داستان كوتاه discussion
گفتگو و بحث
>
هر چه مي خواهي تو از عشق بگو
هر كه را اسرار عشق اظهار شد
رفت ياري زانكه محو يار شد
مولانا
رفت ياري زانكه محو يار شد
مولانا
سه صفت از گوهر تابناك عقل
بدان كه اوّل چيزي كه حق بيافريد گوهري بود تابناك. او را عقل نام كرد .
و اين گوهر را سه صفت بخشيد :
يكي شناخت حق و يكي شناخت خود و يكي شناخت آن كه نبود، پس ببود .
از آن صفت كه به شناخت حق تعلق داشت حُسن پديد آمد - كه آنرا نيكويي خوانند .
و از آن صفت كه به شناخت خود تعلق داشت عشق پديد آمد - كه آن را مهر خوانند .
و از آن صفت كه نبود پس به بود تعلق داشت حُزن پديد آمد - كه آن را اندوه خوانند .
و از اين هر سه كه از يك چشمه سار پديد آمده اند و برادران يكديگرند، حُسن - كه برادر مهين است - در خود نگريست، خود را عظيم خوب ديد، بشاشتي در وي پيدا شد، تبسمي بكرد. چندين هزار ملك مقرب از آن تبسم پديد آمدند .
عشق - كه برادر ميانين است - با حسن انسي داشت. نظر از او بر نمي توانست گرفت، ملازم خدمتش مي بود .
چون تبسم حسن پديد آمد، شوري در وي افتاد. مضطرب شد. خواست كه حركتي كند .
حزن - كه برادر كهين است - در وي آويخت. از اين آويزش، آسمان و زمين پيدا شد .
شيخ اشراق
في حقيقت عشق
بدان كه اوّل چيزي كه حق بيافريد گوهري بود تابناك. او را عقل نام كرد .
و اين گوهر را سه صفت بخشيد :
يكي شناخت حق و يكي شناخت خود و يكي شناخت آن كه نبود، پس ببود .
از آن صفت كه به شناخت حق تعلق داشت حُسن پديد آمد - كه آنرا نيكويي خوانند .
و از آن صفت كه به شناخت خود تعلق داشت عشق پديد آمد - كه آن را مهر خوانند .
و از آن صفت كه نبود پس به بود تعلق داشت حُزن پديد آمد - كه آن را اندوه خوانند .
و از اين هر سه كه از يك چشمه سار پديد آمده اند و برادران يكديگرند، حُسن - كه برادر مهين است - در خود نگريست، خود را عظيم خوب ديد، بشاشتي در وي پيدا شد، تبسمي بكرد. چندين هزار ملك مقرب از آن تبسم پديد آمدند .
عشق - كه برادر ميانين است - با حسن انسي داشت. نظر از او بر نمي توانست گرفت، ملازم خدمتش مي بود .
چون تبسم حسن پديد آمد، شوري در وي افتاد. مضطرب شد. خواست كه حركتي كند .
حزن - كه برادر كهين است - در وي آويخت. از اين آويزش، آسمان و زمين پيدا شد .
شيخ اشراق
في حقيقت عشق
يك روز
- بي گمان -
خواهد رسد دمي كه برآيم بر آسمان
كاي آفريدگار
در اين اتاق كوچك،
در اين دل شكسته نااستوار، آه
عشقي ست از بناي جهان استوارتر
- بي گمان -
خواهد رسد دمي كه برآيم بر آسمان
كاي آفريدگار
در اين اتاق كوچك،
در اين دل شكسته نااستوار، آه
عشقي ست از بناي جهان استوارتر
سحر wrote: "نمی بینمش!!
