داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
شش سال و چهار ماه و دو روز بعد از سال 69
date
newest »
newest »
خانه پدرم پشت بازار است
اين جمله مشكل داره از نظر زماني
چون در اون زمان دختر تو همون خونه ساكن بوده و اين جمله اينو نمي گه
اين جمله مشكل داره از نظر زماني
چون در اون زمان دختر تو همون خونه ساكن بوده و اين جمله اينو نمي گه
به نظر خودم مربوط به زمان حال است یعنی وقتی که پیش شوهرش است و داره برای ما تعریف میکنه اینجوری نمیشه برداشت کرد؟ اگر نمیشه اصلاحش کنم به نظرت چه جوری بهتره؟.
یا باید بیان بشه پشت بازار بود که می خواد تغییر مکان رو و یا حتی از بین رفتن پدر رو بگه
ولی اگه تغییری بوجود نیومده اصلا این جمله حتی اگه حذف بشه بهتره
ولی اگه تغییری بوجود نیومده اصلا این جمله حتی اگه حذف بشه بهتره
داستان با جمله ای شروع میشه که خواننده رو پرتوقع میکنه که انتظار یه داستان عمیق و با درونمایه رو داشته باشه ولی اینطور نشدتا حدودی حقیقت مانندی داستان مشکل داره
توصیفات از حالات چرخو کمی مبهمه مثلا
شروع کرد به رکاب زدن توی هوا
این حالت رو نتونستم تجسم کنم و در این باره توضیح ندادید
شش سال و چهار ماه و دو روز بعد از سال 69
عنوان هم مشکل داره
وقتی میگید شش سال و چهار ماه و دو روز بعد از
باید بعدش یه روز بیارید نه سال
مثلا اگه بگید شش سال بعد از سال 69 درسته
ولی شش سال و چهار ماه و دو روز بعد کدوم روز از سال 69
نفهمیدم چرا آخر داستان ناتمام ماند
محمد جان ببخشیدا که به جای محسن خان جواب می دم.
شما داری ایراد مضمونی می گیری این با نقد فرق می کنه.
نویسنده داستان نباید همه چیزو به خواننده توضیح بده که پس خواننده چیکارس؟ فقط خوانندس ولا فیر؟
اون ایرادی هم که در مورد اسم گرفتین بر چه مبنایی هستش؟
اسم اسمه مگه اسم گذاشتن هم قاعده داره؟
شما داری ایراد مضمونی می گیری این با نقد فرق می کنه.
نویسنده داستان نباید همه چیزو به خواننده توضیح بده که پس خواننده چیکارس؟ فقط خوانندس ولا فیر؟
اون ایرادی هم که در مورد اسم گرفتین بر چه مبنایی هستش؟
اسم اسمه مگه اسم گذاشتن هم قاعده داره؟
نه من نتونستم بفهمم رکاب تو هوا زدن یعنی چیفقط همین
اسم داستان رو که خوندم فکر کردم که اشتباست
یه بار دیگه عنوان رو با دقت بخون
شایدم من اشتباه کردم
به هر حال من قصدم نقد بوده و اگه جز این انجام شده عمدی نبوده
اون زمانی که می گه بعد از 69 یعنی یا اون زمان یعد از اول سال 69 یا بعد از آخرین روز سال 69 خیلی چیز عجیبی نیست .
اما خدا وکیلی یه آدمی که می آد یه همچین داستان خوبی رو می نویسه یعنی اینقده سواد نداشته که اسم داستانش غلطه یا درسته؟
رکاب زدن تو هوا یک تخیله حتما که نباید اتفاق بیفته و یا با عقل من و تو جور دربیاد که همین که ذهن تو رو درگیر کرده که یعنی چی؟ خودش کم کاری نبوده.
اما خدا وکیلی یه آدمی که می آد یه همچین داستان خوبی رو می نویسه یعنی اینقده سواد نداشته که اسم داستانش غلطه یا درسته؟
رکاب زدن تو هوا یک تخیله حتما که نباید اتفاق بیفته و یا با عقل من و تو جور دربیاد که همین که ذهن تو رو درگیر کرده که یعنی چی؟ خودش کم کاری نبوده.
