داستان كوتاه discussion

101 views
داستان كوتاه > ملاقات شبانه من با من در .... / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-50 of 54 (54 new)    post a comment »
« previous 1

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
این یک نمایشنامه است و یک داستان کوتاه به معنی شورت استوری نیست اما نمایشنامه ها را معمولا داستان های کوتاه با دکوپاژ گفته اند.
بعد از مدتها دست به قلم نبردن برایم غنیمتی بود. به قدری روی سایت می ماند که بیننده داشته باشد و بعد از آن چون با تاپیک همخوانی ندارد حذفش خواهم کرد.
--------------------------------------

ملاقات شبانه من با من

در ترديد خودخواهي و فراموشي
---------------------------------------
زمان : نيمه شب

مكان: يك اتاق معمولي

بازيگران:

* دختر جوان 23 ساله
* مرد 50 ساله
------------------------------
*

( دختري پشت يك ميز تحرير نسشته است و در حاليكه باقيمانده هاي يك ليوان مشروب را سر مي كشد با حالتي قهر آلود و كاملا به هم ريخته و كلافه شروع به حرف زدن با خودش مي كند.)

دختر – اَه، لامصّب، اين دفعه چقدر تلخ بود. مرده شورش رو ببرن. (با غضب به ليوان نگاه مي كند) فقط اين زهر مار يه كم آرومم مي كنه. كثافت. آشغال. ديگه خسته شدم. همش هپروت. همش كوفت. اين كتاباي لعنتي هم كه چيزي واسه گفتن ندارن. (دختر از روي صندلي بلند شده و شروع به راه رفتن دور ميز مي كند) اصلا انگار نه انگار كه نوشته شدن تا يه روزي، يه جايي به درد يه بدبختي بخورن. (دختر درحاليكه در حال چرخيدن دور ميز است چند تا از كتابهاي روي ميز را با خشونت برداشته و به اين طرف و آن طرف پرت مي كند)

دختر- اه، مرده شورتون رو ببره، پس به چه دردي مي خورين؟ (شروع به فرياد زدن مي كند) به چه دردي مي خورين؟

(ناگهان صداي مردي از گوشه اتاق شنيده مي شود و دختر با تعجب به سمت صدا رو بر مي گرداند)

مرد- چه شده بنده خدا؟ چرا اينقدر مستاصل و پرخاشگر هستي؟

دختر- چه كلمه هاي قلمبه سلمبه اي ( دختر در حالت مستي و با تعجب حرف مي زند) تو كي هستي؟ اينجا چيكار مي كني؟

مرد- اكنون چندان اهميتي ندارد كه من كيستم؟ اما تو بگو كه چه چيز اينگونه حيرانت كرده است؟

دختر- زرشك! حيران! مستاصل، بابا تو ديگه تو كدوم قوطي عطاري اي بودي كه اينجوري حرف مي زني؟ ياد كتاباي عصر بوقيانوس مي اندازي آدمو...

(دختر شروع به چرخيدن به دور مرد مي كند و با تعجب به لباس هاي قديمي مرد چشم مي دوزد و آن را ور انداز مي كند)

دختر- واه واه، لباساشو نگاه كن! از كدوم جهنم دره اي فرار كردي تو؟ اينا ديگه چجور لباسايي هست كه تو پوشيدي؟ بابا ديگه دوره اينجور لباسا گذشته. مردا اين روزا كت و شلوار بليزر مي پوشن. شلوار جين. تي شرتاي آرماني. كفش نايكي. عينك گوچي. ساعت رادو. اينا چين تو پوشيدي؟

اي بابا توهم زدم انگار! نكنه تو واقعي نيستي و من دارم با خودم حرف مي زنم؟

(دختر دستي به دستار مرد مي زند و به سرعت دستش را عقب كشيده و عقب عقب به سمت صندلي اش رفته و روي آن مي نشيند)

دختر- عجب توهمي، عجب توهمي! (شروع مي كند به خنده هاي عصبي) راستش رو بگو تو كي هستي؟ كي هستي؟

مرد- من آمده ام تا اندكي از سئوال هايت را پاسخ دهم، به قدر بضاعت و استطاعت.

دختر- چي؟ به قدر بضاعت و استطاعت؟

مرد- آري به قدر بضاعت خويشتن و استطاعت تو.

دختر- كدوم سئوال؟ به چه چيزهايي مي خواي جواب بدي تو؟

مرد- همين سئوالاتي كه ذهنت را مغشوش كرده اند و به واسطه آنها درها را به روي خود بسته اي، سئوالاتي كه از ميان كتابها به دنبال پاسخشان مي گردي، مي يابي اما بي اعتنا از كنارشان مي گذري. همان سئوالاتي كه وادارت كرده به افيون و خمر ژناه بياوري.

دختر- ا ، پس اومدي جواب سئوالاي منو بدي؟ فكر مي كني من جواب سئوالام رو بلد نيستم؟ چرا بلدم آقاي پشمك، اما اينا فقط مال تو كتاباس. مال زمونهايي هست كه اصلا معلوم نيست وجود داشتن يا افسانه بودن. دنيا عوض شده تازه بعيد مي دونم كه قبلا هم اينجوري نبوده.

مرد- دنيا عوض شده است؟

دختر- آره ميرزا قشم شم خان. عوض شده. مردم هر كاري مي كنن فقط به خاطر خودشونه، به خاطر پوله. زندگي، كار، تفريح، عشق، دين و مذهب و حتي اخلاق همه چيز با معيار پول سنجيده مي شه.

مرد- اين كه غريب نيست بانو! مردم همواره به دنبال زر و سيم بوده اند و مطيع هواهاي نفساني!

دختر- ا، نه بابا ، خودم همه اينارو مي دونم. اما اينجوري كه توي كتابا نوشته (اشاره مي كند به كتاباي ريخته شده روي زمين و روي ميز) قبلا چيزاي ديگه اي هم غير از پول اهميت داشته، اما همه چيز الان هويتش وابسته به پوله، قدرت، شهوت، شهرت.

مرد- مثلا چه چيزهايي بوده است كه اكنون نيست؟

دختر- خيلي چيزا. خيلي چيزاي خوبي كه تنها مي شه سراغشونو توي همين كتابا گرفت و اين روزا ديگه وجود ندارن. ايثار. نوع دوستي. محبت. دوست داشتن. عشق و حتي خدا.

مرد- خدا؟

ادامه دارد.....


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ادامه.......
-------------------------


دختر- آره ، خدا! اين روزا حتي خدا رو هم با پول مي خرن و مي فروشن. البته اينقده خر نيستم كه نفهمم خدا قابل خريد و فروش نيست. اما همه كه مثل من فكر نمي كنند، مي كنند؟

مرد- تو خدا را چقدر مي شناسي؟ براي شناختنش چه كرده اي؟ (ليوان شراب را بالا مي آورد و به دختر نشان مي دهد)

دختر- (دختر در حاليكه سعي مي كند تعجب خود را مخفي كند) من براي شناخت خدا چه كرده ام؟ من! من! من خدا رو مي شناسم. خدا از رگ گردن هم بهمون نزديك تره. من خدا رو هميشه صدا مي زنم. باهاش حرف مي زنم. هر شب. هر روز. اما، اما، خدا صداي منو نمي شنوه. (دختر روي زانوهايش مي نشيند و دستانش را به سمت آسمان دراز مي كند) خدايا چرا صداي منو نمي شنوي؟ خدايا! خدايا! (و روي زمين خم شده و شروع به گريه كردن مي كند)

دختر- (دختر از جايش بلند مي شود و چند دور، دور ميز مي چرخد) نگفتي كي هستي؟ (داد مي زند) راستشو بگو، تو كي هستي، كي هستي؟

مرد- آرام تر بانو، نيازي به اين همه خشم و تعب نيست، آرام باش.

دختر- اه، د بگو كي هستي، يا لله، زود باش بگو ديگه. (داد مي زند)

مرد- حسين ابن منصور حلاج، كنيه ام ابومغيث، اهل بيضاي فارس، باز هم بگويم؟

دختر- چي گفتي؟ منصور حلاج؟ (متعجب) هموني كه ادعاي خدايي كرده بود؟

مرد- چه كسي گفته كه من ادعاي خدايي كرده ام؟ (با اندوه حرف مي زند)

دختر- توي تاريخ اومده كه تو، توي روزگار خودت آدماي زيادي دور و بر خودت جمع كرده بودي و با گفتن انا الحق ادعاي خدايي مي كردي.

مرد- من به شطح اناالحق گفتم اما اين دعوي خدايي نبود.

دختر- آخي بميرم الهي برات، بچه ام چه احساس با نمك بودن مي كنه. (با تهديد حرف مي زند) ببين درسته كه من فارسي زبونم اما يه كم عربي كه ديگه حاليم مي شه. توي عربي انا به معني منه و حق هم كه معلومه معني خدا مي ده پس روي هم رفته مي شه، من خدا هستم.