همین نقطه"
شايد هم مي بينيش ولي نمي شناسيش
همین نقطه"
شايد هم مي بينيش ولي نمي شناسيش
Delaram wrote: "عشق
من عاشقتم"
منم
من عاشقتم"
منم
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ره ازین بیخبر رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
اول تو حدیث عشق کردی آغاز
اندر خور خویش کار ما را میساز
ما کی گُنجیم در سرا پردهی راز؟
لافی است به دست ما و منشور نیاز
پير هرات
اندر خور خویش کار ما را میساز
ما کی گُنجیم در سرا پردهی راز؟
لافی است به دست ما و منشور نیاز
پير هرات
بگذارید که از خانه به میخانه روم
گاهی از تنگدلی در پی پیمانه روم
بگذارید من گمشده لیـــلا گاهی
همچو مجنون به هوای دل دیوانه روم
رحیم معینی کرمانشاهی
ای کاروان...ای ساربان...لیلای من کچا میبری؟
با بردن لیلای من...جان و دل مرا میبری
ای کاروان کجا میروی؟
لیلای من چرا میبری؟
!!!!
راهيست راه عشق كه هيچش كرانه نيست آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست
هرگه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
«حافظ»
به نظر من عشق مثل یک ذنجیره است
تو عاشق اویی او عاشق دیگری
دیگری عاشق من است من عاشق او
در حقیقت همه عاشق هم هستند
و کسی عاشق هم نیست
تو عاشق اویی او عاشق دیگری
دیگری عاشق من است من عاشق او
در حقیقت همه عاشق هم هستند
و کسی عاشق هم نیست
زندگی رسم خوش آیندی ست
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
سپهری
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
سپهری
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشام این ترانه از توست
آن بانگِ بلندِ صبحگاهی
وین زمزمه ء شبانه از توست
من اندوهِ خویش را ندانم
این گریه ء بی بهانه از توست
. . . .
اي عشق مرا به شطّ خون خواهي بُرد
چون قيس به وادي جنون خواهي بُرد
فرهاد صفت در آرزويي شيرين
دنبال خودت به بيستون خواهي بُرد
در پاي سمند عشق زانو زده ام
بر بام بلند عشق كوكو زده ام
چون با دل و ديده ام تباني كردم
پس منطق و عقل را به يك سو زده ام
از عشق هر آنكه بر گزيند چيزي
از نفس هوس بر او نشيند چيزي
عشق آئينه است هر كه در وي بيند
جز ذات و صفات خود نبييند چيزي
از نفس هوس بر او نشيند چيزي
عشق آئينه است هر كه در وي بيند
جز ذات و صفات خود نبييند چيزي
تا با غم عشق تو - مرا كار افتاد
بيچاره دلم، در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنين زار كه اين بار افتاد
بيچاره دلم، در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنين زار كه اين بار افتاد
نام من عشق است آیــا میشناسیدم؟زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟
بـــا شما طـــــــــیکـــــردهام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا میشناسیدم؟
راه ششصدســالهای از دفتر "حــافظ"
تا غزلهای شما، ها! میشناسیدم؟
این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا!، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریـــا! میشنـاسیدم
اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود
عشق"قیس"و حسن"لیلا" میشناسیدم؟
در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!
من بریدم "بیستون" را میشناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیدار حتی میشنـاسیدم
من همانم, آَشنــای سالهـای دور
رفتهام از یادتان!؟ یا میشناسیدم!؟
~استاد حسين منزوي
کاش معشوقه زعاشق طلب جان می کرد
تا که هر بی سر و پایی نشوذ یار کسی
-----------------------------------
ماریا خانم ممنون که یادی هم از استاد مسلم غزل معاصر، مرحوم حسین منزوی کردید همو که راه هوشنگ ابتهاج را رفت اما راه الف سایه را به کمال رساند و جاودانه غزل ما شد.
روحش شاد.
تا که هر بی سر و پایی نشوذ یار کسی
-----------------------------------
ماریا خانم ممنون که یادی هم از استاد مسلم غزل معاصر، مرحوم حسین منزوی کردید همو که راه هوشنگ ابتهاج را رفت اما راه الف سایه را به کمال رساند و جاودانه غزل ما شد.
