
پس قدم بزن با من، بین راه و بیراهه
من که قلب کوچیکم بی تو کاسه ی خونه
من که کاسه ی چشمم، جز تواز کسی پر نیست
دوست داشتن یا عشق؟ دوست دارمت با عشق
عشق من به دوست داشتن، قابل تصور نیست
عشق چند قدم راهه، از اتاق تا ایوون
عشق دستته وقتی، میز شامو می چینه
مث خواب بعدازظهر، تلخه اما می چسبه
مثل چای بعد از خواب، تلخه اما شیرینه
من که قلب کوچیکم بی تو کاسه ی خونه
من که کاسه ی چشمم، جز تواز کسی پر نیست
دوست داشتن یا عشق؟ دوست دارمت با عشق
عشق من به دوست داشتن، قابل تصور نیست
از پرنده تا لونه، از کویر تا بارون
از اتاق تا ایوون، عشق بهترین راهه
اسمون تویی وقتی، ماه داره می خنده
عشق من ببین امشب، آسمون چقدر ماهه
هر روز عمرم از دیروز بدترهعمری که هر نفس بی غم نمی گذره
دلگیر و خسته ام بی روح و ساکتم
نبضم نمی زنه پلکم نمی پره
می دونم امشبم از خواب می پرم
از گریه تا سحر خوابم نمی بره
این زنده موندنه بازنده موندنه
بی دوست زندگی! مرگ از تو بهتره
اون روبروم داره پرواز می کنه
می بینمش هنوز از پشت پنجره
هی دست تکون می دم هی داد می زنم
اون سنگدل ولی هم کوره هم کره
حتی اگه من از این عشق بگذرم
قلب شکستم از حقش نمی گذره
دوران گیجی و سرگیجگیت گذشت
محکم بشین دلم این دور آخره
هم دیدنی بودی، هم خواستنی بودیهم چیدنی بودی، هم باغچه مون گل داشت
زنجیر می خواستم، دستتاتو بخشیدی
از من تا اون دستا، هر دره ای پل داشت
پل بود اما ریخت، گل بود اما مرد
عمر منم قدِّ عشقت تحمل داشت
هر روز پاییزه هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه هر سال پاییزه
پنهونم از چشمات، ماه پس ابرم
من کاسه صبرم، این کاسه لبریزه
آروم نمی گیرم، از دست زنجیرم
بی عشق می میرم، من روز دیدارم
از دوستی پُر من، از دوست دلخور من
آجر به آجر من، من پشت دیوارم
لعنت به این دیدار، لعنت به این دیوار
لعنت به این آوار، من زیر آوارم
هر روز پاییزه، هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه، هر سال پاییزه


سينی از دست دخترم افتاد
ياد آن روز تلخ افتادم
كه هوای تو از سرم افتاد
مادرم رخت شسته بود آن روز
كفتری روی بام خانه نشست
از لب بام ديدمت، ناگاه
پشت بام از كبوترم افتاد
كوچه باريك بود... -قهر نكن
من فقط اندكی جوان هستم
-باز تا ديدمت دلم لرزيد
باز هم چادر از سرم افتاد
من همانم كه مرده بود، فقط
اندكی سالخورده تر شده ام
اندكی هرچه داشتم اما
روزی از چشم همسرم افتاد
خانه در بی كسی فرو می رفت
عشق من! تا به يادت افتادم
آنچنان گريه ام گرفت كه باز
پدرم ياد مادرم افتاد
كفتر از پشت بام خانه پريد
مادر از پای حوض پر زده بود
پدر آتش گرفت و خواهرم از
شانه های برادرم افتاد
ساعت چند و نيم ديشب را
چند پيمانه از خودم رفتم
تا بيايم به خواستگاری تو
باز چشمم به دخترم افتاد