مرد- (با اندوه حرف مي زند) صدها سال از شكنجه و اعدام و مصلوب شدن و سوزانده شدن جنازه ام مي گذرد، اما من هنوز بايد تاوان هويدا كردن اسرار را بدهم. بانو! من دعوي خدايي نكردم. الهي استغفرك استغفار توبه، استغفرك استغفار انابه، استغفرك استغفار توبه ......

دختر- اما تو دعوي خدايي كردي حلاج!

مرد- نه! (داد مي زند) اين پيرايه دامان حلاج را آلوده نمي سازد. اين پيرايه دامان حلاج را آلوده نمي سازد. (صدايش را پايين مي آورد و شمرده و با ترديد حرف مي زند) اما تو راست مي گويي بانو. برخي از مردم به كفر من گواهي مي دهند و برخي به ولايت من، آنان كه به كفر من گواهي مي دهند نزد خدا و من گرامي ترند از آناني كه به ولايت من اذعان دارند.

دختر- چرا؟

مرد- چون گواهي آنان كه به ولايت من گواهي مي دهند از حسن ظن آنان نسبت به من است و گواهي كساني كه به كفر من گواهي داده و مي دهند از غيرت ديني آنان است، لذا كسي كه در دين خود تعصب ورزد از كسي كه تنها حسن ظن دارد، گرامي تر است. و تو اي بانو معلوم هست كه قضاوتت در مورد من ناشي از تعصب در دين است.

دختر- من با همه حيراني هام به دين باور دارم، به خاطر همين هم هس كه اينقده ناراحتم كه چرا خدا صداي منو نمي شنوه.

مرد- خدا تمام صداها را مي شنود بانو! اما بايد براي شناخت خداي باريتعالي جهد كرد. اگر دنياي پيرامونت سرشار از بدي ها و ك‍ژي ها شده تو كمر به اصلاح آن ببند.

دختر- هيچ سودي نداره، بعيد مي دونم من تنها و يا آدماي كمي مثل من بتونيم يه همچين كار بزرگي رو انجام بديم.

مرد- اما تو بايد وظيفه ات را انجام بدهي. تلاش براي محو بدي ها و كژي ها وظيفه هر انسان مسئولي است.

دختر- مسئول؟ (با تعجب زياد) مسئول در برابر كي؟ دربرابر چي؟

مرد- مسئول در برابر خدايي كه تو را ميان ساير بندگانش هدايت كرده است و هدايت همه بندگان خواست اوست.

دختر- مسئوليت تو چي بود؟ مگه نه اينكه زندانيت كردن، شلاقت زدن، دست و پاتو قطع كردن، دارت زدن و بعد از اينكه سرتو از بدنت جدا كردن جنازه غرق به خونت رو رو به آتيش كشيدند و خاكسترت رو به رود دجله ريختن؟

مرد- من چون راهزني بر سر راه عشق معبود كمين كردم و در آنجا راز گوهر عشق را به چنگ آوردم و آن را در ژرفترين نهانگاه كنج دل خويش نهان كردم، آنگاه كه با مشاهده اشراق درون برق جمال اين گوهر چشمانم را خيره و كور ساخت، ساير مخلوقات را نديدم، خود را در مكاني خالي از هر موجود پنداشتم و به بانگ بلند گوهر وجود خويش را اقرار كردم، قسم به جان كه هر كس مالك اين گوهر شود به چيزي جز از برترين مرتبه عشق راضي نگردد.

دختر- و از نظر تو برترين مرتبه عشق چيه؟

مرد- برترين مرتبه عشق فناست.

دختر- خوب اين كاري هست كه تو در رابطه با خدا انجام دادي و به اون رسيدي، در رابطه با مردم چه كاري انجام دادي؟ تو كه از مسئوليت حرف مي زني چه كاري واسه مردم زمان خودت يا بعد خودت انجام دادي؟

مرد- حكومت بني عباس جانشين حكومت رسول الله در پايتخت جهان اسلام شده بود. اما نه خليفه شباهتي به رسول الله داشت و نه بغداد نظير مدينه النبي بود. تو مي پنداري كه اعدام و تصليب من به خاطر شطحياتم بود؟

ادامه دارد..........


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ادامه......
-----------------

دختر- پس چه دليلي داشت كه اونا اعدامت كردن؟

مرد- خليفه و اطرافيان او دين خدا را وارونه كرده بودند. آنان در جايگاه پيامبر اسلام نشسته بودند و از دين براي ساختن دنياي خويش و اطرافيانشان بهره مي گرفتند. مردم به عنوان شهروندان حكومت اسلامي، جبر تاريخي تحت ستم حكومت بودن را پذيرفته بودند، مفتيان و قاضيان و گزمگان نه پاسدار دين و ناموس مردم كه سگان نگهبان اموال خليفه عباسي بودند، من در هر كجا كه پاي مي گذاشتم، از واسط تا تستر و از بغداد تا مكه و حتي اقصاي چين و هندوستان و تركستان مردم را از اين همه ظلم و جور خليفه و اطرافيان و مفتيانش آگاه مي ساختم. من حتي صوفيان خرقه پوش پشمينه باز را از بي تفاوتي و نتايج آن بيم دادم. انقلاب ابن المعتز و قيام دوباره زنجيان و قرامطه شايد نتيجه اين كارهايي بود كه من و عده كثيري از همفكران و هم رايانم انجام داديم.

دختر- اما تا اونجا كه من مي دونم اين قيام ها و انقلاب ها به شدت از طرف حكومت عباسي سركوب شدن و شورشيان و انقلابي ها به شدت مجازات شدن كه.

مرد- آري، اين قيامها يكي پس از ديگري سركوب شدند و علاوه بر انقلابيون و شورشيان، من و عده اي از اطرافيانم نيز به واسطه همين سركوبها مبتلاي زندان و تبعيد شديم و در نتيجه شكنجه و اعدام، اما بغداد پس از آن قيام ها تغيير كرد. حكومت فاطميان در مصر تحكيم گرديد. مردم به نتيجه ظلم و بي عدالتي ها واقف شدند. بسياري از علما به روشهاي ايجابي روي آوردند و روشهاي سلبي گذشته را كنار گذاشتند.

دختر- پس تو چرا رهبري اين قيام ها رو شخصا به عهده نگرفتي و خودتو در معرض انتخاب مردم قرار ندادي؟

مرد- بانو، گوهري ديگر در وجود من افروخته شده بود. من داعيه دار حكومت بر مردم نبودم. نه مشتاقش بودم، نه خواهانش و نه توان حكومت داشتم.

دختر- پس چي؟ چه اتفاقي واسه تو افتاده بود كه هيچ شوقي واسه حكومت كردن نداشتي؟

مرد- من مستغرق در حيراني فناء في الله بودم. من چيزي جز خودم بودم. در درون و روان من نه دنيايي بود، نه عقبايي، نه بنده اي و نه سير و سلوكي، هرچه بود معشوق بود و جذبه او.

دختر- واقعا عشق چيه؟ اين چه جور معشوقي هست كه تو و امثال تو به گواهي اين كتابها (به كتابهاي روي زمين اشاره مي كند) همه چيزتون رو به خاطرش فدا مي كنيد؟ (دختر به سمت حلاج رفته و پايين پاي او زانو مي زند) واقعا عشق چيه حلاج؟ اينو به من بگو، برام تعريفش كن، بهم نشونش بده.

مرد- عشق؟

دختر- آره، برام از عشق بگو، عشق رو بهم نشون بده.

مرد- عشق نديدن خود است و ديدن معشوق، عشق نشنيدن خود است و شنيدن محبوب. عشق بريدن و نرسيدن، عشق زخم خوردن است و خدنگ نرگس محبوب به قلب فسردن تا سوفار. عشق خواستن خواسته هاي خطير و به ظاهر خصمانه معشوق است، عشق فنا شدن است در كرشمه رضايت محبوب. عشق نابودي است، سوختن، به مسلخ رفتن و در عشق دو ركعت است كه وضويش راست نيايد الا به خون.

دختر- پس عاشق چي؟ اينا كه همش در راه معشوق هس كه. اينجوري عاشق به هيچ چيزي نمي رسه و فقط زجر مي كشه كه.

مرد- در عشق، عاشقي چيزي جز جذبات معشوق نيست. عاشق بدون معشوق وجود ندارد و در برابر معشوق هيچ موجوديتي ندارد.

دختر- فكر نمي كني داري شعار مي دي حلاج؟

مرد- شعار؟

دختر- آره، شعار! اين حرفا همش شعاره، يا شايدم ديگه اين حرفا فقط قصه و شعر و داستانه.

