داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
راز
date
newest »
newest »
غافاگير كننده بود ،احساس مي كنم نوعي دستپاچگي در داستان هست،طوري كه مي خواهد زود به انتها برسد،كمي بيشتر شخصيت پردازي روي زن و مرد مي تواند جذابترش كند گرچه طولاني تر مي شود،فلاش بك زدن به گذشته شايد هم خياي بد نباشد.ولي در كل موضوع جالبي بود گرچه دارد اين موضوع كم كم كليشه مي شود
درسته ،ولي اينطور كه برداشت كردم ،اون راز هم به همون موضوع ختم شد،البته اين ايراد نيست ،ميشه از موضوعات كليشه اي هم داستانهاي خوبي نوشت كه موندگار ميشن،خسته نباشي
ایرادش این بود که آقاهه خودش را زود لو داد باید مثل خانمه زرنگ بود و سی سال صبر میکرد
واقعا دوست داشتم داستانتان را. جالب و گیرا
سپاس
واقعا دوست داشتم داستانتان را. جالب و گیرا
سپاس
شما داستان های قوی و استخون داری مینویسید.شما داستان های قوی و استخون داری مینویسید.
خوشحالم که اینجا منتشر میکنید.
.
شاید این برای خیلی ها جالب باشه. اما داستان باید به صورت داستان نوشته بشه .
جملان باید پشت سر هم نوشته بشه و وقتی پارگرافی تموم شد اون وقت نقطه سر خط.
در داستان کوتاه کلمات و جملات باید هیجان کشش و زیبایی رو به وجود بیاره
نه اینطور نوشتن:
و من
چشم هام
توی نم و بهت
و لبهام قفل از تردید
و دست هام سرد و یخ بسته
شبیه کسی شده بودم
که بی هوا
این طور ایجاد هیجان کردن و جذاب کردن متن توی داستان کمی تو ذوق میرسه
.
توی شعر این کار برای ایجاد آهنگ انجام میشه اما به نظر من داستان شما نیازی با این کار نداره.
.
البته این داستان تمرکزی اساسی روی احساسات داره و شخصیت سازی زنانه زن .
کاملا خوب به چشم میاد.
اما اگه کمی توی نوشتن عجله نمیشد و نویسنده کمی از داستان فاصله میگرفت و همراه شخصیتهاش احساسی نمیشد میتونست خیلی بهتر توی ساخت فضا و
صحنه ها موفق بشه.
.
دوباره تلفن کرد
جوابی ندادم
دست هام دور لیوان داغ چایی می لرزید
دلم داشت از شدت هیجان خریت نکرده از هم دریده می شد
مثلا توی جملات بالا نیاز به فضا سازی هست و نه اینکه سریع به بیان درونیات راوی پرداخته بشه.
اینجا مثلا میشد به جای اینکه بگید دوباره تلفن کرد
خواننده رو ببرید توی اون فضا
صدای تلفن باز توی خونه پیچید
.
باید تفاوتی بین تعریف کردن و داستان باشه تفاوتش توی همین نکات ریزه فضا سازی و صحنه سازی.
جای یک خاطره کوچک زن و شوهری توی این داستان خالیه
به نظر من این خاطر وقتی صدای تلفن توی ذهن زن کم کم بی صدا میشه باید از ذهن زن رد میشد.
این پاراگراف رو واقعا دوست داشتم. و من رو یاد داستان نمازخانه کوچک من از هوشنگ گلشیری انداخت.
بعد به خودم گفتم یک زن بدون راز مثل یک سیب پوست کنده است
بعد از اینکه به چهل سالگی رسیدی رنگت قهوه ای می شود و دیگر او دلش نمی خواهد گازی به تو بزند
.
به شخصیتها باید مثل یک خدا نگاه کرد نه مثل یک هممدرد یا گوش شنوا.
.
موفق باشید.
