داستان كوتاه discussion

185 views
گفتگو و بحث > هر چه مي خواهي تو از عشق بگو

Comments Showing 1-50 of 86 (86 new)    post a comment »
« previous 1

message 1: by [deleted user] (last edited Jul 10, 2009 12:34PM) (new)

تو به دادم برس اي عشق، كه با اين همه شوق
چاره جز آن كه به آغوش تو بگريزم نيست

فريدون مشيري


message 2: by Mehdi (last edited Jul 06, 2009 12:47PM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که بر این گنید دوار بماند


message 3: by Mehdi (last edited Jul 06, 2009 12:42PM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
در عشق دو رکعت است که وضویش راست نیاید الا به خون / حسین ابن منصور حلاج


message 4: by [deleted user] (last edited Jul 10, 2009 12:34PM) (new)

هر كه را اسرار عشق اظهار شد
رفت ياري زانكه محو يار شد

مولانا


message 5: by [deleted user] (last edited Jul 10, 2009 12:29PM) (new)

سه صفت از گوهر تابناك عقل
بدان كه اوّل چيزي كه حق بيافريد گوهري بود تابناك. او را عقل نام كرد .
و اين گوهر را سه صفت بخشيد :

يكي شناخت حق و يكي شناخت خود و يكي شناخت آن كه نبود، پس ببود .

از آن صفت كه به شناخت حق تعلق داشت حُسن پديد آمد - كه آنرا نيكويي خوانند .

و از آن صفت كه به شناخت خود تعلق داشت عشق پديد آمد - كه آن را مهر خوانند .

و از آن صفت كه نبود پس به بود تعلق داشت حُزن پديد آمد - كه آن را اندوه خوانند .

و از اين هر سه كه از يك چشمه سار پديد آمده اند و برادران يكديگرند، حُسن - كه برادر مهين است - در خود نگريست، خود را عظيم خوب ديد، بشاشتي در وي پيدا شد، تبسمي بكرد. چندين هزار ملك مقرب از آن تبسم پديد آمدند .

عشق - كه برادر ميانين است - با حسن انسي داشت. نظر از او بر نمي توانست گرفت، ملازم خدمتش مي بود .
چون تبسم حسن پديد آمد، شوري در وي افتاد. مضطرب شد. خواست كه حركتي كند .

حزن - كه برادر كهين است - در وي آويخت. از اين آويزش، آسمان و زمين پيدا شد .

شيخ اشراق
في حقيقت عشق




message 6: by سحر (new)

سحر | 381 comments نمی بینمش!!
همین نقطه


message 7: by [deleted user] (new)

يك روز
- بي گمان -
خواهد رسد دمي كه برآيم بر آسمان
كاي آفريدگار
در اين اتاق كوچك،
در اين دل شكسته نااستوار، آه
عشقي ست از بناي جهان استوارتر



message 8: by [deleted user] (new)

عشق

من عاشقتم


message 9: by [deleted user] (new)

سحر wrote: "نمی بینمش!!
همین نقطه"


شايد هم مي بينيش ولي نمي شناسيش


message 10: by [deleted user] (new)

Delaram wrote: "عشق

من عاشقتم"


منم


message 11: by محسن (new)

محسن | 228 comments من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ره ازین بیخبر رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


message 12: by Rose (new)

Rose | 449 comments سخن عشق نه آن است که آید به زبان


message 13: by [deleted user] (new)

اول تو حدیث عشق کردی آغاز
اندر خور خویش کار ما را می‏ساز
ما کی گُنجیم در سرا پرده‏ی راز؟
لافی است به دست ما و منشور نیاز

پير هرات


message 14: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments


ای عشق بیا تا که بسازی مارا
یا نه
ویرانه کنی ساخته ی دنیا را


"رهی معیری"


message 15: by Behzad, دیوونه (last edited Jul 08, 2009 09:08AM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod


بگذارید که از خانه به میخانه روم
گاهی از تنگدلی در پی پیمانه روم
بگذارید من گمشده لیـــلا گاهی
همچو مجنون به هوای دل دیوانه روم

رحیم معینی کرمانشاهی


message 16: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments

ای کاروان...ای ساربان...لیلای من کچا میبری؟

با بردن لیلای من...جان و دل مرا میبری

ای کاروان کجا میروی؟
لیلای من چرا میبری؟


!!!!