مرد- حسين ابن منصور حلاج، كه وقتي دستش را بريدند، روي خويش به خون بازوان چنان گلگونه ساخت تا ناظران زردي رويش را قياس از ترس نكنند مي تواند اهل شعار و تظاهر باشد؟

دختر- اما من فكر مي كنم حرفاي تو، توي روزگار امروزي ما جايي براي پياده شدن و عملي شدن نداشته باشه و به همين خاطره كه مي گم و فكر مي كنم كه امثال تو شعار مي دين و قصه ها و داستانها و افسانه هايي كه از تو و امثال تو نقل مي شه رو نوشته هايي براي كتابها مي دونم. داستانهايي كه مادر بزرگاي ما سر هم كردن تا ما تو روزهاي كودكي و نوجووني به اونا گوش كنيم و آروم و بي دردسر و آسوده خوابمون ببره.

مرد- با همه دانسته ها و محفوظاتت باز هم انكار مي كني؟ من مي پندارم كه تو به عمد دست به ويراني انديشه و جسم خويش زده اي. همه چيز را افسانه مي داني، پس در نگاه تو چه چيز حقيقت دارد و اساطيرالاولين نيست؟

دختر- از نظر من دنيايي كه توش زندگي مي كنم با همه تصويرهايي كه از اون هر روز و هر شب نقش مي بندن واقعيه. دنيايي كه آدم توي اون اسير انواع و اقسام قدرتهاي شيطاني شده، دنيايي كه داره توي اون لاي چرخ دنده هاي مسابقه هاي تسليحاتيش نابود مي شه، دنياي بدون خداي امروز كه اسير شهوت و قدرت و ثروت و تزوير شده واقعيه نه اين چيزايي كه تو داري ازشون دم مي زني. عشق قابل خريد و فروش واقعيه، معشوقه هاي مانكني و سوپر استارهاي محبوب ميليارد دلاري واقعي ان، آقاي حلاج. (به تمسخر مي گويد)

مرد- پس تو دست به ويراني خود نزدي! تو فقط دردمند هستي كه البته دغدغه هاي انساني نيز دارد و از همين روست كه از مردم مي گويي، از دوريشان از عشق، از غلبه هواهاي نفساني بر ملكات روحاني.

د- و دقيقا به همين خاطره كه حرفاي تو رو افسانه مي دونم، چون واقعيت هايي كه دارم با چشمام مي بينم و با پوستم لمسشون مي كنم چيز ديگه ايه.

مرد- آرام باش بانو! به اين صدا گوش فرا بده.

(صداي نواخته شدن دف شنيده مي شود، با اوج گرفتن صداي نوازش دفها دختر بي اختيار شروع به سماع مي كند، بعد از دقايقي صداي دف آرام آرام قطع مي شود و صداي قرائت قرآن شنيده مي شود كه آيه زير را مي خواند... الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكرلله)

دختر- (از جايش بلند مي شود) اين همون آيه قرآني نيست كه فضيل عياض تو آخرين راهزنيش اون رو شنيد و واسه هميشه راهزني رو كنار گذاشت؟

مرد- آري همين آيه بود. اما نكته اي باريكتر از مو وجود دارد كه در داستان فضيل ابن عياض بايد بدان توجه كرد.

دختر- چه نكته اي؟ بايد به چيه اين موضوع توجه كرد؟

مرد- ممكن است در طول شبانه روز و از روي عادت و يا به قصد قرآن بخوانيم و يا شنيدن قرآن از زبان ديگران در مجالس تعزيت و ساير اماكن براي من و تو و هزاران مرد و زن مسلمان ايمان آورنده ديگر كه از طريق مسلماني دور افتاده ايم و دور افتاده اند اتفاق بيافتد و اين آيه را بشنويم و بشنوند اما همانطور كه تو مي گويي ظاهرا تاثيري برايمان و برايشان ندارد. همانگونه كه بر اطرافيان فضيل ابن عياض نيز تاثيري نداشت.

دختر- مي خواي بگي كه اين كلمات تاثير خودشون رو وقتي نشون مي دن كه شنونده آماده ژذيرش اين كلمات باشه؟ يا اينكه منظورت چيز ديگه ايه!

مرد- دقيقا چنين است. گاهي آيات حرمت ربا را در قرآن مي خوانيم و مي شنويم اما همچنان يا ربا مي دهيم و يا ربا مي گيريم. گاهي آياتي از قرآن را تلاوت مي كنيم كه در آن ها انسان را از عيب جويي و غيبت و دزدي و غارت و هزارات بدي و كژي ديگر بازداشته و نهي مي كند اما همچنان اين گناهان را مرتكب مي شويم. تمام اينها نتيجه عدم آمادگي دروني انسان براي پذيرش كلمات خداوند است. مسلمان ايمان آورنده اي كه ذره اي ترس از خدا درونش وجود نداشته باشد هرگز وجودش آماده پذيرش كلمات خداوند نيست


ادامه....


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ادامه....
---------------

دختر- و تو فكر مي كني كه فضيل عياض وجودش آماده پذيرش كلمات خدا بوده يا اينكه خداوند يه نگاه مخصوصي بهش انداخته و اون رو از مسير اشتباهي كه رفته بوده برگردونده و عاقبت به خيرش كرده؟ (دختر اين جملات را با حسي آميخته به ترديد و هيجان بيان مي كند)

مرد- اينكه بدون اراده حضرت باريتعالي هيچ اتفاقي براي بندگان رخ نمي دهد قابل انكار نيست. اما فضيل در درونش آمادگي هدايت و رهايي از ضلالت و گمراهي را داشت، خصوصيات عياري فضيل و عدالت و امانت داريش در ماجراهايي كه از او شنيده اي وجود او را آماده پذيرش اين تلنگرها و هدايت ها كرده بود.

دختر- پس تو مي گي كه آدم بايد يه سري خصوصيات خوب و انساني توي وجودش باشه تا اگه زماني يه همچين تلنگري بهش خورد اون رو درك كنه و هدايت بشه؟

مرد- همين گونه است. امثال فضيل با وجود آنكه به راهزني و ضلالت افتاده بود خوي انساني خويش را رها نكردند. وجود مثل فضيلي مانند تابلويي بود كه اندكي گرد و خام بر روي آن نشسته بد كه با اندك بادي يا طوفاني آن گرد و خاك از روي آن تابلو رخت بر بست و كدورت آن به شفافي و زلالي و چشم نوازي بدل گرديد، اما او كه تابلو دلش را گل اندود مي كند با كدامين طوفان مي تواند گل را از لوح دل بزدايد.

دختر- به نظر تو با خودسازي نمي شه اين پيش زمينه ها و بكگراندها رو توي خودمون به وجود بياريم تا حرفا و دستوراي خدا روي ما تاثير واقعي داشته باشه تا هر قدمي كه بر مي داريم به سوي خدا باشه و هر كاري كه مي كنيم مورد رضايت او.

مرد- خودسازي اولين قدم براي انسان شدن و عمل به دستورات پروردگار است. براي رسيدن به حق اولين قدم شناخت خويشتن و سعي در نفي وجود خود است.

دختر- پس به همين خاطر هس كه عارفا توي اولين قدم از مريدا و شاگرداشون مي خوان كه شروع به خودسازي بكنن؟ يعني اولين قدم شناختن خود و تلاش براي پاك كردن درون خود آدم هس ديگه؟ آره!

مرد- البته اين ابتداي راه است و كسي كه مي خواهد واصل به اصل خويش شود بايد رنجها و مراراتهاي فراواني را به جان بخرد.

دختر- حلاج مي توني از اين رنج ها و سختي ها چيزي به من بگي؟ تا اونجايي كه مي شه به من بگو كسي كه مي خواد به خدا برسه بايد چه راههايي رو بره و چه كارهايي رو بكنه. (با التماس و لوس شدن اين حرفها را مي زند) حلاج! تو اين زمينه كمكم كن. لطفا. باشـــه.

مرد- در ابتدا بايد راضي به رضاي حق بود و هركسي كار خود را به خدا تسليم كند بوسيله خدا پرورش مي يابد و براي او نيز پرورش مي يابد و هركس خدا را يافت با او غير او كسي را نيافت و هركس رضاي خدا را طلب كرد، خداوند او را از اعماق ضمير دوست مي دارد.

دختر- خوب اين جزو اولين كارهاس. اما آدمي كه مي خواد توي راه خدا قدم بذاره و واسه خدا كاراش رو سر و سامون بده حتما يه گذشته اي داره و حتما گناه هايي رو مرتكب شده، واسه اونا بايد چه كاري بكنه؟

مرد- توبه. توبه از آنچه نمي داني ترا به آنچه كه مي داني بر مي انگيزد و سپاس بر هرچه كه نمي داني ترا به شكرگزاري بر آنچه كه كي داني وا مي دارد. به اين دليل بر بنده هر حركت و يا توقف جز بر آنچه كه متكي به فرمان خدا باشد حرام و گناه است.

