كافه شعر discussion

علیرضا بدیع
This topic is about علیرضا بدیع
12 views
اشعار علیرضا بدیع

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by اتیه (new)

اتیه | 287 comments مگر که خون من است این که می شود نوشت؟
که پیک اولش این گونه برده از هوشت

کلیددار تویی ای نگاهبان بهشت
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت

کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

سیاه بخت تر از موی سربه زیر تو شد
هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت

شهید اول این بوسه ها منم... برخیز!
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت...


message 2: by اتیه (new)

اتیه | 287 comments زمان خلق تو حتی خـدا جسارت كـــرد
و عشق مثل جنونی به زن سرايت كرد

تـو را كــــــــــه سبزترين اتفاق پاييزی
تو را كه حضرت ابليس هم عبادت كرد

نگاه كردم و ای شعر زنده فهميدم
خدا زمان تراشت چه قدر دقّت كرد

زمان خلقت دوشيزه ای شبيه شما
اصول فلسفه را مو به مو رعايت کرد

تراش قامت اسليمی ات چه سحری داشت
كــه گل بـه منطق زيبايی ات حسادت کــرد

تــو شعر زنده كه نـه... يوحنای انجيلی
از آيــه های تــو بايد فقط اطاعت كـــرد

و از زبــــــان كليســــــای انــزلی بــايـد
به گوش شوق تو را دم به دم تلاوت کرد‎

ببين كه باغ به سودای پونه معتاد است
بيا كه خاك به عطرت عجيب عادت كرد


message 3: by اتیه (new)

اتیه | 287 comments به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

نه یک ــ نه ده ــ که تو را صد هزار بافه ی مو
دریغ از این که مرا صد هزار گردن نیست

تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود
« زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست»*

(مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید
فرشته ای است که البته پاک دامن نیست

که دست هر کس و نا کس دخیل ِ دامن ِ اوست
ولی رسالت ِ او مستجاب کردن نیست

طنین ِ در زدنش منحصر به این فرد است
که هیچ طنطنه ای اینقدر مطنطن نیست)

ــ خوش آمدی ... بنشین ... آفتاب دم کردم
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست

زمانه ای شده خاتون که هفت خوان از نو
پدید آمده اما یکی تهمتن نیست ...

به دور هر که بچرخی به دورت اندازد
اگر چه قصه ما قصه فلاخن نیست

تو را به خانه نیاورده ام گلایه کنم
شب است و وقت برای گلایه کردن نیست

بیا از این گله ها بگذریم و بگذاریم
زمان نشان بدهد دوست کیست...دشمن کیست...!


message 4: by اتیه (new)

اتیه | 287 comments سلام من به تو ای اتفاق ناهنگام
همیشه سبز بمانی-همین-بهاراندام

تو آن قصیده ی معروف رودکی هستی
که قامتت زده پهلو به صنعت ایهام

تویی تغزّل شاعر در اوج کشف و شهود
همیشه سر زده از راه می رسی الهام

بهار! از تو چه پنهان که سخت دلگیرم
از این خزان که مرا خواست غنچه ای ناکام

دلم گرفته از این دوستان حق نشناس
که بعد مست شدن سنگ می زنند به جام

تو شاهزاده ی خوشبخت قصه ها هستی
که از کتاب به بیرون پریده ای آرام

من و تو آخر دنیا رسیده ایم به هم
چنان که آخر این شعر می رسم به سلام

چه حکمتی است که دوشیزه ی عروسکی ام
رسیده ام به تو در انتهای کودکی ام؟


back to top