Forough Farrokhzad / فروغ فرخزاد discussion

209 views
زنی از تبار خورشید

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 6 comments اندیشه ناب تو خواهد درخشید و از نور تو دیگران بارور می شوند و از دردها یادگاری باقی خواهند گذاشت...اما تو....درد را چگونه شناختی!از چه زمانی!...آن هم در زیستی به این کوتاهی...چه نا باورانه

ولی از آنجا که اوج بودن.. در نبودن نیست...اگر می ماندی...فقط کمی بیشتر چه می شد؟؟؟نمی دانم...نمی دانیم

وما

کو.. تو شدن و ناگفتی ها را گفتن..به همان سادگی که در خلوت می گوییم

******************************************

دی 1313

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم

و هستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد678 صادره از بخش5 ساکن تهران

تحصیلات ابتدایی 1319

فروغ:پدرم ما را از کودکی به آنچه که سختی نام دارد عادت داده است...ما در پتوهای سربازی خوابیده و بزرگ شده ایم..در حالی که در خانه ما پتوهای اعلا و نرم هم یافت می شد و می شود..پدرم ما را با روش خاصی که در تربیت فرزندانش اتخاذ کرده بود پرورش داده...من یادم هست وقتی که به دبستان می رفتم..تمام تعطیلات تابستان را با برادرانم در خانه می نشستیم و کتاب های قدیمی و روزنامه های باطله را تبدیل به پاکت می کردیم و می فروختیم..و هر قدر پول از این راه در می آوردیم..اجازه داشتیم که به هر مصرفی که دلمان می خواهد برسانیم

ورود به هنرستان و آموزش خیاطی1328

فروغ:یک وقتی شعر می گفتم..همین طور غریزی در من می جوشید..روزی دو سه تا..توی آشپزخانه..پشت چرخ خیاطی..خلاصه همین طور می گفتم..خیلی عاصی بودم..به هر حال استعدادکی هم داشتم..ناچار باید یک جوری پس می دادم..نمی دانم اینها شعر بودند یا نه..فقط می دانم که خیلی(من)آنروزها بودند..صمیمانه بودند

ازدواج با پرویز شاپور1329

فروغ:آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی..پایه های زندگی آینده مرا متزلزل کرد

در آن زمان شعر می گفتم به عنوان یک وسیله تفنن..وقتی از سبزی خرد کردن فارغ می شدم..پشت گوشم را می خاراندم و می گفتم...خوب بروم یک شعر بگویم

تولد کامیار1331

فروغ:باید اعتراف کنم که امسال مثل سال گذشته بیکار و آزاد نیستم...من وقتی می خواهم یک کاغذ بنویسم..صد هزار مرتبه باید قلم را زمین بگذارم و سر و صدای کامیار را خاموش کنم

من هنوز ساخته نشده بودم..توی محیط کوچک و تنگی بودم که اسمش را خانواده می گذاریم...بعد یکمرتبه از تمام حرفها خالی شدم و محیط خودم را عوض کردم

جدایی و طلاق از پرویز شاپور1334

فروغ خطاب به پدرش:درد بزرگ من این است که شما هرگز مرا نمی شناسید و هیچ وقت نخواستید بشناسید...شاید شما هنوز هم وقتی راجع به من فکر می کنید..مرا یک زن سبکسر با افکار احمقانه می دانید..کاش اینطور بودم..آن وقت می توانستم خوشبخت باشم..آنوقت به یک اتاق کوچولو و شوهری که می خواست تا آخر عمرش یک کارمند جزء دولت باشد و از قبول هر مسوولیت و هر جهشی برای ترقی و پیشرفت هراس داشت قانع بودم..اما من نمی توانم و نمی توانستم این طور زندگی کنم

نخستین سفر فروغ به اروپا1335

فروغ:من می خواهم یک زن یعنی یک بشر باشم....حالا آمده ام اینجا..آزاد هستم..همان آزادی که می ترسیدند به من بدهند

دوران پر تنش در شعر فروغ(دیوار)1340

فروغ:فشار زندگی..فشار محیط و فشارهای زنجیرهایی که به دست و پایم بسته بود و من با همه نیرویم برای ایستادگی در مقابل آنها تلاش می کردم..خسته و پریشانم کرده بود...برای همین دست به خودکشی زدم..یک جعبه قرص گاردنال را یک جا بلعیدم...اما................