دختر- ديگه چي؟ ديگه چه كارايي رو بايد انجام داد؟

مرد- ديگر حضور قلب. هركس خدا را بخواند در حاليكه غير خدا كسي را در جلو ديدگان خود داشته باشد، هيچ چيز براي او اضافه نمي شود جز دوري از خدا و دل او سخت و سنگين مي شود و به تدريج از دايره هدايت بيرون مي رود.

دختر- با همه اين حرفهايي كه تو زدي ولي باز هم يه سئوالايي ازت دارم. راس راسي مي خوام دنبال خدا بگردم. مي توني بگي كجا بايد دنبالش بگردم و چيكار بايد بكنم؟

مرد- (اندكي سر خويش را پايين مي اندازد اندكي به دور دختر مي چرخد و با رويي كه سرخ گشته با هيجان مي گويد) خداوند برتر از آن است كه بگوييم در چه زمان در چه مكاني است، او از هر زمان و كيفيتي مبراست و در دل و ديده نمي گنجد و از كشف و بيان پنهان است و پاك تر از آن است كه با ديدگان ديده شود و از حدود و گمان و تصور و وهم جداست، از همه آفرينش جداست زيرا قديم است و همه آفريدگان از او مجزا هستند، چون همه مخلوقات حادث هستند. پس اگر معتقدي كه چنين صفاتي مخصوص ذات پاك خداست، چگونه در اين انديشه اي كه راهي به سوي او جستجو كني و آن راه را پيدا كني. (شروع به گريستن مي كند) همواره به دوستان و يارانم گفته ام، او خورشيدي است كه روشني او نزديك اما دسترسي به او دشوار است و دور.

دختر- پس اينجوري كه مي گي، دسترسي به خداوند خيلي سخته و من و امثال من هيچوقت به وصال اون نخواهيم رسيد. به نظر تو اگه دسترسي به خدا تا اين حدي كه مي گي سخت باشه، پس مردم حق دارن كه اون رو از خودشون دور بدونن و نتيجه مي شه همين چيزي كه همين حالا هس. يكسري از مردم كه ظاهرا به خداي بزرگ ايمان دارن اما چون خدا رو نمي شناسن و نتونستن بهش برسن، هيچ نشانه اي از خدا توي فكر و انديشه و رفتارشون ديده نمي شه!!!!

مرد- بانو! اگر خداوند را محبوب و معشوق خود بدانيم براي رسيدن به محبوب و كسب رضاي او بايد رنج و مرارتهاي زيادي را به جان بخريم. براي بدست آوردن مرواريدي ناياب و گرانبها بايد تا عمق درياي هول غواصي كرد، بايد مرگ را به جان خريد و پذيرا بود

ادامه.....


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ادامه....
-----------------
دختر- ولي اينجوري كه بنده واسه رسيدن به خدا بايد خيلي سختي بكشه، آدم اينجوري نابود مي شه و هيچي ازش باقي نمي مونه. اين چه جور وصلي هست كه براي رسيدن بهش بايد عذاب كشيد آخه؟

مرد- آري عذاب در راه عشق الهي گرانترين بركتي است كه خداوند بلند مرتبه بر بنده و دوست محبوب خويش ارزاني مي كند. ترديدي نيست كه خداوند بلند مرتبه نظرات و توجهات و ديدارهايي براي دل دوستدار زير فشار و سوخته دل خويش در نظر گرفته است. ديدارهايي كه چون وزش نسيم آن نزديك مي شود، حيرت مقدسي به عاشق دست مي دهد ولي در پي آن آشفتگي اي است كه او را به وحشتي دردناك ولي تعالي بخش مي كشاند.

دختر- خوب، نتيجه اين آشفتگي ها و بي چارگيهايي كه عاشق مي كشه چي مي شه؟ به كجا مي رسه؟ چي بدست مي آره؟

مرد- همه اين عواقب و سرانجامها در تجلي گاه معرفت عليا و پايگاه ترانه استغنا و شكرگزاري ها در سايه ولايت عظمي متبلور مي شود و بالاتر از همه اين مواهب، موهبتي است وصف نشدني كه در قلب دوستدار دلداده و شيفته تجلي مي كند.

دختر- و بعد نتيجه اين تجلي باعث چه تغييري توي وجود اين عاشق مي شه؟

مرد- اين بركتي الهي است كه از ميدان ارادت و مشيت الهي گذشته و از منبع نور و هدايت او برافروخته است و روح دوستدار و پرستنده فقط آن روحي است كه به مراد خويش در اين فيض عظمي رسيده است و اين توفيق از طريق حلولي كه دائما متوقف مي شود نيست بلكه وسيله فيض درخشاني است كه ارواح پاك اولياء عاشق را به مسائل پاك و رفيع سوق مي دهد.

دختر- و از اين راه و روش هست كه انسان يه راهي به سمت معنويت و فهم درون و مايه چيزها پيدا مي كنه. اينجوريه كه انسان كاشف اسرار مي شه؟

مرد- در خلال اين احوال ميمنت بار و اين جذبه و اتصال است كه براي ما انديشه، جذبه هاي معنوي را تصوير مي كند. جذباتي كه در پي خويش مناجاتهاي درخشان و درفشان و بي انتها را بين دوستدار و دوست به صدا در مي آورد و اين همان دوستي اي است كه نام او را در ژرف ترين نقطه وجود خويش پيدا مي كند و در همين زمان است كه ناله ها و زاريهاي دل شروع مي شود و به سوي مولاي خويش به پرواز در مي آيد. در اين ناله ها تمام رنجها و همه آرزوها و تمام اشتياق ها در واژه يي كه فوق واژه انس است درج مي گردد و در تصويري كه با همبستگي ها و پيوندهاي دنيايي هرگز بسته نمي شود ، نقش مي بندد.

دختر- پس از نظر تو عشق به خدا خيلي مهمه! نه؟ يعني مي خواي بگي نماز و روزه بدون عشق به خدا باعث نزديكي به خدا نمي شه؟

مرد- آري، نمازگذاردن و روزه گرفتن تنها در راه وصول به نتيجه تقرب به خداي سبحان كافي نيست. به اين دليل كه تنها ذكر و تذكار براي دستيابي به نتيجه و قرار در قرب جوار كبريايي وسيله كافي نمي تواند محسوب شود و يقينا عشق تنها آن عشقي است كه ما را به خدا نزديك مي كند و در درون اين عشق تمايلات و علايق و كششهاي نفساني ما مي سوزد و ما را راضي و خوشنود مي سازد و اين مهريست كه در خلال شعله هاي وجد ما را به زيارت خداوند موفق مي دارد.

دختر- راستي حلاج يه چيزي (با ترديد حرف مي زند) راس مي گن كه تو كاراي عجيب و غريب انجام مي دادي و خيليا فكر مي كردن كه اين كارا معجزه اس؟ و به همين خاطرم بود كه آدماي زيادي دور و برت جمع شده بودن؟ مثلا مي گن يه روز توي مسجد جامع بصره سكه هاي نقره و طلاي زيادي رو بين فقيراي اون شهر تقسيم كردي و اين در حالي بوده كه تو چندين شبانه روز از مسجد خارج نشده بودي!

مرد- اين قابل انكار نيست كه عده اي به واسطه رياضتهايي كه در راه خدا مي كشند مي توانند كارهاي خارق العاده اي انجام دهند وصاحب برخي كرامات شوند اما در طول دوره حيات من و حتي پس از مرگ من از اين گونه شايعات و تقديس ها فراوان گفته شده و يا شنيده شده است.

دختر- يعني تو مي گي اين موضوعات هيچ كدوم صحت نداشته و زاييده ذهن خيال پرداز دوستداران تو و يا دشمنات بوده؟

مرد- انكار نمي كنم كه گاهي به واسطه لطف خداوند كارهايي خارج از عادت معمول انجام داده ام اما قضيه جامع بصره و انفاق مستمندان آن شهر، مساله اي خارج از عادت نبود.

دختر- پس چطوري بود كه بدون اينكه تو چندين شبانه روز از مسجد خارج بشي يك دفعه مقدار بسيار زيادي سكه طلا و نقره بين فقيراي اونجا تقسيم كردي؟ (با تحكم)

مرد- در روزهايي كه ماموران خليفه عباسي، المقتدر، به دنبال من بودند تا به بندم كشند، به صورت ناشناس وارد بصره شدم و براي چله نشيني به جامع آن شهر رفتم. چندين روزي آنجا معتكف بودم كه عده اي مرا شناختند و مقدار زيادي زر و سيم به من دادند تا هرگونه مي خواهم آن را در راه خداوند به مصرف برسانند. فرداي آن روز كه آن سكه ها را از زير بوريايي كه بر آن نشسته بودم بيرون آوردم و ميان نيازمندان نقسيم كردم، عده اي اين فعل را قياس از امري خارق عادت كردند و چون به واسطه افشاء هويتم مجبور شدم بصره را ترك كنم اين داستان به افسانه اي تبديل شد كه تا امروز سينه به سينه به تو رسيده است.

