گواش discussion

28 views
کارگاه داستان > سخت نگیر

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ava (new)

Ava 1

اگر از شاخه ی درخت پایین می پرید،بیش تر باورش می کردم تا این طوری.کنج در کلاس منتظرم وایستاده بود.با کفش های کتونی اش،قد بلندش و چشم های مشکیش.با بند کیفش بازی می کرد.کیفش زیادی بزرگ بود.
- مامانت زنگ زد گفت دمغی،بیام سراغت.
- ...
- ول کن بابا دلخوری ها رو...طفلی مامانت که خبر نداشت.راستی گفت بت نگم زنگ زده.
هرتلفن و بیرون رقتن وقت و بی وقتی رو به ثمین نسبت دادن،عاقبتش همین می شه.این که مامان بعد این همه مدت،هنوز فکر می کنه ثمین صمیمی ترین دوستمه.
چشم هاش رو خمار کرده دوخته بهم:
- هنوز رفیقیم دیگه؟ها؟...الاغ!آره؟
یک سال و نیمی می شد که ندیده بودمش.هنوز هم مثل همون وقت ها بی خیال،وقیح،خوش خنده،دوست داشتنی...همه چیز با هم.فقط موهای فرش رو صافی گذاشته.چشم هامو می اندازم تو چشمش.هر دو تاییمون می زنیم زیر خنده.یه جورایی راحت می شم.انگار دلم زیادی براش تنگ شده بود.


2

تا ثمین بره و آب طالبی بخره روی نیمکت کنج آب میوه فروشی می شینم.زیر درخت که آفتاب کم تر می تابه و صدای جیرجیرک بلند تره.کرخی این روز شرجی عالیه...این روزهایی که بی حسی و راحت تر با همه چیز کنار میای.ثمین کنارم نشسته.با نی تو لیوانش فوت می کنه.نیم لیتر آب سبز می پاشه روی شالم.
- ای کثافت!
- رامتین جونته!
دیگه فحش نمی دم.نیشش باز می شه.
- هستی هنوز باهاش؟
- یس
- مرض و "yes" .می دونم به هم زدین.رفیق تازه اشم می شناسم...بازم آمار بدم یا بسه؟!
- ولش کن.یکی از یکی خر ترن.
- یسسس!...پس پاشو بیا بریم خونه حسام.
حسام!پسر عموش!فیلم ساز جوان خوش آتیه!اون هم تو این ده کوره.اون وقت ها گاه گداری با ما بیرون می چرخید.نمی دونم چه قدر وا رفته ام،چه شکلی شده ام که می افته به التماس.
- آوا!...نیستش.خونه اش خالیه.به مامانت گفتم تا شب نگه ات می دارم.
سرم رو می اندازم رو آب طالبی ام.می گم که لباس همراهم ندارم.می زنه رو کیفش.یعنی برات آوردم.
- آوا!...گفتم میای خونه ی ما.
- حتما تو هم خونه ی مایی دیگه؟
خنده اش می گیره.
- یسسس!



3

با یه تاپ صورتی و و شلوار لی کف هال ولو شده ام و چیپس می خورم.ثمین رو به روی آینه ی دست شویی وایستاده به آرایش.مسخره اش می کنم.دارم می گم هر چی زحمت کشیده کافیه."دیگه پسندیدمت!"
یه کلیدی توی در می چرخه.مثل جن زده ها پا می شم.حسام با صورت سبزه اش از لای در میاد داخل.پشتش هم یکی دیگه.اون هم سبزه.تا گند نزده ام ثمین به دو میاد کنارم.سلام می کنیم.
- حسام رو که می شناسی.اینم مسعود.
آروم می گه: "رفیقمه.حسام هم مال تو".نگاهش می کنم.داره با دستمال رژش رو کم رنگ می کنه.چشمک می زنه: "مسعود چندشش می شه."


برای همین کارهاش بود که میونمون شکر آب شد.رفت و آمدهای بی دلیلش،آدم فروشی هاش به خاطر پسرهای زپرتی،ناز و ادا و اصول و شلوغ کاری برای یه شماره تلفن،یه زنگ،یه توجه خشک وخالی...بازی...پسر بازی...
دنیای من ولی قرار بود دور باشه.پر از روشنفکری،آدم های مهم،عشق های ماورایی!حرف های دهن پرکن...پر از آرزوهای دور و دراز بودم و داشتم بزرگ می شدم.نه!من نمی خواستم قاطی بازی هاش باشم..چون می تونستم.چون قرار بود بتونم.توپیده بودم بهش:
- دیگه داری جندگی می کنیا!
انتظار همچنین حرفی رو از من نداشت.خون دویده بود تو صورتش.چند لحظه ای ساکت شده بود.روش رو برگردونده بود که چشم هاش رو نبینم و فقط گفته بود:
- گم شو آوا!



