داستان كوتاه discussion

36 views

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Fereshte (new)

Fereshte | 99 comments سينما
داستان کوتاه از فرشته تيفوری (حجازی)

سينما در ابتدا چراغ های نورانی شهر در شب بود, که در چشم من با ستارگان و ماه در مخمل سياهرنگ آسمان بهم می آميختند, چشمک می زدند و انوار رنگينشان را تا حد قدرتشان در تاريکی شب فرو می ريختند. موج هايي از انوار قرمز, آبی, بنفش, زرد و سفيد پيکر مرا در بر ميگرفتند و رنگ مرا در رنگ خويشتن حل می کردند, اشکال و حروف می ساختند يا تکرار اشکال و حروف می شدند. گه گاه در مه رقيقی چنان ملايم در هوا پخش ميشدند که همه چيز در آغوششان شکلی مبهم و افسانه ای می گرفت. ذرات من نور می شدند و با ذراتشان در هوا به رقص در می آمدند.

سينما گه گاه صندوقی بود بزرگ و مسين با دو پايه که بصورت دو برج در دو جانب آن استوار شده و به آن عظمتی خاص می بخشيد و اين صندوق بر شانه های مردی تنها حمل ميشد و مرد سينما را با خود به کوچه های دور و شهرهای دورتر می برد.
بر نوک پاهای کوچک ايستاده, با تلاشی کودکانه دو چشمان را به روزنه ی شيشه ای سينما می سائيدم که اشکال داخل اين صندوق سحر آميز را تماشا کنم که از سوئی به سوی ديگر در حرکت بودند. بار ديگر امواج نورانی با رنگهايشان شکل می آفريدند و اشکال، داستان می ساختند و داستانها مرا با خود به دنيای ناشناس و مطلوبی می بردند. دنيائی از رنگ های نورانی. مرد ميرفت و سينما را بر دوش خويش حمل مينمود. او در انديشه ی خام و جستجوگرِ من نمايشگر پهلوانان اساطيری بود که در ميان ابرها ميرفت, ميخواند و انگشتانش را ميچرخاند.

سينما گه گاه کوچه ای بود که در آن ميزيستم. کوچه ای که صورت خويش را ساعات مختلف روز تغيير می داد.
سحرگاهان با نور نقره فامش راهنمای بازيگرانِ آن هنگامش بود.
ظهر ها با انوار طلائی اش به ديدگان عابرينش شلاق می زد.
عصر هنگام که سرنشينانش پس از کاهش حرارت ظهر، خانه ها را ترک کرده, داخل آن اجتماع نموده, با يکديگر گپ می زدند, کوچه پر از نشاط ميشد. هياهوی کودکان با صحبت بزرگسالان و موسيقی راديو و بانک فروشندگان سيار و صدای يک يا دو حيوان چنان در هم می آميختند که کلمه ای واضح به گوش نمی رسيد. سينما هياهو ميشد و زندگی در آن اوج ميگرفت و در کوچه چرخ ميزد و نبضش را با قدرت و هيمنه ای سنگين, با وقار و اصالتی ناگفتنی بر همه جا مينواخت, سپس از پشت بام ها صعود ميکرد.
من آن ضرب و آهنگش را می شناختم, در آن خلاصه ميشدم و کوچک و گيج. گيجی ام در نور اسرار آميز عصر کوچه شدت مييافت و بازی سرنشينان سينما حرکت خويش را به ابهام شب می سپرد و در آن محو ميگشت.

سينما چشمان شفاف تو بود. چشمانت که به تازگی غنچه های رز چندگاهی از گشودنشان ميگذشت. در آينه ی چشمانت مينگريستم و دنيا در آن منعکس بود. همه چيز در آن رنگ هستی مييافت و تازگی چشمانت به هر انعکاسی نور صداقت ميپاشيد, نوری شفاف و عاری از هر رنگ. نوری که مرا به وجد مي آورد و مفهوم بودن را بر استخوان هايم حکاکی ميکرد. در نگاهت سرازير می شدم, سُر می خوردم, سبک و بی سايه ميگشتم, تاره ميشدم و هستی نوينی مي يافتم. حرکت با شفافيت نور چشمانت امتزاج مينمود و بر جاده ی نامتناهی درونشان ميلغزيد, آنجا که مرا ديگر راهی نبود.