دختر- مشكل تو با خليفه عباسي دقيقا چي بود كه اين همه دشمني رو براي تو به بار آورد و تورو به زندان و مرگ كشوند؟

مرد- خلافت الهي چنان خلافتي است كه به مسئوليت خويش در پيشگاه خدا واقف باشد و به آنچه خداوند براي فرايض ديني مقرر فرموده است و آنجام آن را از قبيل نماز، روزه، حج و زكات كه موجب رضاي اوست عمل نمايد. ولي المقتر كودكي خردسال بود كه وظيفه اي را بر عهده نداشت مگر آنكه در كاخ خويش بين هزاران مرد اخته از روم و كنيزان و پسران امرد و جوان مشغول باشد و جان و مال و ناموس مردم در دسترس عده اي وزير و قاضي القضاه و امير ارتش و مفتي خدانشناس بود. در چنان جامعه هاي هيچ اثري از ديانت و حكومت اسلامي باقي نمانده بود و دين نبي در ميان دارالخلافه حكومت اسلامي از هر چيزي مهجورتر و بي قدرتر بود.

دختر- و سرنوشت تو رو به كجا برد، منصور! از اون آخرين ساعتها بگو، وقتي تصميم رفتن اعدامت كنن. مي شه بگي توي اون آخرين لحظه ها چه احساسي داشتي؟ پشيمون هم بودي از اون راهي كه رفته بودي؟

مرد- مگو نشنيده اي كه وقتي مرا به سوي چوبه دار مي بردند از خداوند اينگونه خواستم كه: اي ياري دهنده براي نابودي من، مرا بر اين فنا ياري فرما، آيا مي توانم پشيمان باشم و اينگونه از خداي خويشتن بخواهم كه در مرگ و نابودي و فناي من ياريم كند؟ (با عصبانيت)

دختر- اينارو مي دونم و شنيدم اين حرفايي رو كه توي آخرين ساعتهاي زندگيت زدي، اما تو رو بدترين وضع ممكن شكنجه كردن، هزار ضربه شلاق بهت زدن و تو حتي خم هم به ابرو نياوردي. يادت مي آد بعد از اينكه هزار ضربه شلاق رو بهت زدن بلند شدي و خندان و شادان شروع به خوندن چه شعرهايي كردي؟


ادامه......


message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ادامه....
------------
مرد- نديمي غير منسوب / امي شيء‌ من الحيف

دختر- مونس من از جهت ستمي كه روا مي دارد نبايد به ستم و ظلم نسبت داده شود.

مرد- فلما دارت الكاس / دعا بالنطع و السيف

دختر- چون جامي چند از باده مي پيمايد، سفره چرم و شمشير ها را مطالبه مي كند.

مرد- كذا من يشرب الراح/مع التنين في الصيف

دختر- و اين چنين است پايان كار كسي كه با شيرصفتان در تابستان هم پياله مي شود.

مرد- و پس از آن گفتم كه: يستعجل بها والذين لا يومنون بها والذين آمنوا مشفقون منها و يعلمون انه الحق الا ان الذين يمارون في الساعه لفي ضلال بعيد. (17/شوري)

دختر- و كسانيكه به آن ايمان ندارند به آمدنش شتاب مي ورزند و كساني كه ايمان دارند از آن بيمناكند و مي دانند كه آن حق است. به هوش باش كساني كه درباره قيامت ترديد مي كنند حتما در گمراهي اي دور و دراز سرگردانند.

دختر- (دختر شروع به چرخيدن اطراف اتاق مي كند و در فاصله اي دورتر از مرد مي ايستد و شروع به حرف زدن مي كند) بااينكه در روزهاي شكنجه و قطع عضو و اعدامت بارها از آيات قرآن براي مردم خواندي اما هيچ فايده اي نداشت، اونا هم تورو اعدامت كردن و هم اينكه جنازه ات رو به آتيش كشيدن!

مرد- آري و اين همان عشق است كه از آن گفتم. هنگامي كه در اولين روز مرا به سوي جايگاهي كه براي معركه من مهيا كرده بودند مي بردند كسي از من پرسيد كه بالاترين درجه وصال چيست.

دختر- و تو گفتي كه امروز بيني و فردا و پس فردا.

مرد- آن روز تا مي توانستند تازيانه ام زدند و در انظار مردم شكنجه ام كردند. فردايش در حاليكه به صليبم كشيده بودند دو دست و دو پايم را قطع كردند و پس فردايش سرم را بريدند و جسدم را به آتش كشيدند و خاكسترم را به دجله ريختند.

دختر- يادت مي آد وقتي دوتا پات رو قطع كرده بودند و خون از اونها روي سنگفرش ها روونه شده بود چه شعرهايي رو براي جماعتي كه دور تا دور معركه حلقه زده بودن خوندي؟

مرد- اقتلوني يا ثقاتي/ ان في قتلي حياتي/ و مماتي في حياتي/و حياتي في مماتي

دختر- مرا بكشيد اي معتمدان من، قطعا در كشتن من زندگي وجود دارد، چه اينكه مرگ من زندگي من است و زندگي من مرگ من است.

مرد- ان عندي محو ذاتي/ من اجل المكرمات/ وبقايي في صفاتي/ من قبيح السيئات

دختر- در نظر من به تحقيق نابودي ام از جمله برترين بخشندگي هاست و بقاي من با وجود صفات من از زشت ترين سياه كاريهاست.

مرد- فاقتلوني و احرقوني/ بعظامي الفانيات/ ثم مروا برفاتي/ في القلوب الدارسات

دختر- پس مرا بكشيد و بسوزانيد و استخوانهايم را نابود سازيد و بر بقاياي نابود شده من قدم بگذاريد، در گورستانهاي قديم و كهنه.

مرد- تجدوا سر حبيبي / في الطوايا الباقيات

دختر- تا بيابيد اسرار دوست و محبوب مرا در زاويه هاي پنهان بقاياي جسدم.

مرد- و اينگونه شد كه حسين ابن منصور حلاج پس از سه روز شكنجه و تازيانه فجيع به خاكستر تبديل شد. خاكستري كه از ازل همان بود اما در نهايت راه به جايي برد كه جز با فناء ممكن نبود.

دختر- آره، تو درست مي گي، اينجوري مردن، اون هم با اون همه زحمت و مشقت و با اون همه صحنه هاي شگفت انگيزي كه ازش نقل شده فقط مي تونه حماسه يك انسان معتقد باشه. آدمي كه اعتقادش به خداس مي دونه كه مرگش آخرين زنجيرهاي دوري از محبوبش رو از بين مي بره و به وصال مي رسه. اما حلاج! مرگ تو واسه اون همه آدمي كه شاهد اعدامت بودن هم تاثيري داشت؟

مرد- مرگ من باعث يك حركت بزرگ در تصوف و عرفان اسلامي و حتي جنبش هاي اصلاح گرايانه شد. داستان زندگي و مرگ من و نوشته هايم و آنچه كه از من پس از من باقي ماند باعث بيداري برخي از عارفان و متصوفان اسلامي شد. شاخه اي جديد در عرفان اسلامي پاي گرفت و از ميان آن عرفايي بيرون آمدند كه اعتقاد به اصلاح جامعه و حضور در ميان مردم داشتند. بعد ها افرادي چون محي الدين ابن عربي، عين القضاه همداني، شيخ عبدالقادر گيلاني، مولاناي بلخي، شهاب الدين سهروردي، شيخ ابوالحسن خرقاني و شيخ احمد جامي و بسياري ديگر چون اينان به وجود آمدند و علاوه بر اينكه به خودسازي و وصال و فناء مشغول بودند، مردمان جامعه و اطراف خويش را نيز فراموش نكردند و از همين روي بود كه چراغ عرفان و معرفت و معنويت تا روزگاري كه تو در آن حضور داري در قلب و روان مردمان روشن و تابنده مانده است.

دختر- اما من كه به تو گفتم توي روزگار ما اين جور چيزا، يعني عرفان و معنويت و خداترسي جاي خودشو به خودخواهي و پول پرستي داده، اونايي هم كه يه جورايي دنبال آرامش مثلا معنوي رفتن گرفتار عرفان هاي مزخرف غربي و سرخپوستي و رياضت هاي هندي و چيني رفتن كه هيچ نشانه اي از خداي واحد توي اين جور چيزا نيست.