4

یه نایلون عروسکی رو گرفت جلوم.
- ثمین گفت شالت کثیف شده،گفتم شاید این بهت بیاد.
می خواست جوری رفتار کنه که از مهریونی چیزی کم نیاره.رد نکردم.یه جورایی حالش رو نداشتم.یه جورایی هم دلم برای محبت مردونه لک زده بود.در نایبون رو باز نکردم.
- روسری بلند نقره ای.دیگه مشکی سر نکن جوجه طلایی.
فکر می کنه به خاطر اون پا شدم اومدم.
- مرسی.
صدای خنده ی ثمین و مسعود از اتاق خواب می یاد.معذبم.می خوام یه حرفی بزنم:
- کارت به کجا رسید؟هنوز می ری قلعه رودخان فیلم بگیری؟
- ...نه دیگه آوا.این جا دیگه نمی تونم.
- آها!حالا سبیل هاتو چرا زدی؟
نشست کنارم.می خنده.
- اون هم مال همون حال وهوا بود دیگه.
یه سیگار روشن کرد.
- دیدی ادا می یومدی فیلموو؟خودم قبل از همه شناخته بودمت.
- قبول.ولی مثل اینکه اداهای تو هم ته کشیده ناجور!!!
وا می دم.
- ناجور
خودش رو کشید نزدیک تر.
- اون موقع ها سخت تر بودی جوجه طلایی!
- نمی دونستم شما هم تشریف میارین.
- ولی سگ اخلاق تر شدی!
دود سیگارش رو آروم تو صورت ام پخش می کنه و بخش بخش می گه: "سخت نگیر".صدای خنده ی ثمین و مسعود نمیاد.
- ولم کن.
باز هم نزدیک ترنشست.سرم از بوی عطرش گیج می ره.
- می گم ولم کن!
سیگارش رو داد دست راست.دست چپش رو دور کمرم حلقه کرد.سرش رو به گوشه ی پیشونی ام تکیه داده و داره زیر گوشم نچ نچ می کنه.صورتم رو می بوسه.کنج لبم رو می بوسه.
- سخت نگیر.
دست راستش رو میاره جلو.تنش سفته.سخت نمی گیرم.آروم تو بغلش فرو می رم.


5

ساعت یازده شب رسیده ام خونه.مامان در رو برام باز می کنه.سلام می کنم.سعی می کنه خوش اخلاق باشه.
- سلام.خوش گذشت؟
روسری نقره ایمو زیر گلوم سفت می کنم.لبخند می زنم.
- رنگش تابیده بهت.
احساس حماقت می کنم.



message 2: by Naser (new)

Naser Farzinfar (farzinfar) | 8 comments سلام
با اجازه تون داستان تون رو پرینت کردیم و بردیم توی جلسه ی دیروز گواش توی پارک خوندیم. یه شیش نفر بیشتر نیومده بودند البته.
نظرها مختلف بود. من هم نظرم رو گفتم درباره ی داستان تون: اینکه مهمترین چیزی که برای من داشت یه غم بود. وضعیتی رو که آوا و حسام توی شهرهای کوچیک دچارش می شن من به قدر کافی تجربه کردم خودم و از دوستانم هم شنیدم. موقعیتی که بعد از کلی سعی و تلاش و بالا پایین کردن، آدم وا می ده و سعی می کنه دیگه سخت نگیره. غم بدی داره.
اما درباره ی نحوه ی بخش بندی داستان؛ به نظرم توی هر بخش از اون شماره گذاری ها، یه تغییر مکانی داریم والبته پیشرفت زمان. غیر از بخش های 3 و 4. تفاوت این دو بخش فقط اینه که بخش 3 با یه فلاش بک یا یادآوری نحوه ی به هم خوردن رابطه با ثمین تموم می شه و دوباره ما برمی گردیم توی همون خونه. به نظرم این دو تا بخش می تونستند یکی باشند. و احتمالا بد نباشه که به جای شماره گذاری ها از پاراگراف بندی ساده استفاده بشه تا حواس خواننده خیلی پرت نشه.
دیگه همین و ممنون


message 3: by Ava (new)

Ava سلام
ممنون که یه وقتی هم به این داستان دادین.خوشحالم کردید.
به نظر خودم چندان خوب نشده.یعنی ازش راضی نیستم.میشد بهتر باشه.
دلیل قسمت بندیش زمان بود.نمی تونستم فاصله هاش رو پر کنم.البته سعی هم نکردم(:اولین کارامه.بذارین به حساب بی تجریگی.کاش نظر بقیه هم برام میگفتین.