خانه سیاه است1341

فروغ:نومیدی؟؟نومیدی در جذام خانه معنی ندارد..جذامی ها وقتی به آنجا وارد می شوند از حد نومیدی گذشته اند..اما من آنجا بیشتر آدم هایی را دیدم که به زندگی علاقه داشتند

دریافت جایزه فستیوال اوبرهاوزن1342

فروغ:من لذتی را که باید می بردم از کارم برده بودم..ممکن است یک عروسک هم به من جایزه بدهند..عروسک چه معنی دارد؟جایزه هم همان عروسک است..مهم این است که من به کارم اطمینان داشته باشم..حالا اگر تمام مردم هم جمع شوند و به من تخم مرغ گندیده بزنند مهم نیست...اگر این اطمینان و رضایت شخصی نباشد..تمام جایزه های دنیا را هم که توی سینی بریزند و برایم بیاورند..ارزش نداره

نوشتن آخرین شعرها1343

فروغ:خیلی کاغذ سیاه کردم..حالا دیگر کارم به جایی رسیده که کاغذ کاهی می خرم..ارزان تر است....خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانی ام خط افتاده...خوشحالم که دیگر خیالباف و رویایی نیستم..دیگر نزدیک است سی و دو سالم بشود..اکنون شعر برای من یک پنجره است..که هر وقت به طرفش می رم..خود به خود باز می شود

سیبی از شاخه فرو افتاد..بهمن1345

فروغ:((گاهی اوقات فکر می کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است...اما آدم تنها در برار این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند..یک مساله ای است که هیچ کاریش نمی شود کرد..حتی نمی شود برای از میان بردنش مبارزه کرد..فایده ای هم ندارد..باید باشد...خیلی هم خوب است))

*******************************************

سیبی از شاخه فرو افتاد

آه

و تو از شاخه نورسی فرو افتادی

او همان است که بود...چه در زندگی...چه در مرگ

فروغی همیشه

.
.
.



message 2: by Havre (new)

Havre | 1 comments beautifulllllllllllllllll



message 3: by Haleh (new)

Haleh A | 2 comments So Nice!!


message 4: by Peyman (new)

Peyman (peymanoa) | 1 comments جالب بود


message 5: by [deleted user] (new)

vaay un avvaliye cheghad khoshgel bood. tahte ta'sir gharar gereftam. vaaghean chi mishod age...


message 6: by مرجان (new)

مرجان محمدی (marjanmohammadi) | 1 comments zadrooze forough mobarak.


message 7: by Saman (new)

Saman | 1 comments man ham forogho doost daram.
foroogh:
zendegi shayad an lahze .... eest ke negahe man dar ney ney cheshmane to khodash ra viran misazad.


message 8: by Varg (new)

Varg | 1 comments افسوس من مردم و
شب
گویی هنوز هم
ادامه ی
همان شب بهوده ست
...


message 9: by Sasan (new)

Sasan (GSasan) | 1 comments I love this(This is the story of our old country, and whoever try to make a change) Thanks Varg:
افسوس من مردم و
شب
گویی هنوز هم
ادامه ی
همان شب بهوده ست
...


message 10: by Reza (new)

Reza Kahlili (RezaKahlili) | 1 comments Please read my new article on Iran providing a solution without necessarily having to go to war:

http://www.americanthinker.com/2010/0...

Also here is my upcoming book:

http://www.amazon.com/Time-Betray-Ast...


message 11: by Damselfly (new)

Damselfly | 3 comments درد بزرگ من این است که شما هرگز مرا نمی شناسید و هیچ وقت نخواستید بشناسید...


message 12: by Maedeh (new)

Maedeh | 1 comments پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
"او یک زن ساده لوح عادی بود "
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم. فروغ


back to top