مرد- بانو! جامعه شما دچار نسيان شده است. فراموشي خود و فراموشي خداوند مشكل جامعه تو است. ابتدا خود را بشناسيد و از آن روي سعي كنيد تا خداي خويش را بشناسيد، آن هنگام است كه خدا ترسي بر شما غلبه مي كند و آن روزگار، روزگار شيريني خواهد بود.

دختر- آره راس مي گي. ما خود خودمون رو يادمون رفته. اول بايد خودمون رو بشناسيم . اينكه چي هستيم. كي هستيم. چه توانايي هايي داريم. چه ضعفهايي داريم. پس دوباره بايد برگردم سراغ اين كتابا. بايد چيزاي بيشتري درباره خودم بدونم. بايد بيشتر بخونم. بيشتر تحقيق كنم. به نظر تو بايد سراغ چه كتابايي برم؟ چه جور كتابايي الان واسه خودن مناسبن... ها... آقاي حلاج! با شمام! چرا جوابمو نمي دين؟ (دختر سرش را از ميان كتابها بلند مي كند و او را نمي يابد و همچنان صدايش مي زند و به دنبالش مي گردد) حلاج! حلاج! حلاج كجا رفتي؟ من هنوز سئوال دارم. بايد به سئوالام جواب بدي.....


پايان

اسفند 1387




MahtaBi KhaNooM | 1782 comments نقش مرد را با صداي آقاي بهرام تصور کنيد لطفا

----
من از نوشته شما خوشم اومد آقاي بهروزي...اين دومين نوشتتونه که به دلم ميشينه.
اون حالت پريشوني و استصال رو کاملا تونستم درک کنم و کلافگيش به من منتقل شد
کاش جواب هاي مرد رو هم همينجا مياوردين...نميرفت تا ادامه داستان


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
مهتابی کل نوشته الان در دسترسه.


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments 3قسمتش رو خوندم...فعلا نميتونم چيزي بنويسم...

تا کامل بخونم و براي خودم تجزيه تحليلش کنم.

ذهن شلوغي داريد آقاي بهروزي


message 10: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
از جهت مثبت ذهن شلوغی دارم و یا از جهت منفی؟


message 11: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments کلن ذهن شلوغي داريد...به منفي و مثبتش کاري ندارم


message 12: by محسن (new)

محسن | 228 comments خیلی خوب بود باید دوباره بخونم فعلا یک سوال شخصیت داستان شما یک دختر است برای دختر بودنش دلیل دارید یا نه ؟


message 13: by محسن (last edited Mar 01, 2009 02:39AM) (new)

محسن | 228 comments به نظرم بعضی جاها انگار یادتون رفته که حلاج داشت قلمبه سلمبه حرف می زد یک جا هم دختره گفته بکگراند که حلاج نپرسیده یعنی چی ؟ این مطلب ها عمدی بوده یا نه یعنی منظورتون این بوده که خواننده بفهمه حلاج همان ذهن شخصیت دختر است باتوجه به اسمش هم که ملاقات من با من است .


message 14: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
حلاج توی این داستان یک جوری ضمیری ناخودآگاه از ذهن دختر هست اما خیلی فاخر حرف می زند اما همه حرفهای دختر را می فهمد چون خود اوست.

نه دلیلی برای دختر بودنش ارائه نکرده ام اما چون نمایشنامه است باید وضعیتش را روشن می کردم.انتخاب دختر هم به این خاطر است که به نظر دختر ها و اصولا جنس مونث معصوم تر از جنس مذکر در ذهنها متبادر می شود و زمینه پذیرش کلماتی از این دست در او بیشتر است.


message 15: by Mehdi (last edited Mar 01, 2009 02:48AM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
اون حملاتی که فکر می کنین حلاج یادش رفته قلمبه سلمبه حرف بزنه رو لطفا به من نشون بدید تا اصلاحشون کنم چون نمی خوام که اون چیزی که شما برداشت کردید و اتفاقا منظورم هم بوده از این راه لو بره.
ممنون.


message 16: by محسن (new)

محسن | 228 comments از این جمله "اينكه بدون اراده حضرت باريتعالي هيچ اتفاقي براي بندگان رخ نمي دهد قابل انكار نيست. اما فضيل در درونش آمادگي هدايت و رهايي از ضلالت و گمراهي را داشت، خصوصيات عياري فضيل و عدالت و امانت داريش در ماجراهايي كه از او شنيده اي وجود او را آماده پذيرش اين تلنگرها و هدايت ها كرده بود" به بعد. که نسبت به جمله های قبلی مرد ساده تر شده است
تا این جمله جمله های مرد همان جوری که باید باشند هستند اما از این جا به بعد تا حدود ده دیالوگ ساده تر شده اند که به نظر من عیب نیست و اتفاقا حسن است چون مطالب مورد بحث هم جدی جدی شده اند به حدی که مهم بودنشان باعث میشود دختر فراموش کند که حلاج ذهنی اش خیلی تاریخی حرف میزد


message 17: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
آها منظورتون اینه ؟
آره از سمت تاریخی بودن به جدل و و بحث پیش رفته وگرنه بازهم نسبت به دختر قلمبه سلمبه تر حرف می زنه.
البه با زبان معیار در زمان حاضر وگرنه کلا کهقلمبه سلمبه حرف نمی زنه این مرد.


message 18: by محسن (new)

محسن | 228 comments بله . قلمبه سلمبه به این خاطر نوشتم چون توی نوشته تون بود.


message 19: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments یا رب کمکم کن که بتونم این داستانو بخونم
رعب انگیزه


message 20: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
چرا رعب انگیز محمد ایرانی عزیز؟


message 21: by Leila (new)

Leila | 92 comments جنس نوشتتون برام خیلی خوب و قشنگ بود ولی راستش توقع من رو با داشتن اسم نمایش نامه بر آورده نکرد
بیشتر احساس می کنم به خاطر طرز بیان دیالوگ ها می خواستین توی این ژانر باشه
توصیف فضا از اول خیلی خلاصه شده بود : اتاق معمولی
از یه جایی به بعد هم کلا فراموش شد. راستش من کلا نمایشنامه هارو به خاطر رک بودن ، خلاصه شدن شدید ترین عکس العمل ها در کوتاه ترین کلمات و حذف شدن توصیفات اضافی خیلی می پسندم ولی اینجا زیاد بهش پرداخته نشده بود

یه چیزی هم یکم موقع خوندن نوشتتون اذیتم می کرد اون هم این بود که درست بعد از توصیف حالت های شخصیت ها باز هم قبل از دیالوگ اسمش رو آورده بودین مثلا

"(دختر درحاليكه در حال چرخيدن دور ميز است چند تا از كتابهاي روي ميز را با خشونت برداشته و به اين طرف و آن طرف پرت مي كند)

دختر- اه، مرده شورتون رو ببره، پس به چه دردي مي خورين؟


یا

"(دختر دستي به دستار مرد مي زند و به سرعت دستش را عقب كشيده و عقب عقب به سمت صندلي اش رفته و روي آن مي نشيند)

دختر- عجب توهمي، عجب توهمي!"

نمی دونم ، موقع خوندن اینها مثل سکته بود توی داستان برای من

یه جا هم دیدم که توصیف حالت شخص رو بعد از دیالوگ آورده بودین، این هم برام عجیب بود

این حرف ها رو فقط به عنوان حرف های یک مخاطب عام از من بپذیرین


در آخر باید بگم خیلی از نوشتتون چیز یاد گرفتم
واقعا پر محتوا بود

ممنونم


message 22: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments مهدی یک سوال حالا چرا حلاج را به عنوان ضمیر ناخود آگاه استفاده کردی ؟
راستی این که داستان کوتاه نبود یا بود ؟



message 23: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
فزران خان گفتم که همون اول نوشته که این داستان کوتاه به معنای شورت استوری نیست.

و اینکه حالا چرا حلاج؟

ببین عزیزم این یک نمایشنامه است و دغدغه های من برای بیان عشق و حذبه خدا و این چیزا بوده و بهترین کسی که به عنوان ضمیر ناخودآگاه این دختر می تونستم بیارمش حلاج بود.
فکر می کنی اگر مثلا از شمس تبریز استفاده می کردم یا شیخ ابوالحسن خرقانی باز نمی پرسیدی چرا اینا؟
در ضمن من تسلط خوبی روی حلاج دارم.


message 24: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
لیلا خانم مممنون از وقتی که صرف خوندن این نمایشنامه کردین.

بله درست می گین این نمایشنامه احتیاج بیشتری به درج جزئیات داره و یکسری اشتباهات تایپی و جابجایی و ویرایش هم نیاز داره.

فعلا اینو با همین شرایط اینجا درج کردم تا بازخورد نظر دوستان رو بگیرم.