روحش شاد.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
نمي گوئي و ميسوزي
نمي جويي و مي خواهي
بباطن تشنه ي عشق و
بظاهر غرق حاشائي
نمي جويي و مي خواهي
بباطن تشنه ي عشق و
بظاهر غرق حاشائي
سرزمینی از آن زندگانی استسرزمینی از آن مردگان
عشق پل میانی است
روزی فرشتهای به کنار تختخواب مردی رفت و او را بیدار کرد و گفت : با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم.
آن مرد که فرصت جالبی بدست آورد آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد
وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را با تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابههای گوارا و شیرینیهای خوشمزه انباشته بود. اما در انتهای تالار همه ناله میکردند و میگریستند
وقتی مرد به آنها نزدیک شد، دریافت که همه افراد بندی بر روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهای آنان است. در نتیجه آنان نمیتوانند حتی لقمهای در دهان خود بگذارند. سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آنجا میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشابههای رنگارنگ و شیرینی قرار داشت. اما در اینجا به عکس جهنم مردم میخندیدند و اوقات خوشی را کنار هم میگذراندند. وقتی مرد به آنان نزدیک شد دقت کرد و دریافت که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمیشود تا بتوانند غذا بردارند و در دهان خود بگذارند
به نظرشما تفاوت میان بهشت و جهنم چه بود؟
عچله نکنید هنوز داستان تموم نشده
تفاوت آنها با جهنمیان این بود که بهشتیان غذا را برمیداشتند و در دهان یکدیگر میگذاشتند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنیها و آشامیدنیهای لذیذ بهره میبردند.
روزی فرشتهای به کنار تختخواب مردی رفت و او را بیدار کرد و گفت : با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم.آن مرد که فرصت جالبی بدست آورد آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد.وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را با تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابههای گوارا و شیرینیهای خوشمزه انباشته بود.اما درانتهای تالار همه ناله میکردند و میگریستند.وقتی مرد به آنها نزدیک شد، دریافت که همه افراد بندی بر روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهای آنان است. در نتیجه آنان نمیتوانند حتی لقمهای در دهان خود بگذارند. سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آنجا میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشابههای رنگارنگ و شیرینی قرار داشت. اما در اینجا به عکس جهنم مردم میخندیدند و اوقات خوشی را کنار هم میگذراندند. وقتی مرد به آنان نزدیک شد دقت کرد و دریافت که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمیشود تا بتوانند غذا بردارند و در دهان خود بگذارند
به نظرشما تفاوت میان بهشت و جهنم چه بود؟
عچله نکنید هنوز داستان تموم نشده
تفاوت آنها با جهنمیان این بود که بهشتیان غذا را برمیداشتند و در دهان یکدیگر میگذاشتند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنیها و آشامیدنیهای لذیذ بهره میبردند
سرزمینی از آن زندگانی است
سرزمینی از آن مردگان، "عشق" پل میانی است
برخي مي گويند عشق چون رودخانه اي است كه ني هاي نازك را در خود غرق مي كند. برخي مي گويند همچون تيغي ست كه جانت را زهر مي زند.
عده اي مي گويند چون گرسنگي نيازي دردناك و بي پايان است.
اما من عقيده دارم كه عشق گل سرخي است كه بذرش در درون تو نهان شده است.
قلبي كه از شكسته شدن مي هراسد هرگز به نواي عشق به رقص در نخواهد آمد و رويايي كه از بيداري مي هراسد هرگز فرصت بوجود آمدن نخواهد يافت.
هر آن كس كه پرواي رها شدن در سوداي عشق را ندارد، هرگز آن را به كسي ارزاني نخواهد كرد.
و جاني كه از مرگ در هراس باشد چگونه زيستن را نخواهد آموخت.
پس در شبهاي تنهايي و جاده هاي طولاني و بي انتهاي زندگي آن گاه كه مي انديشي عشق تنها سهم انسانهاي خوشبخت و قدرتمند است،
تنها به ياد آر كه در زمستان سرد در زير برفهاي سرد و منجمد دانه اي نهفته، كه گرماي عشق خورشيد در بهاران آن را به گل سرخي مبدل خواهد ساخت!