شما داستان های قوی و استخون داری مینویسید.اینکه دو بار پشت هم این جمله را نوشته اید نیش بنده را تا بناگوش باز کرد
:)
و اما بعد
می دانم که ظاهر داستان نویسی باید ظاهر خاصی باشد
امااساس داستان لذت و فهم بیشتر خواننده ست
و اگر خواننده با این طور نوشتن ارتباط بیشتری برقرار می کند چرا باید همچنان به ویرگول و دو نقطه وفادار بود؟
در مورد فضاسازی حق با شماست یک بار دیگه خوندمش و فهمیدم نویسنده است که داره توی داستان نقش بازی می کنه و نه شخصیت
که امیدوارم توی نوشته های بعدم اصلاح شه این ضعف
اما
مهمترین قسمت نقدتون که از دیشب تا الان دارم بهش فکر می کنم این جمله ست
:
این پاراگراف رو واقعا دوست داشتم. و من رو یاد داستان نمازخانه کوچک من از هوشنگ گلشیری انداخت.
من داستان معصوم دوم از این کتاب رو خوندم اما خود نمازخانه ی کوچک رو نخوندم
و دسترسی سریع هم به این کتاب ندارم
آیا امکان داره که ناخواسته تقلیدوار پاراگرافی رو نوشته باشم؟
دلم به تکاپوئه
امیدوارم که اینطور نباشه
امیدوارم که اینطور نباشه
و جمله ی آخرتون
:
به شخصیت ها باید مثل یک خدا نگاه کرد
نویسنده خداست؟ یا شخصیت ها خدا؟
لذت وافری بردم از اینکه این نوشته دقیق خوانده شده است
ممنون
:)
نمیدونم چرا اون جمله دوبار تکرار شده احتمالا موقع کوپی کرد این اشتباه رخ داده..
نه اینکه از نمازخانه کوچک من تقلید شده بلکه اونجا هم تعبیری مثل این انجام شده
.
اونجا تعبیر ابر به کار رفته اینکه هیچ وقت چهره واقعی خودش رو نشون نمیده و همیشه وقتی نگاش میکنی به شکل دیگه ایه.
هیچ وقت تکراری نمیشه و هیچ موقع ازش خسته نمیشی.
. رازی که توی اون داستان بود یک تعبیر نمادین بود :پای یکی از شخصیتها شش انگشت داشت و اون شخصیت هیچ وقت اینو به معشوقش نگفت تا همیشه یک واقعیت کشف نشده وجود داشته باشه.
برای تکراری نشدن.
.
تعبیری که شما از سیب به کار بردید من رو انداخت تو فضای اون داستان که چند سال پیش خوندمش.
.
منتظر ذاستان بعدی هستم.
اول اين كه بأيد بگم اين اولين كامنت من تو اين گروه هست.دوم، منم داستان رو خوندم و لذت بردم، ممنون كه زحمت كشيديد و داستان رو اين جا نوشتيد تا همه ازش بهره مند بشن.
سوم، به نظر من هم داستان ضرب آهنگ بسيار تندي به خصوص در انتها پيدا مي كنه. من نمي دونم كه شما چند بار قبل از انتشار داستانتون در اين جا اون رو براي خودتون ويرايش كردين (منظورم ويرايش دستوري و آيين نگارشي نيست، صرف باز نويسي روايت هست). به نظر من خيلي اين كار رو انجام ندادين. يكي از اعضاي گروه (خانم مريم) تو يك يا دو پست، پيشترها، مطالب بسيار آموزنده اي رو در رابطه با اين موضوع به نقل از يك وبلاگ نوشته بودن كه بسيار آموزنده بود. به نظر من، مطابق راهكارهاي ارائه شده در اونجا اگر داستان رو وقتي نوشتيد، صبر مي كرديد و بعد از يك ماه مثلا كه از فضاي ذهني اش فاصله گرفتيد، به سراغش مي رفتيد و دوباره مرورش مي كرديد شايد اين رو خودتون هم حس مي كرديد كه انگار رو به انتهاي كارتون كه مي ريد، بي قرارين كه به سمت تعليق پاياني بدوين. اين حس بي تابي نويسنده به نظرم به خصوص رو به انتهاي اثرتون پر رنگ هست. البته ممكن هم هست كه اين اثر رو پس از ويرايش هاي متعدد و درنگ و تأمل كافي، به عمد به اين شكل نوشتيد كه در اين صورت خوشحال مي شم اگر دليلتون رو با ما هم در ميانمار بگذاريد.