البته دیگه جزئیات رو بهش اضافه نمی کنم چون اگر قرار شد کارگردانیشو خودم انجام بدم با یک دکوپاژ دیگه اونو کار می کنم.
ممنون که نظر دادین.


message 25: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments نه برای من جالب بود چرا حلاج چون من خودم هم داستان حلاج را دوست دارم


message 26: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments لذت بردم . بیشتر بران سوال پیش اومد تا نقد که اون هم بماند در زمان ملاقاتم با حلاج ..
برای من اوج داستان جاییه که دختر از اون حالت اولیه منظورم مشروب خوردن به حالت درد عمیق می رسه (نه قسمته لوس شدن) به نظرتون بهتر نبود با تضرع بیشتری در این حالات سولات رو می پرسید به ویژه اینکه شخصیت دختر بوده . انتخاب شخصیت دختر به نظرم مناسب بوده . اولین ایه ای که نوشتید روشن نشده از کجاست . پایان خیلی تکراریه .. فکر می کنم موضوع انقدر خوب هست که پایان بهتری داشته باشه .
ضمنا:

( در زمان کارگردانی اگر کمبود نابازیگر داشتید من می تونم نقش کتابا رو بازی کنم )

یادی از حافظ : تو را چنانچه تویی هر نظر کجا بینند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک



message 27: by Mehdi (last edited Mar 01, 2009 03:19PM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ببینید دختر دختر پری هست از لحاظ معلومات اما دچار خود بیگانگی شده و از این روی هست که رفتارهای متناقضی ازش سر می زنه.

در ضمن مهم نیست آیات از کجای قرآن هستند و این آدرسی هم که در مورد دومین آیه آوردم اتفاقی اینجا تایپ شده و گرنه نیاز نبود که آدرس آیه رو بیارم.
البته قطعا این آیه رو چک کردم از لحاظ نگارش و دقیقا همین چیزی هست که نوشته شده اما متاسفانه الان یادم نمی آید که کدام آیه از کدام سوره بوده است.
من همیشه با پایان نوشته هام مشکل داشتم یا تکراری تموم می شوند و یا اینکه طوری غیر طبیعی هستند که به هیچ وجه به چشم نمی آیند.

و ممنون از نوشته تان سازا خانم.

موفق باشید.


message 28: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
من متوجه نشدم منظورتون در زمان ملاقات با حلاج چی بود؟


message 29: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
دختر- ديگه چي؟ ديگه چه كارايي رو بايد انجام داد؟
اين جمله از نظر من شروع يه جور تفييرات در دختره كه لحنش با جملات قبلي تا حدودي مغايرت داره بعد از خوندن اين جمله منتظر تغير كلي در گويش دختر بودم كه در ادامه شاهدش نبودم
پس از نظر من اين بايد اصلاح بشه و به لحن باز و طرز بيان جويده جويده دختر برگرده
و در مورد محتوا
ناشران مجهز به اشعه ايكس هستند و به خدا اجازه تجديد نظر در چاپ هاي جديد را نمي دهند

در كل لذت بردم از خوندنش
اميدوارم روز به روز بهتر بشي و بتونيم هميشه اينجا ببينيمت


message 30: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
دیوونه جان این انتقاد رو وارد نمی دونم چون این دختر کلا ثبات نداره و فراموش نکن که آدم با معلوماتی هم هست.
فقط تردید داره وگرنه مشکل خوب حرف زدن نداره ها.

ممنون.


message 31: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
البته من در مقابل شما جسارت نمي كنم
ولي به نظر من "انجام داد" با لحن بيان دختر نمي خونه



message 32: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments مهدی جان به جز چند نمایشنامه از شکسپیرو چخوف من زیاد نمایشنامه نخوندم و از لحاظ نمایشنامه ای نه سواد کافی و نه مطالعه ی کافی برای نقد دارم و ازاین بابت متاسفم

فقط میتونم کمیشخصیت هارو نقد کنم
مرد از تاریخ آمده و به صورت یک شخصیت عینی جلوه کرده از پریشان حالی دختر آگاست در واقع ساخته ذهن دختر ه و این چنین شخصیتی باید خیلی استوارتر باثبات تر و فروتن تر باشه
ما اگه بخوایم شخصیتی مثل یزید رو هم ازتاریخ بیاریم باید این خصوصیات رو داشته باشه چرا که این فکرکه اون چیزایی میدونه که مانمیدونیم به صورت ناخودآگاه برای ما به وجد مییاد
حالا اینکه این شخصیت حلاجه که با توجه به خود تاریخ همین خصوصیات رو درزمان حیات خودشهم داشته
منظورم اینه که حلاج از پریشان حالی دختر خبر داره سطح فکر اونو میدونه و اونو درک میکنه چرا باید از حرف های دختر تاثیر بگیره اونم اول کار
مرد- چه كسي گفته كه من ادعاي خدايي كرده ام؟ (با اندوه حرف مي زند)
مرد- (با اندوه حرف مي زند)
مرد- نه! (داد مي زند) اين پيرايه دامان حلاج را آلوده نمي سازد
به حرحال از حلاج توقع خونسردی و تبسم داشتم باید از یه نمای بالا تر به این قضیه نگاه میکرد
به نظر میرسه که دختر اینجا تو ذهن پریشان حلاجه نه برعکسش
مرد- حسين ابن منصور حلاج، كه وقتي دستش را بريدند، روي خويش به خون بازوان چنان گلگونه ساخت تا ناظران زردي رويش را قياس از ترس نكنند مي تواند اهل شعار و تظاهر باشد؟
وای وایچقدر این منصور شما ازخود راضیه
دیگه اینکه این مرد از بطن تاریخ اومده تاریخی که نه به صورت بکر و دوشیزه بلکه منحرف و شخم زده به مارسیده به نظر من باید حرفای خیلی نو تری و سخن تازه تری به ما بگه نه تکرار مکررات
همونطور که از اول ابتدایی به ما گفتن در مورد حکومت بنی عباس حرف میزنه بدونه هیچ تغییری انگار تاریخ شخم زده رو قبول داره



message 33: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments خلاصه اینکه این آقا منصورهیچ حرف تازه ای برای دختره نداشته
دختری که ازکتابخوندن خستس چطوراز تکرارحرفای کتابا که از زبون یکی داره خارج میشه تاثیرمیپذیره
دقیقا هیچ حرف جدیدی که تو کتابا نباشه از آقا منصور شنیده نمیشه

و اما شخصیت دختر
توعالم مستی به کتاباش بدو بیرا میگه
وقتی حلاج میاد بهش بدو بیراه میگه
این شخصیت تا اینجا یه شخصیت پریشانت حاله که پتانسیل یه بحث به شدت فلسفی رو داره و اومدن شخصیت حلاج و بخصوص حلاج یه ایده خیلی خلاقانس
ولی وقتی حلاج میاد به جای اینکه موضوع بحث حول دنیای پیرامون دختر بچرخه دنیاییکه باعث سردرگمی دختر شده به سمت مباحث تاریخی عرفانی میره که البته با توجه به دغدغه های ذهنی دختر قابل توجیه ولی یه سوال پیش میاد که چه لزومی داشت حلاج بیاد چرا دختر به تاریخ نرفت چون بحث مطلقا به سمت حلاج شناسی رفت و در واقع ذهنیات دختر فراموش شد
دختر دو گانگی شدیدی داره که حتی با توجه به پریشان حالی و مستی او قابل توجیه نیست
از طرفی تهمت ادعای خدایی به حلاج میزنه و از طرفی با توجه به اطلاعات تاریخی و بحثهای عرفانی که با مرد میکنه خودشو آدم پرو با شعوری نشون میده
از طرفی به مرد میگه شعار نگو و ازطرفی خودش چند سطر بعد حرفهای شعار گونه میزنه
از طرفی به کتابها میگه به هیچ دردی نمیخورین و از طرفی تکرار حرفهای کتابهارو که از دهن مرد مییاد با جانو دل قبول میکنه

مهدیجان سوژه ی نمایشنامه عالی بود و به نظر من روش کار کن
یه داستان از لگنستون هیوز خونده بودم به اسم خانه به دوش که تا حدودی مشابه این داستان توبود
اونجا مسیح که داستانش شبیه حلاجه توی ذهن یه سیاه گرسنه که ضربه باتوم خورده میاد
پیشنهاد میکنم بخونیش



message 34: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
مرسی محمد جان.

از آخر بگم که چشم اگه وقت بشه داستان هیوز رو حتما گیر می آرم و می خونم.


این یک نمایشنامه است و خیلی از چیزهایی که تو می گی به دلیل محدودیت های نمایش قابل اجرا نیست.
این یک اتفاق شبه رئال هست که می افته و با توجه به مست بودن دختر اتفاق افتادنش در زمان خوددختر خیلی تخیلی نیست اما اگه دختر بخواد به تاریخ بره یه جورایی سورئال می شه که من قصدم اون نبود و محدودیت های نمایش هم اجازه اون رو نمی داد.