با کدام بال می تواناز زوال روزها و سوزها گریخت؟
با کدام اشک می توان
پرده بر نگه خیره ی زمان کشید؟
با کدام دست می توان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام دست؟
پيش آن سلسله مو
مشت ما وا شده بود
وسط اين همه كوه
تيشه رسوا شده بود
باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود
همه بر ساحل عشق
تشنه مي رقصيدند
روح مرموز عطش
مثل دريا شده بود
باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود
گرچه اي دف زن مست
شيشه ي باده شكست
يك بغل مستي و نور
قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود
ديدم اهريمن شب
در شب كشتن خويش
آنقدر مي زده بود
تا اهورا شده بود
رفته بودم به برش
پيرهن پاره كنم
يوسف از فرط جنون
مست ليلا شده بود
چنگ بر خاك زدم
تا به چنگش بكشم
ديدم از روزن خاك
محو بالا شده بود
گرچه اي دف زن مست
شيشه ي باده شكست
يك بغل مستي و نور
قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود
مشت ما وا شده بود
وسط اين همه كوه
تيشه رسوا شده بود
باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود
همه بر ساحل عشق
تشنه مي رقصيدند
روح مرموز عطش
مثل دريا شده بود
باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود
گرچه اي دف زن مست
شيشه ي باده شكست
يك بغل مستي و نور
قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود
ديدم اهريمن شب
در شب كشتن خويش
آنقدر مي زده بود
تا اهورا شده بود
رفته بودم به برش
پيرهن پاره كنم
يوسف از فرط جنون
مست ليلا شده بود
چنگ بر خاك زدم
تا به چنگش بكشم
ديدم از روزن خاك
محو بالا شده بود
گرچه اي دف زن مست
شيشه ي باده شكست
يك بغل مستي و نور
قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم؟!ا
میگریزی زِ من و در طلبت باز هم...کوشش ِ باطل دارم
عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
عاشقي گر زين سر و گر زآن سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم، خجل باشم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگرست
ليك عشق بي زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن مي شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
مثنوي - دفتر اول
نيست بيماري چو بيماري دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
عاشقي گر زين سر و گر زآن سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم، خجل باشم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگرست
ليك عشق بي زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن مي شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
مثنوي - دفتر اول
تو را به جای تمام کسانی که نشناختم دوست می دارمتو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم
تو را برای خاطر عطر نان گرم،برفی که آب می شود و نخستین گل ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
سایه ات را که سنگین میکنی
تازه میفهمم چه بوده ای برایم
سنگدل تر از چشمان بی تفاوت تو...پیدا میشود مگر؟!ا
وقتی که زندگی من دیگرچیزی نبود، هیچ بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید. باید. باید
دیوانه وار دوست بدارم
فروغ فرخزاد
روزي زندگي خدا را گفت: مرا در تمام هستي جاري كردي. اما هيچ يك جاودانه نيستند. چيزي خلق كن كه جاودانه باشد تا من هميشه در آن باشم.
خداوند لبخندي زد و آدم را خلق كرد.
و به زندگي گفت: در او جاري باش. آنگاه تو جاودانه خواهي شد.
زندگي را شوقي بي همتا فرا گرفت. پس از هر آنچه كه در هستي در آن جاري گشته بود در خدمت آدم گذاشت.
آدم شد اشرف مخلوقات.
او بسيار نعمت داشت. هر جا پاي مي گذاشت، زندگي شوق خود را برايش جاري مي كرد و نبض هستي تندتر مي شد.
آدم روزها را مي گذراند – تنها – و اين سبب شده بود كه بودن و نبودن زندگي، برايش فرقي نداشته باشد.
پس زندگي بار ديگر نزد خدا آمد و گفت: اي بلندمرتبه ي دانا، تنهايي جز تو كسي را روا نباشد از آن جهت كه تو بي همتايي. پس براي آدم نيز از جنس خودش ياري خلق كن.