منم دیگه همین و باز هم ممنون


message 4: by Naser (new)

Naser Farzinfar (farzinfar) | 8 comments سلام
نمی دونستم کار اولتونه. اتفاقا بچه ها داشتن فکر می کردند به اینکه آیا قبلا کاری ازتون خوندن یا نه؟ که به این نتیجه رسیدیم که نه.
اینکه فرمودین نظر بقیه؛ چیزهای که یادم مونده اینه که 1- یکی دو نفر به نظرشون مبهم اومده بود داستان. البته یه مقداریش شاید مال این بود که داستان رو نمی خوندند بلکه داشتن به خوندن من گوش می کردند. البته یه مقداری.
2- یکی دو نفر هم گفتند که دیالوگ های داستان مشکل دارند. یه چیزی توی این مایه که زیادند؛ شاید با توجه به حجم داستان و شاید با توجه به میزان تاثیرگذاری و کارکردشون.
3- یه موردی هم که چند نفر گفتند همین بود که خودتون هم اشاره کردین؛ داستان نیازمند کار بیشتریه. کم و بیش همه با این مساله موافق بودند که به نظر خیلی بازنویسی نشده داستان و البته بحث شد که این مساله متاسفانه یه مقداری عمومی شده.

نظر من هم همونی بود که گفتم با این توضیح مکرر که روی حرفم به لحاظ فنی اصلا حساب نکنید چون برام حس داستان غلبه داشت.
درباره ی شماره بندی گفتین که چون نمی تونستین فاصله ها رو پر کنید، شماره گذاری کردین. به نظرم می یاد که همیشه هم لازم نیست که فاصله ها پر بشن. یکی از چالش های اصلی توی داستان اینه که چطوری روند کند زندگی رو خلاصه کنیم توی داستان. یعنی اینکه داستان قرار نیست کل رویدادهای دراماتیک و غیردراماتیک زندگی رو شامل بشه. البته منظورم این داستان خاص نیست. منظورم اینه که صرف شکستن داستان به لحظات و صحنه های داستان به هیچ وجه غلط نیست و موردی هم که من گفته بودم این بود که شماره گذاری (و نه شکستن داستان به این صحنه ها) کمی ذهن خواننده رو پرت می کنه از روند عادی داستان.
به هر حال به عنوان کار اول جای تبریک زیادی داره. مطمئنم داستان های بعدی بهتر خواهند بود.
همین




message 5: by Ava (new)

Ava البته اگر تو این اوضاع که همش فکر می کنی همه چیز داره بدتر میشه و هر روز مسخره تر از دیروزی،کار بعدی ای هم وجود داشته باشه.انگیزه ای وجود داشته باشه.البته اگر تو این اوضاع که ساعت به ساعت کندتر و خالی تر می گذره،اون قدر شجاع باشی که بگی "می تونم،می تونم" و پشتش نبندی "که چی؟".اگر محیطت اون قدر سطحی نشده باشه که آخر هر ارتباط ساده ای به سو تفاهم برسه و سر و ته هر شور و شوقی و تلاشی با دو تا "نشد" و "نمی شه" و "سخته" و "ولش کن" و "ما که تلاش خودمون رو کردیم.می بینی که این جا تهران نیست!" هم بیاد.وسط جایی که همه علم غیب دارن "بی فایده است و نتیجه ای نداره" توان اش رو داشته باشی که علاقه مندی هات رو نذاری تو باکس "علاقه مندی ها" و فعلا به کارهای "مهم تر" برسی.همه چیز رو نذاری واسه ترم بعد،تابستون بعد،سال بعد...وقتی می دونی خلاف چیزی که می گن همیشه هم وقت نیست.
حسام یه شخصیت تقریبا واقیه که یه دوربین داشت،یه ماشین رنو،یه سبیل خوشگل و یه اکیپ "شهرستانی".مستند می ساخت و بهترین کارش تو قلعه رودخان بود که من ندیده ام و شنیده ام.آویزون "سینمای جوان" ، "مستند جوان" و این همه بذل توجهی که به جوانان می شه.بعد از این همه وقت گذاشت کنار.شاید چون فکر می کرد با این روند کند بالاخره از جوونی می گذره و دیگه "سینمای میانسال" وجود نداره.
آوا فاصله ایه که حسام تا ثمین طی می کنه،ثمین هم عاقبت کسی که نه چندان نابغه است و نه چندان عاشق شرافت!


پ.ن: اینو دیروز نوشته بودم که پستش کنم.ولی پشیمون شدم.حالا که خوندمش دیدم که پر از بدبینی شده و ناامیدی و خسبگی ازش می باره.دلیلش هم اینه که وسط یه جای تنگ صرفا و صرفا از خودم حرف زدم.
ممنون آقای فرزین فر


message 6: by Naser (new)

Naser Farzinfar (farzinfar) | 8 comments پر از خستگی هست ولی امیدوارم خالی از امید نباشه.



back to top