داستان كوتاه discussion

48 views
داستان كوتاه > سانسور چی

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 413 comments دختر از درب اتاق وارد شد و



"
به به ! سلام علیکم استاد بزرگ ! شاعره ی معاصر جوان
!
"



وسپس پیر دانا از پشت میز به پا خواست و بدون هیچ ابا ! رفت تا در بیست و پنج سانتیمتری ایشان قرار بگیرد وبعد گفت
:



"
احسنت ! واقعا زیبا بود.همیشه بهتر از قبل ! ولی در قلم مبارکتان لغزشهایی بود که به حمدالله در چندین! جلسه ی آینده با هم خواهیم نشست تا رفع نماییم . خودتان میدانید که ما محدودیتهایی داریم . جناب ممیز دوم ٬برخی از بیتها و مصرعها را نا مناسب تشخیص داده اند و پرونده را به من ارجاع نموده اند و البته صد احسنت به کار ایشان که اینقدر نکته سنجی به خرج داده اند . خودتان بهترمیدانید که برخی جملات و کلمه ها در شان و منزلت یک شاعره ی جوانی مثل شما نیست. خواهش میکنم که از من ناراحت نشوید . به خدا دست من نیست ! آیین نامه دارد!
"



دختر جوان که ازترکیب عجیب بوی سیر و تخم مرغ در حال انسداد مجاری تنفسی بود٬ چند قدم عقب تر رفت و نفسی عمیق به تو فرستاد تا وقتیکه ممیز کل دوباره به بیست و پنج سانتیمتری !! ایشان برسد٬ بتواند چند لحظه ای دوام بیاورد .با اینکه این نوع نفس گیری را در شنا آموزش دیده بود ٬ ولی در اتاق ممیز کل بیشتربه دردش میخورد . چون جناب ممیز کل بعد از دومین جمله ای که ادا میفرمود ٬ با یک حرکت سریع ٬ دوباره به بیست و پنج سانتیمتری !! ایشان میرسید و دختر هم شروع میکرد به عقب رفتن . این حرکت ٬مثل شنای قورباقه تکرار میشد تا اینکه بعد ازچندین راند ! نوبت نشستن شود
.



" ولی حاج آقا من این بار همه ی موارد ی که قبلا میفرمودید را رعایت کرده ام . نمیدانم منظور
..."

...

...

/ درفضای بین نقطه چینها٬ چندین دورشنای قورباقه دراطراف میز کنفرانس انجام شد که هیچ ربطی به این داستان ندارد ! و بزودی در یک گزارش ورزشی آورده خواهد شد .

{ این را هم ممیز کل به نویسنده این داستان گفته اند و ربطی هم به کسی ندارد . }
/

....

....


"
نگران نباشید دخترم ! فقط نکته های کوچکی هست که به
حمدالله رفع میشود . لطفا بنشینید تا صحبت را شروع کنیم .
"



طبق معمول اصرار میکرد که ابتدا دختر بنشیند . برای همین

موضوع پشت سر هم این جمله را تکرار میکرد
:
" Ladies first "

در اولین برخورد ها ٬دخترک نمیدانست که چگونه توانسته اند این جمله ی انگلیسی را به او آموزش بدهند ویا ایشان ٬ چرا این رنج طاقت فرسا را تحمل کرده است تا در مواقع مورد لزوم ٬ بتواند سریعا آنرا به کار ببرد . ولی الان که دخترک موضوع را فهمیده بود ٬ می گفت
:



" خواهش میکنم حاج آقا . اول شما ! شما بزرگترید !... "



و این گفتگو آنقدر تکرار میشد تا حاج آقا از رو برود و بنشیند و دخترک هم بتواند در صندلی مقابل او بنشیند . اگر دخترک این روش را بکار نمیبرد٬ باید منتظر عواقب احتمالی بعدی این ندانم کاری که نشستن حاج آقا در صندلی کناراو و کشاندن صندلی تا نزدیکی اش وچسباندن صندلی اش به صندلی او و
...