خداوند گفت: او را ياري خواهم داد اما هرگز نبايد به سوي ميوه ي آن درخت بروند و از آن بخورند. اگر چنين كنند، آنها را مجازات خواهم كرد.
و خداوند حوّا را آفريد تا آدم نيز سرشار از شوق زندگي شود.
روزي حوّا از زندگي پرسيد: آيا در ميوه ي آن درخت هم جاري هستي؟
زندگي پاسخ داد: آري
پس گفت: مرا گفته اند كه اگر بخواهم براي هميشه نزد آدم بمانم، بايد با آدم از آن ميوه بخوريم. و گرنه مرا نيز مرگ فرا خواهد گرفت.
زندگي در فكر بود كه آدم بيامد و حوّا را غرق در بوسه هاي خود كرد و گفت: من زندگي را بي تو نخواهم.
زندگي برآشفت. او جاودانگي را ميخواست... پس ميوه را به مرگ سپرد.
آدم ميوه را خورد.
و دردي عظيم او را فرا گرفت.
بهشت فرياد زد: در من جايگاهي براي درد نيست. آنها را از اينجا بيرون ببر.
و خداوند براي مجازات زندگي از سرپيچي اش، آنها را به روي زمين فرستاد كه در آن همه چيز روزي به مرگ تعلق مي گرفت.
زندگي هراسان بود.
هر روز كه سپري مي شد مالكيت مرگ نيز بيشتر مي شد.
زندگي در همه چيز جاري بود و هميشه تلاش كرده بود كه چيزي را به مرگ نسپارد ولي مرگ هميشه قدرتمند تر بود.
زندگي به نزد مرگ رفت و گفت: ما هميشه از هم دوري كرديم – كمكم كن تا در اين موجود جاودانه بمانم.
مرگ عميقا به فكر فرو رفت و گفت: در زمين هر گاه به سراغ موجودي مي روم تا آنها را به تملك خود درآورم، براي دوباره بودنشان تقلا مي كنند بي آنكه به هيچ چيز ديگري بيانديشند.
شنيدم كه آدم به حوّا مي گفت: بي او، تو را نمي خواهد. پس جز تو جريان ديگري هم در او جاريست.
به سراغ او برو...
زندگي كه تا آنروز متوجه جريان ديگري در آدم نشده بود، حيرت زده به آنها نگريست.
در آدم و حوّا بيشتر از هر چيزي جريان داشت. اما چگونه بود كه متوجه ي جريان ديگري نشده بود...
روزها را همچنان به دقت به تماشا مي گذراند تا آنكه روزي متوجه صدايي شد...
صدا از قلب آدم بود. آنها با هم سخن مي گفتند.
جرياني آرامبخش تر از هر چيزي كه زندگي تا آن روز ديده بود.
زندگي به سراغش رفت و پرسيد: چطور من در تمام اين مدت هرگز تو را نديده ام ؟ تو كيستي؟
جريان به نرمي گفت: من عشقم...
صدايش چنان زيبا در زندگي طنين انداخت كه از آن شوري بسيار هستي را فرا گرفت.
و ادامه داد: من هديه اي هستم از سوي خداوند به دل آدم. سراپا شورم. مرا با بي تابي قرين ساختند و با زيبايي آراسته اند و چنان از هر صفت به من عطا شده است كه به هيچ چيز به آن ميزان نداده اند. ابديم و مرگ با من درنخواهد آميخت.
پس در تمام مخلوقات عالم هيچ يك را جايگاهي نبود كه من را به او بسپارند.
آن هنگام كه آدم حوّا را ديد در دلش تپشي پديد آمد بسيار زيبا و خداوند مرا در آن جاري ساخت.
پس دل آدميزاد تنها مخلوقي است كه بواسطه ي من، به نزد خداوند باز خواهد گشت و براي هميشه با وي خواهد ماند.
زندگي را حالي غريب درگرفت.
در دل آدم جاري شد. بي تاب تر از هميشه.
