داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
سخت نگیر
date
newest »
newest »
حماقت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واژه اي كه وقتي ميگيم انگار قبلش خيلي ازش دور بوديم!
مرسي
از اين به بعد بيشتر يادم مي مونه كه حافظ گفت:
سخت مي گيرد جهان بر مردمان سخت كوش
واژه اي كه وقتي ميگيم انگار قبلش خيلي ازش دور بوديم!
مرسي
از اين به بعد بيشتر يادم مي مونه كه حافظ گفت:
سخت مي گيرد جهان بر مردمان سخت كوش
خوبه آدم تكليفش با خودش روشن باشهمن وقتي نشونه اي دارم ازين كه كارم درسته ديگه به هيچ چيزش فكر نمي كنم
وگرنه حس بدي مياد سراغم
شجاعت تحسين بر انگيزه
از نظراتون ممنون.از کسایی هم که خوندند تشکر.من با اسمش مشکل دارم.راستش وقتی داشتم پستش می کردم یادم اومد که اسم نداره و تایپ کردم سخت نگیر.
اگر پیشنهادی برای اسمش دارید،خوشحال می شم بدونم.
خانم آوا، داستان همواره به خالقش سنجاق می شود حال چه خوب باشد یا چه غیر خوب ، پس بهتر است نام داستان هم توسط خود نویسنده انتخاب شود. چرا کسی که آنقدر توانایی دارد که یک داستان می نویسد قطعا توانایی انتخاب اسم برایش را هم دارد.
موفق باشید.
موفق باشید.
خانم آوامي تونم بگم از بقيه داستانهايي كه من توي گروه خوندم بهتر بوده
من آواي داستان رو شخصيت دلپذيري نديدم
يك جور همان سخت نگرفتن (را كه گفتيد )رو به خوبي تصوير كردين
داستان سير خوبي و رواني داشت
لحن ديالوگها تا حدي متمايز كننده بود(بعضي جاها نه . مثل صحبت حسام و آوا )
شايد بشه بيشتر در مورد داستان شما حرف زد
براي اين كار بايست دوباره و چند باره خونده بشه.
"سخت نگیر" همه جاش کار داره.بعد از دوباره خوندنشه که این حرف رو میزنم.ویرایش میخواد.مخصوصا قسمت چهارمش.دوست داشتم وا دادن باشه نه سردرگمی.
اسمش همین بمونه: سخت نگیر
باز هم از همه ممنون






اگر از شاخه ی درخت پایین می پرید،بیش تر باورش می کردم تا این طوری.کنج در کلاس منتظرم وایستاده بود.با کفش های کتونی اش،قد بلندش و چشم های مشکیش.با بند کیفش بازی می کرد.کیفش زیادی بزرگ بود.
- مامانت زنگ زد گفت دمغی،بیام سراغت.
- ...
- ول کن بابا دلخوری ها رو...طفلی مامانت که خبر نداشت.راستی گفت بت نگم زنگ زده.
هرتلفن و بیرون رقتن وقت و بی وقتی رو به ثمین نسبت دادن،عاقبتش همین می شه.این که مامان بعد این همه مدت،هنوز فکر می کنه ثمین صمیمی ترین دوستمه.
چشم هاش رو خمار کرده دوخته بهم:
- هنوز رفیقیم دیگه؟ها؟...الاغ!آره؟
یک سال و نیمی می شد که ندیده بودمش.هنوز هم مثل همون وقت ها بی خیال،وقیح،خوش خنده،دوست داشتنی...همه چیز با هم.فقط موهای فرش رو صافی گذاشته.چشم هامو می اندازم تو چشمش.هر دو تاییمون می زنیم زیر خنده.یه جورایی راحت می شم.انگار دلم زیادی براش تنگ شده بود.
2
تا ثمین بره و آب طالبی بخره روی نیمکت کنج آب میوه فروشی می شینم.زیر درخت که آفتاب کم تر می تابه و صدای جیرجیرک بلند تره.کرخی این روز شرجی عالیه...این روزهایی که بی حسی و راحت تر با همه چیز کنار میای.ثمین کنارم نشسته.با نی تو لیوانش فوت می کنه.نیم لیتر آب سبز می پاشه روی شالم.
- ای کثافت!
- رامتین جونته!
دیگه فحش نمی دم.نیشش باز می شه.
- هستی هنوز باهاش؟
- یس
- مرض و "yes" .می دونم به هم زدین.رفیق تازه اشم می شناسم...بازم آمار بدم یا بسه؟!
- ولش کن.یکی از یکی خر ترن.
- یسسس!...پس پاشو بیا بریم خونه حسام.
حسام!پسر عموش!فیلم ساز جوان خوش آتیه!اون هم تو این ده کوره.اون وقت ها گاه گداری با ما بیرون می چرخید.نمی دونم چه قدر وا رفته ام،چه شکلی شده ام که می افته به التماس.