/ ...
صفحه ی شطرنجی شد
! .../



{ این قسمت از این داستان توسط ر مخیله نویسنده شطرنجی شده است . میدانید که خود سانسوری بهتر از این است که بیایند سر و ته داستانت را بزنند و یا خدای ناکرده ابتدا از سر و ته خودت شروع کنند ! }



بعد از یک ساعت اتلاف وقت ٬ جایگیری مناسب انجام شد و بالاخره حاج آقا رفت سر اصل مطلب و گفت :



" ببین دخترم ! من غرض ورزی خاصی با شما ندارم و شاعر های جوان و نو گرایی مثل شما را دوست دارم ! ٬ ولی شما در بیت ششم چیزهایی گفته ای که من هم نمیتوانم کاری برایت بکنم . شما گفته ای
:



چو عاشق میشدم گفتم ببردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد



شما خودت بگو ! مگر در عرف ٬ دختری که عاشق میشود هوار میکشد که من عاشق شدم ؟ خودت خوب میدانی که این کار از حیا بدور است . در ضمن این مقصود خان چه کسی است ؟

همسایه است ؟ فامیل است؟ و یا خدای نکرده ٬ در خیابان و چت و... با ایشان آشنا شدی ؟ خواهرم ! درست نیست . قبول کن که درست نیست .در ضمن کلمه ی / دریا / اینجا چکار میکند ؟ با هم دریا هم رفته اید ؟ اصلا چرا آب دریا خونی شده است ؟ هیچ میدانی اگه تخیل آدم بکار بیافتد چه معنی وقیحانه ای از میان شعر شما استخراج میشود ؟ . "



دختر
:

" حاج آقا ! یک لحظه !...

شما اصلا اجازه نمیدهید من حرف بزنم . این بیت که از من نیست این را ..."



حاج آقا
:

"اصلا مهم نیست این بیت از چه کسی باشد . حتما یکی مثل تو این را گفته است . در هر صورت باید حذف شود "



دختر
:

" چشم ! حتما ! "

و دختر از درب اتاق خارج شد
.




message 2: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
مثل همه کارهای شما
یک بدنه و ساختار کامل داشت
و این نپرداختن به فضا سازی
و کاملا مستقیم به هدف پرداختن
کارهای شما رو که اکثرا کالبد قوی داره
به یه جور گزارش تبدیل می کنه
البته این فقط نظر منه


message 3: by محسن (new)

محسن | 228 comments ترکیب عجیب سیر و تخم مرغ


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments دیونه جان ممنون
قبول دارم نظرت رو
ولی نمیدونم بقیه هم با دوستم دیونه ! موافقن یا نه


message 5: by ستاره (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments بله آقای خط خطی منم موافقم با نظر ایشون
موفق باشید
..!!*!


message 6: by Maryam (new)

Maryam | 158 comments شبیه شوء های طنز کوتاه تلوزیونیه


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments انتقاد دوستان به جا
ولی خواستم به نوعی از داستان
دارایی
از والاس تقلید کنم
این داستان را اینجا میگذارم. اگر فرصتی کردید نگاهی هم به آن بیندازید



مهدی عناصری  عناصری | 413 comments دارایی

«همين دست ام است. از نظر شما داشتن يک همچين دستي مثل دست خودتان دارايي يا امتياز محسوب نمي شود. اما از نظر من اين دست است. دل تان مي خواهد ببينيدش؟ حال تان بد نمي شود؟ خب، ايناهاش. اين هم دست ام. براي همين هم هست که بهم مي گويند جاني يک دست. باهاش کنار آمده ام، هيچ کي نمي تواند مثل من اين جور سنگدل باشد. مي بينم داريد تمام تلاش تان را مي کنيد که رعايت ادب را بکنيد و نگاهش نکنيد. بي خيال، راحت باشيد. اذيت نمي شوم. من به خودم نمي گويم اين دست است، مي گويم يک جور دارايي است. نظرتان در موردش چيست؟ راحت باشيد. فکر مي کنيد احساسات ام جريحه دار مي شود؟ مي خواهيد من بگويم چي هست؟ اين يک دست است که وسط بازي، وقتي با باقي اعضاي بدن ام تو شکم مادرم بوده، تغيير عقيده داده. بيشتر شبيه دست و پاي قورباغه است، کوچک است و مرطوب و رنگ اش از باقي جاهاي بدن ام تيره تر است. حتي وقت هايي هم که خشک خشک است، خيس به نظر مي رسد. معمولاً آستين ام روïش است، مگر وقت اش برسد و بخواهم از اين دارايي خرج کنم. کتف ام سالم است، درست مثل آن يکي. مشکل فقط دست ام است، تا نوک سينه ام است. انگار يک کم آب رفته باشد. قشنگ نيست. تکان مي خورد؛ يعني مي توانم قشنگ تکان اش بدهم. از جلو اين برجستگي ها را مي بينيد، انگار مي خواستند انگشت بشوند ولي نشده اند. البته اين مال وقتي است که من تو شکم مادرم بودم. آن دست ام- مي بينيد؟ کاملاً طبيعي است، البته به خاطر کار زيادي که ازش کشيده ام يک خرده ورزيده تر و گوشت دارتر است. شکل اش طبيعي است، اندازه اش هم درست است و رنگ اش هم معمولي است، من هميشه اين دست ام را نشان مي دهم، بيشتر وقت ها آن يکي آستين ام را سنجاق مي زنم بالا، براي همين ديگر اصلاً تو ذوق نمي زند. خيلي قوي است. دست ام را مي گويم. به نظر نمي آيد، اما قوي است، بعضي وقت ها براي اين که به آدم ها نشان بدهم چه قدر دست ام قدرت دارد، باهاشان مچ مي اندازم. اين انگشت هاي قورباغه يي آب رفته ام خيلي جان دارند. اگر نظرشان خلاف اين است،مي توانند به خودشان جرات بدهند و بهش دست بزنند. هميشه بهشان مي گويم مي توانند بيايند و بهش دست بزنند، چرا نه، مشکلي نيست. حال ام گرفته نمي شود. مي خواهيد بهش دست بزنيد؟»