عشق را مي جست و جاودانگي اش را مي ستود.
باز به نزد مرگ رفت و جوياي چاره شد...
مرگ گفت: آدم را به من بسپار.
من او را بر مي گيرم. و دلش كه جايگاه عشق است و جاودانه خواهد ماند به تو تعلق مي گيرد.
پس مرگ و زندگي با هم شريك شدند.
از آن پس به هر آدمي مهلتي دادند تا بتواند عشق را در خود جاري سازد و جاودانه گردد و هر آنكه بي عشق مي ماند، چون ديگر موجودات براي هميشه به مرگ سپرده مي شد.
1388/04/19
آزاده هاظمي زاده
خداوند لبخندي زد و آدم را خلق كرد.
و به زندگي گفت: در او جاري باش. آنگاه تو جاودانه خواهي شد.
زندگي را شوقي بي همتا فرا گرفت. پس از هر آنچه كه در هستي در آن جاري گشته بود در خدمت آدم گذاشت.
آدم شد اشرف مخلوقات.
او بسيار نعمت داشت. هر جا پاي مي گذاشت، زندگي شوق خود را برايش جاري مي كرد و نبض هستي تندتر مي شد.
آدم روزها را مي گذراند – تنها – و اين سبب شده بود كه بودن و نبودن زندگي، برايش فرقي نداشته باشد.
پس زندگي بار ديگر نزد خدا آمد و گفت: اي بلندمرتبه ي دانا، تنهايي جز تو كسي را روا نباشد از آن جهت كه تو بي همتايي. پس براي آدم نيز از جنس خودش ياري خلق كن.
خداوند گفت: او را ياري خواهم داد اما هرگز نبايد به سوي ميوه ي آن درخت بروند و از آن بخورند. اگر چنين كنند، آنها را مجازات خواهم كرد.
و خداوند حوّا را آفريد تا آدم نيز سرشار از شوق زندگي شود.
روزي حوّا از زندگي پرسيد: آيا در ميوه ي آن درخت هم جاري هستي؟
زندگي پاسخ داد: آري
پس گفت: مرا گفته اند كه اگر بخواهم براي هميشه نزد آدم بمانم، بايد با آدم از آن ميوه بخوريم. و گرنه مرا نيز مرگ فرا خواهد گرفت.
زندگي در فكر بود كه آدم بيامد و حوّا را غرق در بوسه هاي خود كرد و گفت: من زندگي را بي تو نخواهم.
زندگي برآشفت. او جاودانگي را ميخواست... پس ميوه را به مرگ سپرد.
آدم ميوه را خورد.
و دردي عظيم او را فرا گرفت.
بهشت فرياد زد: در من جايگاهي براي درد نيست. آنها را از اينجا بيرون ببر.
و خداوند براي مجازات زندگي از سرپيچي اش، آنها را به روي زمين فرستاد كه در آن همه چيز روزي به مرگ تعلق مي گرفت.
زندگي هراسان بود.
هر روز كه سپري مي شد مالكيت مرگ نيز بيشتر مي شد.
زندگي در همه چيز جاري بود و هميشه تلاش كرده بود كه چيزي را به مرگ نسپارد ولي مرگ هميشه قدرتمند تر بود.
زندگي به نزد مرگ رفت و گفت: ما هميشه از هم دوري كرديم – كمكم كن تا در اين موجود جاودانه بمانم.
مرگ عميقا به فكر فرو رفت و گفت: در زمين هر گاه به سراغ موجودي مي روم تا آنها را به تملك خود درآورم، براي دوباره بودنشان تقلا مي كنند بي آنكه به هيچ چيز ديگري بيانديشند.
شنيدم كه آدم به حوّا مي گفت: بي او، تو را نمي خواهد. پس جز تو جريان ديگري هم در او جاريست.
به سراغ او برو...
زندگي كه تا آنروز متوجه جريان ديگري در آدم نشده بود، حيرت زده به آنها نگريست.
