انجمن شعر discussion

13 views
كارگاه شعر > باد و باران / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 192 comments به هزارتوی تو چشم دوختم
یک حس زنانه
فقط
نا امید می شوم
از سرّی که می دانم نیست
و من زنی
زنی که همیشه عاشق تو در تو ها
و اعوجاجِ اثیریِ دلِ بر آب رفته
که با باد
بی بنیاد می شود
و تو تازه بازی را می بازی
و ما از اول
فقط لی لی بازی می کنیم
اما تو عاشق پسر همسایه ای
که بر آب نقاشی می کشد
هر روز کنار ساحل
با قوطی رنگی که ندارد
که سارا انار که هیچ
پدر ندارد
و باران سالهاست نیامده است
که نمک بوی دریا بدهد
می دهد
و ماهی نمک سود شده
حس زنانگی ات را بالغ می کند
بغل می گیری دختر نداشته ات را
که پاهایش بوی چوب می دهد
دستهایش
و تکه ای درخت آنجا
بله اندکی جلوتر
دسته ای برای تبری می شود
قنداقی برای تفنگی
شب رفاف که برسد
از هزار توی تو
تا هزار توی من
فقط یک بچه می ماند
عروسکی چوبین
با رخت و لباس عروسی
و چهار خانه ای که باقی مانده
و سنگی که جا مانده
پایی که معلق است
و دوباره لی لی
دوباره بازی
دوباره لیلا.


اصفهان
27/7/92


back to top