ممنون از محمد ومهدی عزیز آقا مهدی دارید چوب کاری میکنید. نمی دانم حرف آقا محمد تا چه حد درست باشه ولی قصد من از آوردن دو و چهار و شش بیشتر یک نماد و سمبوله تا عدد و رقم واقعی شاید هم حرف آقا محمد تا حدودی درست باشه ولی به گمانم ترکیبهایی مثل : دوماه بعد از سال 55 یا دو ماه و دو روز بعداز فلان سال خیلی هم اشتباه نیستند و حتما دلیل نداره به خاطر روز آوردن در پایان عبارت یک روز ذکر بشه و در مورد رکاب زدن در هوا دو حالت ممکنه یعنی در مورد هر تشبیه که هر نویسنده ای می کنه و کسی میگه بد بود همین دو حالت پیش می آد یا من بد تشبیه کردم یا شما نتونستید تصورش کنید اگر من بد تشبیه کردم بگید تا حتما اصلاحش کنم . شاید بهتر بود که بیشتر به شرح جزییات دوچرخه سواری چرخو می پرداختم ممنون از نظر دوستان




نویسنده : محسن دستان
من یکی از درس های بزرگ زندگیم را از چرخو گرفتم . هفت سال پیش بود . دقیقا شش سال و چهار ماه و دو روز پیش . عصر آن روز قرار بود خواستگار به خانه ما بیاید ، ششمین خواستگار. احساس خیلی بدی داشتم . دائم فکر می کردم خواستگار و خانواده اش تا مرا ببینند بلند می شوند و می روند. توی ذهنم ده ها صحنه چیده بودم که بدون استثنا پایان همه شان به هم خوردن قضیه بود . دعوا بر سر مهریه ، ریختن چایی و ... .شاید هم حق داشتم آخر پنج تا خواستگاری نا موفق که همه ختم به دعوا بشوند روی آدم اثر بدی می گذارد. چیزی که بیش از همه فکرم را مشغول کرده بود لباس بود ؛
پنج تا لباس بیشتر نداشتم که توی خواستگاری های قبلی پوشیده بودم . همه شان قشنگ بودند . الان تنم نمی روند . اما آن روز هر کدام را که میپوشیدم اشکم سرازیر می شد . نه وقت لباس دوختن بود و نه ان سال توی شهر ما لباس دوخته خوب گیر می آمد . لباس کرایه ای و قرضی هم که آبرو ریزی ... حتی فکرش آزارم می داد .
آن روز از صبح موقعی که خروس توی حیاطمان اولین آوازش را خواند تا نزدیک ظهر من جلوی آینه ایستاده بودم و دائم لباسم را عوض می کردم همان پنج تا لباس که شده بودند آینه دق . فکرم اصلا کار نمی کرد ؛ غم بی مادری ، خواستگاری های قبلی ، خواهر بزرگتر سه تا دختر بودن ، پدر و دو تا برادر بزرگتر که اصلا نمی فهمند من چه دردی دارم ، خاله ها و عمه ها که مرده شور همه شان را ببرند و این تب خال گنده که از موقعی فهمیدم خواستگار می آید گوشه لبم پیدایش شده .
ساعت یازده ظهر با گریه از خانه زدم بیرون . از چند تا کوچه گذشتم . .
توی کوچه های پشت بازار قدم میزدم و هیچ کس را نمی دیدم نه آشنا و نه غریب . یک فکر عجیب پرید توی کله ام . به خودم گفتم از اولین کسی که ببینم می پرسم چه لباسی بپوشم ... نه! ازش می پرسم از یک تا پنج یک عدد را انتخاب کند . تنهایی ام عجیب بود . آ هان این هم اولین نفر . چه با مزه است ریش بلند سفید و لبخند عاقلانه . حتما جوابم را می دهد . الان که فکرش را می کنم خیس عرق می شوم . کاری که کردم خیلی بد بود ، زشت ، آبروریزی ...رفتم جلو :آقا ببخشید... من یک مشکلی دارم نگویید چرا ولی یک عدد از یک تا پنج انتخاب کنید . .. اِ اِ اِ ... آقا ببخشید ... اِ اِ اِ ... یک پیر مرد با کت و شلواری نو و بدون کفش که هر چی می گفتم اِ اِ اِ... تحویلم می داد . با دست به من اشاره کرد یعنی دنبالم بیا . اِ اِ ...یعنی بیا . دنبالش راه افتادم ولی با فاصله . شروع کرد به رکاب زدن توی هوا ، بعدا فهمیدم اسمش چرخو است . چون دائم در حال رکاب زدن و دوچرخه سواری خیالی بود . رفت توی بازار . وسط میدان بازار ایستاد و شروع کرد زنگ چرخ خیالی اش را به صدا در آوردن .ای ای ای.. جی جی جی ... حالیم شده بود که دیوانه است اما هنوز کنجکاو بودم چه کار می خواهد بکند . خودم را توی مغازه کناری به خرید مشغول کردم و حواسم بهش بود فقط از روی کنجکاوی . چرخو زنگ زدن را که تمام کرد نگاهی به اطراف کرد و یک مرتبه کت و شلوارش را در آورد و انداخت روی زمین و شروع کرد به رقصیدن . با آن پیژامه و زیرپوش وسط میدان بازار و مردم هم دورش برایش دست می زدند اگر هم زنی نگاهش می کرد ، رقص را رها می کرد و می گفت : اِ اِ اِ اِ اِ ... یعنی خجالت بکش
!
چرخو پارسال مرد . خدا رحمتش کند . الان که شش سال و چهار ماه و دو روز از آن روز می گذرد . و بچه چهارم من از همان خواستگار ششمی قرار است به دنیا بیاید یادش افتادم . خدا رحمتش کند . خدا کند چهارمی پسر باشد آخه آقام ...