و سينما اين بار سيمای غمزده و آتش گرفته ی سرزمين من بود. چهره اش در تاريکی ميسوخت و رنگش سرخی خون های تازه و کهنه, خون های پاک و ناپاک مردمانش بود که خاکش را آغشته ميساخت. خشم و نفرت مانند بخاری تيره آسمانش را فرش کرده بودند و سم کشنده ی خود را بی اعتنا, پيروزمند و ماهرانه به هر روان و روحی می پاشيدند. بی انصافی و ظلم چنگ بر گلوها افکنده و کينه توزی بی دليلی روی قلب ها چمبر زده و جان انسان را بی ارزش ميساخت. جاه طلبی و قدرت دوستی شلاق در دست دوست دارانشان نهاده و آنان بی مهابا بر پوست و گوشت بينوايان, هنرمندان, عاشقان, خردمندان, شاعران, جوانان و مؤمنان ميکوفتند. اين ضربات آهنگ وفا را مينواختند. آهنگ وفا زمزمه ی روح بود و روح از آنجا رخت بر می بست و به جهان بی رنگ می شتافت و ديگر باز نمی گشت و دژخيمان آن را نمی ديدند, چه که غلظت حسادت بينائی را تنگ در بر گرفته و در چشمها چادر سياهش را گسترده بود.
رنگی نبود جز رنگ خون و رنگ خون سمبل شده بود و اين سمبل به مذاق آنها که سرخی خون را ميستودند، خوش آيند مينمود و اين سمبل از همه جا جاری بود, از گوشت های داغ, از رگ های کودکان, از قلب های پيران و جوانان, از گلوی مادران, از پاهای کارگران, از دست های دهقانان, از شاهرگ همه ی آنان که به عشق گواهی ميدادند, در جويبارها, در مرزها, در ميدان ها, در زندان ها, در بن بست ها, در مخروبه ها, در لوله های آب و نفت و از فواره های گورستان شهر.
گوی های آتشين و ريسمان های محکم سينه ها را سوراخ ميکردند و گردن ها را ميفشردند و نفس ها را ميگرفتند و گويها و ريسمانها شرم داشتند ولی اصالت.
سرنوشت پول شده بود و پول در دست آنان بود که سرنوشت را ميساختند و سرنوشت شرم داشت ولی اصالت.
تاريخ کتابی بود پوسيده که سرنوشت سازان آن را از مدتها پيش به دست آتش سپرده بودند و آتش شرم داشت ولی اصالت.
آينده قاطری شده بود که سرنوشت سازان بر آن سواری مي کردند و قاطر شرم داشت ولی اصالت.
انسانيت بوی خوشی بود که در انبارها و زير زمين خانه ها مخفی شده بود و انبارها شرم داشتند ولی اصالت.
احترام, زيبائی و صداقت را در خاک مدفون ساخته بودند و خاک شرم داشت ولی اصالت.
پندار نيک به دست فراموشی سپرده شده بود و فراموشی شرم داشت ولی اصالت.

ديگر نور نبود و من نبودم و سينما در خون تيره چرخ ميخورد و مؤذن آخرين آيات فاتحه را می خواند.

دسامبر 1998 به مناسبت رويدادهای اخير



message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
زيبا و پر قدرت بود.

ممنون بازهم مي خواهيم از نوشته هايتان بخوانيم.
منتظرمان نگذاريد.


message 3: by Fereshte (new)

Fereshte | 99 comments Mohammad Hossein wrote: "

حس بنفشی از نوشتتون بهم دست داد .. نمی دونم چرا

نوشته های شما رو در این گروه ندیده بودم ... به سهم خودم خوشحالم که نوشته شما رو خوندم
و امید وارم بیشتر از شما بخونم"


محمد حسين عزيز،
سپاسگزارم. چند داستان ديگر هم در همين سايت از من هست. روي واژه ‌ی «بنفش» فکر می‌کنم. می‌تواند چند مفهوم داشته باشد.
فرشته



message 4: by محسن (new)

محسن | 228 comments Mehdi wrote: "زيبا و پر قدرت بود.

ممنون بازهم مي خواهيم از نوشته هايتان بخوانيم.
منتظرمان نگذاريد."