message 17: by Maria (last edited Jul 08, 2009 03:53AM) (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments راهيست راه عشق كه هيچش كرانه نيست
آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست

هرگه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست

«حافظ»


message 18: by [deleted user] (new)

به نظر من عشق مثل یک ذنجیره است

تو عاشق اویی او عاشق دیگری

دیگری عاشق من است من عاشق او

در حقیقت همه عاشق هم هستند

و کسی عاشق هم نیست


message 19: by [deleted user] (new)

زندگی رسم خوش آیندی ست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

سپهری


message 20: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments



ای عشق همه بهانه از توست
من خامشام این ترانه از توست
آن بانگِ بلندِ صبحگاهی
وین زمزمه ء شبانه از توست
من اندوهِ خویش را ندانم
این گریه ء بی بهانه از توست


. . . .



message 21: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments



اي عشق مرا به شطّ خون خواهي بُرد
چون قيس به وادي جنون خواهي بُرد
فرهاد صفت در آرزويي شيرين
دنبال خودت به بيستون خواهي بُرد





message 22: by Rose (new)

Rose | 449 comments حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد


message 23: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments



در پاي سمند عشق زانو زده ام
بر بام بلند عشق كوكو زده ام
چون با دل و ديده ام تباني كردم
پس منطق و عقل را به يك سو زده ام






message 24: by [deleted user] (last edited Jul 08, 2009 05:17AM) (new)

از عشق هر آنكه بر گزيند چيزي

از نفس هوس بر او نشيند چيزي

عشق آئينه است هر كه در وي بيند

جز ذات و صفات خود نبييند چيزي


message 25: by [deleted user] (new)

تا با غم عشق تو - مرا كار افتاد

بيچاره دلم، در غم بسيار افتاد

بسيار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنين زار كه اين بار افتاد


message 26: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments نام من عشق است آیــا می‌‏شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

بـــا شما طـــــــــی‌‏کـــــرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"
تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود
عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!
من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور
رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

~استاد حسين منزوي


message 27: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد



message 28: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
کاش معشوقه زعاشق طلب جان می کرد
تا که هر بی سر و پایی نشوذ یار کسی

-----------------------------------

ماریا خانم ممنون که یادی هم از استاد مسلم غزل معاصر، مرحوم حسین منزوی کردید همو که راه هوشنگ ابتهاج را رفت اما راه الف سایه را به کمال رساند و جاودانه غزل ما شد.

روحش شاد.


message 29: by [deleted user] (new)

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را


message 30: by [deleted user] (new)

نمي گوئي و ميسوزي
نمي جويي و مي خواهي
بباطن تشنه ي عشق و
بظاهر غرق حاشائي


message 31: by S.Parisan (new)

S.Parisan سرزمینی از آن زندگانی است
سرزمینی از آن مردگان
عشق پل میانی است


روزی فرشته­ای به کنار تخت­خواب مردی رفت و او را بیدار کرد و گفت : با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم.
آن مرد که فرصت جالبی بدست آورد آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد
وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را با تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابه­های گوارا و شیرینی­های خوشمزه انباشته بود. اما در انتهای تالار همه ناله می­کردند و می­گریستند
وقتی مرد به آنها نزدیک شد، دریافت که همه افراد بندی بر روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهای آنان است. در نتیجه آنان نمی­توانند حتی لقمه­ای در دهان خود بگذارند. سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آنجا میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشابه­های رنگارنگ و شیرینی قرار داشت. اما در اینجا به عکس جهنم مردم می­خندیدند و اوقات خوشی را کنار هم می­گذراندند. وقتی مرد به آنان نزدیک شد دقت کرد و دریافت که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمی­شود تا بتوانند غذا بردارند و در دهان خود بگذارند

به نظرشما تفاوت میان بهشت و جهنم چه بود؟

عچله نکنید هنوز داستان تموم نشده

تفاوت آنها با جهنمیان این بود که بهشتیان غذا را برمی­داشتند و در دهان یکدیگر می­گذاشتند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنی­ها و آشامیدنی­های لذیذ بهره می­بردند.




message 32: by S.Parisan (new)