سوال.

«مشکلي نيست. مشکلي نيست.»

سوال.

«مساله اين است که- خب، اول اين که هميشه چند تايي دختر دوروبرم هست. مي فهميد منظورم چيست؟ تو کارگاه، تو لينز. آن پايين نزديک ايستگاه اتوبوس يک کافه هست. جک پات- که در واقع بهترين دوست ام است- و کني کرک- کني کرک پسر عموش است، هر دوشان تو کارگاه بالا دست من کار مي کنند؛ چون من مدرسه را که تمام کردم، وارد سنديکا نشدم و بعد- هر دو شان واقعاً آدم هاي خوب و نرمالي هستند و رفتارشان هم با خانم ها خوب است، منظورم را که مي فهميد. هميشه هم دخترهايي هستند که دوروبر آدم بپلکند. يک گروه مي شويم، يعني دور هم جمع مي شويم و ول مي چرخيم و يک چيزي هم مي زنيم. جک پات و کني هميشه آخرش راه مي افتند و با يکي دو تاشان مي روند و بقيه هم با هر کي دوست داشته باشند.همه مان دور هم جمع مي شويم. گوشي که دست تان هست؟ من هم با يکي شان، حالا هر کي. بهشان مي گويم براي چي اسم جاني يک دست را روïم گذاشتند و ماجراي دست را تعريف مي کنم. اين اولين مرحله ماجرا است. اين که بگذاري خانم خوشگله يک کمي از اين دارايي ات بردارد. شروع مي کنم به حرف زدن در مورد دست که البته هنوز توي آستين است و آن بالا سنجاق شده. جوري حرف مي زنم که انگار زشت ترين چيزي است که قرار است ببينند. بعد نگاهشان يک جوري مي شود که آخي، بيچاره، چرا اين قدر سخت مي گيري، نبايد خجالت بکشي و چنين و چنان و عجب من آدم خوبي ام. همين که من در مورد خودم اين جوري حرف مي زنم، قلب شان را مي شکند؛ مخصوصاً اين که من هيچ گناهي نداشتم که اين شکلي با اين دست به دنيا آمده ام. بعد از اين مرحله، وقت اش است که ازشان بپرسم دل شان مي خواهد ببينندش. بهشان مي گويم که چه قدر به خاطر دست ام خجالت مي کشم، اما يک جورهايي به آنها اعتماد دارم و به نظرم آن قدر آدم هاي خوبي مي رسند که اگر بخواهند، سنجاق آستين ام را باز مي کنم و دست ام را بيرون مي آورم که اگر طاقت اش را دارند تماشاش کنند. اين قدر درباره اش حرف مي زنم که ديگر جان شنيدن يک کلمه ديگر را هم درباره اش نداشته باشند. بعضي وقت ها هم ممکن است دختره از دوست هاي قبلي جک پات باشد که دوروبرم مي پلکد يا تو فريم ايلون يا لينز ببينم اش. اين جور وقت ها دختره مي گويد که چه قدر خوب بلدم به حرف هاش گوش بدهم يا چه آدم حساسي هستم، درست برخلاف جک پات يا کني و اصلاً فکر نمي کند که دست ام آن جوري که من مي گويم اين قدر زشت باشد. بعد راه مي افتيم مي رويم خانه و مي روم سر اين که کاش مي شد راحت باشم، اما نمي خواهم؛ چون از خاطر دست ام خجالت مي کشم و از اين جور چيزها. خب. من هيچ وقت جلوي ديگران نگفته ام که اين دست براي من يک جور دارايي به حساب مي آيد، باور کنيد. راحت باشيد، هر وقت دل تان خواست مي توانيد بهش دست بزنيد. يکي از مرحله ها



