داستان كوتاه discussion

72 views
داستان كوتاه > بابا / مهدي بهروزي

Comments Showing 1-30 of 30 (30 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
خيلي سخته كه بعد از بيست سال برگردي تا دخترت رو ببيني و اون جلوي تو مثل ملكه اليزابت خوشگل و خوش برخورد بايسته و بگه : برو گمشو، تو ي اين بيست سال كدوم گوري بودي كه سراغ من رو نمي گرفتي، برگرد برو همون جايي كه بودي. نمي خوام ريخت و قيافتو ببينم. بي شرف عوضي.
و تو سرتو مي اندازي پايين تا قطره هاي اشكاتو هيچكي نبينه و روتو بر مي گردوني و راهي رو كه ازش اومدي رو نا اميدانه برمي گردي، يك خيابون دراز كه دوطرفشو درختاي بلند احاطه كردن با برگاي زردي كه كف خيابون ريخته شده و وقتي كه پا روي هركدومشون مي ذاري تازه آخرين صداهاي زندگيشون رو مي شنوي.
ولي دلت مي خواد برگردي و بهش همه چيزو بگي. فكر مي كني وقتي برگردي هنوز توي چارچوب در وايساده و داره دور شدن تو رو نگاه مي كنه اما وقتي بر مي گردي در بسته ايي رو مي بيني كه انگار هميشه بسته بوده. دلت مي خواد همه چيز رو جار بزني اما همه چيز رو همه كه نمي دونن، نبايد هم بدونن. همه چيز رو آدماي خاصي مي دونن كه گاهي ترجيح مي دن برن و گم و گور بشن. نباشن تا فقط همه چيز بين خودشون و خودشون بمونه. گاهي هم همه چيز رو آدمايي مي دونن كه ديگه زبون هاشون ياراي گفتن نداره، مثل مادرش كه گذاشته و رفته، يعني اگه دست خودش بود حالا حالاها دوست داشت بمونه اما موندن واسه اون تموم شده بود و بايد مي رفت هر چند كه آدمهايي مثل اون هنوز مي تونستن حالا حالاها باشند، كه هستن، اما اون بايد مي رفت و رفته بود و حالا فقط من مونده بودم كه همه چيز رو مي دونستم و بايد مي گفتم.
اما فكر نمي كنم كه اون بتونه باور كنه كه همه چيز فقط تقصير من نبوده و همه اون اتفاقها به خاطر خودش بوده ، اما با اون رفتاري كه اون كرد به نظرم هيچ وقت نتونم بهش بفهمونم كه ماجرا چي بوده و من چرا اين همه سال اون رو تنها رها كرده و رفته بودم. بايد راههاي ديگري رو امتحان كنم. بايد بگردم و يك شاهد پيدا كنم. شاهدي كه مثل من و اون كه حالا رفته بود همه چيز يادش بياد و بتونه شهادت بده كه اصل ماجرا چي بوده.
كاش اون شاهد رو پيدا كنم و كاش دوباره بتونم صداش رو بشنوم كه بهم بگه: بابا!.

6 فروردين 88
اصفهان



message 2: by M.H.R (new)

M.H.R (mhrr) | 313 comments فكر ميكنم براي خواننده اين سوال بي جواب ميمونه كه در گذشته چه اتفاقي افتاده! ولي خيلي نميشه حدس زد كه چه اين اتفاق چي بوده. و به نظرم اين از جذابيت داستان كم ميكنه!!!شايد اگه فضا سازي بيشتر بود امكان حدس زدن هم بيشتر ميشد
:)


message 3: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments مهم نيست که در گذشته چه شده
و علت اين جدائي هرچه که بوده
مهمتر اين است که
درحال، دختري تنها با قضاوتي يکسويه
،و پدري سرگشته و بي قرار
نيازمند بازيابي هويت گمگشته خود و دخترش
.........
حناب بهروزي عزيز
،از منظر يک خواننده صرف
برايم بسيار دلنشين بود و تکان دهنده
ممنون


message 4: by Mehdi (last edited Mar 27, 2009 09:59AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
دو تا خواننده خوب و دو تا نظر كاملا متناقض براستي قضاوت كي درسته.
منظورم فقط همون قضاوته كه هر كسي از ظن خودش اون رو انجام مي ده وگرنه من ارادت دارم خدمت همه دوستان عزيز گروه داستان كوتاه به خصوص سركار خانم ماريا و
M.H.R
عزيز.
ممنون از نظراتتون.


message 5: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
یه وقتایی یه چیزایی رو آدم میخواد بگه مهم نیست به چه طریق مهم عنوان شدنه
من این متن رو جزو این قبیل نوشته ها فرض کردم
وگرنه همچین فضا سازی ضعیفی از شما بعیده



message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ديوونه جان اصلا اين كار عاري از هرگونه فضا سازي بود.
حرف شما كاملا درسته و فقط انتقال يك حس بود كه گاهي لازمه فقط انجام بشه.
اما در چند سطرش اشاره به يك قضا ها و موقعيتهايي به صورت نمادين شده بود كه گهگاهي مي شه اونها رو جاي فضا سازي و ايجاد ايماژ كذاشت.