چهارم، به نظر من يك مقدار هم مشكل از مديوم اين جاست كه شايد نگارش آثار طويل تر رو سخت مي كنه و يا ترس از اين موضوع كه خواننده ها و مخاطب ها همه مطلب رو نخونن. گرچه به نظر من همين ترس خودش يك از دلايل بي تابي براي نگارش تعليق پاياني هست چراكه نويسنده مي خواد سريع تر و قبل اين كه مخاطب خسته شه به اون برسه كه به نظر من درست نيست، چون داستان كوتاه لزوما نبايد يك يا دو صفحه باشه. بلكه اين بسته به محتوي اثر هست كه با در نظر داشتن پرهيز از اطاله كلام مي بايست حجم بهينه خودش رو پيدا كنه.
پنجم، به نظر من سبك نگارش به فرم جملات مقطع و شكسته، همونطور كه دوستان گفتند، مربوط به داستان نيست ... مگر در نگارش مثلا محاوره ... پاراگراف بندي اساس نگارش هست ... چون در غير اين صورت چاپ و انتشار و حتي خواندن آثار، سخت و دشوار خواهد شد ... حتي براي روايتهايي با چند راوي يا چند نظرگاهي هم مي شه در همون ڤالب پاراگراف با تكنيك هايي مثل نوشتن به سبك ايتاليك حق مطلب رو ادا كرد. نوشتن به سبك جملات كوتاه و شكسته بيروت از پاراگراف گرچه ممكن هست در اينجا و در نگاه اول خوب به نظر برسه، ولي استفاده از اون براي آثار بلندتري كه خواندنش در مدت زمان كوتاه و به شكل پيوسته در يك مرتبه ممكن نيست ... باعث خواهد شد كه نشه نوشته رو در چند مرتبه خوند، اون رو دنبال كرد و يا با مرور سريع مطالب خوانده شده، اونها رو به ياد آورد.
اما آخرين موضوعي كه مي خواستم بگم در مورد نظر يكي از دوستان بود كه گفته بودن، نويسنده بايد مثل خدا به شخصيت ها احاطه داشته باشه. من نمي دونم كه منظورشون رو درست فهميدم يا نه ولي برداشت من اين بود كه مي گن نويسنده بايد داناي كل باشه. به نظر من لزوما اين طور نيست ... راوي مي تونه اول شخص، گاه دوم شخص، يا سوم شخص باشه ... داناي كل يك امكان براي راوي در زماني هست كه راوي مثل اين اثر سوم شخص هست ... ولي داناي كل يك امكان و نه الزام براي راوي سوم شخص و حتي نويسنده است (زماني كه نويسنده با راوي يكي نباشند)، كه مثلا حتي از يك پري كه در گوشه اي از اتاق بيرون از قاب تصوير دوربيني كه راوي از دريچه اون داستان رو روايت مي كنه، داره به روي زمين مي افته و يا از هزارتوي ذهن و ناخودآگاه شخصيت ها هم خبر داشته باشه ...
در پايان هم اين كه به نظر من اگر با فاصله به اثرتون به مثابه يك طرح، اثر نقاشي يا فرش دست باف نگاه كنيد؛ مي تونيد با فضاسازي، قرينه سازي و تغيير در بافتش پس از هر مرتبه نگارش غني ترش كنيد.
یاشار عزیز عرض خوش آمد میگم و خوشحالم که به این گروه اومدید و امیدوارم حضورتون مستدام باشه.مطالب خوبی رو عرض کردید.
.
نویسنده میتونه هر جور صلاح میدونه داستانش رو روایت کنه . همونطور که گفتید راوی میتونه دانای کل باشه ( حالا محدود و یا نا محدود) میتونه اول شخص باشه ویا میتونه به سبکهای جدید از چند راوی استفاده میشه.