مهدی عناصری  عناصری | 413 comments اين است که مي دانم کي دارم شورش را درمي آورم و دختره ديگر دارد حال اش بد مي شود؛ چون در مورد تنها چيزي که حرف مي زنم دست ام است و اين که چه قدر مثل دست و پاي قورباغه است و هميشه انگار خيس است و چه قدر قدرت اش زياد است. اما مي ميرم اگر يک دختر خوب و خوشگل و همه چيز دان ببيندش و دل اش آشوب بشود. اين جور موقع ها قشنگ مي فهمم که طرف تو خودش حسابي ريخته به هم و پيش خودش فکر مي کند که من همه چيزم را باخته ام، اما نمي توانند ول ام کنند و بروند؛ چون در اين صورت فکر مي کنم تمام مدت مزخرف مي گفته اند که من چه آدم احساساتي و حساسي ام و نبايد بابت اين دست خجالت بکشم و دست ام آن قدرها نبايد زشت باشد. تو اين مرحله، انگار انداخته باشم شان کنج رينگ.»

سوال.

«معمولاً دو هفته يي طول مي کشد، همين حدودها. مرحله بعد نقطه حساسي است؛ چون دست را بهشان نشان مي دهم. اين قدر صبر مي کنم تا يک جايي جفتي تنها باشيم و بعد رو مي کنم. ترتيب ماجرا را يک جوري مي دهم که انگار آنها ترغيب ام کرده اند و حالا هم من بهشان اعتماد کرده ام و دقيقاً همان آدمي هستند که احساس کرده ام مي توانم دست ام را از آستين در بياورم و نشان شان بدهم. البته همان جوري که به شما نشان مي دهم. کارهاي ديگري هم بلدم که دل شان را بيشتر ريش کند، نگاهش کن- مي بيني؟ اين جا را قشنگ ببين، براي اين اين جوري است که استخوان هم ندارد. فقط يک چيزي-؟»

سوال.

«يک کم پماد يا وازلين باعث مي شود که خيس تر و براق تر به نظر برسد. خب، اين دست ، از تو آستين که در مي آيد، خيلي منظره خوشايندي ندارد. وقتي مي بينندش مي خواهند بالا بياورند، آن هم آن طوري که من نشان اش مي دهم. آره، بعضي هاشان هم درمي روند و فلنگ را مي بندند. اما بيشترشان، خب بيشترشان، اول آب دهان شان را به زحمت قورت مي دهند و مي گويند، واي اين، اين، اين خيلي هم بد نيست. اما معلوم است که کارشان ساخته است و زحمت مي کشند تا تو صورت ام نگاه نکنند و من هم اين جور وقت ها قيافه يي مي گيرم که يعني خجالت کشيده ام و از شدت نگراني دارم مي ميرم، از آن قيافه هاي معصومانه، حتي مي توانم کاري کنم که لب هام بلرزند. هميشه هم، حالا يک کم زودتر يک کم ديرتر ، بعد از پنج دقيقه، به خودشان مي آيند و مي زنند زير گريه. فکر مي کنند که ديگر آب از سرشان گذشته، متوجه ايد که. مثل اين مي ماند که افتاده باشند کنج رينگ و مي گويند آن قدرها هم زشت نيست و نبايد بابت اش خجالت بکشم و بعد نگاهش مي کنند و من هم نگاه مي کنم که چه قدر واقعاً کريه است، زشت است، کريه است، زشت است. اما ديگر چي کار مي توانند بکنند؟ به روي خودشان بياورند؟ عوضي ها، بعضي از اين عوضي ها فکر مي کنند الويس هنوز زنده است. اين جور دخترها مغزشان تعطيل است. اين ماجرا هميشه داغان شان مي کند. موقعي هم بدتر مي شوند که ازشان بپرسم، خوشگل ام، حالا چي شده، چرا گريه مي کني، اين هم دست است ديگر و آنها هم مجبور مي شوند بگويند، اين کجاش دست است. مجبورند، مجبورند سعي کنند و وانمود کنند که اين دست نيست و چه قدر از اين که من بابت اين دست خجالت مي کشم، ناراحت اند و چيز زياد مهمي نيست و از اين جور چيزها. اين جور وقت ها البته بيشتر دست هاشان را مي گذارند روي صورت شان و گريه مي کنند. در اين مرحله، فضا يک جوري مي شود که من بايد بلند شوم و بروم طرف شان و بنشينم کنارشان. توي اين موقعيت من تنها کسي ام که مي توانم آرام شان کنم. آن دارايي را مي پيچم و جمع مي کنم و مي فرستم سر جاي اول اش تو آستين. اين طوري دست از گريه کردن بر مي دارند و من هم آن جام و با آن يکي دست خوب ام کنارشان ام و مي گويم، چيزي نيست. گريه نکن، نبايد بابت اين که بهت اعتماد شده غمگين باشي که. همين که چندش ات نشد، مي داني چه قدر براي من ارزش دارد، مي بيني از اين که باعث شدي خجالت نکشم چه قدر احساس آرامش مي کنم، ممنون ام، واقعاً ازت ممنون ام و غيره و ذلک و آنها هم فقط بهم تکيه مي دهند و زار مي زنند. بعضي وقت ها کاري مي کنند که من هم باهاشان گريه مي کنم. حواس تان هست؟»