ممنون از نظرت.


message 7: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
اگه خيلي افتضاحه كه دوستان نظر نمي دن بفرستمش بره توي يك تاپيك ديگه!!!!!


message 8: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments مهدی جان من تخصصی نمی تونم نقد کنم
اما بی پرده بگم اصلا خوشم نیومد

یعنی نسبت به انتظاری که از شما میره و در مقایسه با کارهای قبلیتون این کار به شدت ضعیف بود.
از تکراری بودن موضوع که بگذریم؛ داستان هیچ جذابیتی نداشت و اگر قرار باشه با خوندن یک داستان حسی به خواننده منتقل بشه در مورد این داستان و من این اتفاق نیفتاد.
شاید دلیلش همون باشه که حرف تازه ای نداشت.

.


message 9: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
اين هم نظريه خوب. موقعيت تكراري بود اما هيچي هم واسه گفتن نداشت يعني؟


message 10: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments من نگفتم هیچی نداشت
گفتم هیچ جذابیتی نداشت و همینطور حرف تازه ای برای گفتن


"و تو سرتو مي اندازي پايين تا قطره هاي اشكاتو هيچكي نبينه و روتو بر مي گردوني و راهي رو كه ازش اومدي رو نا اميدانه برمي گردي، يك خيابون دراز كه دوطرفشو درختاي بلند احاطه كردن با برگاي زردي كه كف خيابون ريخته شده و وقتي كه پا روي هركدومشون مي ذاري تازه آخرين صداهاي زندگيشون رو مي شنوي
ولي دلت مي خواد برگردي و بهش همه چيزو بگي. فكر مي كني وقتي برگردي هنوز توي چارچوب در وايساده و داره دور شدن تو رو نگاه مي كنه اما وقتي بر مي گردي در بسته ايي رو مي بيني كه انگار هميشه بسته بوده.
..."

این جمله ها و توصیفات (حداقل برای من ) تکراری میاد.
به نظرم این صحنه ها رو بارها تو داستانای دیگه تجربه کردم و به همین علت دیگه بهم حس تازه نمی ده.




message 11: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
آها پس مي رسيم به تبيين تئوري تكرار.
شما هر روز تابستون كه از خونه مياين بيرون آفتاب مثل هر روز بالا اومده اما همين آفتاب توي روزهاي مختلف برات يك حرف تازه اي براي گفتن يا نگفتن داره.
تئوري تكرار در متون دراماتيك تئوري عجيبي نيست اما تكرار براي به ياد آوري خيلي چيزها ضروريه.
همين كه يادمون بندازه خيلي چيزهاي معمولي باز هم هستند و باز هم تكرار مي شوند.

ممنون كه نظر دادي عزيزم.


message 12: by Josef (new)

Josef | 66 comments خیلی مطالب را باید گفت.تکرار کرد به شعر داستان نقاشی فیلم هر روز وشاید هر ساعت


message 13: by Josef (new)

Josef | 66 comments اینکه همیشه حق با ما نیست دیگران را هم ببینیم گوشمان به شنیدن عادت کند و اینکه قبل از بستن هر دری حد اقل پنجره ای گشوده باشیم خسته نباشی اقا مهدی


message 14: by Leila (new)

Leila | 92 comments جناب بهروزی من فکر می کنم اون اتفاقی که مد نظر بوده رو خودتون پیش خودتون نمی دونستین و بیشتر می خواستین یه سری حرف های دیگه رو به اون بهانه بزنین.من خوشم اومد از نوشتتون ولی اگه اینجوری که من برداشت کردم درسته ،به نظرم مبهم بودن داستان برای کسی که نویسندشه زیاد جالب نیست


message 15: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
من مي دونم ماجرا چي بوده ولي چه اهميتي داشته كه جريان اصلي چي بوده؟ اصلا موضوع اصل ماجرا نيست بلكه مساله چيز ديگريه كه خواننده بايد كشفش كنه كه ظاهرا براي خواننده ها اتفاق هم افتاده.
در ضمن نويسنده بايد خيلي خنگ باشه كه خودش ندونه چي داره مي نويسه.
ممنون از از جوزف عزيز و سركار خانم ليلا و ساير دوستان به خاطر نظراتتون.