.زیبا بود اما پر قدرت فکر نمی کنم نوشته درونمایه و احساس زیبایی داشت امااگر بخواهیم این نوشته را داستان کوتاه حساب کنیمو حتی اگرآنرا فقط یک نوشته بدانیم یک اشکال بزرگ استفاده زیاد از الفاظ شاعرانه است شما در کدام داستان کوتاه این کلمه ها را دیده اید؟
فرو می ریخته اند...سحرگاهان با نور نقره فامش راهنمای بازيگرانِ آن هنگامش بود .چرا این قدر سخت؟
سينما را بر دوش خويش حمل مينمود.
حمل می کرد خیلی بهتر نیست؟
و این متن پر از این کاربردهای شاعرانه و غیر ضروریست که به جای زیبا کردن آن را بیروح کرده به خصوص کاربرد می نمود به جای می کردخیلی استفاده نابجایی است.


message 5: by Fereshte (new)

Fereshte | 99 comments اين را به حساب زبان و تربيت خانوادگی بگذاريد.
عقيده‌ی شما را محترم می شمارم.
فرشته


message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
محسن جان ایرادی که گرفتی از نظر من وارد نیست.
داستان های زیادی داریم که شاعرانه گفته شده اند. داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم نادر ابراهیمی به نظر من به شعر پهلو می زند تا داستان اما کسی تا حالا نگفته که داستان نیست.

داستان مانیکور بیژن نجدی را بخوانید تا معنی استفاده از لغات شاعرانه را در داستان به عینه ببینید.



message 7: by محسن (new)

محسن | 228 comments ممنون از فرشته خانم و آقا مهدی قصد بحث ندارم فقط نظرم را گفتم دوستان می تونند قضاوت کنند .
در ضمن یک پیشنهاد دارم کاش میشد دوستانی که مینویسند بعد از گذشت چند مدت با توجه به انتقاداتی که به نظرشون درسته نوشته هاشونو باز نویسی کنند تا باز هم مقایسه بشوند نظر دوستان چیه ؟


message 8: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
و اکتور نه شرم داشت نه اصالت


message 9: by Fereshte (new)

Fereshte | 99 comments محمد حسين عزيز، گفته بودم که درباره‌ی «حس بنفش» فکر خواهم کرد. اکنون نتيجه‌ی انديشه‌ام را برايتان می‌نويسم: شايد متوجه شده‌اید که برای خيلی از بوها اسم خاصی در نظر گرفته نشده است و هرگاه بخواهيم بوئی را ذکر کنيم، شيئی را نام می‌بريم که مربوط به آن بو می‌شود. مثلاً بوی چوب، بوی خاک باران خورده، بوی دهات، بوی کتابخانه وغيره. برای خيلی از احساساتمان هم نامی نگذاشته‌ايم و اکثراً آنها را تشریح می‌کنيم. برای بعضی‌ها اسم داریم. مانند غم و شادی و غيره. بعضی اسامی و يا واژه‌ها تداعی احساسی می‌شوند که ممکن است خوش يا ناخوش آيد. هنگامی هم می‌توان احساس را با رنگ قياس کرد و بيان نمود. هرگاه بگویم: احساس سياه، شما می‌توانيد تصويری از احساس بيان شده در ذهن خود بسازيد. خيلی مايل بودم بدانم، رنگ بنفش برای شما سمبل چه احساسی است. اميدوارم که سمبل احساس خشم نباشد!
فرشته


message 10: by Fereshte (new)

Fereshte | 99 comments محسن عزيز،
ارتباط هر شخص با واژه‌ها و زبانی که به کار می‌برد، ارتباطی است، معنوی و از روحش سرچشمه می‌گيرد.
هرگاه شخصيت اصلی داستانی انسان بيسواد يا کم سواد است، البته بايد زبان آن شخص را استفاده کرد تا داستان طبيعی باشد.
من برای زبانمان ارزش بسيار قائلم و مانند شما کوششم بر اين است که جنبه‌های مختلف آن را زنده نگه دارم.
اما در مورد پيشنهاد شما بايد بگويم که اکثر اين داستان‌ها در زمان گذشته نوشته شده است و در مجموعه‌ای به چاپ رسيده. قضاوت دوباره با در نظر گرفتن انتقادات را در نگاشتن داستان‌های جديد می‌توانم در نظر داشته باشم.
با سپاس،
فرشته


message 11: by محسن (new)

محسن | 228 comments Fereshte wrote: "محسن عزيز،
ارتباط هر شخص با واژه‌ها و زبانی که به کار می‌برد، ارتباطی است، معنوی و از روحش سرچشمه می‌گيرد.
هرگاه شخصيت اصلی داستانی انسان بيسواد يا کم سواد است، البته بايد زبان آن شخص را استفاده ..."


منتظر نوشته های بعدی شما هستم. خیلی خیلی زود
از لطفت ممنونم


message 12: by Fereshte (new)

Fereshte | 99 comments محسن عزيز، سپاسگزارم،
فرشته


back to top