message 10: by mohammad (last edited May 03, 2009 12:38AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments داستانت برام جالب بود خوب من هم خیلی با نبی موافقم که نویسنده یکی از شخصیتهای داستانه و تو داستان نقش اساسی داره واقعا نمیدونم که این میتونه یه سبک باشه یا نه
ولی اگر هم یه سبک نو باشه نیاز به تمرین زیاد و کوشش داره که کار خود خودته خط خطی جان
ولی این نظر منه که این داستان هایی که این طوری مینویسی نوعی تخریب شخصیت و دارای سو گراییه. یعنی داری جانب بعضی شخصیت ها تو میگیری
مثلا

اگر دخترک این روش را بکار نمیبرد٬ باید منتظر عواقب احتمالی بعدی این ندانم کاری که نشستن حاج آقا در صندلی کناراو و کشاندن صندلی تا نزدیکی اش وچسباندن صندلی اش به صندلی او و
...

/ ...
صفحه ی شطرنجی شد

خوب این قضاوت از طرف کیه؟ از طرف نویسنده
چرا مرد بیچاره رو به کار نکرده محکوم میکنی
وتازه اونچه که فقط تو ذهن خودت پیشبینی کردی رو سانسور کردی
این داستان بیشتر به حرفهای خاله زنکی میمونه که وقتی میخوان یه شخصیت رو منفور داستان کنن رفتار و گفتارشونو به سمت نیت خودشون میکشونن
داستان نویس وقتی میتونه در مورد نیات یکی حرف بزنه که خودش تو قالب اون رفته باشه یعنی روایت باید اول شخص باشه
وای که تو داستانت چقدر این یارو سانسور چیه مظلوم بوده که خدای داستان یعنی خالقش بر ضدش قلم رونده

در مورد شخصیت ها هم باید بگم که شخصیت های قراردادی میسازی این طور شخصیت ها به ساخته نویسنده نیستن بلکه اونا وجود دارن و اونارو آماده میاری تو داستان هیچ پیچیدگی خلقی ندارن و مجبورن به یه سری اصولی ک بهشون نسبت داده شده پایبند بمونن
مثلا مادری مهربان و یا مادر شوهری بد جنس
سانسورچی شما و همچنین دختر جوان هم این طورین
یعنی هیچ چیز خاصی از خودشون ندارن

نتونستم ربطی بین داستان سانسور چی و دارایی پیدا کنم
دارایی دارای یک شخصیت سازی فوق حرفه ای بود

دوست داشتم نقدت کنم با اینکه
میدونم که مثل نقدهای دیگم که به داستانات داشتم هیچ دفاعی از داستانت نمیکنی و بیخیال و بی اعتنا از کنارش میگذری

امیدوارم که موفق باشی و این سبکتو به قله برسونی


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments محمد جان بی اعتنا نیستم
همه ی نقد های همه به داستانهای همه رو میخونم
ولی من دارم یاد میگیرم
از تک تک شما عزیزان
من دست هر کس را که وقت میگذارد و نقد میکند را میبوسم


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments كدوم شعر؟


back to top