message 16: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments شبیه نوشته هایی ست که گاهی آدم گوشه کتاب مورد علاقه اش یا دفترش یا حتی توی مغزش در یک پارک خلوت می نویسه ..همیشه فکر کردم این مدل نوشته ها خیلی پر مفهوم تر و زیباتر از اون داستان هاست که کلی رویش کار می کنم ..چون این این نوشته آنچه است بکر و خالص از همون اتفاقی ست که افتاده بی هیچ دست کاری کردن ..نوشته شما هم همین بکارت و خالصی رو داره بی هیچ حرف زایدی و انقدر گنگ مانده که می شود برایش هزار هزار قصه نوشت ..
در دنیا بیشتر از هرچیزی قضاوت یک طرفه نفرت انگیز است

همواره موفق باشید ..


message 17: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون آرزو خانم از نظرتون.


راستی خوش اومدیننننننننننننن


message 18: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments مهدی جان جالب بود و مهم نبود قضیه چی بوده و چرا دختر اون طوری با باباش رفتار کرد مهم اون حس بود که به من خواننده انتقال یافت


message 19: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
بله.
ماااااادر جان
بفرماییییین بفرمایییینن

منم می خواستم همون حسه منتقل بشن ایشون دیگه.


message 20: by ماهور (last edited Apr 01, 2009 10:52AM) (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments این که میگم چون در مورد محتوی است نقد نیست نظر شخصیه:
بهتر بود اول داستان رو این جور شروع میکردی که پدر بعد از بیست سال میخواد دخترش رو ببینه و در ذهنش بر خورد اولیه رو بسیار زیبا تجسم میکنه ولی دختر در اولین رویارویی کاملا متفاوت عمل میکنه.
این جوری میتونی برای داستان یک فراز خوب بسازی
و در ادامه حیرانی مرد را بیان کنی.
دیگه دنبال مادر جانش نری و سعی نکنی غیبت مرد رو توجیه کنی
قسمت برگهای پاییزی رو دوست داشتم
میتونستی در ابتدا همین برگها رو زیبا نشون بدی و در انتها با همین برگها مرگ رو تداعی کنی

در کل داستان از نظر من خیلی خوب نشده
جای کار داره


message 21: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون ماهور جان.


message 22: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments داستان وقتي اينقد كوتاه ميشه خوب توقع خواننده هم بالا ميره كه بايد حتما اتفاق خيلي خاصي توش بيفته و من خيلي خوشحالم كه اين اتفاقث نيفتاد و داستان خيلي معمولي ادامه پيدا كرد
لحن داستان رو خيلي دوست داشتم
من كلا اين طور داستان هار و كه خواننده به صورت مخاطب نويسنده در جريان داستانه رو دوست دارم
مثل داستانهاي سياه ها مثل شعراي هيوز مثل آهنگاي رپ

كاش اين طور لحن قشنگ رو به يه داستان تكراري وصل نميكردي ويه داستان نو با اين لحن ميگفتي


message 23: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
محمد جان من متوجه جمله آخر كامنتت نشدم مي شه يكبار ديگه و بهتر جمله آخرت رو برام توضيح بدي؟

در ضمن ممنون از نظري كه دادي. خوشحالم كردي.
موفق باشي.


message 24: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خوب اینکه داستان دارای موضوع تکراریه شکی توش نیست و فکر کنم که اینو قبول داشته باشی
البته این تکراری بودن یکه تکرار جعلیه یعنی تو زندگی واقعی خیلی خیلی به ندرت اتفاق میافته ولی اونقد تو داستان ها رمانها و فیلم ها باهاش روبرو شدیم که برامون تکراریه
واین در حالیه که توی زندگی همه ما خیلی اتفاقات تکراری هر روز اتفاق میافته که اصلا بهشون توجه نمیکنیم و توجه کردن به اونها و به صورت داستان درآوردنشون کار نویسندگان بزرگه
داستان های چخوف همینگوی واشتاین بک مالامال از این طور اتفاقاته

حالا وقتی من داستانت رو میخوندم وقتی این بند رو خوندم
يك خيابون دراز كه دوطرفشو درختاي بلند احاطه كردن با برگاي زردي كه كف خيابون ريخته شده و وقتي كه پا روي هركدومشون مي ذاري تازه آخرين صداهاي زندگيشون رو مي شنوي
به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و با خودم گفتم که چه خوب بود که این داستان با این لحن که خواننده رو تو صدا مکنی یک داستان از یک روز معمولی مثلا برگشتن یک مرد از سر کار به خونه و توجه کردن به چیزایی که قبلا توجه بهشون نمیکرده باشه(البته این تو فکر من اومد و خودت میتونستی یه جور دیگه داستان بگی) ولی موضوع داستان تو متاسفانه تکراری بود
این لحن که مال خودته باید متصل میشد به
داستانی که هیچکی تا حالا ننوشتدش
داستانی که مال خود خودته و وقتی یکی میخوندش ساعت ها تو فکر میره و این باعث میشه خواننده برای یه ساعت هم که شده مثل تو فکر کنه



