انجمن شعر discussion

113 views
شعر و شاعر > فاضل نظری

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Roshana (last edited Apr 26, 2014 01:11PM) (new)

Roshana | 5 comments با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟


message 2: by Roshana (new)

Roshana | 5 comments این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم ؟!

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه سنگین تو من کمترم آیا ...؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق ...! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

فاضل نظری


message 3: by Mostafa (new)

Mostafa | 1 comments موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به صحرا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

زخمی کینه ی من این تو و این سینه ی من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق، به صحرا بکشد

استاد فاضل


back to top