در آدم و حوّا بيشتر از هر چيزي جريان داشت. اما چگونه بود كه متوجه ي جريان ديگري نشده بود...
روزها را همچنان به دقت به تماشا مي گذراند تا آنكه روزي متوجه صدايي شد...
صدا از قلب آدم بود. آنها با هم سخن مي گفتند.
جرياني آرامبخش تر از هر چيزي كه زندگي تا آن روز ديده بود.
زندگي به سراغش رفت و پرسيد: چطور من در تمام اين مدت هرگز تو را نديده ام ؟ تو كيستي؟
جريان به نرمي گفت: من عشقم...
صدايش چنان زيبا در زندگي طنين انداخت كه از آن شوري بسيار هستي را فرا گرفت.
و ادامه داد: من هديه اي هستم از سوي خداوند به دل آدم. سراپا شورم. مرا با بي تابي قرين ساختند و با زيبايي آراسته اند و چنان از هر صفت به من عطا شده است كه به هيچ چيز به آن ميزان نداده اند. ابديم و مرگ با من درنخواهد آميخت.
پس در تمام مخلوقات عالم هيچ يك را جايگاهي نبود كه من را به او بسپارند.
آن هنگام كه آدم حوّا را ديد در دلش تپشي پديد آمد بسيار زيبا و خداوند مرا در آن جاري ساخت.
پس دل آدميزاد تنها مخلوقي است كه بواسطه ي من، به نزد خداوند باز خواهد گشت و براي هميشه با وي خواهد ماند.
زندگي را حالي غريب درگرفت.
در دل آدم جاري شد. بي تاب تر از هميشه.
عشق را مي جست و جاودانگي اش را مي ستود.
باز به نزد مرگ رفت و جوياي چاره شد...
مرگ گفت: آدم را به من بسپار.
من او را بر مي گيرم. و دلش كه جايگاه عشق است و جاودانه خواهد ماند به تو تعلق مي گيرد.
پس مرگ و زندگي با هم شريك شدند.
از آن پس به هر آدمي مهلتي دادند تا بتواند عشق را در خود جاري سازد و جاودانه گردد و هر آنكه بي عشق مي ماند، چون ديگر موجودات براي هميشه به مرگ سپرده مي شد.
1388/04/19
آزاده هاظمي زاده
عشق و شباب و رندي مجموعهء مرادست
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
عشق تنها یک قصه است در سطر اول آن، تو از راه میرسی و خاک بوی باران میگیرد
در سطر دوم، آفتاب میشود و تو از درخت ِ سبز، سیب سرخ میچینی
در سطر سوم، زمین میچرخد و مهتاب با رگبار ِ هزار ستاره میبارد
در سطر چهارم، تو دستهایت را به سوی مغرب دراز میکنی
در سطر پنجم، همه چیز از یاد میرود و
.
.
.
و عشق آغاز می شود
زیباترین حرفت را بگوشکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه یی بیهوده می خوانید
چراکه ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.
شاملو
خوب كه نگاه مي كنم او عاشق تر است از من. من عاشق ترم از تو. خوب كه نگاه ميكنم عشق من غرق مي شود در چشمم. مي ريزد روي دل تو. خاك دل تو را خيس مي كند. عشق تو جوانه مي زند. بزرگ مي شود. ميوه مي دهد. رهگذري ميوه اش را مي چيند. مي خورد با ولع. مرا مي بيند در تنهايي نشسته ام بي تو... عاشقم مي شود. خوب كه نگاه مي كنم او عاشق تر است از من...
Azade wrote: "خوب كه نگاه مي كنم او عاشق تر است از من. من عاشق ترم از تو. خوب كه نگاه ميكنم عشق من غرق مي شود در چشمم. مي ريزد روي دل تو. خاك دل تو را خيس مي كند. عشق تو جوانه مي زند. بزرگ مي شود. ميوه مي دهد. ر..."آزاده جون
مثل همیشه زیبا ودلنشین
......









چاره جز آن كه به آغوش تو بگريزم نيست
فريدون مشيري