.
اما اینکه من گفتم نویسنده باید خدا باشه بحث جداییه.
منظورم طرز برخورد نویسنده با شخصیت هاشه
و این ارتباطی با راوی نداره.
راوی میتونه دانای کل باشه اما نویسنده خودش رو در حد احساسات شخصیتها پایین بیاره و از طرفی راوی میتون اول شخص باشه اما نویسنده کاملا خودش رو محو کنه توی داستان . این به مهارت داستان نویس بستگی داره.
هرچی نویسنده خودش رو بیشتر کنار بکشه موفق تر بوده. درست مثل خدا که دخالتی نداره و از نمایی خیلی بالا به ما نگاه میکنه.
یاشار مرسی که اولین کامنتتون برای داستان من بود و با توجه به نقد منسجمتون احساس افتخار میکنم:)درسته
من داستان رو نوشتم
سه بار خوندمش و بلافاصله اینجا گذاشتم(سرجمع تمام روند در سه ساعت)
اشتباه بزرگی بود
اما یه مشکل بزرگتر وجود داره و اون اینه که داستانهایی که بگذارم برای بازخوانی و برای ویرایش در یک ماه آینده مثل لباس نویی میشن که گوشه ی گنجه به امید یک مهمانی عروسی ازیاد میرن
و باز هم درست بود
من از طولانی شدنش ترسیدم و اگر راستش رو بخواید اگر کشش و سرعت متن نبود کسی تا به انتهای این داستان رو نمیخوند
کسی حرفی زد که به نظر من درسته شاید قابل بحث هم باشه و اون اینه که نوشتن در اینترنت با نوشتن در کتاب متفاوته
در اینترنت مخاطب در لحظه تصمیم میگیره چیزی رو ادامه بده و یا برای همیشه رهاش کنه
اما روی کاغذ مخاطب , محتوارو برای همیشه در دسترس داره و اگر الان نخونه فرداها خواهد خوند.
دلیل اونطور پاراگراف بندی اینجانب هم همینه
چشم در مواجهه با این مدل نوشتن کمتر خسته میشه و خوانش به مراتب آسونتره
و از همه سخت تر که محمد عنوان کردند اینه که نویسنده باید بی تفاوت باشه و دخالت نکنه
نویسنده ای که داره خودش عروسک های ذهنشو به رقص در میاره چطور میتونه بی تفاوت باشه و دخالت نکنه؟ این البته کاملا درسته اما بسیار بسیار سخت که امیدوارم بتونم از پسش بربیام





گفتم که کارهام مانده و باید فلان کار را انجام بدهم و بهمان کار را و نمی توانم باهاش حرف بزنم
از پشت تلفن می شد حس کرد که فهمیده
گندش بزند این زن و شوهری اصلا برای آدم آزادی دروغ گفتن نمی گذارد
وقتی گذاشتی قلبت کنار قلب یکی دیگر برای مدت های مدید بتپد دیگر نمی توانی بهش دروغ بگویی
هرچند که تمام زوایا را سنجیده باشی
اما یک چیزی هست
یک چیزی که از توی لحنت
مثل بو فواره می کند بیرون
یک بویی که از فرسنگ ها دورتر هم به مشام می رسد
بوی دروغ
گوشی تلفن را گذاشتم زمین
به خودم گفتم که باید برای داشتن یک راز تلاش کنم
برای داشتن یک بخش غیرقابل کشف
مثل یک گنج مدفون تا ابد
گنجی که بعدها وقت مرگ در حالتی از احتضار و بوی نا، چین و چروک چهره ام را به او نشان بدهم
صدایم از ته حلقم دربیاید
او مجبور شود با چشم های اشکبار به لبهام نزدیک شود تا آخرین افاضات همسر مهربانش را بشنود و بعد من حرفی داشته باشم برای زدن
حرفی که تا بیست سال بعد از مرگم چنان مبهوتش کند که مدام به من فکر کند نه چیز دیگر نه هیچ کس دیگر