message 25: by Mehdi (last edited Apr 27, 2009 09:47AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون محمد جان دقيقا متوجه شدم كه چي گفتي.
ازت ممنونم كه منو به چيزي راهنمايي كردي كه خيلي كم بهش فكر مي كنم.
اينو قبول دارم كه از يك زبان خيلي مهجوربراي نوشته هام استفاده مي كنم اما متاسفانه كمتر در مورد سوژه ها فكر مي كنم و اميدوارم از اين به بعد وقتي مي خوام داستان بنويسم بيشتر روي سوژه متمركز بشم.
ازت تشكر ميكنم.

موفق باشي.


message 26: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خواهش میشه
خیلی خوشحال شدم که منظورمو فهمیدی
تو هم موفق باشی


message 27: by Maryam (new)

Maryam | 158 comments این نوشته خود یک قضاوت خام ونپرداخته است همون قدر که تصویری از یک قضاوت یک طرفه وخام در یک رابطه است یک انسان رو با یک عکس فوری خلاصه کردی

اون جلوي تو مثل ملكه اليزابت خوشگل و خوش برخورد بايسته و بگه : برو گمشو، تو ي اين بيست سال كدوم گوري بودي كه سراغ من رو نمي گرفتي، برگرد برو همون جايي كه بودي. نمي خوام ريخت و قيافتو ببينم. بي شرف عوضي







message 28: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
مریم گرامی داستان های کوتاه محل نمایش عکس های فوری است.
اما این نوشته کلا در باره قضاوت است حال قضاوت سطحی یا هر نوع قضاوتی دیگر.

ای کاش قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار بود.


message 29: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments اگر هدفتون انتقال حس بود در مورد من اتفاق نیفتاد . که مطمئنا به معنی شکست داستان نیست . شاید اگه داستان قوی (نمایشنامه) قبلی (ملاقات من ..) اینجا نبود من حس دیگه ای داشتم در واقع داستان انتظار من رو از نویسنده براورده نکرد ولی ذات داستان به خودی خود حرفی برای گفتن داره هچقدر تکراری هر چقدر غیر قابل باور . اسفاده از دوم شخص بهترین کاره ممکنه بود تصور اول یا سوم شخص داستان رو به مراتب نزول می داد . استفاده از ملکه الیزابت خیلی خوشایند بود . گذشته داستان مبهمه . به نظرم وقتی می شه این کارو کرد که از همه عوامل مطمئن باشی در غیر این صورت به داستان لطمه می زنه که زده . در اخر استفاده از شاهد داستان رو نجات داده به این دلیل که شخصیت برای من مبهم بود و نتونستید در چند جمله اون رو کامل برای من خواننده معرفی کنید منتظر ورود شخصیت جدید بودم . که الیته کمک هم رسید .اون چه گفتم تنها نظر شخصیم بود و بس . چون نقد بلد نیستم . ..
اما من سوال دیگه ای داشتم در مورد داستان قبلی تون که مدتها ذهنم رو مشغو کرد نمی دونم کاره درستیه یا نه ولی همین جا این سوال رو می پرسم : عنوام داستان یا نمایششنامه ملاقات من با من بود . در قسمت نظرها هم خودتون تاکید کرده بودید که این شخص (حلاج) در واقع خود شخصیت بوده یا همان ضمیر ناخواگاه دختر . اما چرا .... با وجود اینکه من عنوان داستان رو می دونستم حتی لحظه ای تو طول داستان فکر نکردم حلاج همان تجلی دختر در قالبی دیگره . اون همون حلاج بود همین و بس .. چه دلیلی داشتید که نشون ندادید او مثلا روح حلاج بوده که حتی عنوان داستان رو هم برای تاکید خواستتون من با من گذاشتید . ایا اگر نویسنده به اون چه فکر می کرده نرسد حتی اگر داستان فوق العاده ای هم بنویسد باید به حساب ضعف داستان گذاشت یا اتفاقا قوت داستان ؟




message 30: by Maryam (new)

Maryam | 158 comments محل نمایش عکس های فوری میتونه چیز خوبی از آب در بیاد حداقل این اطمینان هست که لنز دوربین قاضی نیست
وبا عرض شرمندکی نسبت به محسن آقای نامجو که البته غایب هستن باید بگم خوشبختانه

هیچگاه هیچگاه هیچگاه قضاوتی در کار نیست

البته غیر از اون قضاوتهایی که در کار هست



back to top