S.Parisan

روزی فرشته­ای به کنار تخت­خواب مردی رفت و او را بیدار کرد و گفت : با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم.آن مرد که فرصت جالبی بدست آورد آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد.وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را با تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابه­های گوارا و شیرینی­های خوشمزه انباشته بود.اما درانتهای تالار همه ناله می­کردند و می­گریستند.وقتی مرد به آنها نزدیک شد، دریافت که همه افراد بندی بر روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهای آنان است. در نتیجه آنان نمی­توانند حتی لقمه­ای در دهان خود بگذارند. سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آنجا میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشابه­های رنگارنگ و شیرینی قرار داشت. اما در اینجا به عکس جهنم مردم می­خندیدند و اوقات خوشی را کنار هم می­گذراندند. وقتی مرد به آنان نزدیک شد دقت کرد و دریافت که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمی­شود تا بتوانند غذا بردارند و در دهان خود بگذارند

به نظرشما تفاوت میان بهشت و جهنم چه بود؟

عچله نکنید هنوز داستان تموم نشده

تفاوت آنها با جهنمیان این بود که بهشتیان غذا را برمی­داشتند و در دهان یکدیگر می­گذاشتند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنی­ها و آشامیدنی­های لذیذ بهره می­بردند

سرزمینی از آن زندگانی است
سرزمینی از آن مردگان، "عشق" پل میانی است



message 33: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments برخي مي گويند عشق چون رودخانه اي است كه ني هاي نازك را در خود غرق مي كند.

برخي مي گويند همچون تيغي ست كه جانت را زهر مي زند.

عده اي مي گويند چون گرسنگي نيازي دردناك و بي پايان است.

اما من عقيده دارم كه عشق گل سرخي است كه بذرش در درون تو نهان شده است.
قلبي كه از شكسته شدن مي هراسد هرگز به نواي عشق به رقص در نخواهد آمد و رويايي كه از بيداري مي هراسد هرگز فرصت بوجود آمدن نخواهد يافت.
هر آن كس كه پرواي رها شدن در سوداي عشق را ندارد، هرگز آن را به كسي ارزاني نخواهد كرد.
و جاني كه از مرگ در هراس باشد چگونه زيستن را نخواهد آموخت.

پس در شبهاي تنهايي و جاده هاي طولاني و بي انتهاي زندگي آن گاه كه مي انديشي عشق تنها سهم انسانهاي خوشبخت و قدرتمند است،
تنها به ياد آر كه در زمستان سرد در زير برفهاي سرد و منجمد دانه اي نهفته، كه گرماي عشق خورشيد در بهاران آن را به گل سرخي مبدل خواهد ساخت!


message 34: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments با کدام بال می توان
از زوال روزها و سوزها گریخت؟
با کدام اشک می توان
پرده بر نگه خیره ی زمان کشید؟
با کدام دست می توان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام دست؟


message 35: by [deleted user] (new)

پيش آن سلسله مو
مشت ما وا شده بود
وسط اين همه كوه
تيشه رسوا شده بود

باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود

همه بر ساحل عشق
تشنه مي رقصيدند
روح مرموز عطش
مثل دريا شده بود

باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود

گرچه اي دف زن مست
شيشه ي باده شكست
يك بغل مستي و نور
قسمت ما شده بود

باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود

ديدم اهريمن شب
در شب كشتن خويش
آنقدر مي زده بود
تا اهورا شده بود

رفته بودم به برش
پيرهن پاره كنم
يوسف از فرط جنون
مست ليلا شده بود

چنگ بر خاك زدم
تا به چنگش بكشم
ديدم از روزن خاك
محو بالا شده بود

گرچه اي دف زن مست
شيشه ي باده شكست
يك بغل مستي و نور
قسمت ما شده بود

باز غوغا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه ي عشق
با تو پيدا شده بود


message 36: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments


این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم؟!ا

میگریزی زِ من و در طلبت باز هم...کوشش ِ باطل دارم



message 37: by [deleted user] (last edited Jul 10, 2009 01:15AM) (new)

عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست

عاشقي گر زين سر و گر زآن سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم، خجل باشم از آن

گرچه تفسير زبان روشنگرست
ليك عشق بي زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

مثنوي - دفتر اول


message 38: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments باد- برف را آب می کند
عشق- نیز دل مرا
برف- به سیل تبدیل می شود
دل من - به آفتاب


message 39: by Baran (new)