- آوا!...نیستش.خونه اش خالیه.به مامانت گفتم تا شب نگه ات می دارم.
سرم رو می اندازم رو آب طالبی ام.می گم که لباس همراهم ندارم.می زنه رو کیفش.یعنی برات آوردم.
- آوا!...گفتم میای خونه ی ما.
- حتما تو هم خونه ی مایی دیگه؟
خنده اش می گیره.
- یسسس!
3
با یه تاپ صورتی و و شلوار لی کف هال ولو شده ام و چیپس می خورم.ثمین رو به روی آینه ی دست شویی وایستاده به آرایش.مسخره اش می کنم.دارم می گم هر چی زحمت کشیده کافیه."دیگه پسندیدمت!"
یه کلیدی توی در می چرخه.مثل جن زده ها پا می شم.حسام با صورت سبزه اش از لای در میاد داخل.پشتش هم یکی دیگه.اون هم سبزه.تا گند نزده ام ثمین به دو میاد کنارم.سلام می کنیم.
- حسام رو که می شناسی.اینم مسعود.
آروم می گه: "رفیقمه.حسام هم مال تو".نگاهش می کنم.داره با دستمال رژش رو کم رنگ می کنه.چشمک می زنه: "مسعود چندشش می شه."
برای همین کارهاش بود که میونمون شکر آب شد.رفت و آمدهای بی دلیلش،آدم فروشی هاش به خاطر پسرهای زپرتی،ناز و ادا و اصول و شلوغ کاری برای یه شماره تلفن،یه زنگ،یه توجه خشک وخالی...بازی...پسر بازی...
دنیای من ولی قرار بود دور باشه.پر از روشنفکری،آدم های مهم،عشق های ماورایی!حرف های دهن پرکن...پر از آرزوهای دور و دراز بودم و داشتم بزرگ می شدم.نه!من نمی خواستم قاطی بازی هاش باشم..چون می تونستم.چون قرار بود بتونم.توپیده بودم بهش:
- دیگه داری جندگی می کنیا!
انتظار همچنین حرفی رو از من نداشت.خون دویده بود تو صورتش.چند لحظه ای ساکت شده بود.روش رو برگردونده بود که چشم هاش رو نبینم و فقط گفته بود:
- گم شو آوا!
4
یه نایلون عروسکی رو گرفت جلوم.
- ثمین گفت شالت کثیف شده،گفتم شاید این بهت بیاد.
می خواست جوری رفتار کنه که از مهریونی چیزی کم نیاره.رد نکردم.یه جورایی حالش رو نداشتم.یه جورایی هم دلم برای محبت مردونه لک زده بود.در نایبون رو باز نکردم.
- روسری بلند نقره ای.دیگه مشکی سر نکن جوجه طلایی.
فکر می کنه به خاطر اون پا شدم اومدم.
- مرسی.
صدای خنده ی ثمین و مسعود از اتاق خواب می یاد.معذبم.می خوام یه حرفی بزنم:
- کارت به کجا رسید؟هنوز می ری قلعه رودخان فیلم بگیری؟
- ...نه دیگه آوا.این جا دیگه نمی تونم.
- آها!حالا سبیل هاتو چرا زدی؟
نشست کنارم.می خنده.
- اون هم مال همون حال وهوا بود دیگه.
یه سیگار روشن کرد.
- دیدی ادا می یومدی فیلموو؟خودم قبل از همه شناخته بودمت.
- قبول.ولی مثل اینکه اداهای تو هم ته کشیده ناجور!!!
وا می دم.
- ناجور
خودش رو کشید نزدیک تر.
- اون موقع ها سخت تر بودی جوجه طلایی!
- نمی دونستم شما هم تشریف میارین.
- ولی سگ اخلاق تر شدی!
دود سیگارش رو آروم تو صورت ام پخش می کنه و بخش بخش می گه: "سخت نگیر".صدای خنده ی ثمین و مسعود نمیاد.
- ولم کن.
باز هم نزدیک ترنشست.سرم از بوی عطرش گیج می ره.
- می گم ولم کن!
سیگارش رو داد دست راست.دست چپش رو دور کمرم حلقه کرد.سرش رو به گوشه ی پیشونی ام تکیه داده و داره زیر گوشم نچ نچ می کنه.صورتم رو می بوسه.کنج لبم رو می بوسه.
- سخت نگیر.
دست راستش رو میاره جلو.تنش سفته.سخت نمی گیرم.آروم تو بغلش فرو می رم.
5
ساعت یازده شب رسیده ام خونه.مامان در رو برام باز می کنه.سلام می کنم.سعی می کنه خوش اخلاق باشه.
- سلام.خوش گذشت؟
روسری نقره ایمو زیر گلوم سفت می کنم.لبخند می زنم.
- رنگش تابیده بهت.
احساس حماقت می کنم.