فقط به من و آن آخرین جملات
موهام را پشت سرم بستم
و برای خودم یک چای داغ ریختم
اولش فکر کردم شاید خیانت بتواند راز مناسبی باشد
اما من فقط سی سال سن داشتم و تا برسم به زمان مرگ مطمئنن از اشمئزاز این راز، زندگی ام تباه می شد
بعد به این فکر کردم که مخفیانه به یک موسسه ی خیریه کمک کنم
اما حتی این هم راز چندان جالبی نبود نه آنقدرها میخکوب کننده که بتواند پیرمردی را برای باقی عمر نگهدارد
یک راه حل ظالمانه بعد از تمام سبک سنگین کردن هام توی ذهنم مدام می چرخید
یک راه حل بی نهایت ظالمانه
دوباره زنگ زد
گفت عزیز دلم می دانم این چند روز خیلی به تو سخت گذشته شاید ناخواسته حرفی زده باشم شاید کم به تو و زندگی مان رسیده باشم اما باید بدانی که طاقت ندارم از من رنجیده باشی
بهش گفتم که نرنجیده ام عزیزم
بعد سیم پیچیده ی تلفن را با سر انگشت هام نوازش کردم انگار که بخواهم موهای او را نوازش کنم
دلم سوخته بود
توی سینه ام قلبم داشت داد می زد که عجب احمقی هستی! سی سال دیگر اصلا شاید آلزایمر گرفتی! مرد تو اصلا مستحق چنین جنایتی نیست
بعد به خودم گفتم یک زن بدون راز مثل یک سیب پوست کنده است
بعد از اینکه به چهل سالگی رسیدی رنگت قهوه ای می شود و دیگر او دلش نمی خواهد گازی به تو بزند
اما یک زن با یک راز همیشه مثل سیب پوست نکنده است
گرچه توی چهل سالگی از درون گندیده باشد اما
همیشه میلی برای خوردن و داشتنش وجود دارد
تصمیم گرفتم بی صدا برایش گریه کنم
برای خیالاتی که بافته بود
خیالاتی که من گذاشته بودم ببافد
مدتی باید سعی کنم رفتارم رازآلود باشد
شک کند به همه چیز
دروغ های بیخود بگویم
توی خانه باشم ولی جواب تلفن هایش را ندهم
و بعد
بعد از یک ماه دوباره به حالت نرمال گذشته برگردم
اینطور
تمام عمر
دلش می خواهد بفهمد که آن یک ماه زنش چه غلطی می کرده
و بعد
من وقت مرگ با لبهای چروکیده در گوشش بگویم عزیز دلم هیچ رازی نبود
فقط می خواستم مرا برای تمام عمر بخواهی فقط همین
دوباره تلفن کرد
جوابی ندادم
دوباره تلفن کرد
جوابی ندادم
دست هام دور لیوان داغ چایی می لرزید
دلم داشت از شدت هیجان خریت نکرده از هم دریده می شد
اما جوابی ندادم
رفتم توی آشپزخانه
و بلند بلند از فشار عصبی زیادی که خودم به خودم وارد کرده بودم گریه کردم
داشتم برای خودم زجه می زدم که از پشت بغلم زد
اولش جیغ بلندی کشیدم اما بعد به شدت هرچه تمامتر توی بغلش مرا فشرد
پشت هم اصرار می کرد که غلط کرده که می دانسته من یک روز می فهمم که عاشق من است که حتی یک کلمه از حرفهای آن زنیکه درست نیست که فقط یکبار بوده نه بیشتر که باید ببخشمش که مردها همه شان یک وقتی گول می خورند اما عاشقانه من و زندگی مان را دوست دارد
و من
چشم هام
توی نم و بهت
و لبهام قفل از تردید
و دست هام سرد و یخ بسته
شبیه کسی شده بودم
که بی هوا
گوشه ی لبهاش چروک خورده و به حال احتضار صداش واضح شنیده نمی شود
جوری که شوهرش مجبور است گوشش را دم دهان او بگیرد تا بتواند بلکه چیزی بشنود
.