Baran | 16 comments تو را به جای تمام کسانی که نشناختم دوست می دارم
تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم
تو را برای خاطر عطر نان گرم،برفی که آب می شود و نخستین گل ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم


message 40: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments آری، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


message 41: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments


سایه ات را که سنگین میکنی
تازه میفهمم چه بوده ای برایم
سنگدل تر از چشمان بی تفاوت تو...پیدا میشود مگر؟!ا


message 42: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید. باید. باید
دیوانه وار دوست بدارم

فروغ فرخزاد


message 43: by [deleted user] (new)

روزي زندگي خدا را گفت: مرا در تمام هستي جاري كردي. اما هيچ يك جاودانه نيستند. چيزي خلق كن كه جاودانه باشد تا من هميشه در آن باشم.
خداوند لبخندي زد و آدم را خلق كرد.
و به زندگي گفت: در او جاري باش. آنگاه تو جاودانه خواهي شد.
زندگي را شوقي بي همتا فرا گرفت. پس از هر آنچه كه در هستي در آن جاري گشته بود در خدمت آدم گذاشت.
آدم شد اشرف مخلوقات.
او بسيار نعمت داشت. هر جا پاي مي گذاشت، زندگي شوق خود را برايش جاري مي كرد و نبض هستي تندتر مي شد.
آدم روزها را مي گذراند – تنها – و اين سبب شده بود كه بودن و نبودن زندگي، برايش فرقي نداشته باشد.
پس زندگي بار ديگر نزد خدا آمد و گفت: اي بلندمرتبه ي دانا، تنهايي جز تو كسي را روا نباشد از آن جهت كه تو بي همتايي. پس براي آدم نيز از جنس خودش ياري خلق كن.
خداوند گفت: او را ياري خواهم داد اما هرگز نبايد به سوي ميوه ي آن درخت بروند و از آن بخورند. اگر چنين كنند، آنها را مجازات خواهم كرد.
و خداوند حوّا را آفريد تا آدم نيز سرشار از شوق زندگي شود.
روزي حوّا از زندگي پرسيد: آيا در ميوه ي آن درخت هم جاري هستي؟
زندگي پاسخ داد: آري
پس گفت: مرا گفته اند كه اگر بخواهم براي هميشه نزد آدم بمانم، بايد با آدم از آن ميوه بخوريم. و گرنه مرا نيز مرگ فرا خواهد گرفت.
زندگي در فكر بود كه آدم بيامد و حوّا را غرق در بوسه هاي خود كرد و گفت: من زندگي را بي تو نخواهم.
زندگي برآشفت. او جاودانگي را ميخواست... پس ميوه را به مرگ سپرد.
آدم ميوه را خورد.
و دردي عظيم او را فرا گرفت.
بهشت فرياد زد: در من جايگاهي براي درد نيست. آنها را از اينجا بيرون ببر.
و خداوند براي مجازات زندگي از سرپيچي اش، آنها را به روي زمين فرستاد كه در آن همه چيز روزي به مرگ تعلق مي گرفت.
زندگي هراسان بود.
هر روز كه سپري مي شد مالكيت مرگ نيز بيشتر مي شد.
زندگي در همه چيز جاري بود و هميشه تلاش كرده بود كه چيزي را به مرگ نسپارد ولي مرگ هميشه قدرتمند تر بود.
زندگي به نزد مرگ رفت و گفت: ما هميشه از هم دوري كرديم – كمكم كن تا در اين موجود جاودانه بمانم.
مرگ عميقا به فكر فرو رفت و گفت: در زمين هر گاه به سراغ موجودي مي روم تا آنها را به تملك خود درآورم، براي دوباره بودنشان تقلا مي كنند بي آنكه به هيچ چيز ديگري بيانديشند.
شنيدم كه آدم به حوّا مي گفت: بي او، تو را نمي خواهد. پس جز تو جريان ديگري هم در او جاريست.
به سراغ او برو...
زندگي كه تا آنروز متوجه جريان ديگري در آدم نشده بود، حيرت زده به آنها نگريست.
در آدم و حوّا بيشتر از هر چيزي جريان داشت. اما چگونه بود كه متوجه ي جريان ديگري نشده بود...
روزها را همچنان به دقت به تماشا مي گذراند تا آنكه روزي متوجه صدايي شد...
صدا از قلب آدم بود. آنها با هم سخن مي گفتند.
جرياني آرامبخش تر از هر چيزي كه زندگي تا آن روز ديده بود.
زندگي به سراغش رفت و پرسيد: چطور من در تمام اين مدت هرگز تو را نديده ام ؟ تو كيستي؟
جريان به نرمي گفت: من عشقم...
صدايش چنان زيبا در زندگي طنين انداخت كه از آن شوري بسيار هستي را فرا گرفت.
و ادامه داد: من هديه اي هستم از سوي خداوند به دل آدم. سراپا شورم. مرا با بي تابي قرين ساختند و با زيبايي آراسته اند و چنان از هر صفت به من عطا شده است كه به هيچ چيز به آن ميزان نداده اند. ابديم و مرگ با من درنخواهد آميخت.
پس در تمام مخلوقات عالم هيچ يك را جايگاهي نبود كه من را به او بسپارند.
آن هنگام كه آدم حوّا را ديد در دلش تپشي پديد آمد بسيار زيبا و خداوند مرا در آن جاري ساخت.
پس دل آدميزاد تنها مخلوقي است كه بواسطه ي من، به نزد خداوند باز خواهد گشت و براي هميشه با وي خواهد ماند.
زندگي را حالي غريب درگرفت.
در دل آدم جاري شد. بي تاب تر از هميشه.
عشق را مي جست و جاودانگي اش را مي ستود.
باز به نزد مرگ رفت و جوياي چاره شد...
مرگ گفت: آدم را به من بسپار.
من او را بر مي گيرم. و دلش كه جايگاه عشق است و جاودانه خواهد ماند به تو تعلق مي گيرد.
پس مرگ و زندگي با هم شريك شدند.
از آن پس به هر آدمي مهلتي دادند تا بتواند عشق را در خود جاري سازد و جاودانه گردد و هر آنكه بي عشق مي ماند، چون ديگر موجودات براي هميشه به مرگ سپرده مي شد.