نمایشنامه اتفاقا پیرامونه حلاجه نه پیرامون دختر قصه و دختر به داستان نمایشنامه اضافه شده برای افزایش بار دراماتیک جهت بیان و تبیین شخصیت حلاج.

در ضمن چه اشکالی هست که دختر با خودش مجاجه کنه که آیا حلاج ادعای خدایی کرده یا نه و از همین محاجه شخصیت خودساخته حلاج حتی هم عصبانی بشه.

در ضمن کجا در مورد حلاج خیلی گفته شده که تو گفتن از حلاج رو زیادی می دونی؟

مرسی که نظر دادی.


message 35: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
دیوونه جان فکر کنم حق با تو هست و اگر به جام انجام داد بنویسم "انجام بدم" خیلی بهتر باشه.
ممنون راهنمایی بسیار خوبی بود.


message 36: by mohammad (last edited Mar 02, 2009 08:03AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments آخه داستان ازسمت دختر و مشکلاتی که داره شروع میشه
و وقتی حلاج برای پاسخ گویی به سوالات درونی و گره هایی که در زندگی دختر وجود داره اومده توقعه از نوشته به سمتی میبره که حلاج از امروز حرف بزنه نه دختر از دیروز
و تضادهایی که در ذهن دختر بین سنت و مدرنیته هستروبه بهترین شکل شفاف سازی کنه
و این مسئله رو تو داستان مطرح کردی ولی حلش نکردی
و بحث از هر راهی وارد میشد به سمت عرفان و فلسفه ی قدیم میرفت

یه جا تو گفته های حلاج واژه تابلو به کار رفته که واژه ای امروزیه به نظرم اگه اصلاح بشه بهتره


message 37: by Mehdi (last edited Mar 02, 2009 12:59PM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
محمد جان نگرفتی مطلبو یا می خوای به حرف خودت ادامه بدی.
من که گفتم اصلا قضیه دختره نیست در ضمن کی گفته حلاج توی این نوشته از گذشته حرف زده؟
غیر از توضیح در مورد زمان زندگیش که شرایط اون دوره رو گفته کی در مورد گذشته حرف زده.
عزیزم من به عنوان نویسنده نمایشنامه(توجه کن نمایشنامه نه داستان کوتاه) حق دارم خودم واسه خودم چارچوب قصه ام رو تعریف کنم یا نه؟

در مورد تابلو هم حق با شماست و ان رو به مثلا لوح تغییر خواهم داد.
در ضمن فلسفه و عرفان لباس نیستند که قدیم و جدید داشته باشند بحث دختر و حلاج هم اصلا بحث سنت و مدرنیسم نیست.

باز هم ممنون.
با دختر شروع شده که شده در فیلم پالپ فیکشن داستان با یکی دیگه شروع می شه با یکی دیگه تموم می شه و این دلیل نمی شه که بگیم کار کارگردان غلط بوذه که برادر من.
در ضمن یک بار دیگه اولین جمله مطلب من رو توی همون پست اول بخون که چی گفتم این نمایشنامه است و نه داستان کوتاه.
ممنون که باز هم نظر دادی عزیز.


message 38: by mohammad (last edited Mar 02, 2009 01:06PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments خواهش میکنم حق با توه شاید من وقتی داستان رو شروع کردم به یاد سوالاتی افتادم که باید از یه حلاج مانندی بپرسم و توقع خنده داری داشتم که صحبت دختر و مرد به اون سوالها کشیده میشد
به اصطلاح جو نمایشنامه من رو گرفت



message 39: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments بعد از مدت ها بالاخره يك نوشته اينجا گذاشتيد
تبريك مي گم
خيلي خوب بود
اولش ياده تئاتر هايي افتادم كه مي خوان از يك نابازيگر بازي بگيرن ولي نمي تونن شخصيته دختر رو مي گم يعني در ابتدا كمي مصنوعي بود ولي رفته رفته پخته تر شد
خيلي طولاني بود ولي تا آخر خوندم تا ببينم بالاخره گفت و گوي اين دو نفر به كجا مي رسه
ولي پايانش خيلي به دلم ننشست



message 40: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
خواهش می کنم الناز خانم نظر لطفتونه.

قبلا هم گفتم که من توی پایان بندی ها مشکل دارم این ضعفه منه و سعی می کنم برطرف کنم اما تا حالا که موفق نبودم.
شخصیت دختر از اول تا آخر یک جوری هست و تغییر نمی کنه اما دچار نوسان در نوع شخصیتش هست.

ممنون که نظر دادید.


message 41: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ممنون از لطفت نبی جان بی صبرانه منتظر نقدت هستم.


message 42: by Rose (new)

Rose | 449 comments آقا مهدی تا داستان رو تا آخر نخوندم چشم از مانیتور برنداشتم توصیفاتتون درمورد سرگشتگیه دختر کاملا محسوس بود و اینکه خوب نشون دادید که انسان با معلوماتیه و تنهایی ای که حرفی ازش زده نشده اما کاملا محسوسه و شاید بخاطر همین دانسته ها باشه یاد تئاتر کرگدن افتادم که یه جورایی همین تنهایی در دفاع از حقیقت وجود رو به نمایش کشیده بود در کل به لحاظ فنی نظری ندارم اما از لحاظ داستانی عالی بود و قابل ستایش موفق باشی


message 43: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ممنون رز عزیز.


message 44: by Mehdi (last edited Mar 04, 2009 01:13PM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
فکر کنم نبی از خوندن بقیش منصرف شده.
بعد می گه چرا می خوای دیلیتش کنی.
بس که بلنده خوب.


message 45: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments مهدی این جمله ی آخرو با لهجه ی اصفهانی اومدی نوشتی
بس که بلنده دادا


message 46: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
اصفهانیه اینجوری می گه فرزان خان: بس که بلندس دادا.


message 47: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
نبی جان متنی که فرستاده بودی رو خوندم.
خیلی ممنون.
اما من فکر کنم چند تا کامنت بالاتر گفتم که دکو÷اژ این نمایش کامل نیست و حتی حدس می زنم که باید عوض بشه.

اما کارت خیلی خوب بود.
ممنون.

دوست دارم نقدتو هم بخونم.

موفق باشی.


message 48: by Ahoo (last edited Mar 04, 2009 07:04PM) (new)

Ahoo | 129 comments من با نظرات محمد به طور کلی موافقم
چند تا نقد اصلی به این نمایشنامه دارم:
اول اینکه نمایشنامه پر از اطلاعات بود، انگار که شما بخواین چیزی به دیگران یاد بدین و چون قالب مقاله و زندگینامه خسته کننده است، اون رو در قالب گفتگو می گذارین، گفتگو با یک دختر مست که دلیل مصاعفی می شه برای دنبال کردن تا آخر. نمایشنامه نقطه اوج نداره و همینطور به دادن اطلاعات و راهکار ادامه می داه تا دیگه هیچ حرفی برای گفتن نمونه
دوم اینکه، حلاج خیلی زود تحت تاثیر دختر قرار می گیره و شروع به دفاع از خودش می کنه، در حالیکه برای کار دیگه ای اومده و قائدتا باید صبور تر باشه و اول خوب گوش بده
سوم اینکه مستی دختر یک جایی این وسط می پره، اگه اینطوره و در اثر هیجان گفتگو تاثیر مشروب کم میشه، پس باید دختر به تدریج به عالم واقعیت برگرده و با خودش روبرو بشه. اگر مستی تا آخر می مونه که باید خواننده مستی رو که اون اول خیلی خوب نشون داده شده تا آخر ببینه

و نهایتا، نه مرد و نه دختر شخصیت پردازی ندارند، دو تیپ "از خود بیگانه" و "دانای کل" هستند که در دو انتهای این گونه تیپ ها هم قرار دارند و کل اثر رو تبدیل به یک درس اخلاقی می کنند

ببخشید که من نظرم رو انقدر بی پرده گفتم. اول نمی خواستم نظر بدم. چون قصد شما رو از نوشتن این نمی دونستم و گفتم شاید صرفا همان بیان زندگی نامه و عرفان حلاج باشد. ولی وقتی صحبت از اجرا و محدودیت های اجرا کردین، و از اونجایی که من کمی سابقه در کار تاتر دارم، اظهار نظر کردم


message 49: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ممنون از اظهار نظرتون آهو خانم.

نقدتون رو خوندم و بهش فکر می کنم اما استفاده از دو دانای کل در یک نمایشنامه مسبوق به سابقه است.
در ضمن من فکر نمی کنم که نمایشنامه نوشته شده نقطه اوج نداره بلکه به زعم من نقاط اوج دارد.




message 50: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
خب همینه که بعضی ها چرخ و یک بار دیگه از سر اختراع می کنند دیگه.
;)


« previous 1
back to top