1388/04/19
آزاده هاظمي زاده


message 44: by [deleted user] (new)

عشق و شباب و رندي مجموعهء مرادست
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد


message 45: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments عشق تنها یک قصه است

در سطر اول آن، تو از راه می‌رسی و خاک بوی باران می‌گیرد
در سطر دوم، آفتاب می‌شود و تو از درخت ِ سبز، سیب سرخ می‌چینی
در سطر سوم، زمین می‌چرخد و مهتاب با رگبار ِ هزار ستاره می‌بارد
در سطر چهارم، تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی
در سطر پنجم، همه چیز از یاد می‌رود و
.
.
.
و عشق آغاز می شود


message 46: by S.Parisan (new)

S.Parisan بگذارعشق خاصيت تو باشد
نه رابطه خاص تو باكسي


message 47: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه یی بیهوده می خوانید
چراکه ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.

شاملو


message 48: by [deleted user] (last edited Jul 20, 2009 02:56PM) (new)

خوب كه نگاه مي كنم او عاشق تر است از من. من عاشق ترم از تو. خوب كه نگاه ميكنم عشق من غرق مي شود در چشمم. مي ريزد روي دل تو. خاك دل تو را خيس مي كند. عشق تو جوانه مي زند. بزرگ مي شود. ميوه مي دهد. رهگذري ميوه اش را مي چيند. مي خورد با ولع. مرا مي بيند در تنهايي نشسته ام بي تو... عاشقم مي شود. خوب كه نگاه مي كنم او عاشق تر است از من...


message 49: by S.Parisan (last edited Jul 21, 2009 01:30AM) (new)

S.Parisan Azade wrote: "خوب كه نگاه مي كنم او عاشق تر است از من. من عاشق ترم از تو. خوب كه نگاه ميكنم عشق من غرق مي شود در چشمم. مي ريزد روي دل تو. خاك دل تو را خيس مي كند. عشق تو جوانه مي زند. بزرگ مي شود. ميوه مي دهد. ر..."


آزاده جون
مثل همیشه زیبا ودلنشین
......



message 50: by faranak (new)

faranak | 189 comments دست عشق از دامن دل دور باد
مي توان آيا به دل دستور داد؟
مي توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

زنده ياد قيصر امين پور



« previous 1
back to top